.
.
خدا زیاد کند عیدیها را که باعث شد با قلبی مطمئن و دلی آرام سری به شهر کتاب بزنم و این حافظ به روایت جناب کیارستمی را که بسیار مورد مناقشه است، ابتیاع کنم . با دو چشم خودم بخوانم و ببینم حرفاش چیست.
No big deal! جای نگرانی نیست. باور کنید. نه تحریف غزلیات حافظ است و نه ادعا میکند که حافظ از نو متولد شده. این فقط یک خوانش است. خوانشی از یک منظر دیگر که به عکس و سینما هم «آن طور» نگاه میکند. مگر اینکه با «آن طور» نگاه مشکل داشته باشیم. که خب میرویم و دیوان حافظِ قاسم غنی و قزوینی، یا خانلری، پژمان، خرمشاهی،... یا حداکثر شاملو را تهیه میفرماییم با تمام شرحیات و شطحیات و اضافات و افاضات و ملحقات تا آب توی دل کسی تکان نخورد. باید آماده باشید چون شاید چند صباح دیگر حافظ به روایت یک نقاش منتشر شود که دیگر از آن نقش و نگارهای سابق و زنان قدح به دست و پیرمردان از خود بیخود که روی کارتهای فال حافظ و یا لالوهای دیواناش، کودکیهامان را پر از نقش و نگار میکرد، خبری نباشد و این بار تنها نقوشی انتزاعی و تاشهای رنگ باشد جابهجا همراه با خطوطی لرزان ...
و اما کتاب را همانجا توی ماشین «ازالهی بکارت» نمودم و جلوی منزل خانم والده، اتول را به کناری کشیدم و تورقی کردم. حق دارند بعضی. جنس به بهایش چندان نمیخورد. حجم سفیدی ِ صفحاتاش زیاد است. اما یک چیزی هست که اینجا زیر باران توی اتول نمیتوانم حلاجیاش کنم. بالا که رسیدم، والده نگران و چشم انتظار دیر کرد ما، که آن هم در این سال نویی حکایت دیگری دارد که جای دیگر همی روایت کنم، کیسهی کتاب را که دست من دید چشم غرهای رفت و نفس به آسودگی کشید. « حافظ میخواستی من داشتم دیگه. باز پول دستات اومد.» نگذاشت حرف بزنم باز درآمد که« تصحیح کیه؟». با شرمندهگی عارضم به حضورتان که خانم والده دکتری هستند در ادبیات که به قول همسرشان دریغ از یک بیت شعر از بر و دریغ از ذرهای احساس. چه ایشان همهی عمر را صرف «علم» ادبیات کردهاند. نام کیارستمی همانا و شعلههای آتش غضبِ والده همان که اگر خیز برنداشته بودم چهارهزارتومان وجه رایج مملکت کوبانده شده بود روی زمین و ...
گفتم:«مادرِ من! شما هم که برخوردت مثل ادبیاتچیهای مکتبی میمونه. این یه نگاهه. همین.»
گفت(بیتوجه به من!):«این مرتیکه خرمشاهی رو ببین که مقدمه هم نوشته. خجالت نمیکشن. همهچی رو خراب کردن. حافظ رو هم...؟؟؟» و سری به تاسف تکان داد.
گفتم:«ببین من به سینماگر بودن کیارستمی کاری ندارم. نگو تعصب رشتهی درسیمو دارم. تو میدونی که اون قدر که وابستهی ادبیاتم به سینما نیستم. اما چیز بدی ندیدم توش حتا میخوام بگم...»
پرید:« بله؟ چیمیخواین بفرمایین؟ بگو دیگه خجالت نکش»
آب دهان فروبران گفتم:«ببینید شما با این نگاه غضبناکتون راه نقد و پیشرفت ادبیات رو میبندین. برای همین ادبیات کهن ما با ادبیات معاصر ما اینقدر فاصله داره. برای همین ادبیاتی که توی دانشگاه ازش صحبت میشه با مثلن ادبیات داستانیمون فرق میکنه. برای همینه که همه یه نگاه تکراری به حافظ و سعدی و فردوسی و مولانا دارن.نگاه تکراری چندتا استاد ادبیات قدیمی.»
