February 25, 2007

يكشنبه, 6 اسفند 1385

از سیر تا سماق

.
"دست روی دست، زانو بر زانو و پلک بر پلک گذاشته، صدای هیچ‌کس نیامد و نفس هم بالا نمی‌آید. گاهی دل-شیشه ای می‌شود و توی گوش‌اش می‌رود، آن اشک‌ها. می‌داند که مثل حفر ِدره‌ای عمیق است. خاک را گود می‌کند جایی، و تل‌انبار و تپه می‌کند جایی دیگر. پس تنها و تنها به صدای ثانیه‌ها گوش می‌دهد تا همه چیز آن قدر یک نواخت و یک شکل شود که وقتی نگاه کند، انگار که توی کویر، همه جا و همه چیز یک ریخت بشود. نفرت را آب می‌دهد. پَهْن می‌شود، به پهنای همه‌ی همه‌ی آن کویر..."
هوای ناچیز یک نفس ِ تنگ- سِفْر رَمل


*دوستی، که نمی‌شناسم‌اش، دعوت‌نامه‌ای برای این سایت فرستاد. لابد خیلی‌هاتان می‌دانید. من سه روز پیش دانسته شدم. بعد از تب orkut خیلی جاهای دیگر آمد و رفت و همیشه حسرت این بود ‌که چرا آدم‌ها این جور جاها از طریق مشخصات ظاهری و سن و سال و عشق و عاشقی و سکس به هم وصل می‌شوند. و دیگر رغبتی برای شرکت در این جور جاها نبود تا این یکی که حالا سه روز است تویش غلت و واغلت می‌زنم. شما هم بروید ببینید دوستان‌تان را دعوت کنید به میهمانی کتاب‌های بچه‌گی و همین امروز و رنگارنگ. چقدر خوب است «پُز» دادن با کتاب‌.

*کمی شخصی‌تر این‌که دو روز است این شبکه‌ی vh1 دارد درباره‌ی heavy rock و metal و ... صحبت می‌کند و یادآوری موسیقی آن‌ها و خدایان‌شان. جای نیلوفر ِمن خیلی خالی بود. اگر بگویم یادش می‌آید: run to the hills & 666 the nunber of the beast ، از iron maiden یا آهنگ‌های جاودانه‌ی deflepard ، scorpions بعد امشب هم از queen و Freddy Mercury حرف زد. این اعجوبه‌ی خالق با آن پروازهایش و لباس‌های چسبان و ... Show must go on. فکر می‌کنم خیلی عجیب نیست که من هنوز و خیلی لذت می‌برم از این موسیقی.

"حالیا زین پس گردونی ساز تا گاه کوژ و گاه کاو، بنشاندت پیش رو تا ببینی از او. نادانان را بگو شمایید کِی ساز ناساز زه کَنید. شما را شام آخری بود، تا فرو نرفته، چنگ برزدید مر گوشتِ میزبان را. نفرین بر سفره‌ای که گشوده‌تان شد. و شما هیچ‌گاه ندانید."
نشانه‌ی نخست از هذیان بیدِ تنومند.

.

