July 11, 2007

چهارشنبه, 20 تير 1386

قیل و قال

پونه جان دیروز چیزهایی نوشته بودم که وقتی خواستم ادامه‌شان بدهم دیدم دیگر آن لحن را ندارم و این روزها خیلی غم دارم خیلی... و اگر بخواهم ربط‌اش بدهم به بحث‌مان، خیلی طولانی‌ می‌شود.
تو طبق عادت همیشه‌گی‌ات درست به هدف زدی. می‌دانی باید بگویم که خوش‌حال‌ام که طرف صحبت‌ام تو هستی. چون صریح و صادقی و محافظه‌کار نیستی. مرا هل می‌دهی که آداب و ترتیبی نداشته باشم برای حرف زدن.
اول چند نکته که در متن‌ات بود که جای حرف داشت. یکی پی‌نوشت بی‌ربط بود! نمی‌دانم چرا خواستی دل‌جویی کنی از سردوزامی. صحبت اگر سر داستان و ادبیات است نباید با کسی تعارف داشته باشی. پس حاشیه بی‌حاشیه! قبول؟
بعدی هم پرداختن ِمشخص به رضا قاسمی بود. خب کتمان نمی‌کنیم که این‌ها همه پیرو برخوردهایی بود که با رمان او به غلط انجام گرفت یعنی ایرادها جاهای دیگری بود که با آن حرف و حدیث‌ها منحرف شد و همه چیز راه اشتباه رفت. برای من فقط رضا قاسمی نیست. می‌خواهم بگویم از هدایت و چوبک و فرسی هم این نگاه را دیده‌ام و جسته گریخته شنیده‌ام. یادت هست شب یک شب دو؟ نگاه زاوش تقریبن مثل نگاه مندوی چاه بابل بود و فیلیسیا مثل بی‌بی بود.

حالا می‌خواهم یک پارچ آب پاک روی دست‌ات بریزم. یعنی از ابتدا منکر دسته‌بندی‌های اولیه بشوم. حتا بگویم نقدی به نام نقد فمنیستی وجود ندارد. دلیل من هم این است که توی جهان داستانی، قرار نیست که ما با قواعد و بازی‌های رایج ِدنیای واقعی حرکت کنیم. از کجا معلوم ناریخی که بر ما رفته بر آدم‌های توی داستان هم واو به واو رفته باشد؟ اگر قرار باشد به شکل مجرد با یک رمان یا داستان برخورد کنیم، قوانین‌اش را باید از دل همان رمان یا داستان بیرون بیاوریم حتا تاریخ‌اش را. اگر داشت، اگر هم نداشت نباید قوانین زندگی جاری ِ خودمان را به آن تعمیم بدهیم(بخوان تحمیل کنیم). بنابراین من فکر می‌کنم در تحلیل یک اثر داستانی باید از خودش کمک بگیریم و خلاص. یعنی وقتی تعریف می‌شود که آقا یا خانمX این خصوصیت را دارد دیگر نباید چرایی باشد. چون این تعریفی است بر مبنای قوانین آن اثر. و نگران نباشیم که این اخلاق خانم یا آقای X در جهان ما تعمیم بیابد. اصلن می‌خواهم بدانم که قاتل بودن شخصیت یک رمان، یا دروغ‌گویی او یا .... چه ضرر یا نفعی به حال ما دارد؟ این همه داستان‌های پلیسی و جنایی نوشته شده و تعداد قاتل‌ها و جنایت‌‌کارها همان‌طور ثابت مانده. مگر واکنش یک خواننده در برابر یک داستان جز این است که لذت ببرد یا نبرد؟ احساس نزدیکی با کاراکتر بکند یا نکند؟
اجالتن این یکی تا همین جا باشد تا تو چه به آن اضافه کنی یا ازش کم کنی.

