April 30, 2007

دوشنبه, 10 ارديبهشت 1386

به جای آرزو

.
.
بعضی چیزها با بعضی چیزهای دیگر معنی‌شان کامل می‌شود. ها؟ خب جور دیگرش می‌شود، دراماتیزه کردن یک اثر در کشش و جذابیت آن خیلی مهم است. فرض کنید آهنگ the show must go on را بدون دانستن این‌که فردی مرکوری دارد می‌میرد. شک دارم که این قدر ماندگار می‌شد. وقتی می‌گوید what are we livin' for انگار دارد وصیت می‌کند. ( و این شاه بیت- یامصرع‌اش- برای من که می‌گوید: ANOTHER FAILED ROMANCE...)
یا آهنگ زلف بر باد مده محسن نام‌جو. بار اول که عقاید نوکانتی‌اش را شنیدم گفتم خیلی از سواد ما بالاتره! بعد که کلیپ زلف بر باد مده را دیدم، که یعنی زهرا امیرابراهیمی را دیدم، یک جوری خرد شدم. مچاله. به کیفیت بعد از آن ماجرا. به زنی که می‌شود به مادری که شاید بشود به روانی که پیدا خواهد کرد. به راهی که با او آغاز شد. حالا زمینه‌ی همه‌ی این افکار و درهم‌ریخته‌گی موزیک است. اگر نبود چهره‌ی زیبای زهرا امیرابراهیمی، من هرگز نام‌جو گوش‌بده نمی‌شدم. این را می‌گویند دراماتیزه کردن...رنگ زدن...برجسته‌نمایی...

حالا می‌خواستم قضیه را دراماتیزه کنم بل‌که یک آرزویی چیزی کنم که خراب رفاقت‌ام. اما بی‌آرزویی خودش انگار بدفرم دراماتیزه شده در ما. یعنی از آن‌جا که هر آرزویی داشتیم یا آن‌قدر غیرقابل دست‌رس بوده یا آن‌قدر پیش پا افتاده که حتا جرات گذراندن از ذهن نداشتیم چه رسد به کلام، ما هم عطای هر چه آرزو است به لقایش بخشیدیم. حالا تا شب بل‌که یک چیزی توی هجوم افکار بیاید سراغ‌ام. زیر درخت‌هایی که جلوی کلاس صبا سبز شده‌اند و هی دارند گرد می‌پاشند توی صورت و مخاط آدم. شاید هم آرزو کردم که یک روزی جسارت‌اش را پیدا کنم؛ فرار کنم و بروم و گم و گور بشوم و هیچ خبری نباشد. درست مثل آنا همان ماجرای آنتونیونی را می‌گویم. این بزرگ‌ترین اتفاق برای من است که زنده‌ام به رابطه. به دوست. به عشق. گمان‌ام اولین هزینه‌ایست که باید برای فرار فردی‌ام پرداخت کنم. یاد بگیرم که یواش یواش تنهایی‌هایم را از این بیش‌تر دوست داشته باشم. فرق‌هایم را.
.
.

April 29, 2007

يكشنبه, 9 ارديبهشت 1386

رام کردن داستان سرکش!