February 23, 2007

جمعه, 4 اسفند 1385

روزانه نویسی

دقیقن همین است. نمی‌تواند غیر از این باشد یا من خودم را نمی‌شناسم. دلیل نوشتن هم‌این متن و تایپ کردن ِ هرچند دیرهنگام این یکی فقط همین است. دیدن ناخن‌های قرمز که روی صفحه کلید می‌کوبند. یک بار دیگر هم، وقتی عروسی محسن بود و آبی‌شان کرده بودم، شیفته‌ی نوشتن شده بودم. می‌بینی! نوشتن آن‌قدرها هم فرآیند عجیب و تودرتویی نیست.
امروز پنج‌شنبه‌ای بود که صبح، ساعت شش و چهل‌ و پنج دقیقه با علی، دایی علی، صبحانه خوردیم. صبا گفت چه قدر خوب . گفتم چرا گفت مثل این‌که آدم پدر داشته باشه. سه‌تا فیلم دیدم. رفتم انقلاب. سه‌تا کتاب خریدم. برگشتم خانه. به شدت سرماخوردم. ناخن‌هایم را لاک قرمز زدم.نه‌تا سیگار کشیدم. چهار لیوان آب خوردم. گلدان زیر نخل مرداب را پر کردم. دو صفحه مزخرف نوشتم. کمی به روابط آدم‌ها فکر کردم. شب یک، شب دوی بهمن فرسی را برای بار دوم تمام کردم. تاکید می‌کنم. خیلی تاکید می‌کنم. بیش‌تر هم می‌توانم تاکید کنم. نوشته‌ی داریوش آشوری را خواندم. آقای محمدحسن شهسواری را بدون یافتن بهانه‌ی روایت، بیش‌تر شناختم. و بین تمام این اتفاقات و آب بینی‌ای که مدام سرازیر می‌شود و سراستین‌های ژاکتی که پاک‌اش می‌کند. مهم‌ترین و ناگوارترین این بود که یاد باغ‌وحش ساری افتادم. یاد آن شیر و ببری که توی بوی گند و کثافت می‌لولند و دارند می‌میرند. نگویید آدم‌ها توی عراق دارند می‌میرند. یا توی آفریقا. آن‌ها شما را دارند. اما آن شیر و ببر و شتر و گوزن و ... هیچ‌کس را ندارند. هیچ‌کس. چرا یادم نمی‌ماند به پونه بگویم توی نشریه‌شان که صفحه‌ی ادبی‌اش را بسته‌اند، دست‌کم یک ستون بنویسد...
.
.
.

سپینود | 12:03 AM | نظرات شما(3)

February 16, 2007

جمعه, 27 بهمن 1385

یعنی که چه؟؟؟

یعنی که چه؟ قبل‌ترها می‌دیدم گه‌گاهی که بعضی‌ها شکایت می‌کنند از مردم‌آزاران یا مردم‌آزاری که وبلاگ یا سایت‌شان را به روز می‌کند(پینگ) همین‌طوری، بی‌جهت و از سرشوخی یا عناد. بعد توی دل‌ام می‌گفتم طرف(صاحب وبلاگ) دارد خودش را لوس می‌کند که این‌قدر عصبانی می‌شود و های و هوی می‌کند. اما امروز اتفاقی دیدم بنده هم به همین روز دچار شدم. کار جالبی نبود. هر که پشت‌اش بوده. اما یک خوبی داشت آن هم این‌که می‌خواستم از صبح خبر به روز شدن هزارتو را بدهم که البته کمی این‌بار تلو تلو می‌خورد! یعنی چشم‌هایش هم تابه‌تا می‌شود و کمی هم به در و دیوار می‌خورد. حالا تا کار دست کسی نداده بروید این‌جا دست‌اش را بگیرید که بد مست کرده.

آن اوایل همیشه می‌گفت. هربار.«پول دادن و گه خوردن و دیوانه شدن». با یک خدابیامرزی نثار روح پدرش که توی مهمانی‌ها گیلاس گیلاس ِنازنین را می‌ریخت پای درختچه‌ها و گلدان‌ها.«بچین بساط ُ». مثل آیین، رسم. چیزی که تکرارش هم شاید خسته‌ ‌کند آدم را. شاید هم این‌ها همه مال قبل‌اش باشد. وقتی که هنوز تاب نمی‌خوری. همیشه می‌گفتم که هر کاری باید مقدمه-‌هایی داشته باشد. مراسمی. کش دادنی. با چیزهایی دیگر همراه بشود. آن وقت است که فکر می‌کنی، این کاری که می‌کنم خیلی کار مهمی است در دنیا. یعنی یک معنایی دارد که برای خودم دست‌کم خیلی پُر است. می‌فهمی که چه می‌گویم؟ پُر یعنی ...
.
.
.

