.
.
بعضی چیزها با بعضی چیزهای دیگر معنیشان کامل میشود. ها؟ خب جور دیگرش میشود، دراماتیزه کردن یک اثر در کشش و جذابیت آن خیلی مهم است. فرض کنید آهنگ the show must go on را بدون دانستن اینکه فردی مرکوری دارد میمیرد. شک دارم که این قدر ماندگار میشد. وقتی میگوید what are we livin' for انگار دارد وصیت میکند. ( و این شاه بیت- یامصرعاش- برای من که میگوید: ANOTHER FAILED ROMANCE...)
یا آهنگ زلف بر باد مده محسن نامجو. بار اول که عقاید نوکانتیاش را شنیدم گفتم خیلی از سواد ما بالاتره! بعد که کلیپ زلف بر باد مده را دیدم، که یعنی زهرا امیرابراهیمی را دیدم، یک جوری خرد شدم. مچاله. به کیفیت بعد از آن ماجرا. به زنی که میشود به مادری که شاید بشود به روانی که پیدا خواهد کرد. به راهی که با او آغاز شد. حالا زمینهی همهی این افکار و درهمریختهگی موزیک است. اگر نبود چهرهی زیبای زهرا امیرابراهیمی، من هرگز نامجو گوشبده نمیشدم. این را میگویند دراماتیزه کردن...رنگ زدن...برجستهنمایی...
حالا میخواستم قضیه را دراماتیزه کنم بلکه یک آرزویی چیزی کنم که خراب رفاقتام. اما بیآرزویی خودش انگار بدفرم دراماتیزه شده در ما. یعنی از آنجا که هر آرزویی داشتیم یا آنقدر غیرقابل دسترس بوده یا آنقدر پیش پا افتاده که حتا جرات گذراندن از ذهن نداشتیم چه رسد به کلام، ما هم عطای هر چه آرزو است به لقایش بخشیدیم. حالا تا شب بلکه یک چیزی توی هجوم افکار بیاید سراغام. زیر درختهایی که جلوی کلاس صبا سبز شدهاند و هی دارند گرد میپاشند توی صورت و مخاط آدم. شاید هم آرزو کردم که یک روزی جسارتاش را پیدا کنم؛ فرار کنم و بروم و گم و گور بشوم و هیچ خبری نباشد. درست مثل آنا همان ماجرای آنتونیونی را میگویم. این بزرگترین اتفاق برای من است که زندهام به رابطه. به دوست. به عشق. گمانام اولین هزینهایست که باید برای فرار فردیام پرداخت کنم. یاد بگیرم که یواش یواش تنهاییهایم را از این بیشتر دوست داشته باشم. فرقهایم را.
.
.
پارو
«ميخواستي بهش بگي كه خيلي طول میكشه…»
«حساب كردم. چند ساعت. يارو پول روكه ديد ساكت شد.»
دختر از زير لبهي كلاه حصيري بزرگش كه روبان بنفش كمرنگي از آن آويزان بود، به مرد نگاه كرد كه داشت طنابها را از پرچينهاي چوبي جدا ميكرد و شايد سنگيني نگاه را حس كردهبود كه به طرف دختر برگشت و چشمكي زد و دندانهايش را با لبخندي ازسر شيطنت نشان داد.
«یارو ميپرسيد چرا موتوري نميبرين.»
«خب یه چیزی میگفتی، میگفتی ميخوايم ورزش كنيم.» «پاروهاشو امتحان كن. گاهي ترك دارن. اونوقت وسط آب بیپارو.» دختر به دور نگاه كرد و آفتاب بعد از ظهر. مرد پارو به دست به طرف آلاچيق رفت. از پشت پايش شنها به هوا ميرفتند. دختر پايين را نگاه كرد. خم شد و كفشها را درآورد. محكم پايش را فرو كرد توي شنهای داغ تا خنكاي نمدار ِ سطح زيرين به پوستاش خورد. پايش را باسرخوشي رها كرد و اگر باد مسير شنها را نميگرداند، شايد قصر پسر كوچکی را خراب ميكرد. پسرك سرش به كار خودش بود و هر از گاه آب بينياش را که سرازیر بود، بالا ميكشيد و با دستهای گوشتآلودش شنها را دور لب و لوچهاش ميچسباند.
«همه چي آماده است عزيزم!»
«کاش میشد این پسر کوچولوه رو هم با خودمون میبردیم.»
«سر خر که نمیخوایم. نترس. یه جایی میریم که از این گشتای ساحلی نباشه.»
دختر نوك قايق نشست. لبهي كلاهاش را كمي بالا داد و بر روي دو آرنجاش تكيه كرد و به مرد نگاه كرد كه داشت تختههاي كف قايق را جابهجا ميكرد.
«بلوزتو دربيار.»
«الان؟»
«فرقی نمیکنه. اینجا یا اونجا.»
« حالا الان نه. یه کمی بریم جلوتر. خب؟»
قایق بهسختی از ساحل جاکن شد و روی اولین موج سوار شد. مرد همانطور كه داشت با دستپاچگي پاروها را بين قلابهايشان روي لبهي قايق جا ميانداخت زير لب حرفهايي ميزد كه نصفشان را باد ميبرد.
«تجربهي … .تاحالا اينجوريشو …. … هركسي…. جايي… كردم… فيلما ..…. آسانس.. ….. پاركينگ … دستشويي دانشگ…..مهميه …. ميافته. …عجيب….»
دختر به ساحل نگاه ميكرد و سعیای در شنیدن حرفهای مرد نمیکرد.
«كاش يه چيزايي براي خوردن ميخريديم.»
«چی...؟...تر بگو. نش....»
و دختر زمزمه کرد«هیچی. چیزی نبود. فقط برو.» و آخرین نگاه را به ساحل انداخت.
پسر كوچولو پاهایش را توی آب کرده بود و خم شده بود تا شن دستانش را پاك كند. حركت دست مرد كه پارو ميزد، انگار كه توي دهان پسرك ميخورد و دختر مزهي خون و شن را زير دندان خودش حس میكرد. رويش را برگرداند.
«میگم کاش یه چیزایی برای خوردن میآوردیم»
«اِ آره. کاری نداره یه دقیقه است برمیگردیم»
«نه نه...نه دیگه راه افتادیم» و آنقدر صبر كرد تا وقتي دوباره نگاه كرد پسرك و قصر شنياش دور بودند، آنقدر دور كه بازوان قدرتمند مرد هرچه هم که بالا ميرفتند به گوشهاي از آنها نميرسيدند.
« خیلی مراقب پاروها باش. سُر نخورن.»
«خیال-ت تخت.»
«آخه میدونی، ترسناکترین چیز توی یه اقیانوس قایق بدون پاروئه.»
بلند شد و كنار مرد ايستاد. پاهایش را از هم باز کرده بود تا تعادلاش را حفظ کند و دست مرد مثل ماری از رانش بالا خزید. دختر خودش را کنار کشید. مرد خندید که «چیه؟ ميخواي تندتر برم كه زودتر از ساحل دور بشيم؟»
«عجلهي ندارم. هميشه اونقدر وقت هست. فقط بايد قبلاش فكراتو کرده باشی.»
«آخ كه چقدر دوسِت دارم وقتي اينطوري حرف ميزني… كاش يه موزيك ملايم هم داشتيم. اينجا خيلي ساكته.»
آب دريا مثل روغن بود. روغن موتور مصرف شدهي سياه. چرب و تيره و كوچكترين اشعهي كم رمق غروب بازتابش انگار نورافكني كه چشم را آزار ميداد. و فقط تکان خوردن عضلات مرد را مينماياند. مانند وقتي كه پارو ميزد. سكوت را صداي جير جير تختهي چوبي و نفسهای عمیق لابهلايش ميشكست. دور قايق دواير يك شكل با فاصلههاي يكسان ميرفتند كه دور شوند. و لحظاتي بعد انگار هيچ نبود. همان سكوت بود و خورشيدِ سخت-جاني كه ديگر غروب كرده بود و نسيمی که ديگر خنك شده بود. دختر بالاپوش نازكش را روي مورمورِ پوستش كشيد. چشمهايش را بست.
«خوابات میاد؟»
«چطور؟مگه تو خوابات نمیآد؟»
«نه دیگه. داره کم کم خنک میشه»
«بلوزتو بپوش.»