ببین! می‌شود زد به بحث‌های جامعه شناختی، اما من می‌خواهم درباره‌ی شخصیت بگویم توی ادبیات داستانی. از شخصیت‌های flat یا تخت یعنی ساده و آن‌ها که پیچیده‌تر می‌شوند. من فکر می‌کنم شاکی‌های پرونده‌ی نویسندگان ضد زن، از آن‌ها شخصیتِ تخت یک زن را می‌خواهند. یا شخصیت تخت یک مرد را، که نگاه‌اش به زن، نگاهی مهربان و با عطوفت باشد و هیچ وقت فکر تن نباشد، نه تن خودش و نه تن آن زن و خلاصه یک معصوم اما تخت و ساده که این معصوم نه قدرت جلو بردن داستان را دارد نه قدرت آفریدن یک ماجرا و نه می‌تواند سر یک تضاد به او بند باشد،( اصلن کدام تضاد؟) نه شخص من کارها و حرف‌های‌اش را باور می‌کنم. چون دروغ است. چون خوب یا بد، من وقتی می‌روم زیر پل سیدخندان، یکی می‌گوید ... ات یکی می‌گوید ... جیگر و من هیچ پیغمبری در آن میان نمی‌بینم. چون وقتی غذایی شور می‌شد یا خورشتی ته می‌گرفت، مردی که اسم‌اش شوهر بود عصبانی می‌شد. چون همان مرد که معصوم هم نبود، می‌گفت سینما یعنی مطربی از آن طرف چون من دوست داشتم لباس‌ها را بچپانم توی کمد و اصلن زن کدبانویی نباشم. یا دائم پای تلفن باشم یا اصلن به خودم نرسم، چون دل‌ام می‌خواست کله‌ی فلان زن دیگر را بکنم چون به او حسادت می‌کردم. چون خیلی از مردها و زن‌هایی که ادعای معصومیت هم داشتند یک جاهایی گاف دادند و ما آموخته شدیم به این که دیگر معصومی نیست و خوش‌حال هم هستیم نه؟
پس چرا هنوز تفکر ماقبل تاریخی داریم در برخورد با یک داستان، یک رمان، یک شعر؟ یعنی ما هنوز ظرفیت خواندن آثار کمی مدرن‌تر را نداریم؟

و
این «و» را دیگر تو بگو...
.
.

سپینود | 12:34 PM | نظرات شما(5)

July 08, 2007

يكشنبه, 17 تير 1386

دلِ او هم گاهی می‌شکند

.
.
خب پونه با یک دست پینگ‌پنگ دیگر چطوری؟! باید این یکی را هم از جایی شروع کرد. این یکی را که من و تو از خیلی قبل‌تر‌ها پشت خطوط تلفن شروع کردیم، حالا هم عریان بشویم. چه باک؟ برای من و تو مسلم است که می‌خواهیم از زن بگوییم. نه آن بحث‌های دل‌به‌هم‌زن و تکراری، یک طورهایی می‌خواهیم برسیم، اگر برسیم، به زن در داستان‌های ایرانی، مخصوصن داستان‌هایی که مردان می‌نویسند و به خصوص نویسنده‌گانی که می‌گویند نگاه «ضد زن» دارند. ( راستی عواقب‌اش را می‌دانی دیگر؟ می‌دانم جسارت‌اش را داری. ما هم که کم ندیده‌ایم، مزخرف و فحش را، بیوه‌ بوده‌ایم و فا.حشه و مرغ‌هایی که قدقد می‌کنند و ... حالا هم ... هستی دیگر؟ اگر نیستی همین‌جا بگو... می‌رویم همان پای تلفن حرف‌های‌مان را می‌زنیم. اجالتن فرض کنیم که هستم و هستی.)
صبر کن! همین‌طوری دیمی هم نمی‌شود، یک قانون‌هایی می‌خواهد دیگر. نه که دست و پای‌مان را ببندیم. فقط من باب داشتن یک زبان مشترک. هر دو زن هستیم، اما بدون توجه به مشکلات خاص خودمان حرف می زنیم. هر دو معتقد هستیم که خیلی جاها زن‌ها نتوانسته‌اند پا به پای مردان بیایند و به‌شان ظلم شده. اما من و تو فمنیست نیستیم. اعتقاد داریم به کار قدرت‌مند. نگاه جنسی نداریم. محور بحث ما ابتدا انسان است. دگر بودن و داشتن تفاوت را هم به شکل برابر، هم برای زن می‌پذیریم هم برای مرد. عقاید افراطی و متعصبانه هم نداریم. می‌خواستم پیش‌نهاد کنم اگر بحثِ کتاب یا اثری به میان آمد به موثرش(نویسنده و زندگی شخصی‌اش) کاری نداشته باشیم؛ بعد دیدم دی‌روز به این مطلب اشاره کردیم و هر دو توافق داشتیم که نویسنده محصول تجربیات شخصی و بعد دانش‌اش را روی کاغذ می‌آورد، پس به آن هم برسیم.