البته صحنههای بالا کمی اغراق در نمایش است و خانم والدهی ما بسیار ملایمتر و پذیرندهتر و مدرنتر از این حرفها است و باید گفت سفارش یک جلد از آن صحیفهی کفرآمیز را هم به ما داد. تا اینجا را داشته باشید تا از خود کتاب به روایت خودم بگویم.
حافظ به روایت کیارستمی نه دکوپاژ است نه تقطیع. یک جداسازی ساده است در بعضی مصرعها که تنها موجب سادهتر خواندن آن و درک معنا میشود. حتا برای عوام. ضمن اینکه بنده با کمال شگفتی پی میبرم که حتا یک مصرع از یک غزل ده بیتی، عجب غنایی دارد که میتوان جدا کرد و وسط یک صفحهی سفید آن طور روایتاش کرد و جان کلام را نکاست. من به پویایی زبان حافظ رسیدم. به یک معجزه و اعجاب. این نگاه یک مینیمالیست است به شعر حافظ. نباید به کیارستمی اعتاب کرد که چرا باقی مردم به درک مفهموم مینیمال نرسیدهاند. و آن را تنها با طول و عرض اثر میسنجند و یا با داستانک(این ک تحقیر است)های بیارزش این سالها(نه تمامشان). این یک پژوهش است از دید من. روزی فرزان سجودی در کلاسهای هنرهای نمایشی به من که بیضایی را «استاد بیضایی» خطاب کرده بودم گفت که بدترین ظلم را در حق بهرام بیضایی میکنم چرا که با تقدسگرایی قدرت نقد و تحلیل آثارش را میگیرم. جلال الدین محمد بلخی، تا وقتی «حضرت مولانا» است دست نایافتنی است و مثنویاش هم.
نگاه ما به ادبیات کهن مکتبخانهایست. ترکهای بالای سرمان است با چند نام. میان ما و ایشان هم یک دره است. اینطور هم که پیش میرویم به هیچکجا نمیرسیم. در برخورد با پدیدههای نو تنها لازم است کمی عضلات را آزاد کنیم و یله بدهیم و چینهای پیشانی را باز کنیم و چندبار پلک بزنیم و... من چه میگویم. سخن کلیشه شدهی این روزها از دهان سهراب است دیگر: چشمها را باید شست/ جور دیگر باید دید
.
.
پ.ن. بحث سینماگر بودن کیارستمی و تحلیل و نقد فیلمهایی مثل زیر درختان زیتون و طعم گیلاس و ده و پنج و غیره مجال بیشتری میخواهد. بعدتر شاید.
و ایضن عکسهای کیارستمی که سعی میکنم از چند عکاس حرفهای برای بررسی کمک بگیرم. چون عکسهای کیارستمی هم در بعضی جاها محل مناقشه است!
داریم با صبا(اینجا ایستاده، پا توی یک کفش که به من لینک بده...شما ببخشید) شال و کلاه میکنیم بریم کوچهی مهران و برلن و لالهزار و منوچهری و مخبرالدوله... بوی بچهگی و بوی عید را از آنجاها فرو بدهیم، بلکه کمی این سَندرم حال بدِ آخر سال گم شود و برود و دود شود. ام شب با صبا «گل اومد بهار اومد» را میخوانیم. قصهی نخودی که با دیو سیاه جنگید و راه بهار را باز کرد. باید راه بهار را باز کنیم، کنم، کنید... فرداشب عمونوروز میآید و میشود زیر بالش بچهها چیزکی گذاشت تا وقتی فردا سئوال کردند بهانهای باشد که قصهای دیگر براشان تعریف کنی. آن قدر قصه هست که هیچ مادری دست خالی نماند.
دیگر این که هزارتوی نشانه، آخرین هزارتوی سال هشتاد و پنج درآمد. صفحهی اول مال یدالله رویایی است پیشنهاد میکنم هرطور شده بخوانیدش حتا در حالت سر روی زمین و پا روی هوا. راستی هزارتو در انتخاب هفت سنگ بهترین مجلهی اینترنتی شد. تبریک به هزارتوییها و خوانندههاشان...