سپینود | 03:37 PM | نظرات شما(9)

February 14, 2007

چهارشنبه, 25 بهمن 1385

ساعت بیست و ششم از شعر شاعره‌ی شهیر شهرمان


.

دیروز عصر توی باغ قدم می‌زدم و به برگ‌های زیر پایم فکر می‌کردم. برگ‌هایی که فشرده می‌شوند، خرد می‌شوند و فراموش می‌شوند. به این باغ و سرمایش به کوچه‌ی اقاقی‌های کودکی‌هایم فکر می‌کردم که چه قدر است از این‌جا تا اقاقی و چی شد که من بسته شدم، به این‌جا بسته شدم. روز قبل، چه فرقی می‌کند که چه روزی. اتفاق این بود که مادری چادر به دندان گرفت و دو بامبی کوفت به سر پسرکی، پسرکی که ته مانده‌ی مایع زهدان او را هنوز زیر پلک داشت. دلم خواست بروم و چادر زن را بکشم. یا با چوب بلالی که هوسانه خریده بودم از پارک دو خیابان بالاتر یا پایین‌ترش- باز هم فرقی نمی‌کند- رحم‌اش را بدرم. ( به گمانم که این را از یک داستانی یادم بود. اسم‌ش را هم گذاشته بودند پناهگاه از فاکنر) یکی دو کلمه آمد و گذاشت که چوب بلال را پرت کنم توی جوی گشاد...عریض بگویم قابل فهم‌تر است اما عربی می‌شود، پهن چطور است این هم هنگام خواندن، گاو را یادآوری می‌کند. چقدر حرف زدن سخت شده و نوشتن. همیشه فکر آدم‌ها می‌سُرد جایی که تو منظورت نبوده. برای همین شعرهایم را می‌گذارم لای رختخواب‌پیچ‌های کهنه‌ی مادربزرگ، تا بید بخوردشان اما لق‌لقه‌ی دهان هر کس و ناکسی نشود. همیشه ترسم از این است. نه که فکر کنی نمی‌خواهم نقی، شاگرد تعمیرکار سر خیابان جِی شعر از من بخواند. نه. نمی‌دانم چطور بگویم. مثل حالا. حالا آن قدر می‌خواهم از یک چیزی بنویسم و بگویم تا نوک پستان‌هایم برجسته شود که خدا می‌داند.(این‌جا را مثل دختربچه‌ای بخوان که شکلات‌هایش زیادند و دارد برای هم‌شاگردی‌اش تعریف می‌کند چقدرند) می‌دانم که تا حال زن نبوده‌ای تا گرمی نگاهی را بر پوست پشت گردن‌ات، آن‌جا که موها می‌خواهند برویند، حس کنی. نگاه‌هایی را که می‌روند و می‌آیند آن‌قدر تا یک دم روی هم بیفتند. نگاه‌های مخملین، نگاه‌های سوزان و نگاه‌های مهربان. شده نفس‌ات آن‌قدر تنگ شود که نتوانی حرف بزنی چون صدایت بلرزد است که او بخندد؟ لعنت کنی چرا سرخاب مالیدی به گونه‌ات که حالا دو چندان رنگ خون بشود؟ جوری بخندی انگار دارند توی گوش‌ات دایم لطیفه می‌گویند؟ بعد ملافه‌ای بکشی روی دو بدنی که می‌لرزند و بعد باز هم با همه‌ی این احوالات که جرات گفتن‌شان را نداشتی، نگاه‌ات بازبسوزاند(این «باز» که دو بار گفتم حکمتی داردها)؟ همه‌ی این‌هایی که دیگر نمی‌شود ازشان حرف زد. چون همه توی چاه مستراح‌اند. چرا ندارد لابد برای این‌که وقتی سوار اتوبوسی می‌شوم و برای همه‌ی آدم‌های خسته، هیز، فضول و خواب، قصه می‌بافم، هیچ کس شکایتی ندارد. همه‌شان را دعوت می‌کنم توی آن باغ اقاقیا به مهمانی. آن‌قدر چلوکباب می‌دهم به‌شان که همه‌ی شهر فردا بوی آروق(آروغ عرب‌ها بدبو است) کباب بدهد. آنقدر پول که خیابان‌ها را با آن فرش کنند(می‌دانم که اهالی جایی دیوارهایشان را با اسکناس پوشاندند، اما قصه‌ی من باید فرق کند. چون ماشین که از روی اسکناس‌ها رد شود صفرهاشان پاک می‌شود و ما می‌خندیم) بعد می‌رویم تمام برف‌های روی زمین را «ها» می‌کنیم تا آب بشوند. و برف‌-آب سرازیر شود خیابان جی و نقی را با همان لباس و دستِ چرک سوار کند ببرد تا خیلی دورتر، تا بندر، تا خلیج فارس که می‌گویند به همه‌ی آب‌های آزاد دنیا راه دارد(یعنی هیچ کجای دیگر نیست که به این آب‌های زیاد راه داشته باشد؟ این را که گفته بودم معلم جغرافیا زد توی سرم). خوب دیگر این‌جا خانه است، خانه که نه یک دفترکاری، یک پاتوق دودآلودی که باید کلید بیندازم و بروم تو و اشک چشم پسربچه‌ی آن روز قبل، پسربچه‌ام را فراموش کنم. تو هم برو، برو توی لانه‌ات فردا صبح باز دوباره بیا و قارقار کن.