اگر لازم است شفاف‌تر از این باشیم، تو بگو و چیزی اگر از قلم افتاده، که راه دور و درازی است این قیل و قال.
صفای تو

.
.

سپینود | 01:00 PM | نظرات شما(9)

July 06, 2007

جمعه, 15 تير 1386

*IN EVERY STRANGER'S EYES

پانزده. انگار تا پانزده باید بشماری یا تا پانزده نفس کشیدن... فال‌گیرها می‌گویند پانزده وعده. وعده. وعده‌ی دیروقت. خیلی دیر...خیلی.

#
- مامان یادته اون روز می‌گفتی یه ستاره‌ی دنباله‌دار هست...
- آها... آره... ستاره‌ی هالی. هر هفتاد و پنج سال، یک بار، دیده می‌شه.
- یعنی دوباره کی می‌آد؟
- من انگار چهارده-پونزده سال‌م بود یعنی...(سکوت می‌کنم و حساب می‌کنم. ابروهای‌اش باز بالا می‌روند) وقتی تو حدودن چهل و پنج سال‌ت شد دوباره می‌آد.
- بعدش کی می‌آد؟
- یه جوری می‌آد که هر کی یک بار توی عمرش ببینه.
- یعنی تو دیگه نمی‌تونی ببینی‌ش؟(غبغب‌اش می‌لرزد)
- ببین بیا یه قراری بذاریم. وقتی ستاره‌هه اومد تو یاد من بیفت و من‌ام اجازه می‌گیرم که روی ستاره‌هه بشینم. احیانن یه دستی هم برات تکون بدم. چطوره؟
-(می‌خندد) خوبه... یه کمی از خاک‌های براق ستاره‌هه رو هم برای من بنداز پایین.
- آره یه کم رعد و برق هم بزنه بد نیست.
- برف بیاد. به جای باروون.
- رنگین کمون هم بشه...
- یه فیل هم بیفته...
- تو فنجون...
- (می‌خندد)
- یا یه الاغ‌ه...
- با ملاقه...
- گوشت‌کوب هم قلمبه‌س...
-(می‌خندد)
- آب هم تو تلمبه‌س...

#

چرا تمام نمی‌شوی گرما، خاک، تب، داغمه بسته‌ی یک کهنه زخم، گُر،.. کی مرداد به خم می‌افتد تا بی‌قراری گورش را گم کند...

#
پیش‌نهاد: خواندن منظومه‌ی افسانه‌ی نیما یوشیج با صدای بلند به مدت چهل شب و دو بار گردیدن به دور خود از چپ به راست و بالعکس تا که چهل و یک‌امین روز به عاشقیت دچار شوید. پس از آن پانزده وعده‌ی ذکر رفته در پیشانی مطلب، برای خلاصی از این بلا نسخه‌ی دیگری هست برای پیچیدن.
.
.
.
* ROJER WATERS, PROS CONS OF HITCH HICKING

سپینود | 11:51 PM | نظرات شما(6)