امسال هم مثل سالهای قبل کتابهای خوبی که خواندم را برای دل خودم رتبه بندی میکنم. شما هم اینکار را بکنید. گرچه که با جایی مثل goodreads (که به راستی معتادم کرده! و چه دوستان خوبی با واسطهی کتاب پیدا کردم). خوبی این کار ... هر چه هست خوبی است دیگر. امسال با وجود فیلم دیدنهای جمعههامان، فیلمهای خوبی هم برای معرفی دارم.
* خیلی بد است این لطیف شدن آخر سال (یا اول سال) چون وقتی به حال عادی برمیگردم از بعضی چیزها پشیمان میشوم. یکی هم احساساتی شدن زیادیام است. اما الان، همین حالا، باید بگویم چیزی که سنگینی میکند روی دلم. عشق. عشق به تو و به تو و به تو...حتا به تویی که نفرت داشتم همین چندی قبل...
یک عشق غمناکی سنگینی میکند این آخر سال روی دلم... یک بغض که همهی سال نگه داشتماش و خیلی بوسه که کاش میشد به گونهی همهی شما میزدم...
نوروز خجسته.
سپینود.
بیست و هشتم اسپند ماه از هنوزاسال هشتاد و پنج
میگوید: سایت شما توی لیستی رفته است که farsi porn است! میگویم: خیر من سعی میکنم مطالب مرتبط به ادبیات بنویسم. اگر هم سعی بیهودهای باشد. دستکم آن چیزی که شما میگویید «خلاف عفت عمومی» نیست. میگوید کلماتی هستند که...میگویم بله بله خودم هم عصبانی هستم. جست و جو میکنند. مامان را و داستان را! بعد میرسند اینجا. دیروز به دوستی گفتم بعد از این «مامان» نباشم یا داستان ننویسم؟! یادم بماند فَتحهی کَس را حتمنی بگذارم. یک باره میگویم جناب این تنها مشکل من نیست. مبادی آدابترین وبلاگها و سایتها هم این کلمات در آنها جست و جو میشود. چرا من؟ میگوید که نمیداند. بازهم میگوید شما به سایتهای فیل تر شده لینک دادید. میدانستم که فقط آن نبوده. میگویم بله خب وقتی بحثی نقدی مقالهای داستانی جایی میبینم طبیعی است که لینک بدهم. بعد هم سایت نویسندهگان خارج از کشور مسدود شدهاند اما ... نه بیفایده است. میگویم به هرحال این تنها مشکل من نیست. به گواهی آمار بازدیدکنندهی چندانی هم ندارم. بگویید چکار کنم که ... میگوید کلمات مورددار را میفرستم برایتان تا حذف کنید. میگویم ممنون.
فکر میکنم و فکر میکنم. هیچجایش به عقل جور درنمیآید. کلمات را هم که میفرستد، «ک ی ر» و «ک س» و «ه ی ز» و «بره نه» این دوتای آخری خندهدار است. اولی عملی است اما دومی به هیچوجه. یعنی سه سال بایگانی اینجا را بگردم و بریزم و ...
نه نمیکنم. دیگر دلی هم ندارم به اینجا. زری بود میگفت که زناشویی را هم مثل زندان تجربه کردم هر دو گه بود و حالا میخواهم برقصم. من هم این جا را تجربه کردم. آدمهایش را. بعد از این دیوانه سازم خویش را. اینجا هم مثل جاهای دیگر است. موجسواری را که بلد باشی شهروند درجه یک هستی... تلفن زنگ میزند. پونه بود. الان بهترم.
یافتن. بعد خط باطل کشیدن. دوباره یافتن. شاید هم کنارت بوده و تو نمیدیدی. مثل استودیوی عکس آکو. مثل علی ناجیان که همیشه بود و من نمیدیدماش. نه زندگی تمام نشده. تمام نمیشود. آخ که چه خستهام و آخر این سال آدم را یاد شکلات کشیهای مینو میاندازد و دندانهای سالم بچهگی. یاد کتاب جین ایر ِ کتابخانهی عموی کوچک.