«اصلا نفهميدم كجا انداختمش. ولش كن برگرديم.»
«توي آب ننداخته باشي. نگاه كن.»
«اشكالي نداره. ديگه تاريك شده چيزي ديده نميشه… خيلي ديره.»
دختر برميگردد و به آسمان حالا تاريك شده خيره ميشود كه ستارههايش آرام آرام روشن ميشوند.
«چرا وقتی تموم میشه. آدما عاقل میشن؟»
«يعني چي؟»
«یعنی همین. یعنی اینکه من نمیخوام برگردم.»
«بازي درنيار دختر. ببين بلوزمو گم كردم داره سردم ميشه تاریک شده راه برگشتنرو پیدا نمیکنیم…»
دختر ساكت رويش را به آسمان كرد و به صداي ضربههايي كه آب به كف قايق ميزد گوش كرد. طرح ستارهها قصر شني پسركوچولوي كنار ساحل را به يادش ميآورد. كاش ميشد با ستارهها چلچراغ براي آن قصر ميساخت.
«براي چي بلند شدي؟ قايق تكون ميخوره.»
«سردمه گرسنمه. میخوام چراغای ساحل رو پیدا کنم که برگردیم.»
«هيس… يه كم ساكت باش. دیگه دیره. گوش بده.»
چند ماهي به سطح آب آمدند تا نفس بكشند. پولك هايشان زير نور ماه برق ميزد. مرد ساكت شد و فكر كرد. گويي چارهي ديگري نداشت.
«ميتونم الان محلت نذارم، خودم پارو بزنم و برگردم. بالاخره به یه جایی میرسم.»
«خب چرا اينكارو نميكني؟»
«ميخواي تحريكم كني؟»
« نه احتیاجی ندارم. دیگه با هم بی حسابایم.»
صدای مرد بلند شد.«ببین، نمیخواد بیخودی ادای این دخترای اذیت شده رو دربیاری. من فقط براي يه تفريح ساده به حرفت گوش كردم و تا اينجا اومدم. حالا هم ميتونم همونجوري پارو بزنم و برگردم.»
«يه تفريح ساده. غروب آفتاب. زیر نور ماه. همین»
دختر نيم خيز ميشود. بالاپوشش كنار ميرود. برجستگي سينهاش زير نور ماه برق ميزند. حالا ايستاده مثل تمثال الههاي عريان نوك عرشهي يك كشتي و فرياد ميزند.
« اما برای من یه تفریح ساده نبود. یه تصمیم گنده بود. حالا هم هر کاری خواستی میتونی بکنی. فقط سر من داد نکش. من بر نمیگردم تو هم بهتره برای من پارو بزنی.»
«حالا تو چرا داد ميزني…»
«تو دلت نميخواد داد بزني. فكر نميكني كه الان راحتتر و آزادتر صدات درميآد. فكر نميكني الان ميتوني بلوزتو گم كني و عين خيالت نباشه.»
پاروها از داخل قلاب كنارهي قايق روي سطح آب تكان ميخوردند. مرد خيره به آنها نگاه ميكرد. به راهي كه با هم آمده بودند. به سوزش كف دستهايش و تراشهی باريكي كه از چوب دستهي پارو زير پوست دستاش رفته بود. پاروها توي حلقه تكان ميخوردند و انگار در قلاب جا باز ميكردند. مرد ميدانست كه آنقدر جابهجا ميشوند تا بالاخره درميروند. و قايق ِ بيپارو در اقیانوس …ولي نميفهميد كه چرا سعي نميكند آنها را بگيرد. فكر كرد كه پاروها زير آب ميروند. مثل بقاياي يك كشتي. صاحب تاريخچه و اصالت ميشوند. شايد يادآور دستهاي سرخ از تاول او باشند. شايد هم يادآور تكانهاي منظم يك قايق در غروبي دلانگيز بدون عشق.
سپینود
بهمن 83
بازنویسی اردیبهشت 86
*این تکلیف کارگاه داستاننویسی آقای سناپور است با این عنوان«نوشتن یک داستان همینگویای» با تشکر از ایشان.
یک داستان قدیمی را بیرون کشیدم. قرار سینما، خون بازی، را نرفتم. خوابیدم. ولی این داستان قدیمی راه نداد. عصر پنجشنبهی این دوره را باز کردم، ویژهنامهی گیلان دارد، فکر میکردم دارم میخوانم. بعد فهمیدم نخواندم. این داستان راه نمیدهد. باران آمد. کنار پنجره بو کشیدم. خواستم بروم زیر باران. نرفتم. داستان بدقلقی است یا من از آن زیاد توقع دارم. فیلم دیدم، نمیدانم فرمان چندم بود، همان که زن دکتر هرز میپرد و موسیقیاش، زنگ تلفن دستیام شده. واندن بودنمایر. این موسیقیدان اصلن وجود ندارد. ساختهی ذهن خود کیشلوفسکی است. حالا دیگر باید راه بدهد. نمیشود. چرا امروز جمعه است؟ باید فکر کنم که چرا جمعهها نمیشود داستان نوشت.
حالا هر روز صبح میروم سرکار. آدم شدم. گاهی این طوری میشوم. آدم. کفش قرمز و شال قرمز میپوشم.چقدر دلام میخواهد بگیرندم. دارند هتل بینالمللی سابق را خراب میکنند. باید به این جملههای کوتاه عادت کنم. برای داستان بدقلق. لعنت به تو همینگوی! لعنت...
.
.
.
.
خبر ساده بود. نویسندهای چهل روز بود که توی زندان بود. میگویم ساده چون هر روز خبر این و آن را میآورند. بعد میپرسی از خودت که چرا؟ چرایش شفاف نبود. وقتی این طور بشود همه هرطوری که باشد میچسبانندش به سیاست. غافل از اینکه به دو دلیل ساده نویسندهگان ما کمتر از پیش سیاسی مینویسند؛ اول با یادآوری خاطرات زنجیروار ِ سال 86 و دیگر اینکه نویسندهی معاصر دیگر کارش شعار نیست اما سیاست همهاش شعار است پس این با آن جور درنمیآید.
کجا بودیم؟ آها نویسندهای زندانی شد. چرایش کمی گنگ بود اما با خواندن خبرهایی این طرف و آن طرف دلیل این گرفتاری تقریبن عیان شد. حالا برخوردها چیست؟ برخوردها این بار قشنگ بود. قشنگ که میگویم منظورم خوشگل است، که در پینوشت چندتایشان را خواهید دید. دست به نقد این جا باید حرفهای مهمتری زد.
مشکل چیست؟ از قدرت بالای نویسنده در ایجاد همذات پنداری مخاطبانِ یک شهر با اثرش، طوری که با هر حرکت آدمهای داستان، رگ گردنشان باد کند؟ این که مایهی تحسین است. یا دخل و تصرف نکردن در واقعیت؟ اینکه داستانها همه تجربههای شخصی نویسندهاند پر بیراه نیست ولی آیا شما میدانید این تجربیات چیست؟ این تجربیات ممکن است شکار یک لحظه توی یک اتوبوس باشد. یا ضبط یک گفت و گو در حافظهی نویسنده. ممکن است ترسیم یک موجود اثیری باشد که مابهازای بیرونی آن تنها یک خال باشد، خالی بر ساق پایی... بقیه تخیل است. بقیه رویاست، وهم است. سرراست بگویم ساختهگی است. چرا باید چنین سوءتفاهمی رخ بدهد. یعنی خاستگاه شهرزاد قصهگو و موطناش این قدر با داستان بیگانه و غریبهاند که فرق سطرهای یک رمان و اتفاقات پنهان شده در یک کتاب را با روزنامهی صبح که خبر یا حادثهای را گزارش کرده، نمیفهمند؟ وای بر ما. این فاجعه نیست؟
ببینید چقدر با کتاب قهر-اند مردم ما. مردم که میگویم لطفن خودتان و اطرافیانتان را نبینید، آن شهر ِ شاکی از نویسندهمان را ببینید. کتاب اینجا، توی فروشگاههای الگانس و آنچنانی تهران چه فایده دارد، یا توی سوپرمارکتها و یا کتابخانهی ملی؟ کتاب باید به شهرستانها، به روستاها برده شود. دستکم یک جوری توی درسها، داستان گنجانده شود. چرا کسی که از بیفرهنگی مینالد، همراه با ناله هدیهی تولد کتاب نمیدهد؟
حالا که اجالتن نویسنده آزاد است و داد و فریادها فروکش کرده، خیلیها خندیدند و خیلیها افسوس خوردند و خیلیها هم این بین طبق معمول به دنبال حواشی و منافع خودشان بودند و بعضی هم سکوت کردند، اما ضربهی اصلی به نویسندهای خورد که همان وقت داشت داستان یک زندگی را مینوشت و قلماش لرزید که مبادا باشند کسانی که حتا مویی از ان را تجربه کرده باشند و ... یا نگاه ممیزان سختگیرتر خواهد شد. و مثل همیشه همه چیز به از بین رفتن داستان و نویسنده و ... ختم خواهد شد. به قول تو خیلی باید مراقب امنیت اجتماعی باشیم و حرف آن خانم کوچولوی انگشت به بینی را گوش بدهیم.