July 03, 2007

سه شنبه, 12 تير 1386

I'm still lovin' you

همین که ملودی ابتدای «هستی از ما»ی نامجو،حماسه‌ی ONE متالیکا را یادم می‌آورد، مرا بس. هی با تو-ام هیچ می‌فهمی این یعنی چه «دشوار ِ زندگی، هرگز برای ما، بی‌رزم مشترک، آسان نمی‌شود»حالا آن وقت‌ها بود که حمید مصدق می‌گفت«من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی و...». بله! عرض کنم که یک چیزی را، یک جایی، یک جوری می‌کند. این سینه چاکانِ رفیق«چه» که ادعا دارند این شیفته‌گی‌شان به تیپ و قیافه‌ی او ربطی ندارد، می‌دانند لابد که رزم مشترک، یا دشواری زندگی یعنی چه دیگر؟ جلویی‌ها لطف کنند به عقبی‌ها که دارند زمزمه می‌کنند«سهراب سپهری شاملو، حافظ و سعدی می‌خونم» تا می‌رسد به آن‌جا که « یه زنگ به مریم می‌زنم...» و خب کلید مشکل دست مریم حیدرزاده است دیگر، لطف کنند بگویند که «نوبهاری»، غزل سعدی، را با صدای نامجو بشنوند. یادم هست روزهای ارتحال بود. همان چهارده خرداد کذایی سال شصت و هشت انگار که امتحان ثلث سوم مثلثات من، که چقدر خوانده بودم، به هم خورد. همه جلوی تلویزیون مات بودند. ما هم می‌پلکیدیم و یادِ نیلوفر باید باشد که می‌رفتیم بسکت و این‌ها. غَرَض این‌که یک آهنگی بود که شعر فولکلور بود یا مال قوم و محلی بود که البته بعدها همه جورش را شنیدیم که می‌گفت« سه پنج روزه که بوی گل نیومد یار» تا می‌رسید به آن‌جا که«...به درگاه الهی کی روا بیاد گل از ما دیگری گیره گلاب‌اش» حالا این ورسیون را که نامجو خوانده مقایسه کنید. مقایسه یعنی یک بار آن را گوش بدهید یک بار هم این یکی را. این‌ها البته سلیقه است. بنده هم هیچ ادعایی ندارم چون همه جور موسیقی‌ای گوش می‌دهم و این طبیعی‌ترین رفتار است با موسیقی. ولی آن موسیقی‌ای که می‌شود با آن فکر کرد، کتاب خواند، نوشت، کمی تلنگر خورد بابت دشوار‌های زندگی، برای هر کسی به گونه‌ایست. برای ما هم نامجو می‌شود، بس که نفهمیم لابد! بلانسبت روشن‌فکران و «های‌کلَس»ها...

حالا کمی هم برویم سراغ جوامع هنری! راست‌اش من با اطلاق کلمه‌ی هنرمند به این خواننده‌های لس‌آنجلسی مشکل دارم(شما را به خدا مطلب بالایی را با این یکی مقایسه کنید) اما این روزها روزگار خوبی می‌گذرانم. مهستی درگذشت. واقعن متاسف هستم. ولی خب عمر است دیگر. از خواهرش اگر ده تا ایتم دوست داشته باشم، از او سه یا چهارتا به نظرم می‌آید. بگذریم اما خوب تفریحی است دیدن این دعواهای تلویزیونی و جامعه‌ی هنری و رسانه‌های گروهی... این‌ها همه القابی است که خودشان به خودشان می‌دهند. باید در تعاریف کمی تجدید نظر کنیم. فرقی هم نمی‌کند، اپوزسیون‌اش هم همین است، فمنیست‌اش هم همین است، نویسنده و شاعرش هم همین است. مهم این است که کلون ایرانی است.(بخوانید ایروونی). هر جا برود خصلت‌های‌اش را با خود همراه می‌کند. به نظرم ما که این‌جا هستیم دست‌کم برای خودمان شیوه‌ی فکر خاصی داریم و شاید خیلی میلی متری ولی داریم رشد می‌کنیم. آن‌ها متاسفانه معلق‌اند.

سریال میرزا کوچک خان، نیلوفر، یوزف، خالو میرزا، دکتر، سال‌های عشق ممنوع، چشم‌های جنگلی‌ها که وقت شکست میرزا برق می‌زد، دبیرستان فراست، مجید نامجو مطلق، عابدزاده، « اون موزر تو بنداز زمین»، «خدا که می‌بینه» شب‌های سال‌های دور از خانه، آقای قمیصی، موشک، scorpions & I'm still lovin' you...

July 02, 2007

دوشنبه, 11 تير 1386

GONE WITH THE SIN , MY BABEE....*

* و این روزها عجیب‌ترین کار، رقصیدن است با این نوا...
(Him > Razorblade Romance > Gone With The Sin, 2000)

«مهری می‌نالد. وقتی درازکش افتاده روی تخت و چشم‌های‌اش را می‌بندد و ملافه دور پاهایش مار شده. مار از بدن‌اش بالا آمده، پشت پلک‌ها جاخوش کرده. انگشت‌های ماهری دو سوی شقیقه‌اش را می‌گیرد و می‌فشارد. مار می‌رقصد. نفس می‌کشد. مار توی گوش‌های‌اش، کنار لاله‌ی گوش "هیس‌س‌س" می‌کند. مهری مور مورش می‌شود. مور مور می‌رود تا زیر شکم‌اش تا کف پای‌اش. انگشت‌های ماهر، انگشتان پای‌اش را می‌فشرند. خم می‌کنند. نوازش می‌کنند. مار حالا توی رگ‌های‌اش است. مار است و بدن مهری. »