امضا می‌شود به تاریخ یک جایی بین بیست و چهار و پنج به‌من ماه
ش.ش.ش
.
.

سپینود | 12:19 AM | نظرات شما(8)

February 09, 2007

جمعه, 20 بهمن 1385

کار نیکو کردن از پُر کردن است

نگار نازنینم، مست طناز......به روی من مبند دروازه، کن واز
تماشای دو زلفت آمده‌ام من..... به قربان سرت، از در، درانداز


صفحه‌ی یوسف علیخانی را که باز می‌کنی از آن‌همه لینک توی متن و بیرون و بالا و پایین سرت گیج می‌رود. اگر کاربر خیلی باپرنسیب و مقید به اصول باشی، گمان کنم یک صفحه‌ی تادانه را خواندن، قدر دو ساعت وقت ببرد. این را گفتم که بگویم انگار یوسف علیخانی به «پُر کردن»ِ کار تعهد دارد. وگرنه چه کسی این دوره و زمانه برای یک جوانی مثل عزیز و معشوق‌اش، دختری به نام نگار که حالا یک روزگاری بوده‌اند یا نه و چه‌گونه بوده‌اند، این‌همه وقت و انرژی و فرصت می‌گذارد. نه؟

عزیز و نگار را که نگاه می‌کنم، همان که دوستی، ماهی، اولش برایم نوشته«به صمیمیت سپینود به بهانه‌ی عزیز و نگار علیخانی. 30/7/83» چاپ اول مال 81 است لابد از چند سال قبل‌اش هم شروع کرده بود چون تهیه و گردآوردن این‌همه نسخه و حرف زدن با مردم و پاخسته کردن در روستاهای طالقان و الموت و میلک و ... وقت می‌برد تا 256 صفحه کتاب بدهی نشر ققنوس. و بعد هم دنبال روایت‌های شفاهی باشی تا بخش بعدی کار را ادامه دهی.(راستی عشق و عاشقی دو روستازاده این‌قدر مهم است؟!) انگار از این هم مهم‌تر. نجات دادن یک داستان قومی و محلی کهن یک اقلیم را زنده می‌کند.(این را دیشب فهمیدم) زبان را، گویش را، عادات مردم را، رسوم و سنت‌ها را و خیلی چیزهای دیگر که حتا گردش‌گری را. شرط می بندم آن‌ها که دیشب فیلم مستند زیبای عزیز و نگار را دیدند، پشت ذهن‌شان دنبال تعطیلی بعدی بودند که یک سفری به آن کوه‌های مه‌گرفته و زیبایی جادویی میلک و الموت، کنند. هرجا، هرکجا اگر داشت آدم‌هایی با این پشت‌کار ، بخت زیادی دارد. باید خسته نباشیدی بلند گفت به یوسف علیخانی.