پی نوشت: میخواستم از متنهایی که دیدم فکت بیاورم که همه چیز حاشیه میشود اما بعد دیدم چه فایده؟ همه خواندند آن چه را که نباید میخواندند. این به آن گفت تو چرا چیزی نگفتی و آن به این گفت تو چرا از متن من دزدیدی و آن یکی که پرچمدار نسلی بود سرش به کار خودش گرم بود و آن کتاب هم نایاب شد در بازار و ... این میان چه چیزی عاید داستان و کتاب شد؟ هیچ مثل همیشه هیچ. راستی اگر روزی آقا یا خانم X که هیچ ربطی به هیچ کجا ندارد این بلا سرش بیاید باز هم خبرش «رسانهای» میشود؟!
* نامی برگرفته از کتابِ بهرام بیضایی، ریشهیابی درخت کهن.
.ّ
.
آن که هر پنجشنبه، ساعت شش، زنگ میزند
برای م.ح.ب.
و من هنوز، هر پنجشنبه عصر که میشود، دلام میگیرد و میروم کنار آن باجهی تلفن و این پا و آن پا میکنم تا خلوت شود، تا نفسهایم آرام شود، لرزش دستانام کمتر و فکر کنم چه کسی گوشی را برمیدارد تا نشانههایی برای هفتهی پیشرویم بیابم که اگر کاوه بود، بختام خوش است یا کاووس که بگوید«بله» بدانم که تمام هفته شاداب و سلامتام و ترلان و منیر... که صدایشان را حالا هفت هشت سال است که نشنیدهام. منیر و ترلان که میگویم خاطرات مبهمی از زهدان مادر تا بوی عطر زنانه تا جوراب نایلون روی ساق خوشتراش تا بوی ترشیدگی زیر سینهی دوران شیردهی و بوی خون قاعدهگی از کنارم میگذرند و به من تنه میزنند که من همهی عمر با مشامام زنده بودم.
- الو
- بله؟
ترلان است. خودش است. گیسهایش فرفری بودند و نمیگذاشت شانهشان کنم.
- باباجان؟ ترلان جان؟ منم
- گوشی...اَه
جلوی دهنه گوشی را با دستاش گرفته. هوا لای دستانش بادکش میشود. گوش میفشرم تا بلکه بفهمام آنطرف این خط چه میگوید. یعنی هنوز نمیداند این منم.
- ها شمایید؟... سلام. خوب هستید؟
صدای خشدار کاوه است.
- سلام به روی ماهات. خوبم باباجان. تو چهطوری؟ ترلان، کاووس... مامان منیر... همه خوب هستید؟
- بعله.
و هر دو ساکت میشویم.دیگر خستهام از سکوتهایم. وقتهایی که شعر میگفتم انگار زمانهایی بودند خارج از اوقات زندگی. اوقاتی که خاطراتاش بوی کاغذ و مرکب میداد، توی آن دفتر کوچک. نه! باید برگردم قبلتر. چهقدر؟ از بوی برنجی که از مدرسه برمیگشتم داشت روی اجاق دم میکشید و کبرا خانم، سرانگشتاش را تف میزد و وقتی من را آستانهی در میدید میچسباندش به دیوارهی رویی دیگ؟ نه دورتر. از وقتی با تفنگ بادیام آسترین کفتر دم چتری رسول را جلوی چشمان خیره از حیرتاش زدم و فرار کردم؟ نه دورتر. از موهای روی پستان مادرم که گاهِ مکیدن گونههایم را نوازش میداد؟ بازهم دورتر و تا توی خاکستری ِزهدان و بوی رحم و معلق بودنم نه مانند تمام جنینهای تا آن روز، که با دستان باز و پاهای دراز شده. از روزی که شکم مادرم بزرگ شد و گرد نبود و گوشه داشت.
- گوشی...گوشی
- کاوه؟ بابا! کارت تلفن...
پدرم مرد ساکت و آرامی بود. آدمهای آرام همیشه هم بیآزار نیستند. گاهی خونسردیشان کشنده است. گیرم خودشان نفهمند. تعجب میکرد و گاهی که عصبی میشدیم، تهدید میکرد که دیگر از فردا مثل بقیهی مردها میشود و پاپیچمان. و ما، من و مادر و کبرا خانم میدانستیم که هیچوقت فردا نمیشود و مادر شانه بالا انداخته، کبرا خانم لندلندکنان زیر لب و من ریزخندزنان هرکدام به طرفی میرفتیم. اولها بچهشان نمیشد. کبرا خانم جوشاندهای ازمغز گردو و تخم گشنیز و فلفل سیاه به مادرم خورانده بود و چند دعا برای پدر خوانده بود و فوت کرده بود و شب دور پشه بندشان نظربُر و اسپند و گلولههای نمک پاشیده بود. شکم مادر که آن طور بالا آمد هر کس چیزی میگفت اما مادر پشت کبراخانم محکم ایستاده بود و میگفت ربطی به جوشاندههای او ندارد. و این بچه جور دیگری است و شاید وزیر و وکیل شود و به پدرم میگفت که این جماعت چشم دیدن خوشبختی ادم را ندارند و پدرم هم لابد سرتکان میداد و هیچ نمیگفت.
مادر هنگام زایاندن من، اولین کودکی که توی آن شهر از پا بیرون آمد، قسم خورد که دیگر با پدرم همخواب نشود. و گمانام بر این است که تا آخر عمر پای حرف خود ایستاد. مادر زن سرسختی بود. کبرا خانم میگفت او شیرزن است. شاید برای غرشهایی بود که هنگام تولد من اتاق را میلرزاند و حتا دستان پزشکان و پرستاران را. تا ده روز نامی نداشتم. میگفتند بچه.«کبرا خانم زیر بچه را عوض کردی؟» « کبرا خانم برو ببین بچه دارد نق میزند» «خانوم جان وقت شیر بچه است» و من صورتم را میچسباندم به پستانهای سفت شدهی مادرم. از آنها فقط قوتام را نمیمکیدم، مادینهگی رها شدهای را میبلعیدم که تا آن روز بیاستفاده بود روح عاصی و شاداب یک زن مخلوط با بوی ترشیدهگی دلچسب زیر بغل و لِچ شیر زیر پستانها.
پدرم که میآمد ماههای اول بالای گهوارهی من، خیره میشد به چشمهایم و چیزی نمیگفت. حتا بزرگتر هم که شدم، وقتی روزنامههایش را از میان پاره میکردم هم چیزی نمیگفت فقط دستهایش را آن قدر بالاتر گرفت تا قد من کشیده شود و او هم دیگرپیر چشم، روزنامه نخواند و یک روز هم بیخبر برود و دیگر نبینماش. یادم نمیآید که چیزی فرق کند. مادر بعد از ظهرهای هر پنجشنبه که ادارهاش نیموقت بود، دورهی بازی داشت. با موهای پوش داده و ابروهای باریک شده میآمد و نهار نخورده توی اتاق میرفت. متکایی زیر گردن میگذاشت و به سقف نگاه میکرد. میخزیدم روی تختخواب دو نفرهاش. دستاش را دراز میکرد و من با ناخنهای رنگی و دستهای زیبایش بازی میکردم.«یواش عزیزم...لاکام خراب میشه». و من منتظر تا بلند شود و نوبت به آن لفاف نازک و نرم نایلونی برسد و روی پاهایش بکشد. مثل پوستی تازه که بچسبد گاهی سفید گاهی سیاه و گاهی رنگ پا یک بار هم بنفش بود. و جلوهاش با صدای پاشنههای نوک تیز و بلند بیشتر شود که توی گوشم ضربه میزدند؛ نمایش تمام شد و من همانجا روی تخت دو نفره، گیج سرم را بالا میآوردم که آرام گونهاش را به من بچسباند به نشانهی بوسهای مادرانه و عطرش را قاطی بوی پودر و رنگ فرو ببرم تا فردا ظهر جمعه که از خواب بیدار شود.