پارو


«مي‌خواستي بهش بگي كه خيلي طول می‌كشه…»
«حساب كردم. چند ساعت. يارو پول روكه ديد ساكت شد.»
دختر از زير لبه‌ي كلاه حصيري بزرگش كه روبان بنفش كم‌رنگي از آن آويزان بود، به مرد نگاه كرد كه داشت طناب‌ها را از پرچين‌هاي چوبي جدا مي‌كرد و شايد سنگيني نگاه را حس كرده‌بود كه به طرف دختر برگشت و چشمكي زد و دندان‌هايش را با لبخندي ازسر شيطنت نشان داد.
«یارو مي‌پرسيد چرا موتوري نمي‌برين.»
«خب یه چیزی می‌گفتی، می‌گفتی مي‌خوايم ورزش كنيم.» «پاروهاشو امتحان كن. گاهي ترك دارن. اون‌وقت وسط آب بی‌پارو.» دختر به دور نگاه ‌كرد و آفتاب بعد از ظهر. مرد پارو به دست به طرف آلاچيق رفت. از پشت پايش شن‌ها به هوا مي‌رفتند. دختر پايين را نگاه كرد. خم شد و كفش‌ها را درآورد. محكم پايش را فرو كرد توي شن‌های داغ تا خنكاي نم‌دار ِ سطح زيرين به پوست‌اش خورد. پايش را باسرخوشي رها كرد و اگر باد مسير شن‌ها را نمي‌گرداند، شايد قصر پسر كوچکی را خراب مي‌كرد. پسرك سرش به ‌كار خودش بود و هر از گاه آب بيني‌اش را که سرازیر بود، بالا مي‌كشيد و با دست‌های گوشت‌آلودش شن‌ها را دور لب و لوچه‌اش مي‌چسباند.
«همه چي آماده‌ است عزيزم!»
«کاش می‌شد این پسر کوچولوه رو هم با خودمون می‌بردیم.»
«سر خر که نمی‌خوایم. نترس. یه جایی می‌ریم که از این گشتای ساحلی نباشه.»
دختر نوك قايق نشست. لبه‌ي كلاه‌اش را كمي بالا داد و بر روي دو آرنج‌اش تكيه كرد و به مرد نگاه ‌كرد كه داشت تخته‌هاي كف قايق را جا‌به‌جا مي‌كرد.
«بلوزتو دربيار.»
«الان؟»
«فرقی نمی‌کنه. این‌جا یا اون‌جا.»
« حالا الان نه. یه کمی بریم جلوتر. خب؟»
قایق به‌سختی از ساحل جاکن شد و روی اولین موج سوار شد. مرد همان‌طور كه داشت با دست‌پاچگي پاروها را بين قلاب‌هايشان روي لبه‌ي قايق جا مي‌انداخت زير لب حرف‌هايي مي‌زد كه نصف‌شان را باد مي‌برد.
«تجربه‌ي … .تاحالا اينجوريشو …. … هركسي…. جايي… كردم… فيلما ..…. آسانس.. ….. پاركينگ … دستشويي دانشگ…..مهميه …. مي‌افته. …عجيب….»
دختر به ساحل نگاه مي‌كرد و سعی‌ای در شنیدن حرف‌های مرد نمی‌کرد.
«كاش يه چيزايي براي خوردن مي‌خريديم.»
«چی...؟...تر بگو. نش....»
و دختر زمزمه کرد«هیچی. چیزی نبود. فقط برو.» و آخرین نگاه را به ساحل انداخت.
پسر كوچولو پاهایش را توی آب کرده ‌بود و خم شده ‌بود تا شن‌ دستانش را پاك كند. حركت دست مرد كه پارو مي‌زد، انگار كه توي دهان پسرك مي‌خورد و دختر مزه‌ي خون و شن را زير دندان خودش حس می‌كرد. رويش را برگرداند.
«می‌گم کاش یه چیزایی برای خوردن می‌آوردیم»
«اِ آره. کاری نداره یه دقیقه است برمی‌گردیم»
«نه نه...نه دیگه راه افتادیم» و آن‌قدر صبر كرد تا وقتي دوباره نگاه كرد پسرك و قصر شني‌اش دور بودند، آن‌قدر دور كه بازوان قدرتمند مرد هرچه هم که بالا مي‌رفتند به گوشه‌‌اي از آن‌ها نمي‌رسيدند.
« خیلی مراقب پاروها باش. سُر نخورن.»
«خیال‌-‌ت تخت.»
«آخه می‌دونی، ترسناک‌ترین چیز توی یه اقیانوس قایق بدون پاروئه.»
بلند شد و كنار مرد ايستاد. پاهایش را از هم باز کرده بود تا تعادل‌اش را حفظ کند و دست مرد مثل ماری از رانش بالا خزید. دختر خودش را کنار کشید. مرد خندید که «چیه؟ مي‌خواي تندتر برم كه زودتر از ساحل دور بشيم؟»
«عجله‌ي ندارم. هميشه اون‌قدر وقت هست. فقط بايد قبل‌اش فكراتو کرده باشی.»
«آخ كه چقدر دوسِت دارم وقتي اين‌طوري حرف مي‌زني… كاش يه موزيك ملايم هم داشتيم. اين‌جا خيلي ساكته.»
آب دريا مثل روغن بود. روغن موتور مصرف شده‌ي سياه. چرب و تيره و كوچك‌ترين اشعه‌ي كم رمق غروب بازتابش انگار نورافكني كه چشم را آزار مي‌داد. و فقط تکان خوردن عضلات مرد را مي‌نماياند. مانند وقتي كه پارو مي‌زد. سكوت را صداي جير جير تخته‌ي چوبي و نفس‌های عمیق لا‌به‌لايش مي‌شكست. دور قايق دواير يك شكل با فاصله‌هاي يكسان مي‌رفتند كه دور شوند. و لحظاتي بعد انگار هيچ نبود. همان سكوت بود و خورشيدِ سخت-جاني كه ديگر غروب كرده بود و نسيمی که ديگر خنك شده بود. دختر بالاپوش نازكش را روي مورمورِ پوستش كشيد. چشم‌هايش را بست.
«خواب‌ات میاد؟»
«چطور؟مگه تو خواب‌ات نمی‌آد؟»
«نه دیگه. داره کم کم خنک می‌شه»
«بلوزتو بپوش.»
«اصلا نفهميدم كجا انداختمش. ولش كن برگرديم.»
«توي آب ننداخته باشي. نگاه كن.»
«اشكالي نداره. ديگه تاريك شده چيزي ديده نمي‌شه… خيلي ديره.»
دختر برمي‌گردد و به آسمان حالا تاريك شده خيره مي‌شود كه ستاره‌هايش آرام آرام روشن مي‌شوند.
«چرا وقتی تموم می‌شه. آدما عاقل می‌شن؟»
«يعني چي؟»
«یعنی همین. یعنی این‌که من نمی‌خوام برگردم.»
«بازي درنيار دختر. ببين بلوزمو گم كردم داره سردم مي‌شه تاریک شده راه برگشتن‌رو پیدا نمی‌کنیم…»
دختر ساكت رويش را به آسمان كرد و به صداي ضربه‌هايي كه آب به كف قايق مي‌زد گوش كرد. طرح ستاره‌ها قصر شني پسركوچولوي كنار ساحل را به يادش مي‌آورد. كاش مي‌شد با ستاره‌ها چلچراغ براي آن قصر مي‌ساخت.
«براي چي بلند شدي؟ قايق تكون مي‌خوره.»
«سردمه گرسنمه. می‌خوام چراغای ساحل رو پیدا کنم که برگردیم.»
«هيس… يه كم ساكت باش. دیگه دیره. گوش بده.»
چند ماهي به سطح آب ‌آمدند تا نفس بكشند. پولك هايشان زير نور ماه برق مي‌زد. مرد ساكت شد و فكر كرد. گويي چاره‌ي ديگري نداشت.
«مي‌تونم الان محل‌ت نذارم، خودم پارو بزنم و برگردم. بالاخره به یه جایی می‌رسم.»
«خب چرا اينكارو نمي‌كني؟»
«مي‌خواي تحريك‌م كني؟»
« نه احتیاجی ندارم. دیگه با هم بی حساب‌ایم.»
صدای مرد بلند شد.«ببین، نمی‌خواد بی‌خودی ادای این دخترای اذیت شده رو دربیاری. من فقط براي يه تفريح ساده به حرف‌ت گوش كردم و تا اين‌جا اومدم. حالا هم مي‌تونم همون‌جوري پارو بزنم و برگردم.»
«يه تفريح ساده. غروب آفتاب. زیر نور ماه. همین»
دختر نيم خيز مي‌شود. بالاپوشش كنار مي‌رود. برجستگي سينه‌اش زير نور ماه برق مي‌زند. حالا ايستاده مثل تمثال الهه‌اي عريان نوك عرشه‌ي يك كشتي و فرياد مي‌زند.
« اما برای من یه تفریح ساده نبود. یه تصمیم گنده بود. حالا هم هر کاری خواستی می‌تونی بکنی. فقط سر من داد نکش. من بر نمی‌گردم تو هم بهتره برای من پارو بزنی.»
«حالا تو چرا داد مي‌زني…»
«تو دلت نمي‌خواد داد بزني. فكر نمي‌كني كه الان راحت‌تر و آزادتر صدات در‌مي‌آد. فكر نمي‌كني الان مي‌توني بلوزتو گم كني و عين خيالت نباشه.»