این مهری را زنی بگیر آفاق‌گونه. نه که تیپ باشدها. افاق که یادت هست؟ توی نرگس. فیلم رخشان بنی اعتماد. مهری ج.نده-مادر است. من این اسم تلخ را روی‌اش گذاشتم. (این‌جا را نگاه کن تا ببینی که ج.نده یعنی آن که جان می‌دهد) پس این دو کلام هر دو یک معنا دارند. یکی را آدم‌های بیرون می‌بینند. مهری را می‌گویم. یعنی از مهری، این را می‌بینند. و بقیه که توی او بودند. از سینه و شانه و پاهای‌اش تکیه‌گاهی ساختند برای سرشان و از دستان‌اش نوازش درست کردند و از حرف‌های‌اش جان گرفتند، او را جور دیگر می‌بینند. اما تنها من، من‌ای که مهری را ساختم یک چیز دیگر توی‌اش می‌بینم. یک دختربچه یا پسربچه‌ی شاداب که لوس هم هست کمی و دل‌اش می‌خواهد اگر خورد زمین کسی بیاید و خاک و خل از او بتکاند و محکم در آغوش بگیرد یک جوری که دل‌اش گرم شود. یک چیزی هم درگوشی بگویم به‌تان...مهری کمی زیر چانه‌اش زبر شده. من این‌طور کردم‌اش. خودش خیلی می‌خواهد بپوشاندش. توی جیب پیش‌بندش یا که پیرهن چیت راسته‌اش که از صبح باهاش توی خانه می‌گردد و کم-اکی هم بوی روغن و کوکوسبزی می‌دهد، همیشه موچین دارد. تا بی‌کار می‌شود موهای زیر چانه‌اش را می‌گیرد. سینه‌های‌اش هم افتاده‌اند. یعنی خودش را ول کرده مهری. ولی هنوز حواس جمع است. چون هنوز به خردک شرری چشم دارد. حالا باید دید چه می‌شود و از این مهری ما چه در می‌آید...


حرف‌های خالد دو بخش است. با بخش اول مخالف‌ام ولی با بخش دوم موافق‌ام. یعنی می‌خواهم بگویم که این حرف‌های خالد مال حالا نیست. همیشه بوده. چرا خالد الان مطرح‌اش می‌کند؟
بخش دوم حرف‌های‌اش را که قبول دارم و مثل همیشه مستدل و آرام است، تکلمه‌ای می‌خواهم به‌شان اضافه کنم آن هم معرفی یک موجی‌ است که خیلی دل‌شان می‌خواهد مثل سردوزامی بشوند، خودشان هم اذعان کرده‌اند، اسم‌اش را من گذاشته‌ام«سردوز»ایسم! و مواد لازم‌اش هم این‌هاست:
#تاختن و پرخاش، به هر کس و ناکس، بی‌دلیل و با دلیل، که در این مورد آخر، دلیل، هیچ‌وقت عنوان نمی‌شود.
#دانستن مقادیر متنابهی واژه‌های مشمول فیل‌ ترینگ که کاش می‌توانستم همین حالا به این بهانه چندتای‌شان را بگویم و خودم را خالی کنم و شما را متعجب یا مشمئز یا ملتذذ.
#داشتن حیوان خانه‌گی(pet) که بشود تخیلات و فنتزی(fantasy)ها را به او نسبت داد.
# و البته داشتن اعتماد به نفس و جسارت هم خیلی لازم است.
اما جان‌ام برای‌تان بگوید که پیروان این مکتب، هیچ‌گاه به مقام استادی نخواهند رسید. چرا که من فکر می‌کنم فوت آخر کوزه‌گری را استاد به ایشان نیاموخته. یا ایشان واجد آن شرایط نیستند. و آن هم صداقت است. و احساساتی که کف دست است و پنهان نیست و بشود باهاش بازی کرد. دیگر خودتان حدیث مفصل از این مجمل بخوانید.


*این روزها، گاهی می‌شود که وقت رقصیدن، بخواهی که سبک شوی و پرواز کنی. پس کیسه‌های شنی را دانه دانه پایین می‌اندازی.
.
.

سپینود | 12:53 AM | نظرات شما(2)