کارت تلفن تمام شد. گوشی را میگذارم. صدای بال کفتر از پشتبامی میآید. چشم-چشم که میکنم چیزی نمیبینم اما پر سفید روی شانهام میافتد و من این پر سفید را همیشه با خود همهجا بردهام. از همان وقت که رسول برد مرا تا پشتبامشان و آن اتاقک حلبی که با باد صدا میداد و بوی کفتر میآمد، بوی فضلهی کفتر. میخواست «ملاقی»اش را نشانام بدهد. سفید بود و اوج میگرفت و چندبار ملق میزد. من محو طوقی بودم که رسول جلوی دهانم را از پشت گرفت و کمرم را خماند و جیغهای خفهام در آن ظهر تابستان رخوتناک به گوش هیچ کس نرسید. بعد ساکت شدم. پنجشنبهها دیگر مادرم را بدرقه نکردم. آن قدر ساکت و بیحرف بودم تا واژههای تلانبار شده خودشان آهنگ گرفتند و رقصکنان بیرون آمدند و من تنها مینوشتمشان.
از اینجا، کنار این باجهی تلفن تا پنجشنبهی دیگر چقدر راه است؟ قدمهایم را میشمارم. پنجشنبهی دیگر روسفت میکنم و با منیر حرف میزنم. میگویم یک جایی تمام کند این بازی را. مادرم میگفت دختر سربهزیری است. کبرا خانم پیر شده بود اما غر میزد. «از آن بترس که سر به تو دارد». مادر بیبی را روی شاه میگذاشت و میگفت« تو حرف نزن کبرا. خرفت شدی.» و همه چیز تمام شد و یک روز از آن اتاقک حلبی تا حجلهی من و منیر یک قدم بیشتر نبود که بشمرم. آن بوی فضلهی کبوتر بود و این بوی تند زنانهگی و گلهای مریم ِچیده شده روی تختخواب دو نفره.
این بار باید با منیر حرف بزنم. اگر شده بچهها را واسطه میکنم. نباید یادشان برود آن وقت را که هر کدام به دنیا آمدند. هرچه باشد آنها همین طور دیمی که به دنیا نیامدهاند. چقدر روی پاهایم تکانشان دادم تا به خواب بروند. پوره و دندانگیر برایشان درست کردم. وقت تب و هذیان پاشویهشان کردم. یادشان رفته بود. دیگر یادشان رفته بود. بزرگتر شده بودند. انگار کلافه بودند. خوش نداشتند دور و برشان باشم. بیحوصلهگی میکردند و نفسهاشان را با شدت بیرون میدادند. در اتاقها را رویام قفل میکردند. سفر میرفتند و تنهایم میگذاشتند. قاب عکسهایشان را دستمال میکشیدم، اتاقهایشان را مرتب میکردم. برایشان خرید میکردم. آذوقه،بار و بنشن، دارو، لباس، جوراب، برای ترلان هم جوراب نایلون نازکِ سیاه رنگی خریده بودم. اول بار بود که تنها بود و مهمانی میرفت. جلوی آینه ایستاده بود و آماده می شد دستاش را توی جوراب کرد و کشید و رو به نور نگاه کرد. چقدر بزرگ شده بود. بچهها بزرگ می شوند و انگار من کوچکتر.
ماشینها دارند بوق میزنند، گاز میدهند و از کنارم رد میشوند. این شلوغیها میترساندم. میروم گوشهی پیادهرو از درگاهی مغازهها باد خنک بیرون میزند. جلوی هرکدام پاسست میکنم و خیره می شوم به جنسهاشان.لباسهای رنگارنگ، روسریها و جورابها، جورابها. زیر آن میز گرد بازی ِ مادر جا می شدم. دو ماهی یک بارمادر میزبان می شد. «من جا رفتم»، «ترسو باخت»، «یه پای سی هم نداشتم»، «دو کارت»، «لایی داد» و من توی صداهای مبهم، بوهای مخلوط شده باهم. زیر میز، خیره شده بودم به برق جورابها. جورابهای شیشهای. سیاه و نرم. نرم؟ باید نرم باشد. باید دست میزدم. باید میفهمیدم که این پوست نیست. دستم را دراز کرده بودم. همین، نرم بود مثل پر کفترهای رسول. ترلان جیغ کشید و پایش را پس زد. «مامان...مامان»«برو گمشو از اتاق من بیرون کثافت» از اتاق دوید بیرون و من جلوی آینه خشکام زده بود. مادرم گوشم را گرفت و از زیر میز کشید بیرون.«این پسرت بزرگ بشه از اون مرد هیزا میشهها» و مادر گفت«فکر نکنم از این عرضهها داشته باشه» گوشم سوت میکشید. منیر زده بود توی گوشم و دست بچهها را گرفته بود و رفته بود و هنوز گوش من سوت میکشد. صدای بال کفتر میآید. رسول پیام میآید تا تقاص خون دمچتریاش را بگیرد. کوچهها را یکی یکی رد میکنم تا پیدایم نکند. هوا هم که دارد کم کم گرگ و میش میشود. اینطور بهتر است. مادرم هم نمیفهمد. قدمهایم را آرام میکنم.هفتهی بعد باید بروم کنار یک باجهی تلفن دیگر. یک جای دیگر. مغازههای دیگر. کوچههای دیگر. جایی که کسی نشناسدم. فکریام که امروز عصر، ساعت شش، چه بوی کافوری توی هوا پیچیده.
سپینود
(نوشتِ اول)
یکاُم اردیبهشت هشتاد و شش
.
آهان...فرار فردی. این خیلی خوب است نویشتِ عزیز و با اجازهات میآورماش اینجا بلکه دو سه نفری بخوانند. قضیه همینجاست و نه دورتر. پونه به گوش باش. تو هم که گفتی هیچ زنی از ابتدای خلقتاش ضعیف نشده. از کودکی که بگذریم(گذشتن محال است اما بعد واردش بشویم) آن وقت که انسان عقلبِرس شد، دیگر بهانهای برای ضعیف ماندن ندارد. حال فرض کنیم این یک امر بیولوژیک است. مثل برخورد اول همهی ما با خون قاعدهگی. همیشه فحش میدهیم و ارگانیسم بدنمان را نفرین میکنیم که چرا ما بعله و «آنها» نه. این ابتدای یک برخورد و نوع نگرش است که انتهایاش ختم میشود به حرمسراها و به قول تو پشت ویترین طلافروشی و قهر کردن توی رختخواب. اگر بخواهی خیلی صاف و صریح بگویی تویی که الان اینجایی، زنانهگیات، یا محصول تفکر مادرت است.(مال من شصت درصد همین است) یا ساخت خودت، ذهنات، فکرت و انتخابات. تولرانسی دارد که به جامعه و انسانهای دیگر و فرهنگ و سنت ...تعجب نکن که من ضریبی که برای اینها قائلم کم است چون فرار فردی، که خیلی دوستاش دارم، مطرح است. این الگوی ریاضی که توی تولید سلولها هم نقش دارد را بیشک میشناسی؛ دوتا میشود چهارتا و آن چهارتا که هر کدام دوتا بشوند شانزدهتا و آن شانزدهتا ...برای یک نسل ممکن است زمان ببرد اما خیلی ماندگار است. سرسری نیست. مثل راه حلهای مقطعی و سطحی. من دختری دارم و دوستانی که آنها هم هر کدام با زنانی مراوده دارند. خب این حتا بالاتر ازآن الگوی ریاضی معنا میدهد. خب این از این. بعد باید برسیم به هزینهها. میشود با لاتبازی سینه جلو داد و گفت«من پای همه چیز هستم» راستاش را بگویم من برای این تفکر لمپنی ارزش قائلم. دستکم برای کسی که چنین ادعایی میکند. اما یک امای بزرگ دارد و آن هم نتایج عملیای که توی زندگی باهاشان برخورد داشتم. مرا مجبور میکند که با احتیاط بگویم«تا هزینه چی باشه؟» یا « باید فکر کنم.» و جملههایی از این دست. ولی با قاطعیت میتوانم بگویم وقتی آن فرار فردی را آغاز کردی دست از «نازکنارنجی»گری برمیداری، و همین است قدم اول برای پرداخت هزینههایی که چندان هم سبک نیستند. به تدریج آن الگوی ریاضی پیشرونده، الگویی از هزینههای کم و قابل پرداخت را برای فرارکنندهگان فردی تدوین میکند که پرداخت سادهای داشته باشد و البته برای پشتیبانان این ایده عبور از آن ساده باشد. نمیدانم تا کجا توانستم برسانم فکرم را. برخی افکار آن قدر که توی ذهن آدم روشن و بدیهی هستند، روی کاغذ نیستند. یا شاید واژهها یاری نمیکنند.