پاروها از داخل قلاب كناره‌ي قايق روي سطح آب تكان مي‌خوردند. مرد خيره به آن‌ها نگاه مي‌كرد. به راهي كه با هم آمده بودند. به سوزش كف دست‌هايش و تراشه‌ی باريكي كه از چوب دسته‌ي پارو زير پوست دست‌اش رفته بود. پاروها توي حلقه تكان مي‌خوردند و انگار در قلاب جا باز مي‌كردند. مرد مي‌دانست كه آن‌قدر جابه‌جا مي‌شوند تا بالاخره در‌مي‌روند. و قايق ِ بي‌پارو در اقیانوس …ولي نمي‌فهميد كه چرا سعي نمي‌كند آن‌ها را بگيرد. فكر كرد كه پاروها زير آب مي‌روند. مثل بقاياي يك كشتي. صاحب تاريخچه و اصالت مي‌شوند. شايد يادآور دست‌هاي سرخ از تاول او باشند. شايد هم يادآور تكان‌هاي منظم يك قايق در غروبي دل‌انگيز بدون عشق.


سپینود
بهمن 83
بازنویسی اردی‌بهشت 86


*این تکلیف کارگاه داستان‌نویسی آقای سناپور است با این عنوان«نوشتن یک داستان همینگوی‌ای» با تشکر از ایشان.

سپینود | 07:13 AM | نظرات شما(9)

April 28, 2007

شنبه, 8 ارديبهشت 1386

یک روز مانده به شنبه

یک داستان قدیمی را بیرون کشیدم. قرار سینما، خون بازی، را نرفتم. خوابیدم. ولی این داستان قدیمی راه نداد. عصر پنج‌شنبه‌ی این دوره را باز کردم، ویژه‌نامه‌ی گیلان دارد، فکر می‌کردم دارم می‌خوانم. بعد فهمیدم نخواندم. این داستان راه نمی‌دهد. باران آمد. کنار پنجره بو کشیدم. خواستم بروم زیر باران. نرفتم. داستان بدقلقی است یا من از آن زیاد توقع دارم. فیلم دیدم، نمی‌دانم فرمان چندم بود، همان که زن دکتر هرز می‌پرد و موسیقی‌اش، زنگ تلفن‌ دستی‌ام شده. واندن بودن‌مایر. این موسیقی‌دان اصلن وجود ندارد. ساخته‌ی ذهن خود کیشلوفسکی است. حالا دیگر باید راه بدهد. نمی‌شود. چرا امروز جمعه است؟ باید فکر کنم که چرا جمعه‌ها نمی‌شود داستان نوشت.
حالا هر روز صبح می‌روم سرکار. آدم شدم. گاهی این طوری می‌شوم. آدم. کفش قرمز و شال قرمز می‌پوشم.چقدر دل‌ام می‌خواهد بگیرندم. دارند هتل بین‌المللی سابق را خراب می‌کنند. باید به این جمله‌های کوتاه عادت کنم. برای داستان بدقلق. لعنت به تو همینگوی! لعنت...
.
.