بلند شوم بروم پی کارم. توی زندگی واقعی است که آدم خودش و دیگران را میشناسد. عدسها ریشه دادهاند. هرکاری کنم هم حریف کودکیها که نمیشوم. حریف سفرهی هفتسین و دخترکی که میخواهد لباس زیبا بپوشد.
لینک داستان ِ شب به خیر یوحنا، نوشتهی پیام یزدانجو را آن کنار میبینید. داستان را که خواندم(البته مجموعه را هنوز نگرفتهام) نگاهی به نظرات انداختم و دیدم کسی از زبان ترجمهای حرف زده. کاری به این ندارم که تا چه اندازه مستدل و علمی گفته و با یا بدون شاهد مثال از درون متن، یک بار دیگر با دقت داستان را خواندم. سوای مضمون، با دقت در زبان داستانع چیزهایی دستگیرم شد. خواستم آنجا در نظرات، حرفهایم را بزنم که طولانی شد.
قبل از هر چیز این را بگویم که رمان «عشق» نوشتهی «تونی موریسون» را با ترجمهی شهریار وقفیپور ، که نشر کاروان منتشر کرده، در دست دارم. رمان زیبایی است. ترجمهی روانی هم دارد. یکی از گیراییهای ترجمهاش این بود که مدام بین خوانش متن فاصله نمیگذارد که بفهمی داری ترجمه میخوانی. برای ما که به عنوان خواننده متنی را میخوانیم که به نسخهی اصلی دسترسی نداریم، چه معیاری برای پسندیدن ترجمهی آن اثر داریم؟ غیر از روانی، نزدیکی زبان ترجمه به زبان خودمان در عین حال پیچیده نبودن نثر و ... .
حالا این داستان پیام یزدانجو حکایت دیگری دارد. باز هم بگویم این خوانشی از یک خواننده است؟
داستان شروع میشود با این جمله: صبح به سرپنجه مىگذشت روى درگاهها و شيشههاى تركخورده. شروع شاعرانهایست. برای من زبان شاعرانه متن یک دستی است که در آن به قدری در گزیدن واژه ظرافت به کار رفته باشد که با موسیقی فرقی نکند. به نظر من فاخر بودن یک کلمه و متکلف بودناش نه تنها زبان را شاعرانه نمیکند بلکه کاربرد نا به جای آن خیلی ضربه میزند. گاهی بعضی کلمات در عین سادهگی توی جملهها میدرخشند(دقت کنید در همین جمله شاید برق زدن از درخشیدن بهتر باشد) قاعده و قانونی ندارد. گاهی نویسنده داستاناش را که بلند بلند میخواند خودش میفهمد کجا زبان سکته دارد. این سکتهها در داستان شب به خیر یوحنا، حکایتِ اجتنابِ خودآگاه نویسنده از زبان ترجمهای(آن چیزی که باب شده) است. اما تلاش زیبایی است. چند مثال دیگر:
پسرک...سايهها را تفسير كند، (تفسیر کردن)
...دريافت كه تنها است ...(دریافتن)
باز
پسرك دريافت كه حالا...(به جای دریافتن، فهمیدن همان کلمهی سادهایست که نقش زیبایی دارد)
پس برهوار و غمانگيز، با لبهاى فروافتاده ...(غمانگیز میتوانست غمناک یا غمگین باشد)
...به جانب تخت رفت.(به سوی، یا به طرفِ )
...تصنيفهاى خستهكنندهاش را با ملودىهاى كشدار مىنواخت؛...(آهای! هیچ معادل دیگری ندارد این «ملودی»؟ «نوا» میشود؟ یا آوا؟ یا نغمه؟ یا ...)
...حريصانه پسرك را در آغوش كشيد.(غیر از پسوند آنه که فارسی است و به کلمات عربی سخت میچسبد، بیرونزدهگی زیادی دارد این«حریصانه»)
بعد پسرك به طرف زن آمد. ...(اینجا اوج کشش حسی داستان است. بعد خیلی سادهتر از آن است که بخواهیم به جای آن گاه یا جای خالی بگذاریماش.)