حالا ماهزاده می‌گوید توی جنوب هم چنین روایتی هست از عاشقانه‌ای میان خدابس و محمد للری این را می‌گویم بل‌که خودش یا کسی ... زیادند خیلی زیاد حالا عاشقانه هم نباشند، روایت‌های جن و پری و دیو‌ها(مثل غول شهرستانک) و چشمه‌های پنهان و قنات‌ها و ارواح سرگردان یا کوه‌ها و غارها و ... که همه مانده‌اند توی سینه‌ی پیرزنان و پیرمردان روستاها یا حتا دیگر زیر خاک مدفون شده‌اند. باید جنبید. کفش‌های آهنی را پاکرد و راهی شد.

.
مرتبط: شب عزیز و نگار

سپینود | 03:23 PM | نظرات شما(2)

February 04, 2007

يكشنبه, 15 بهمن 1385

دیگر شده یک مراسم آیینی که سالی دو سه بار انجام شود. پر بدک هم نیست. زندگی همه چیزش و همه ورش دارد به ادبیات می‌رسد. ادبیاتی که خالص و ناب است و خودش به مثابه متن، مستقل از آدم‌هایش، از همه‌ی آدم‌هایی که تا حال ساختندش حرکت می‌کند. قصه، قصه‌ی فروغ است که بعد از دیوار و اسیر و عصیان به تولدی دیگر رسید و به همه‌ی سانتی‌مانتالیزم‌اش پایان داد. اما توی بازار فروغ را با اداهایی می‌شناسند که از آن‌ها فرار کرد... دوستی برایم دیوانی از فروغ آورد تویش یک سی‌دی، و قابی داشت از تَلق، داخل قاب دو گل خشک روبان زده! مقدمه که چه عرض کنم، جمع‌آوری تمام حاشیه‌های زردی بود که آن زمان‌ها فروغ را برآشفتند از اجتماع سربی‌شان و شعرها همه بر بستری از رنگ و لعاب و ابر و مه و اشک و شمع و ... بود. سی‌دی را هم که می‌گذاشتی رحمت می‌گفتی بر خاک اجداد تله‌ویژن خودمان با آن کلیپ‌هایش. تنها صدا...تنها صدا بود که مانده بود. صدای زیبای فروغ. به گمانم هیچ کس چون خود شاعر و نویسنده نمی‌تواند شعر یا داستان خود را زیبا بخواند. آن‌که بد می‌خواند هم یقین بد سروده! خب بازار است دیگر.

پهلونویس: این‌که من واقعن نمی‌توانم شرافتن می‌گویم که نمی‌توانم برای جاهایی که می‌خواهند حرف مرا و عقیده‌ام را بازبینی و بررسی کنند نظر بدهم. خودم هم چنین کاری را این‌جا نمی‌کنم و نخواهم کرد. حرفی هم اگر داشته باشم همین‌جاست. همه‌چیز همین‌جاست.

و کنار نویس‌اش این‌که دوست عزیز، نویسنده‌ی وبلاگ میم واو سین(ایمیل نداشتید) عکسهای قونیه حجم بسیار بالایی داشت. من سر قول خودم هستم. برای کارهایی از این قبیل ترجیح می‌دهم فن‌آوری را هم یاد بگیرم! این روزها دارم کار با frontpage را یاد می‌گیرم. امیدوارم هرچه زودتر عکس‌های قونیه را بگذارم.