سپینود | 12:39 AM | نظرات شما(4)

April 27, 2007

جمعه, 7 ارديبهشت 1386

ریشه‌یابی درد کهن*

.
.
خبر ساده بود. نویسنده‌ای چهل روز بود که توی زندان بود. می‌گویم ساده چون هر روز خبر این و آن را می‌آورند. بعد می‌پرسی از خودت که چرا؟ چرایش شفاف نبود. وقتی این طور بشود همه هرطوری که باشد می‌چسبانندش به سیاست. غافل از این‌که به دو دلیل ساده نویسنده‌گان ما کم‌تر از پیش سیاسی می‌نویسند؛ اول با یادآوری خاطرات زنجیروار ِ سال 86 و دیگر این‌که نویسنده‌ی معاصر دیگر کارش شعار نیست اما سیاست همه‌اش شعار است پس این با آن جور درنمی‌آید.
کجا بودیم؟ آها نویسنده‌ای زندانی شد. چرایش کمی گنگ بود اما با خواندن خبرهایی این طرف و آن طرف دلیل این گرفتاری تقریبن عیان شد. حالا برخوردها چیست؟ برخوردها این بار قشنگ بود. قشنگ که می‌گویم منظورم خوشگل است، که در پی‌نوشت چندتای‌شان را خواهید دید. دست به نقد این جا باید حرف‌های مهم‌تری زد.
مشکل چیست؟ از قدرت بالای نویسنده در ایجاد هم‌ذات پنداری مخاطبانِ یک شهر با اثرش، طوری که با هر حرکت آدم‌های داستان، رگ گردن‌شان باد کند؟ این که مایه‌ی تحسین است. یا دخل و تصرف نکردن در واقعیت؟ این‌که داستان‌ها همه تجربه‌های شخصی نویسنده‌اند پر بی‌راه نیست ولی آیا شما می‌دانید این تجربیات چیست؟ این تجربیات ممکن است شکار یک لحظه توی یک اتوبوس باشد. یا ضبط یک گفت و گو در حافظه‌ی نویسنده. ممکن است ترسیم یک موجود اثیری باشد که مابه‌ازای بیرونی آن تنها یک خال باشد، خالی بر ساق پایی... بقیه تخیل است. بقیه رویاست، وهم است. سرراست بگویم ساخته‌گی است. چرا باید چنین سوء‌تفاهمی رخ بدهد. یعنی خاستگاه شهرزاد قصه‌گو و موطن‌اش این قدر با داستان بیگانه و غریبه‌اند که فرق سطرهای یک رمان و اتفاقات پنهان شده در یک کتاب را با روزنامه‌ی صبح که خبر یا حادثه‌ای را گزارش کرده، نمی‌فهمند؟ وای بر ما. این فاجعه نیست؟
ببینید چقدر با کتاب قهر‌-اند مردم ما. مردم که می‌گویم لطفن خودتان و اطرافیان‌تان را نبینید، آن شهر ِ شاکی از نویسنده‌مان را ببینید. کتاب این‌جا، توی فروشگاه‌های الگانس و آن‌چنانی تهران چه فایده دارد، یا توی سوپرمارکت‌ها و یا کتاب‌خانه‌ی ملی؟ کتاب باید به شهرستان‌ها، به روستاها برده شود. دست‌کم یک جوری توی درس‌ها، داستان گنجانده شود. چرا کسی که از بی‌فرهنگی می‌نالد، همراه با ناله هدیه‌ی تولد کتاب نمی‌دهد؟
حالا که اجالتن نویسنده آزاد است و داد و فریادها فروکش کرده، خیلی‌ها خندیدند و خیلی‌ها افسوس خوردند و خیلی‌ها هم این بین طبق معمول به دنبال حواشی و منافع خودشان بودند و بعضی هم سکوت کردند، اما ضربه‌ی اصلی به نویسنده‌ای خورد که همان وقت داشت داستان یک زندگی را می‌نوشت و قلم‌اش لرزید که مبادا باشند کسانی که حتا مویی از ان را تجربه کرده باشند و ... یا نگاه ممیزان سخت‌گیرتر خواهد شد. و مثل همیشه همه چیز به از بین رفتن داستان و نویسنده و ... ختم خواهد شد. به قول تو خیلی باید مراقب امنیت اجتماعی باشیم و حرف آن خانم کوچولوی انگشت به بینی را گوش بدهیم.