و اما زیباییهای زبان این متن در این بخش:
تو مىترسى، اما دوباره به دالان زيرزمين قدم خواهى گذاشت. نمىشنوى؛ تنها شماسان يهودى را مىبينى كه سرتاسر شب، با شمعدانهاى نقرهاى در سردابهاى تيره راه مىروند. در اتاق نمورت مىخزى. صفحهها را به جاى خود بر مىگردانى. كتابهاى كهنه را ورق مىزنى. سراسر در آبى لاجورد غوطه مىخورى، در آبهاى شب. زبان تو تاريك است، و روح معطر شمعدانىها دور سرت پرسه مىزند. اگر كه بخوابى شب شراع بر مىكشد و فرشتگانِ سايهروشن به بالينات مىآيند، و صداىات مىكنند. و نمىشنوى تو. و زبانات گنگ، و چشمهاى تو مست است.
یا این جمله:
...نمىدانستى چه حرفها ميان ملافهها و بالشها هر شب تازه مىشود و صبحدم فرسوده فرو مىريزد. (فرسوده فرومیریزد زیباست. چیزی شبیه جناس آوایی، آوایی آهنگین)
به هر حال به عقیدهی من این زبان ترجمهای نیست. بلکه زبانی است که با مضمون همآهنگ است. لحن خوبی هم دارد.
این تیتر رو وقتی دیروز داشتم همین آهنگِ جون بون جوی رو توی ماشین با صدای بلند میخوندم به فکرم رسید برای یه پستی توی این وبلاگ بذارم. شانسم گفت حالا.
زبون محاوره رو دارین. عشق است!
عارضم به حضورتون آبجی پونهمون پریروزا یک کوته پیام داد که فیل.تری. بعد امروز عصر یه رفیقی زنگید که فیل.تری. بعد هم یه سری به آمارگیره زدیم دیدیم بعله پرچمای رنگ و وارنگ بینالملل هستن همه و اما از پرچم نازنین وطن خبری نیست و یه تک و توکی میپلکن. ما هم گفتیم عدو شود سبب خیر! ما که کندیم از این دنیای نکبتی، بدنام شدیم. بایکوت شدیم. بز شدیم. خلاصه اینم روش. بعدش یه چن وختی که فکر کردم دیدم ای دل غافل حسین جاوید هم که همین چندی پیش فیلتر شده بود! قضیه چیه؟ من و حسین جاوید و خیلیهای دیگه آگاهانه وارد سیاست نمیشیم. من که حتا ترسیدم این آخرا از آبجیهای خودم دقاع کنم. از وقتی بابت یک پروندهی غیرسیاسی و خیلی مادرانهی درامانگیز ِ مرتبط با وبلاگستان، من رو بردن آگاهی و کل مطالبمو گذاشتن جلوی چشمام از جمله بعضی پتیشنها و ... ما گفتیم به جون خودمون و دخترمون رحم کنیم و دیگه چیزی غیر از ادبیات نگیم و فکر هم نکنیم. اگرم گفتن چرا ادبیات؟ بگیم آقامون یوسا گفتن که ... القصه اینی هم که دارم مینویسم کاملن(ببخشید کاملا) آنلاین(برخط!) ه و من از امروز از یه آدم منفعل به یه انسان ذی شعور فعال تبدیل میشم و هی از س ... و سیاست میگم. چطوره؟ راستش این جوری هم کلی بازدیدکننده پیدا میکنم هم معروف میشم. از اپوزوسیون گرفته تا جوونای موس به دست هی بهم لینک میدن. محبوب هم میشم. هم این عقدهای کمشهرتبینی، و هم مشکل کمجنجالسازی همه رفع میشه.
اصلا میدونین چیه این اسم منم که رابهراه ایمیل میزدید و معنیشو میپرسید هم مستعار بوده تا حالا و اسم من بز(رگ)ه. خوشوقتم. از حالا به بعد هم نه در اعتراض به فیلترینگ این سایت نه فکر بد نکنین؛ دیگه پولشو نمیدم تا هاست و دومین از بین بره بعدشم با اسم واقعی خودم، بز، یه وبلاگ توی یکی از این سرویسدهندههای ایرونی باز میکنم و تا میتونم خبرای مربوط به سلبرتیها رو میدم. پاریس هیلتون و جسیکا سیمپسون و دعواهای هیلاری داف و بچههای آداپت شده و نشدهی آنجلینا و برد پیت. یه حالی ببریم که نگو!
