June 29, 2007

جمعه, 8 تير 1386

همیشه راه‌هایی هست

.
چند وقتی که این دور و برها سر نمی‌زدم، مثل آدم‌های غریبه شده بودم. خیلی چیزها عوض شده بود. یکی‌شان هم محدود کردن بیش از اندازه‌ی اینترنت بود. هربار هم با بلاگ رولینگ شروع می‌شود. حالا هم محدودیت سیستم بلاگر و ...
گمان می‌کنم بد نباشد که از این‌جا برای چیدن لینک‌های‌تان استفاده کنید و از همان‌جا هم اعلام به روز رسانی(پینگ) کنید.

مطلب دیگر آن که، فکر می‌کنم یک لینک کوچک طرف راست صفحه برای‌اش کافی نباشد و آن تسویه‌ی حساب‌های‌مان با آقای نامجو است.(این‌جا) نه اجبار است و نه کلاه‌برداری. یک چیزی است بسیار شخصی. لازم نیست تاکید شود که روی این سخن منحصر به کسانی است که از موسیقی این شخص لذت برده‌اند و آن را تکثیر کرده و می‌کنند.خیلی جاهای این مملکت به دلیل عدم قانون، مجبوریم خودمان شخصن حرکت کنیم. این هم یکی از آن موارد است. حالا بماند که رمانی در اینترنت منتشر می‌شود و نویسنده می‌گوید این کار را برای ایرانیان داخل کشور انجام داده و مضحک می‌شود وقتی می‌بینی نقدها و فحش‌ها و تحسین‌ها اکثرن مال آن ور آب‌هاست که می‌توانند(بخوانید باید) رمان را خریداری کنند!
پی نوشتِ مطلب بالا روی سخن‌ام با آقای سردوزامی است: آقای سردوزامی عزیز بعضی رفتارها را می‌توانم تحلیل و حلاجی کنم. مثلن نفرت و کینه‌ی این خانم و رفتار نامتعادل‌اش را که از سر و روی وبلاگ‌اش هم می‌ریزد. اما نگاه شما را به رمان «وردی که بره‌ها می‌خوانند» نمی‌توانم درک کنم. به عبارتی فکر می‌کنم پلنگ خانوم دارد قضیه را از شور به در می‌کند. کاش روزی دلایل منطقی‌تان را بخوانم. تنها به این دلیل که فکر می‌کنم درک شما از ادبیات داستانی بالاتر از این حرف‌هاست. همین.

گمان‌ام این آخرین نکته باشد
فرصتی نشد بعد از خواندن شب یک شب دوی بهمن فرسی و مطلبی که نه تحت عنوان نقد، بل‌که یادداشتی که صرفن برای آشنایی خواننده‌های حرفه‌ای بود، حرفی بزنم. حالا می‌گویم با این‌که کمی دیر شده.
اول این‌که می‌پذیرم که در ایران نقد ادبی نداریم اگر دانشگاهی و آکادمیک هم داشته باشیم، این‌جا توی فضای اینترنت نداریم. بنده هم که آدم پر مدعایی هستم، ادعایی بر نقد نویسی ندارم. حتا اعتراف می‌کنم که می‌ترسم. از نگاه کسی که خودش می‌نویسد، خیلی جرات و جسارت می‌خواهد که نوشته‌ی دیگر را ارزش‌گزاری کنی. ضمن این‌که شخصن ترجیح می‌دهم برای برخورد با یک اثر و لذت بردن از آن، آن را موشکافی کنم. تار و پودش را باز کنم. ببینم نویسنده چه کار کرده. به قول خراسانی‌ها چه فِنت‌هایی زده.
دوم بهمن فرسی را اگر توی ایران بشناسند، تاکید می‌کنم، اگر، با نمایش‌نامه‌های او می‌شناسند. شب یک شب دو رمانی بود که بیش‌تر در زمانه‌ی خودش آلوده‌ی حواشی شد.(بلایی که در این دوره هم کم پیش نمی‌آید) برای همین کسی مستدل و منطقی با آن برخورد نکرد.(یا دست‌کم تا جایی که من پی‌گیری کردم) حالا اگر کسی بیاید و غبار از روی این کتاب بگیرد، مستحق نکوهش است؟!
سوم از رادیو زمانه ممنون هستم با این‌که می‌خواستم حتمن متن PDF شده‌ی کتاب و طرح روی جلد شب یک شب دو نیز هم‌راه یادداشت آن باشد تا ارجاعی که در یادداشت به آن کرده‌ام با مسما باشد و هم خواننده‌ای که پی‌گیر خواندن‌اش است بتواند از روی جلد و طرح آشنای آن، کتاب را تهیه کند. که خب انجام نشد.
چهارم این‌که خوش‌حال‌ام که در نظرات یادداشت بحثی پیش آمد که من خودم ام‌روز از آن باخبر شدم. دوست داشتید بروید و بخوانید.
.
.