پی نوشت: می‌خواستم از متن‌هایی که دیدم فکت بیاورم که همه چیز حاشیه می‌شود اما بعد دیدم چه فایده؟ همه خواندند آن چه را که نباید می‌خواندند. این به آن گفت تو چرا چیزی نگفتی و آن به این گفت تو چرا از متن من دزدیدی و آن یکی که پرچم‌دار نسلی بود سرش به کار خودش گرم بود و آن کتاب هم نایاب شد در بازار و ... این میان چه چیزی عاید داستان و کتاب شد؟ هیچ مثل همیشه هیچ. راستی اگر روزی آقا یا خانم X که هیچ ربطی به هیچ کجا ندارد این بلا سرش بیاید باز هم خبرش «رسانه‌ای» می‌شود؟!


* نامی برگرفته از کتابِ بهرام بیضایی، ریشه‌یابی درخت کهن.

.

سپینود | 02:10 AM | نظرات شما(3)

April 23, 2007

دوشنبه, 3 ارديبهشت 1386

داستان(روایتِ تاریخ و تبار یک انسان)

آن که هر پنج‌شنبه، ساعت شش، زنگ می‌زند
برای م.ح.ب.

و من هنوز، هر پنج‌شنبه عصر که می‌شود، دل‌ام می‌گیرد و می‌روم کنار آن باجه‌ی تلفن و این پا و آن پا می‌کنم تا خلوت شود، تا نفس‌هایم آرام شود، لرزش دستان‌ام کم‌تر و فکر کنم چه کسی گوشی را برمی‌دارد تا نشانه‌هایی برای هفته‌ی پیش‌رویم بیابم که اگر کاوه بود، بخت‌ام خوش است یا کاووس که بگوید«بله» بدانم که تمام هفته شاداب و سلامت‌ام و ترلان و منیر... که صدای‌شان را حالا هفت هشت سال است که نشنیده‌ام. منیر و ترلان که می‌گویم خاطرات مبهمی از زهدان مادر تا بوی عطر زنانه تا جوراب نایلون روی ساق خوش‌تراش تا بوی ترشیدگی زیر سینه‌ی دوران شیردهی و بوی خون قاعده‌گی از کنارم می‌گذرند و به من تنه می‌زنند که من همه‌ی عمر با مشام‌ام زنده بودم.
- الو
- بله؟
ترلان است. خودش است. گیس‌هایش فرفری بودند و نمی‌گذاشت شانه‌شان کنم.
- باباجان؟ ترلان جان؟ منم
- گوشی...اَه
جلوی دهنه گوشی را با دست‌اش گرفته. هوا لای دستانش بادکش می‌شود. گوش می‌فشرم تا بل‌که بفهم‌ام آن‌طرف این خط چه می‌گوید. یعنی هنوز نمی‌داند این منم.
- ها شمایید؟... سلام. خوب هستید؟
صدای خش‌دار کاوه است.
- سلام به روی ماه‌ات. خوبم باباجان. تو چه‌طوری؟ ترلان، کاووس... مامان منیر... همه خوب هستید؟
- بعله.
و هر دو ساکت می‌شویم.دیگر خسته‌ام از سکوت‌هایم. وقت‌هایی که شعر می‌گفتم انگار زمان‌هایی بودند خارج از اوقات زندگی. اوقاتی که خاطرات‌اش بوی کاغذ و مرکب می‌داد، توی آن دفتر کوچک. نه! باید برگردم قبل‌‌تر. چه‌قدر؟ از بوی برنجی که از مدرسه برمی‌گشتم داشت روی اجاق دم می‌کشید و کبرا خانم، سرانگشت‌اش را تف می‌زد و وقتی من را آستانه‌ی در می‌دید می‌چسباندش به دیواره‌ی رویی دیگ؟ نه دورتر. از وقتی با تفنگ بادی‌ام آس‌ترین کفتر دم چتری رسول را جلوی چشمان خیره از حیرت‌اش زدم و فرار کردم؟ نه دورتر. از موهای روی پستان مادرم که گاهِ مکیدن گونه‌هایم را نوازش می‌داد؟ بازهم دورتر و تا توی خاکستری ِزهدان و بوی رحم و معلق بودنم نه مانند تمام جنین‌های تا آن روز، که با دستان باز و پاهای دراز شده. از روزی که شکم مادرم بزرگ شد و گرد نبود و گوشه داشت.

- گوشی...گوشی
- کاوه؟ بابا! کارت تلفن...