فقط یادتون نره که به من بلینکین.
بای
اینو بعدش یادم اومدکه بنویسم: از اونجا که خراب رفاقتم، این بلاگ رولینگو صاف می برم همون جا دیگه برا دوستان که استفاده کنن. یادتون نره بیاین برام کامنت دروکنین.
سرازیر میشوم از ارغوان
به یاد ب. نوریان و کوچهی گل اول
دارند میآیند.صدای پوتینهاشان پشت سرم است. رکاب از زیر پایم درمیرود. باز زنجیر پاره کردم. آن قدر با پاهایم به زمین ضربه میزنم که پوستِ نوکِ انگشت پایم که توی دم پایی ِلاانگشتی است، میرود. باید برسم سر ِ کوچهْ ارغوان، تا سرازیری بشود. خیلی نامردی بود که لیلا و سپیده را فراموش کردم. آنها خبرم کرده بودند. هنوز ایستاده بودند گوشهی دیوار و سرک میکشیدند. یادم هست پای لیلا را که به آن یکی پایش میمالید و از پشت سپیده را هل میداد. نه! این آخرین چیزی نبود که دیدم. دختر موکوتاه بود. از در خانهی سیمانی سبز بیرون آوردندش. روی صورتش کبودی ِ جای سیلی. کشان کشان میبردندش. اما به کمرش قوس داده بود و سینههای خوش ترکیباش بیرون زده بود تا خم نشود. میخندید. آن قدر که قنداق تفنگ کوبیده شد پشت گردناش و من جیغ زدم.
حالا سرازیر شدم از ارغوان. مثل هر روز ِظهرهای تابستان. با پاهای برهنه. تف زده. حسرتناکِ یک کاسه. این بار توی کاسه را نگاه کنم بلکه گرداگردِ نقش صورتش را، رنگ چشماناش را، ببینم. اهل محل مرا یادشان نیست. چرا یادشان باشد. فکر میکنند دیوانهام. دیوانهای که بیآزار است. و تا آزارش نیاید بر او حرجی نیست. گیرم مرا یادشان نباشد. آن روز و سوت سربی گلولهها را که یادشان هست. دامن قرمز مرا که درز باز کرد، یادشان نیست، آن خانه با نمای سیمان سبز تگریاش که هنوز جا به جا ریز و درشت منفذ دارد، جلوی چشمشان است.
حالا سرازیر شدم از ارغوان. نفس راحتی میکشم. کوچه ارغوان پر از درخت است و شمشاد. تازه میتوانم پشت آنها هم قایم شوم. کمی جلوتر هم تخته-حلقهی بچههای کوچه پرستو است. آن جا را خوب میشناسم. چقدر پای درخت به دوچرخهام تکیه میدادم و بازیشان را نگاه میکردم. همین دختر موکوتاه هم بود. همیشه با آن پسر قد بلند که توی چانهاش یک گودی قشنگ دارد، یک تیم میشدند و تیغی میزدند. چقدر میخواستم بروم و انگشتم را فرو کنم توی گودی چانهاش. دختر موکوتاه لابد این کار را میکرد. یک شب حتا خواب پسر چانه گود را دیدم. نمیدانم چرا رفته بودم درخانهشان. اهل محل بهشان میگفتند لاتهای کوچه پرستو. من یک بار توپشان را که آمده بود تا جلوی چرخ دو چرخهام، دادم به پسر چانه گود. آفتاب پشتاش بود نتوانستم صورتش را خوب ببینم. اما انگار خندید و گفت «مرسی خانوم خوشگله» شاید هم نگفت و من دلم میخواست بگوید. جَلدی دختر موکوتاه را سُک زدم. لعنتی حواساش نبود. حواسم نیست و باز میخواهم رکاب بزنم. چند روز است که زنجیر دوچرخهام بند نمیشود روی ریلاش. چندتا دندهاش شکستهاند. باید ببرم میدان اختیاریه درستاش کنم. هوا خیلی گرم است. خون دماغ میشوم و مادرم نمیگذارد ظهرها بروم توی کوچه. عصرها هم آن قدر با بچهها گرم بازی میشویم که دلم کنده نمیشود. گاهی هم بچههای کوچه پرستو مسابقه دارند و من