تا اینجا باشد...
.
.
.
* بگذار این ابزارـ همان وب نوشت چرخان!ـ همچنان کار نکند که من از کار نکردناش شادم. انگار دارم توی سکوت، توی یک حباب شیشهای داد میزنم. مثل وقتهایی که هوا را از لپهام توی گوش فشار میدهم و ... نه بگذار بهتر بگویم، زیر آب توی یک استخر آبی و شفاف به بالا که نگاه کنی، خیلی شانس باشد خورشید را ببینی که چشمات را هم نمی زند، بدشانس باشی هم چراغهای سقف را می بینی. حالا حرف بزن. چیزی از جنس آن سکوت... بهترش را هم دارم، برف بیاید نیم تا یک متر و بخوابی به پشت توی برفها، آن سکوت... «هام» نباشد. این که توی آن سکوت باارزش که مثل فرش قرمزی پهن می شود تا چه چیزی از آن عبور کند مهم است.
توی این سکوت میخواهم بگویم من گاهی، گاهی از زنها متنفر میشوم. از خصلتهای برجستهای که فقط در این جنس پیدا میشود و بس. قدرتنمایی از راهی که ضد قدرت است. با ضعف حکومت کردن.
(در حال خواندن رمان «و نیچه گریه کرد»!)
.
.
.
البته این طور هم میشود گفت. واضح است که این یک امر ِمطلق ِنسبی است. یعنی میشود و هم نمیشود. شدناش یک حالت است و نشدناش حالتی دیگر را دلالت میکند. در انتها هم هر کدام نتیجههایی متفارق دارند. فکرش را کنی، از بعضی جهات متفارق نیستند که متقارب میشوند. مثل مقاربت، اگر در برابرش مفارقت باشد. این هم طبیعی است. باز به این بسته است که بخواهی نزدیک شوی یا بخواهی دور شوی از آن نتیجهای که شاید به آن برسی و شاید هم نرسی. چون این یک امر ِمطلق ِنسبی است. یعنی امکان دارد برسی و هم نرسی. رسیدن یا نرسیدن به آن هم تحت شرایطی متفاوت و حالتهایی خاص اتفاق میافتد. من باب قاعده میگویم که در نهایت بسته به نگاهات دارد، به روحات و به خواستهات. خیلی چیزها شرط است. اما اول از همه یک سئوال مطرح است:
هی سپینود، حالا چقدر میخواهی که برسی؟
.
.
اینطور بهتر است. بله، انگار این طور که باشد خیلی بهتر است. عقب بشینی و تکیه بدهی. عقب بشینی و تکیه بدهی و دندانهایشان را ببینی. دندانهای تیز و برندهای که میدرند، پاره میکنند. این بخشی از چرخ زدن قدرت است. بخشی از قدرت که اراده و تسلطی بر آن نیست. گاهی در این لذت هست و گاهی در آن. نمیتوان گفت دریدن و خون ریختن تنها درد دارد و بس. برای صاحب پنجهها شاید، کسی چه میداند، لذتی شهوانی و مستی بوی خون دارد. نوش جانتان.
ما با بهار خودمان سرگرمایم. و این طور بهتر است. بوی گل را به بوی گند تهوعشان ترجیح دادیم و این رقص نرمانرم دانهها و تخمها و گردهها که یک راست میاید و مینشیند روی شانهی من. جا به جا میشوم، کمی، و کتابام را ورق میزنم. حروف میرقصند و شکلهایی میشوند که در هم میپیچند. میپیچند و نرم به هم میلولند. کش میآیند و به کمرشان قوس میدهند. مجلس طربی است و یکی ساز میزند و آن یکی میرقصد. این بار گرده توی بینیام میرود. کسی به شانهام میزند. این روزها نه به خوابها و نه به نشانهها نمیتوان بیاعتنا بود. نیستم. اما این راهاش نیست. او همهچیز را در آن اتاق تنهایی، آن کنج، درست در تقاطع سه خط پیدا کرد.
و اینگونه است که حیوان از پناهگاه بیرون میآید، با تردید قدم بر میدارد و آن قدر اطراف را میپاید تا بلکه برسد به تکهای...اما غرشی او را باز میگرداند به مامناش. و اینگونه است که او به انسان متمدن امروز نزدیک میشود. این آن حلقهی مفقود است.
.
.
اول بگویم که من با این یادداشت اخیر آقای قاسمی خلع سلاح شدم. خلاص. حالا ترجیح میدهم برخلاف دو اثر دیگرشان، این یکی را پیش خودم نگهدارم. بعد بخواهم که اگر کتاب به دستات رسید به دست من هم برسانی من هم خیلی میخواهماش.
اما با حرف تو موافق نیستم. شاید در شرایط عادی وبلاگنویسی خطر باشد برای کسی که میخواهد داستان بنویسد، اما شرایط ما فرق میکند. شرایط ما یک اجبار حکومتی است که شمشیر داموکلسی است بالای سرمان و حالا حالاها سایهاش هست. من سی و شش سال دارم. شش سال سرم را با رشتهی ساختمانی، پنج سال با سینما گرم کردم و الان چهار پنج سالی میشود که نوشتن داستان اولین درد من است. نه نقد ونه تحلیل نه ریویو نه مقاله. فقط داستان. جنسیت من، قومیت من، زبان من، تاریخچهی من اینها همه جنونهای هنگام نوشتن من است. یادم نمیرود که اینجا، همین محیط مجازی بود که اینها را آورد جلوی چشمام. رویا را نزدیک به واقعیت کرد. من را به خودم و به اطرافیانام باوراند. و حالا فکر میکنم هنوز که هنوز است ظرفیتهای زیادی در من باقی است. تا کی بنشینم و آرزو کنم که روزی بتوانم از زیر آن سایه بیرون بیایم و حرفهایم را بیواسطه، بیفشار بزنم؟ ظرفیتهای نهانام را از پسلههای این سی و شش سال بیرون بکشم؟ اگر نتوانم به شاهکار فکر کنم، به نیم راه هم نمیرسم. خب چون من هیچ وقت آدم قانعی نبودم. یادم هست یک پروژهی معماری داشتیم که طراحی یک بیمارستان در یک زمین فرضی بود. همه یک مکعب مستطیل کشیدند و پلان و نما و مقاطع مختلف و... ساختمان من سه بال داشت(سه مکعب مستطیل) که وجههایشان به یک استوانه میرسید و رویای من آن استوانه بود که در آن آسانسور شیشهایای بود و اتاقهای انتظار بچهها و تلویزیون و ... بیمارستانی که هیچ کودکی آنجا از آمپول نترسد. خیلی زحمت کشیدم. شبها بیدار میماندم، اما شد. روزی که تمام شد یکی از روزهای قشنگ بود. همین کافی بود. امروز پای تلفن از دافعهی خودم برای دوست مشترکمان میگفتم. من باید این دافعه را تنها با داستان خنثا کنم. همان اثبات. به هر حال فکر میکنم نباید فراموش کنیم که این دنیای مجازی چه به ما داد. و نگذاریم چیزی از ما بگیرد. مشکل دوم که من بیشتر دچارش هستم، روابط است. من حاضر نیستم تن به چیزهایی بدهم که غرورم را بخراشد. توی دورهای پدرم پاکسازی شده بود و بیکار بود. مادرم معلم بود و خب نان فرهنگ همیشه بخور و نمیر است. من و علی هم مدرسهرو و به هرحال... یادم میآید دیالوگی که توی هوای خانهمان به در و دیوارها چسبیده بود انگار« کار که سراغ آدم نمیآید. آدمها دنبال آدم نمیآیند. باید بروی پیششان» و پدرم سرسختی میکرد. خیلیها میگویند شبیه او هستم. خب این هم خاصیتی است. هوا برم نمیدارد. خیلی نخواندهها مانده. خیلی نادانسته دارم. اما آرام آرام جلو میروم. ریشهای. از پایه. از اول انتخابم این بوده که «میانباره» نباشم. خب تاواناش را هم باید بدهم. میگویی توهم... شاید یک داستانی ماجرای آدم متوهمی باشد، اما داستان است. توهم اگر خوب بود که خب با یک قرص هم میشد دمبهدم توهم داشت. یک روز خلبان بود یک روز مانکن و یک روز نویسنده. تو از مضرات دنیای مجازی که سرتاسر توهم است میگویی و از طرفی از توهم نویسندهی خوب بودن؟ رویا و تخیل را موافقم اما توهم را نه.