پدرم مرد ساکت و آرامی بود. آدم‌های آرام همیشه هم بی‌آزار نیستند. گاهی خونسردی‌شان کشنده است. گیرم خودشان نفهمند. تعجب می‌کرد و گاهی که عصبی می‌شدیم، تهدید می‌کرد که دیگر از فردا مثل بقیه‌ی مردها می‌شود و پاپیچ‌مان. و ما، من و مادر و کبرا خانم می‌دانستیم که هیچ‌وقت فردا نمی‌شود و مادر شانه بالا انداخته، کبرا خانم لندلندکنان زیر لب و من ریزخندزنان هرکدام به طرفی می‌رفتیم. اول‌ها بچه‌شان نمی‌شد. کبرا خانم جوشانده‌ای ازمغز گردو و تخم گشنیز و فلفل سیاه به مادرم خورانده بود و چند دعا برای پدر خوانده بود و فوت کرده بود و شب دور پشه بندشان نظربُر و اسپند و گلوله‌های نمک پاشیده بود. شکم مادر که آن طور بالا آمد هر کس چیزی می‌گفت اما مادر پشت کبراخانم محکم ایستاده بود و می‌گفت ربطی به جوشانده‌های او ندارد. و این بچه جور دیگری است و شاید وزیر و وکیل شود و به پدرم می‌گفت که این جماعت چشم دیدن خوش‌بختی ادم را ندارند و پدرم هم لابد سرتکان می‌داد و هیچ نمی‌گفت.
مادر هنگام زایاندن من، اولین کودکی که توی آن شهر از پا بیرون آمد، قسم خورد که دیگر با پدرم هم‌خواب نشود. و گمان‌ام بر این است که تا آخر عمر پای حرف خود ایستاد. مادر زن سرسختی بود. کبرا خانم می‌گفت او شیرزن است. شاید برای غرش‌هایی بود که هنگام تولد من اتاق را می‌لرزاند و حتا دستان پزشکان و پرستاران را. تا ده روز نامی نداشتم. می‌گفتند بچه.«کبرا خانم زیر بچه را عوض کردی؟» « کبرا خانم برو ببین بچه دارد نق می‌زند» «خانوم جان وقت شیر بچه است» و من صورتم را می‌چسباندم به پستان‌های سفت شده‌ی مادرم. از آن‌ها فقط قوت‌ام را نمی‌مکیدم، مادینه‌گی رها شده‌ای را می‌بلعیدم که تا آن روز بی‌استفاده بود روح عاصی و شاداب یک زن مخلوط با بوی ترشیده‌گی دل‌چسب زیر بغل و لِچ شیر زیر پستان‌ها.
پدرم که می‌آمد ماه‌های اول بالای گهواره‌ی من، خیره می‌شد به چشم‌هایم و چیزی نمی‌گفت. حتا بزرگ‌تر هم که شدم، وقتی روزنامه‌هایش را از میان پاره می‌کردم هم چیزی نمی‌گفت فقط دست‌هایش را آن قدر بالاتر گرفت تا قد من کشیده شود و او هم دیگرپیر چشم، روزنامه نخواند و یک روز هم بی‌خبر برود و دیگر نبینم‌اش. یادم نمی‌آید که چیزی فرق کند. مادر بعد از ظهر‌های هر پنج‌شنبه که اداره‌اش نیم‌وقت بود، دوره‌ی بازی داشت. با موهای پوش داده و ابروهای باریک شده می‌آمد و نهار نخورده توی اتاق می‌رفت. متکایی زیر گردن می‌گذاشت و به سقف نگاه می‌کرد. می‌خزیدم روی تخت‌خواب دو نفره‌اش. دست‌اش را دراز می‌کرد و من با ناخن‌های رنگی و دست‌های زیبایش بازی می‌کردم.«یواش عزیزم...لاکام خراب می‌شه». و من منتظر تا بلند شود و نوبت به آن لفاف نازک و نرم نایلونی برسد و روی پاهایش بکشد. مثل پوستی تازه که بچسبد گاهی سفید گاهی سیاه و گاهی رنگ پا یک بار هم بنفش بود. و جلوه‌اش با صدای پاشنه‌های نوک تیز و بلند بیش‌تر شود که توی گوشم ضربه می‌زدند؛ نمایش تمام شد و من همان‌جا روی تخت دو نفره‌، گیج سرم را بالا می‌آوردم که آرام گونه‌اش را به من بچسباند به نشانه‌ی بوسه‌ای مادرانه و عطرش را قاطی بوی پودر و رنگ فرو ببرم تا فردا ظهر جمعه که از خواب بیدار شود.
کارت تلفن تمام شد. گوشی را می‌گذارم. صدای بال کفتر از پشت‌بامی می‌آید. چشم-چشم که می‌کنم چیزی نمی‌بینم اما پر سفید روی شانه‌ام می‌افتد و من این پر سفید را همیشه با خود همه‌جا برده‌ام. از همان وقت که رسول برد مرا تا پشت‌بام‌شان و آن اتاقک حلبی که با باد صدا می‌داد و بوی کفتر می‌آمد، بوی فضله‌ی کفتر. می‌خواست «ملاقی»‌اش را نشان‌ام بدهد. سفید بود و اوج می‌گرفت و چندبار ملق می‌زد. من محو طوقی بودم که رسول جلوی دهانم را از پشت گرفت و کمرم را خماند و جیغ‌های خفه‌‌ام در آن ظهر تابستان رخوت‌ناک به گوش هیچ کس نرسید. بعد ساکت شدم. پنج‌شنبه‌ها دیگر مادرم را بدرقه نکردم. آن قدر ساکت و بی‌حرف بودم تا واژه‌های تل‌انبار شده خودشان آهنگ ‌گرفتند و رقص‌کنان بیرون ‌آمدند و من تنها می‌نوشتم‌شان.