به خاطر عشقم، پسر چانه گود، نمیتوانم بروم. لیلا دائم خرابکاری میکند. پسر چانه گود را که میبیند از دور به من علامتهای تابلو میدهد. مدام اسمام را بلند بلند صدا میکند. میگوید «بذار لااقل بفهمه اسمت چیه. خره!» توی سرش میزنم و روی دوچرخهام ایستاده تک چرخ میزنم و سریع می روم تا موهای بلند و سیاهم را باد ببرد. خیلی خوشم میآید وقتی باد توی صورتم میخورد و چشمهایم را میبندم و تلق... باز رکاب در میرود. هوا گرم است. آن قدر که عرق روی پیشانیم مثل یک نوار میآید و میرود از روی گونهام پایین. زبانم را در میآورم تا بگیرماش. نکند بمیرد. توی فیلمها گاهی وقتها آدمها با همین ضربهها میمیرند. حالا این یکی هم که دختر است و ظریف است و موهایش هم کوتاه است و ... چه ربطی دارد. گرم است انگار تب دارم و هذیان میگویم. فقط لیلا و سپیده میدانند که دختر موکوتاه حالا مرده یا نه. من هم دیگر نمیتوانم برگردم. دلم یخمک میخواهد. از آن پرتقالیهاش. زنجانی هم لابد حالا بسته است. میترسم دنبالم باشند. اگر مرا بگیرند و توی سرم بزنند حتمن خون دماغ میشوم. آن وقت لیلا و سپیده به مادرم میگویند. باید یک گوشه قایم بشوم. از دوچرخهام پیاده که نه، پرت میشوم. درز دامن قرمز رنگم باز میشود. آن قدر باز که باید گوشهاش را بگیرم تا شورتم پیدا نباشد. یک چیزی تویم دارد میترکد. اینجا خانهای پسر چانه گود است. در خانهشان تو رفته است. خیلی تو رفته. مثل یک راهرو. میروم توی آن راهرو. بوی عرق خودم را میفهمم. شبیه بوی پیاز داغ است. رویم نمیشود در بزنم. همانجا مینشینم روی زمین. دیگر نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. همین میشود که میگویند دخترها گریهای هستند. سبک نمیشوم. دهانم خشک شده. اشکهایم با عرق پیشانی وحالا با خون دماغم قاتی شده. توی حفرهای که سرم را روی زانویم گذاشتم بوی من میآید. در که باز میشود، سرم را بالا نمیکنم. فقط میگویم. «گرفتناش»«به خدا خودم دیدم که گرفتناش. زدن توی سرش. شاید مرده باشه.»«به قرآن مجید من خوشحال نشدم. اصلن همش گریهام میآد» باز هم خورشید پشت صورتاش بود. آقاجون هم همیشه توی کاسه آب میخورد. اما اینی که پسر چانه گود به من داد انگار آب نبود. یخمک هم نبود. شیرینی ِ یک مزهای بود میان طعم خون و اشک و عرق.
حالا هر روز سرازیر میشوم از ارغوان با همان دامن قرمز. سپیده و خانوادهاش از آن محل رفتهاند دیگر. اما لیلا را یک روز دیدم. دست کوچک پسرکی را گرفته بود که چانهی گود رفتهای داشت. خندیدم و دوان رفتم طرفاش. دست پسرک را کشید و پاتند کرد و پیچید توی کوچهی پرستو. خانهی سیمانی سبز با سوراخهایش هنوز همان است اما باقی ِخانهها دیگر همانها نیستند و آدمها هم. تابستانها عرق هم کنی کسی نیست که کاسهی آبی، برف-آبی خنک دستات بدهد، چه رسد به آن پسر قد بلند چانه گود که همیشه پشت به آفتاب، هیچ وقت به صرافت دیدن رنگ چشمهایش نیافتادم.
سپینود
سهشنبه 15اسپند 85 نوشته شد.
مرتبط: حکایت در باب پنجم؛ عشق و جوانی، گلستان سعدی، «یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر به رویی...»
.
.
.