(ساعت چهار و نیم صبح است. بروم یک چایی بریزم. هوا سرد است. یک کلاغ هم دارد بیرون قارقار میکند. مور مورم میشود. و اینها همه برای درک و تجسم و ساخت تصویر بود و یک وقفه. یک وقفه که بگذارد فکر کنم. فکر کنم که انگار برای اولین بار دارم مانیفست زندگی خودم را ترسیم میکنم. کسی چه میداند. شاید فردا میمیرم. چیست که جاودانهگی برایم بیاورد؟ آدم باید بشود که از خودش غیر از بچهاش چیزی باقی بگذارد. آفتاب فردای روز مرگ که روی قبر میتابد خیلی بیرحم است. زندگیای که ادامه دارد هم. از آن تلختر آدمهایی که فراموش میکنند روزی کسی بوده)
امشب شب عجیبی بود. یک مهمانی بود. چند نفر بودند. یک نفر شروع کرد به گفتن داستانی از یکی دیگر و دروغها بود که به هم بافته شد. این رشتهها بافته میشد. یک طناب ضخیم شد. محکم. گاهی کسی تک مضرابی میپراند. هرچه دیروقتتر میشد، فضا غریبتر میشد و داستانها پیچیدهتر... شب عجیبی بود. با اینحال فکر میکنم خیلی آدمهای امشب را دوست دارم. هرکدام را جوری. جوری که خودشان بودند. خودشان هستند. آخ پونه وقتی میگویم من دوستشان دارم بغضم میگیرد. چرا؟ چرا این عشق اشکم را درمیآورد؟ چرا این انرژی نهانم یک روز آزاد نمیشود. چرا گفتن اینچیزها نزد بعضیها مسخره است... بروم...
- جام، یا بستر، یا تنهایی، یا خواب؟
-برویم
.
.
یادداشت خالد را خواندی بر «وردی...»؟ من با خیلی حرفهایش موافقام. اما نکته در قسمت پایانی یادداشتاش بود. چیزی که فکر آدم را خیلی مشغول میکند. همنوایی و چاه بابل و ... . فکر میکنم سالهاست، خیلی سال است، ادبیات داستانی ایران قدرت خلق شاهکار(masterpiece) را ندارد. اگر با کمی اغماض(به زعم بعضیها) شازده احتجاب را شاهکار بدانیم، بعد از آن کدام اثر قدرت شاهکار شدن را داشته؟ من میگویم همنوایی و با کمی فاصله چاه بابل. فارغ از سلیقهی شخصی، چه اسامیای میشود در لیست شاهکارها جای داد؟ سووشون؟ کلیدر؟ توبا و معنای شب؟ سمفونی مردگان؟اهل غرق؟ کارهای محمدرضا کاتب، هیس و وقت تقصیر؟ دل و دلدادهگی؟ چراغها را من خاموش میکنم؟...(اگر اسمی یادم رفته تو بگو) هیچ کدام از اینها به نظرم به پای همنوایی نمیرسند. ممکن است آثار متقدمی مثل ملکوت بهرام صادقی و سلسله کارهای مستقل دههی پنجاه ، سفر شبِ شعلهور و شبهول ِ شهدادی و شب یک شب دوی فرسی(همه شب دارند) هم شاهکار باشند اما جریانی نساختند.(متاسفانه جامعهی ادبی قدرت درک نداشت تا سلسلهجنبانی کند اینها را).
همه را گفتم که بگویم متاسفانه یا خوشبختانه(اولی برای ادبیات و دومی برای رضا قاسمی) ابزار آفرینش دست خود قاسمی است و بس. و حق طبیعی من و توست که شاهکار بخواهیم و وردی که برهها میخوانند نبود.
خب میبینی من هم رفتم میان آن تماشاچیانی که دارند خارج از یک معرکه به آن نگاه میکنند و صریح و قاطع نظر میدهند و قضاوت میکنند. عجیب است. انگار یک پوستینی میکشیم روی خود واقعیمان و توی پوستین خلق میرویم. و هنرمند نباید بنشیند و گوش بدهد به همهی این آواها. مگر هنگام عرقریزی روحاش اینها کجا بودند؟ موقع فرآیند پرده برداری از عمیقترین زخمهای دروناش تماشاچیای داشته؟ اصلن کسی چه میفهمد که پس هر «واژه»، همانی که تو ارج میگذاریاش، چه تاریخی، چه فاجعهای، چه امکانی نهفته است؟ همین نوشتههای من و تو...کیست که بداند اینها همه گدازههای آتشینی هستند که آرام از دهانهی کوه بیرون میزنند؟ یا شاید از سر تفنن، میل به جاودانهگی یا دیوانهگی. خیلی پیچیده است. خیلی. گاهی مستاصل میشوم. گاهی دلم میخواهد راضی بشوم به خردک شرری و سیگارم را با آن بچزانم و همینطور تخمی نظر بدهم و نترسم از یقهام که کسی بگیردش. اما این کار یک وقاحتی میخواهد که در خودم سراغ ندارم.
.
.
( پونه اونجا چه خبره؟ نظراتت رو میگم. قدم اون عزیز خیلی عزیزه...داشتم فکر میکردم که هیچکی به یه طرفاش هم نیست ولی اشتباه بود. همون یک نفر به جای یه دنیا ارزش داره و اگه بدونی داره میخونه محکمتر روی کیبردت میکوبی)
نقل قول از یک پست در یک وبلاگ«خلاصه...کجا بودیم؟ چی داشتیم می گفتیم؟» بله. بحث کشیده شد به زنانهگی و مردانهگی و جنسیت. البته هر قدر هم حرف بزنیم باز در نهایت من برمیگردم به«وردی...».
ببین، آن تنهایی که من گفتم تنهایی جنسی و عشقی و اینها نبود. اسماش را بگذار تنهایی کسی که زیاد فکر میکند. زیاد تحلیل میکند. رفتارهای خودش و دیگران را. یادت هست که همیشه به هم میگوییم ادبیات به ما فقط ادبیات و داستان نداد، بلکه یک نگاه منحصر به فرد داد که سراغاش را در اطرافیان نمیشود دید. یا حتا توی آدمهای اهل فلم هم. و همیشه میرسیم به اینکه لابد حرفی که میزنند را باور ندارند و یا درونی نشده است برایشان. این نگاه موشکاف، این نگاه برآمده از آگاهی به قول فرنگیها یک gift است.(تحتاللفظیاش میشود یک استعداد یا یک خاصیتی که همه ندارند. من دوست دارم بگویم شانس). و این آن است که آرام آرام توی این جامعه در برابر نگاه همهی آن تماشاچیانی که قبلتر گفتم، همهی آن منتقدان، منزوی میکند. و این تنهایی جنساش فرق میکند. میدانی من چه وقت از کار خانه لذت میبرم؟ آن وقتی که موزیکی بگذارم، هوا خوب باشد نه سرد و نه گرم و حتمن یک کتابی خوانده باشم یا چیزکی نوشته باشم. حالا آن یکی تنهایی که تو اشاره کردی؛ ببین نمیدانم چقدر از این حرف من سوءبرداشت بشود یا نه اما من لذت همصحبتی با تو یا ماه یا برادرم و... را با هیچ کس دیگری عوض نمیکنم. یعنی اگر مردی به من عاشق باشد و درست میانهی حرفهای ما زنگ بزند برای من مسلم است که او را منتظر میگذارم. شاید هم هنوز شانس بودن آدمی را که دغدغههایش مثل خودم باشد، درک نکردم. حالا اگر بخواهد قضیه حادتر بشود همان «خود به خودایی» که اشارهی بانمکی کردی به آن، من هم موافقم با تعبیر خودشیفتگی و نه کاذب بلکه راستین. اسماش را کشف خود از طریق اندام هم میگذارم. این از همان جنس انزوایی است که نه تحمیلی، انتخاب کردی و آگاهی هم کنار انتخاب بوده. یعنی تو در یک ارتباط به چه قیمتی حاضری چه چیزهایی را به دست بیاوری... اینها خیلی بیربط است، چون من دایم ارجاع داده میشوم به تجربیات شخصی خودم و خودت بنابراین هم حق را به تو میدهم و هم به خودم.