از این‌جا، کنار این باجه‌ی تلفن تا پنج‌شنبه‌ی دیگر چقدر راه است؟ قدم‌هایم را می‌شمارم. پنج‌شنبه‌ی دیگر روسفت می‌کنم و با منیر حرف می‌زنم. می‌گویم یک جایی تمام کند این بازی را. مادرم می‌گفت دختر سربه‌زیری است. کبرا خانم پیر شده بود اما غر می‌زد. «از آن بترس که سر به تو دارد». مادر بی‌بی را روی شاه می‌گذاشت و می‌گفت« تو حرف نزن کبرا. خرفت شدی.» و همه چیز تمام شد و یک روز از آن اتاقک حلبی تا حجله‌ی من و منیر یک قدم بیش‌تر نبود که بشمرم. آن بوی فضله‌ی کبوتر بود و این بوی تند زنانه‌گی و گل‌های مریم ِچیده شده روی تخت‌خواب دو نفره.
این بار باید با منیر حرف بزنم. اگر شده بچه‌ها را واسطه می‌کنم. نباید یادشان برود آن وقت را که هر کدام به دنیا آمدند. هرچه باشد آن‌ها همین طور دیمی که به دنیا نیامده‌اند. چقدر روی پاهایم تکان‌شان دادم تا به خواب بروند. پوره و دندان‌گیر برای‌شان درست کردم. وقت تب و هذیان پاشویه‌شان کردم. یادشان رفته بود. دیگر یادشان رفته بود. بزرگ‌تر شده بودند. انگار کلافه بودند. خوش نداشتند دور و برشان باشم. بی‌حوصله‌گی می‌کردند و نفس‌هاشان را با شدت بیرون می‌دادند. در اتاق‌ها را روی‌ام قفل می‌کردند. سفر می‌رفتند و تنهایم می‌گذاشتند. قاب عکس‌های‌شان را دستمال می‌کشیدم، اتاق‌هایشان را مرتب می‌کردم. برایشان خرید می‌کردم. آذوقه،‌بار و بنشن، دارو، لباس، جوراب، برای ترلان هم جوراب نایلون نازکِ سیاه رنگی خریده بودم. اول بار بود که تنها بود و مهمانی می‌رفت. جلوی آینه ایستاده بود و آماده می شد دست‌اش را توی جوراب کرد و کشید و رو به نور نگاه کرد. چقدر بزرگ شده بود. بچه‌ها بزرگ می شوند و انگار من کوچک‌تر.
ماشین‌ها دارند بوق می‌زنند، گاز می‌دهند و از کنارم رد می‌شوند. این شلوغی‌ها می‌ترساندم. می‌روم گوشه‌ی پیاده‌رو از درگاهی مغازه‌ها باد خنک بیرون می‌زند. جلوی هرکدام پاسست می‌کنم و خیره می شوم به جنس‌هاشان.لباس‌های رنگارنگ، روسری‌ها و جوراب‌ها، جوراب‌ها. زیر آن میز گرد بازی ِ مادر جا می شدم. دو ماهی یک بارمادر میزبان می شد. «من جا رفتم»، «ترسو باخت»، «یه پای سی هم نداشتم»، «دو کارت»، «لایی داد» و من توی صداهای مبهم، بوهای مخلوط شده باهم. زیر میز، خیره شده بودم به برق جوراب‌ها. جوراب‌های شیشه‌ای. سیاه و نرم. نرم؟ باید نرم باشد. باید دست می‌زدم. باید می‌فهمیدم که این پوست نیست. دستم را دراز کرده بودم. همین، نرم بود مثل پر کفترهای رسول. ترلان جیغ کشید و پایش را پس زد. «مامان...مامان»«برو گم‌شو از اتاق من بیرون کثافت» از اتاق دوید بیرون و من جلوی آینه خشک‌ام زده بود. مادرم گوشم را گرفت و از زیر میز کشید بیرون.«این پسرت بزرگ بشه از اون مرد هیزا می‌شه‌ها» و مادر گفت«فکر نکنم از این عرضه‌ها داشته باشه» گوشم سوت می‌کشید. منیر زده بود توی گوشم و دست بچه‌ها را گرفته بود و رفته بود و هنوز گوش من سوت می‌کشد. صدای بال کفتر می‌آید. رسول پی‌ام می‌آید تا تقاص خون دم‌چتری‌اش را بگیرد. کوچه‌ها را یکی یکی رد می‌کنم تا پیدایم نکند. هوا هم که دارد کم کم گرگ و میش می‌شود. این‌طور بهتر است. مادرم هم نمی‌فهمد. قدم‌هایم را آرام می‌کنم.هفته‌ی بعد باید بروم کنار یک باجه‌ی تلفن دیگر. یک جای دیگر. مغازه‌های دیگر. کوچه‌های دیگر. جایی که کسی نشناسدم. فکری‌ام که امروز عصر، ساعت شش، چه بوی کافوری توی هوا پیچیده.