سپینود | 06:54 PM | نظرات شما(3)

من‌م، من‌م ،که سرخ‌ه رنگ پیرهن‌م*

همیشه، گاهی یا گاهی، همیشه از این کارها می‌کنم. آدم باید از این کارها کند. برود بغلتد، بیفتد، بلند شود و سرتاپای‌اش را بتکاند و باز هم...

نگاه کردم به تاریخ دیدم چهار بود. چهار ِ سی روز پیش‌تر از این، دقیق‌تر می‌شود سی و سه روز. و توی سی و سه روز عجب زیر و رو-ها که می‌شود این آدمیزاد دو پا. فقط از داستان می‌خواهم بگویم و نگاهی که زیر و رو شده و همین. و این همین خودش یعنی خیلی.

فکر می‌کنم. به همه‌ی شمایی که توی این چهار- پنج سال کسی که این‌جا و قبل‌اش جای دیگری می‌نوشت را می‌شناسید، یا که گمان می‌کنید که می‌شناسید، یا می‌شناختید و حالا دیگر نمی‌خواهید بشناسید یا هر چه... برای شما نمی‌دانم چه بگویم. بگویم بهانه‌ی تعمیر و طراحی جدید دروغ بزرگی بود؟ یا که دروغ نبود و این‌جا فرق می‌کند و من هم فرق می‌کنم و داستان‌ها فرق می‌کنند؟ نمی‌دانم چه بگویم... تنها یک چیز: ممنون و بسیار هم.

کسی که این‌جا می‌نوشت و می‌نویسد آدم تلخی است. می‌دانید که چه می‌گویم؟ آدم تلخ. یعنی گریه‌اش بیش‌تر از خنده‌اش است. اصولن شاد نیست. خشم‌گین هم هست. خیلی هم. آن قدر که واکنش‌های تندی دارد که خیلی‌ها را می‌رنجاند. شاید فقط یک نفر هست که از ته دل با همه‌ی این مسائل دوست‌اش دارد و آن هم دخترک تازه قد کشیده‌ای است با چشمان بادامی به رنگ عسل با ابروهای نگران که همین الساعه گفت«شب به خیر مامان».

کسی که این‌جا می‌نوشت یا می‌نویسد، نمی‌داند که چرا دارد این‌ها را می‌نویسد. اما می‌داند که توی این سی و چند روز که این‌جا ننوشته دل‌اش تنگ شده. حالا فهمیده است که علاوه بر دغدغه‌های دیگری که دارد، اسم‌اش ادبیات باشد یا سینما فرقی ندارد، دل‌اش می‌خواهد این‌جا یک آدم عادی باشد که هیچ چیزی جلوی حرف زدن‌اش را نگیرد. یعنی بتواند که بی‌آداب و ترتیبی، هرچه می‌خواهد بگوید که ربطی هم شاید به آن دغدغه‌های دیگرش نداشته باشد. و دل‌اش می‌خواهد زیر هیچ اسم و سایه‌ای نباشد. دل‌اش می‌خواهد به سیگارش پک عمیق بزند و دست و پا دراز، یک وری لم بدهد توی مبل دل‌خواه‌اش. حتا نمی‌خواهد که «زن» ببینندش. نه که زن بودن یا مرد بودن بد باشد. جنس دیدن ِ آدم‌ها بد است. یا دست‌کم برای کسی که این‌جا می‌نوشت یا می‌نویسد، خوش‌آیند نیست.

کسی که این‌جا می‌نوشت یا می‌نویسد، یک روزی، مثل همه‌ی روزهای قبل‌تر از این، می‌آید و نوشته‌های این‌جا را می‌خواند باز. لب‌خند می‌زند. اشک می‌ریزد. فکر می‌کند. و راهی را که آمده از دور نگاه می‌کند، چشم‌های‌اش را ریز می‌کند انگار می‌خواهد حتا کوچک‌ترین سنگ ریزه‌ی این راه را هم ببیند. و می‌بیند. چون یک بار پای‌اش روی آن لغزیده و تاب خورده.

کسی که این‌جا می‌نوشت یا می‌نویسد، فکرهایی نو در سرش دارد. همیشه داشته. اما این بار صبرش بیش‌تر است. نقشه کشیده است. شاید فردا توی صف بنزین که رفت، خانه‌اش که فروش رفت و توی خانه‌ی جدیدش قرار گرفت، آدم‌های دور وبرش را که تاراند، بچه‌اش که کمی بزرگ‌تر شد، معشوق ازلی‌اش را که در آغوش گرفت، موهای‌اش که خاکستری‌تر شد، همه‌ی آن نقشه‌ها را اجرا کرده باشد. اما حالا، همین حالا باید صبر کرد.

کسی را که این‌جا می‌نوشت یا می‌نویسد، تحمل نکنید. صبر کنید. دوست بدارید. یا که فقط بخوانید.
.
.
*از صبا