من نمیتوانم دیگر توی جمعهایی که تو میگویی ظاهر شوم. حماقتها اذیت میکند روحم را. من بیمارم. قاطعانه اعلام میکنم. چون دیگر نمیتوانم غیر از کتاب و ادبیات و داستان و فرهنگ و سینما و هر چیزی که فکر میکنم حماقت را کم میکند، حرف بزنم و فکر کنم. جواب آن دوست نازنین را نداده بودم و حالا میگویم. من به دفاع از حقوق زنان و مبارزاتشان این طور که هست اعتقادی ندارم چون فرهنگ ما مریض است و روش مبارزهی من هرچند بطئی و طولانی اما قطعی و ماندگار است. نوشتن، خواندن.
پونه ممنون. آدم غلط میکند منزوی شود وقتی رفیقی مثل تو اینقدر برایش مایه بگذارد. از تعارف که بگذریم، نمیدانی چه خوشحال شدم از تایید پدر معنوی...(حواسام هست که علامت تعجب نگذارم چون خوشات نمیآید و این اولین بار است که دارم رعایت این قضیه را میکنم) شبها نمیخوابم. امروز از داروخانهی زیر مطب بیستتا اگزاسپام گرفتم تا بیست شب بخورم بلکه خوابِ بدون کابوس به چشمام بیاید. چقدر باید اینها را بنویسم تا برسم به «وردی...» نمیدانم. آن ترس از قضاوت، نگاه قاطع به یک اثر مرا اینطور کرده. با شب یک، شب دوی فرسی هم همینکار را کردم. یعنی آن قدر با حواشی و حسهای خودم ور رفتم تا شد که کمی به رمان نزدیک بشوم. اعتراف میکنم شب یک شب دو خیلی سختتر از «وردی...» است. ضمن اینکه برای من که قریب یک سال با چاه بابل و بیشتر از آن با همنوایی زندگی کردم، نفس کشیدم و خوابیدم؛ دیگر شگردها و دغدغههای نویسندهاش دستم آمده بود. اما فرسی لامسب هر بازیاش سازی میزند، زیر دندان سگاش... واقعن مدرن بوده. مدرن نه به معنای سبکپذیر-ش. به آن معنا که من در ذهن دارم و الان برایت میگویم. مدرن برای من یعنی مبلهای نارنجی با حجمهای نامتعارف، یعنی درهای کمد رنگ اُکْر باشد. یعنی تختخواب یک زن و شوهرجوان سفید ساده بدون هیچ تزئینی باشد. یعنی چراغ اتاقشان یک کرهی بزرگ سفید باشد. این تصور من از «مدرن» است.(که ایسم هم حتا نمیگیرد). تصویری است خانهی رویایی ِ پسر جوان معماری که از دانشکدهی هنرهای زیبا دست دختر دانشجوی ادبیاتی را میگیرد و میبرد توی آن. و دهه همان دههی پنجاهِ کذایی است که خودت خوب میدانی. و یک گوشهی این دهه بهمن فرسی بوده که داشته یک سر این مدرنیته را به یک جایی بند میکرده تا از زیر دست قدیمترها دربیاید، اما هیچ کس کمکاش نکرده. بعد زاوش ایزدان شده و توی مهمانی با گلوله زده مخ یک نفر را پاشانده با آن همه خشماش اعتراضاش و عشقاش که یک ثانیه از جسماش خارج نشده. خیلی جالب است این اولین اثر ایرانی است که خواندم و دیدم عشق یک پدیدهی ماوراالطبیعه نبوده که رختخواب آلودهاش کند. توی شب یک شب دو هرجا زاوش ایزدان از عشقاش به بیبی میگوید از حرارت تن و غلتیدن زیر باد کولر و ... میگوید. خب انگار پرت شدم. میبینی پونه... اینها چه ربطی به «وردی...» دارد. انگار دارم فرار میکنم. اینها ربطی به حرفهای تو هم ندارد. ترسناک است...آستانهی فروپاشی...
خب کمی نظم اگر بخواهم بدهم، و کمی هم دراز بکشم تا این خستگی برود، میخواهم برگردم و از آن بحث زنانهگی و مردانهگی ... بگویم و قول بدهم فردا با هم سراغ ورد برویم. میآیی پا به پا؟
.
.
.
پونه، آی پونه...خیلی دلم میخواهد از وردی که برهها خواندند بگویم. اما خیلی بالاتر از آن به چیزهایی فکر میکنم که شاید تهاش برسد به این رمان. رک بگویم همهی این فکرها از نامههای دوستی تازه آمد که قبلاش برایم بتای بود و حالا یک رفیق(اگر رخصت بدهد) و آن بحثهایی که قرار بود ربط پیدا کند به «حافظ به روایت کیارستمی» و یک باره شد خودِ کیارستمی و حرفهایش و بعد جنجالی که نگاه رضا قاسمی به نوروز به وجود آورد و .... دارم فکر میکنم به تنهایی و انزوا. آدمهای منزوی اگر یک گروه بودند که منزوی نمیشدند. هر کدامشان تکتک توی سلولهایشان هستند. بقیهی مردم هم، خب بقیهای هستند که به آنها خیره میشوند. رفتارهایشان را ثبت میکنند. زیر ذره بین چه موهایی از ماست بیرون نمیکشند. چرا؟ چون آنها دارند از رفتارهای دستهجمعی پیروی میکنند. ولی آن یکی بیرون زده است. این چشمهایی که نگاه میکنند همانهایی هستند که داستانها را میخوانند. آنها هیچ وقت داستانها را درک نمیکنند. داستانها همه برآمده از انزوایی هستند که آنها تحقیر میکنند. از فکرهایی هستند که آنها مهجور میپندارند. پس ما برای کی مینویسیم؟ برای خودمان. قضاوت باید متکی به رفتارهای تعریف شده و قانونمند باشد. پس منتقد قشریترین و قانونمندترین و تابعترین انسانها باید باشد. حال آن که اگر از گروه تنهایان باشد از بن قضاوت را گردن نمینهد. پس تا کجا میشود نشست و یک آدم را بالا و پایین کرد. به او خرده گرفت، به نقطهای که از آنجا تصمیم گرفته دنیا را نگاه کند، به چیزهایی که دوست دارد یا ندارد. ما چقدر آزادیم؟ دارم میترسم پونه! انسان دارد کم کم به حیوان مطلق بدل میشود.
.
.
میگفتم پونه، (دیگه پینگ نمیکنم چون حق بقیهی آدما ضایع میشه... همین یه بار برای آخر اینهاست که برات مینویسم)
دیشب خواب بدی دیدم. دیشب که نه...صبح. ساعت که زنگ هر روز صبحاش را شش و نیم زد، گفتم بگذار بخوابم و کاش نمیخوابیدم. یک کاروانی بود خوشحال. خیلی شاد. یک عده بودیم. با مادر و پدرم، انگار شماها هم همه بودید. هرکس که یک جوری بند میشود به داستان. میرفتیم یک مراسمی، جایزهای چیزی و من هم قرار بود بروم بالای سن. همه میدانستند که بچه توی بیمارستان است غیر از من. اما خوشحال بودند. به من نمیگفتند که برنامهها به هم نخورد. حالش بد شده بود. توی بیمارستان بود. برای یک لحظه نفساش رفته بود و همان لحظه مادرم توی گوشی شنیده بود که«متاسفیم. از دست رفت». نفهمیدم که من از کجا فهمیدم کی به من گفت. اما از آن لحظه چیزی را درک کردم توی خواب که به هیچ تصویر وهیچ کلامی نمیآید. فهمیدم یک چیزهایی هست توی اعماق وجودمان که هر کار کنیم نمیتوانیم منتقلاش کنیم. برای همین نوشتن از این خواب هم بی فایده است. تو یا هیچ کس دیگر نمیتوانید بفهمید بر من حتا توی خواب چه گذشت. اینها را گفتم تا بگویم چقدر این «واژه» که من و تو برایش گریبان چاک میکنیم کوچک و حقیر است. یا نگاتیو. یا رنگ و بوم. یا تارهای یک ساز. یا رقص زار. به لطف ضمیر ناخودآگاه لابد میدانی که هیچ خوابی آن گونه در اوج غم و اندوه تمام نمیشود. ذهن ما فرار میکند از آنچه نامطلوب است و داستانی می سازد که آخرش خوش باشد یا دستکم فراموشی.