حاشیه‌نویسی هم این‌که در دعوای حسین جاوید و رضا شکراللهی، من نباید حرفی می‌زدم. این درست. اما اگر آقای شکراللهی بپذیرد نقد را، دوست دارم خیلی غیرشخصی و بر مبنای استدلال ایشان و عمل‌کرد هفتان و سایت خودشان را نقد کنم. پس باز هم جند مدت دیگر دندان بر استخوان فشار می‌دهم تا غائله‌ی جدید بخوابد.

.
. دیگر دیواری برای نوشتن نمانده... غیر از مستی برای هزارتو!
.
.

اگر باز دوباره آگوستینا را نمی‌دیدم که این‌طور نمی‌شد.(نه که بخواهم معما بگویم. آگوستینا همان زنی است که توی بازگشت volver از آلمادوار است. که پسین‌شبی با ماه‌زاده دوباره دیدم‌اش.) آگوستینا را دیدم و این‌طور شد. این‌طور شد که بریزانم هرچه که دارد از ذهن تغذیه می‌کند. بی‌فایده. مثل زالوهایی ریز چسبیده‌اند به پوست سر و می‌مکند کلمه‌ها را. کلمه‌ها هم نه که لیزند مثل خزه‌های توی آب، مثل لاک یک لاک‌پشت که عمرش به قرن‌ها می‌رسد، سُر می‌خورند و می‌روند. بازیادآوری ِجنون خوب است. این شب‌ها را حتمنی بیدار بوده‌ام تا آن‌جا که می‌خواند مرز در عقل و جنون باریک است و تا آن‌جا که باز خواند خون چرا در رگ من زنجیر است و باز که فریاد زده بود این بار مستم از جام تهی. حیرانی؟ باده نوشیده شده پنهانی. و آن‌قدر چوب کبریت می‌چپانم لای پلک تا اسمی از شاعر و خواننده بخوانم اما دیگر خواب رفته‌ام. خواب‌ام کرده. باز یاد جنون انداخته‌ام. جنون، نه پرخاش. پرخاش زیاد دیده‌ام. اما که تفاوت دارد. پرخا مثل سگی فقط پاچه‌ها را می‌گیرد و می‌جراند و ول می‌کند که بعدی. اما جنو توی خودش می‌رود سر در جِیب. پرخ کلمه را دوست ندارد و تنها از آن استفاده می‌کند تا چیزی را با چکش کلمه بکوبد. یا عربده کشد. جنو عشق می‌ورزد با نقطه‌های روی حروف و با قوس‌ها و کشاکش آواها. پر مثل نفس‌کشی در نیمه‌های شب است. جُن اما که مثل شب‌مست‌های بی‌قرار است. پ. در آینه خودش را سلین می‌بیند. ج. اما مثل هیچ‌کس نیست. خواندن پ. مرا به یاد ترافیک و دود و دم و فریاد می‌اندازد. یاد دیدن ِ مادری توی کوچه که دست کودکش را می‌کشید و دو بامبی توی سربچه می‌زد و هق بچه توی گلویش گیر می‌کرد. نمی‌خواهم که پ. را با ج توی کفه بگذارم. اما نمی‌توانم نگویم که ج. تلخ است. سیاه و کمی غم‌ناک. اما آرام. خیلی آرام. ج مثل ملودی آن قسمت از سمفونی یا آداجیوی نمی‌دانم چند بتهوون است که هی دل‌ام می‌خواهد آن را مکرر بشنوم. خواندن پ. مرا بیزار از نوشتن می‌کند شعله‌ها را دانه دانه با خاک خاموش می‌کند.

حالم بد است. حالم بد است و حوصله ندارم هیچ. کاش باز همه‌ی زنگ‌ها خاموش شوند. کاش این رنگ‌های قرمز و سیاه روی ماشین‌ها نباشند. کاش دنیا پر از جنون بشود.

سپینود | 01:28 PM | نظرات شما(2)