سپینود
(نوشتِ اول)
یک‌اُم اردی‌بهشت هشتاد و شش

سپینود | 07:13 PM | نظرات شما(7)

April 20, 2007

جمعه, 31 فروردين 1386

B

.

آهان...فرار فردی. این خیلی خوب است نویشت‌ِ عزیز و با اجازه‌ات می‌آورم‌اش این‌جا بل‌که دو سه نفری بخوانند. قضیه همین‌جاست و نه دورتر. پونه به گوش باش. تو هم که گفتی هیچ زنی از ابتدای خلقت‌اش ضعیف نشده. از کودکی که بگذریم(گذشتن محال است اما بعد واردش بشویم) آن وقت که انسان عقل‌بِرس شد، دیگر بهانه‌ای برای ضعیف ماندن ندارد. حال فرض کنیم این یک امر بیولوژیک است. مثل برخورد اول همه‌ی ما با خون قاعده‌گی. همیشه فحش می‌دهیم و ارگانیسم بدن‌مان را نفرین می‌کنیم که چرا ما بعله و «آن‌ها» نه. این ابتدای یک برخورد و نوع نگرش است که انتهای‌اش ختم می‌شود به حرم‌سرا‌ها و به قول تو پشت ویترین طلافروشی و قهر کردن توی رخت‌خواب. اگر بخواهی خیلی صاف و صریح بگویی تویی که الان این‌جایی، زنانه‌گی‌ات، یا محصول تفکر مادرت است.(مال من شصت درصد همین است) یا ساخت خودت، ذهن‌ات، فکرت و انتخاب‌ات. تولرانسی دارد که به جامعه و انسان‌های دیگر و فرهنگ و سنت ...تعجب نکن که من ضریبی که برای این‌ها قائلم کم است چون فرار فردی، که خیلی دوست‌اش دارم، مطرح است. این الگوی ریاضی که توی تولید سلول‌ها هم نقش دارد را بی‌شک می‌شناسی؛ دوتا می‌شود چهارتا و آن چهارتا که هر کدام دوتا بشوند شانزده‌تا و آن شانزده‌تا ...برای یک نسل ممکن است زمان ببرد اما خیلی ماندگار است. سرسری نیست. مثل راه حل‌های مقطعی و سطحی. من دختری دارم و دوستانی که آن‌ها هم هر کدام با زنانی مراوده دارند. خب این حتا بالاتر ازآن الگوی ریاضی معنا می‌دهد. خب این از این. بعد باید برسیم به هزینه‌ها. می‌شود با لات‌بازی سینه جلو داد و گفت«من پای همه چیز هستم» راست‌اش را بگویم من برای این تفکر لمپنی ارزش قائلم. دست‌کم برای کسی که چنین ادعایی می‌کند. اما یک امای بزرگ دارد و آن هم نتایج عملی‌ای که توی زندگی باهاشان برخورد داشتم. مرا مجبور می‌کند که با احتیاط بگویم«تا هزینه چی باشه؟» یا « باید فکر کنم.» و جمله‌هایی از این دست. ولی با قاطعیت می‌توانم بگویم وقتی آن فرار فردی را آغاز کردی دست از «نازک‌نارنجی»گری برمی‌داری، و همین است قدم اول برای پرداخت هزینه‌هایی که چندان هم سبک نیستند. به تدریج آن الگوی ریاضی پیش‌رونده، الگویی از هزینه‌های کم و قابل پرداخت را برای فرارکننده‌گان فردی تدوین می‌کند که پرداخت ساده‌ای داشته باشد و البته برای پشتیبانان این ایده عبور از آن ساده باشد. نمی‌دانم تا کجا توانستم برسانم فکرم را. برخی افکار آن قدر که توی ذهن آدم روشن و بدیهی هستند، روی کاغذ نیستند. یا شاید واژه‌ها یاری نمی‌کنند.
تا این‌جا باشد...
.
.

April 18, 2007

چهارشنبه, 29 فروردين 1386

A

.
* بگذار این ابزارـ همان وب نوشت چرخان!ـ هم‌چنان کار نکند که من از کار نکردن‌اش شادم. انگار دارم توی سکوت، توی یک حباب شیشه‌ای داد می‌زنم. مثل وقت‌هایی که هوا را از لپ‌هام توی گوش فشار می‌دهم و ... نه بگذار بهتر بگویم، زیر آب توی یک استخر آبی و شفاف به بالا که نگاه کنی، خیلی شانس باشد خورشید را ببینی که چشم‌ات را هم نمی زند، بدشانس باشی هم چراغ‌های سقف را می بینی. حالا حرف بزن. چیزی از جنس آن سکوت... بهترش را هم دارم، برف بیاید نیم تا یک متر و بخوابی به پشت توی برف‌ها، آن سکوت... «هام» نباشد. این ک