.
.
هوا ابریاست. یکسره ابری...
پونه دستام به نوشتن نمیرود هیچ. اما میخواهم تو را بهانه کنم و بنویسم. بهانهی بهانه هم نیست. دیگر کیست که نداند من و تو چقدر حرف میزنیم و ادبیات را و داستان را تکه تکه میکنیم و میخوریم. پس اینهایی را که مینویسم جای تلفنهای این روزها کمترمان است. تو این حالت را تجربه نکردی اما من چرا. وقتی خانهات را مرتب نکنی و ریخت و پاش آن لحظه را جمع نکنی بعدی میآید و روی هم تلانبار میشوند و نیاز فوری به خر و بار باقالیاش داری. حالا شده حکایت من. میخواستم بنویسم که در سال هشتاد و پنج بهترین کتابی که خواندم رُمادی(آرش جواهری) بود و بهترین فیلمی که دیدم بازگشت(پدرو آلمادوار). و بهترین سایت همین گود ریدز. اما نشد چون آن بحث کذایی کیارستمی و کتاباش درگرفت. حرفهایم را نزده، صدای ورد برهها بلند شد. و آن قدر درگیرش شدم که حد ندارد. و نامههای آن عزیزی که پیدا کردناش مثل یافتن جزیرهی گنج است و میترسم که از دست بدهماش بابت این شلوغیها. اینها را بگذار کنار دردهای جسمی و روحی خودم؛ قلب و درد دستچپ و سیگار و... . حالا مرتب کردن همهی اینها زمان میبرد و جان میخواهد. بنابراین میخواهم این صفحهی وُرد را باز کنم و بنویسم. اینها را میشود برای تو ایمیل کنم. اما بعضی حرفهایی هستند که باید به در بگویی تا دیوار بشنود.
یکی از این نوشتهها حتمن مال «وردی که ...» است. خندهام میگیرد. تا حالا دقت کردی من و تو چه جوری اسامی را مخفف میکنیم؟!
.
.
برای همشهری ِ ساکن ِقصر زانادو و همهی آنهایی که با رویا میزیند
چرا نداره. منم روزایی که گه مرغیام دلم میخواد دخل یکی رو بیارم. حالا راننده تاکسی که سهله. از ننه بابام بگیر و برو تا ننه بزرگِ سودابه که هر بار ما رفتیم دم در خونهشون یه کلُفت بارمون کرد. حالا این به درک خودِ سودابه طفلی رو خوار میکنه. پسر فکرشو بکن، لوله رو بذاری...وفففف...دوفففف...دوفففف... به شرطی که اونجوری بالای دار نَرَم. دست آبجی کوچیکه رو میگیرم با سودابه میزنیم به جاده.
عکسهای رنگی توی سرم میچرخند. عکسهای رنگی لابهلاشان سیاه و سفید میشوند. هنوز نمیفهمم چرا بعضی فیلمها را سیاه سفید میگیرند بعضی رنگی. ولی سیاه و سفیدها گاهی خیلی بهترند. از لای مربع ِریش ریشهای پتو، مادرم را میبینم که دارد سفرهی صبحانه را جمع میکند. گوشهی مربع خواهر کوچکام دارد لقمههای نان سنگک و پنیرش را توی چایی شیرین میخیساند. فکر میکنم مادرم نیست و سودابه هست. سودابه موهای خواهرم را شانه میکند. موهای دخترمان را. دوتا کش دم گوشهایش میبندد. یک دامن چیندار تناش میکند با جورابهای توری سفید. میفرستدش حیاط بازی کند. دوربین برمیگردد توی اتاق خواب. صدای آواز خواندن دخترمان از توی حیاط میآید. سودابه میآید بالای سرم. بویش پخش میشود توی اتاق. دستاش را آرام از زیر پتو میکند تو. دستهایش سرد است. مور مورم میشود. آرام صدایم میکند. موهای بورش روی پتو میافتد و دوربین را میپوشاند. حالا قطع میشود به صحنهی بعد. همه چیز دارد از توی آشپزخانه پرت میشود توی نشیمن، بین من و تلویزیون. توی تلویزیون راه راههای زرد ِخطکشی خیابان به سرعت از جلوی چشمام رد میشوند. موسیقی صدای گیتار است. صدا را بلند میکنم. سودابه آمده جلوی تلویزیون. دارد با من حرف میزند. نمیفهمم. دست دخترمان را گرفته،میکشد. وقتی میرود، من میبینم که جای قهرمان توی فیلم عوض شده. حالا به جای او یک پسر جوان با لباس کار آبی است. نفهمیدم. باید بزنم از قبلتر.
راست و حسینی بگم. تازگیا خیلی فیلما رو نمیفهمم. یعنی میفهمما ولی نمیتونم بگم چیه. بعضیاشون ته ندارن. حال میکنم. یارو سر پیری هی میره دنبال زیداش چندتاشونو پیدا میکنه، ببینه لامصب کدومشون بچه براش پس انداختن. آخرشم هیچی به هیچی. میخوام بگم یعنی حتا اگه سودابه هم بیاد با هم بزنیم به جاده آخرش یه وقت دیدی دلمون توی یه شهری پیش یکی دیگه گیر کرد. این یعنی هیچی به هیچی.
پتو را روی سرم میکشم. تا از هیچ کجا نوری نیاید. گوشام را تیز میکنم. صداها را میبینم. خواهر کوچکام دارد به جای عروسکهایش حرف میزند. مدام صدایش را بالا پایین میبرد و زیر و بم میکند. مادرم دم در رفته سبزی از وانتی بخرد. وانتی داد میزند پشت بلندگو و صدای همه را میخورد. صدای سودابه میآید.« دو کیلو قورمه» برای دل من است که میخواهد قورمه سبزی بپزد.«خسته شدم والا... شما که غریبه نیستین» « هنوزم؟... مرد خونهنشین مثل نجستی ِگوشهی فرشه» «شکم این بچه رو چطو سیر کنم» « خدا بزرگه یه چن روزی بذا برو...» باز صدای وانتی بقیه صداها را میپوشاند. صدای گیتار میآید. صدای بستن در. صدای دعوای همسایه. صدای قارقار یک کلاغ. صدای نفس کشیدن من زیر پتو همه را میپوشاند.
اگه سودابه پایه بود و فم فتال میشد، چی میشد. اون وقت میزدیم به جاده. آدم میکشتیم دوففف...دوففف. بانک میزدیم. با یه ماشین قدیمی ِکروک میزدیم تو جنگلا. آخرش؟ آخرشم پیری بود. آخرشم باز تو جاده تموم میشد. یا دنبالمون میکردن. ما هم با ماشین از بالای کوهها میپریدیم و خلاص. یا تو همون جاده پیر میشدیم و با یه تراکتور آرووم آرووم اون قدر میرفتیم که اجلمون سر میرسید. شایدم...
پتو هنوز روی سرم است. کاش میشد آرام کنارش میزدم و در انبوهی از نور غرق میشدم. کاش همه چیز خوب میشد. همه جا مهر وصفا و همه با هم مهربان. کاش با دوچرخه پرواز میکردم از همینجا تا خود ماه. ماه کامل پر از نور. کاش زیر باران آواز میخواندم. کاش زندگیام را با گچ روی کف سیاه صحنهای میکشیدم و همانجا با سودابه که شبیه مرلین مونرو بود زندگی میکردم. لعنت به تو آلفردو! لعنت به تو و راشهای اوتیات. «لنگ ظهره. پا نمیشی بری سر یه کاری، چیزی» و یک لگد حوالهی پهلویم میکند مادر. دوففف...دوففف