اما که هبچ وقت از من نخواستهاند دربارهی ادبیات زنان ایران چیزی بنویسم. اگر مینویسم تنها به این دلیل ساده است که خیلی وقتهاست فکر میکنم شخصیت زنانی که در داستانهای زنان ما هستند واقعی نیستند. چند وقت پیش هم با دوستی بحث جالبی میکردیم در این باره. من فکر میکنم شخصیتپردازی زنان داستانی ما متاثر از نگاه مردانهی داستانی به زنان است. یعنی مقابلهایست با همان نگاهِ معروفِ اثیری و لکاته. زنان نویسندهی ما میخواهند تصویری از زنِ قهرمانشان ترسیم کنند، که نه اثیری است و نه لکاته. این درست، اما حاصل زنی شده- در اکثر موارد- که اصلن ما به ازای بیرونی ندارد. زنان ما میخواهند زنی بسازند، روشنفکر و کتابخوان در جامعهای که تیراژ کتاب 2000تاست، فراری از آشپزخانه، فراری از زیباییهای ظاهری، دارای تمایلات سیاسی، دارای روابط آزاد، جسور با مشتهای گرهکرده که جامعه را دارای مرزی میان مرد و زن میداند نه مجموعهای از انسانها. لابد مادام بواری و خانم دالووی را قبول ندارد که یکی آراسته است و دیگری به زیبایی خانه و مهمانی دادن اهمیت میدهد، ارلاندو را دوست دارد و آرزو میکند همهی مردان زن بشوند تا دنیا از این جرثومههای پلیدی و ظلم پاک شود، و دقت کنید که همین زبانِ شعارگونه را هم دارد. نتیجه این میشود که شخصیتها اغلب غیرقابل باورند و اصلن چنین موجوداتی دیده نشدهاند تا قابل همذات پندار شدن باشند. باید گفت که لزومن هر گاه زنی قلم به دست میگیرد نباید از حقوق زنان دفاع کند. لزومی هم ندارد شخصیت زن داستانیای که توسط یک زن نوشته میشود یک مبارز یا یک قهرمان باشد یا یک مانکن یا خانهدار. و اصلن ادبیات و هنری که قرار باشد تعهدی یا شعاری را نشان دهد محکوم به فناست. ضمن اینکه اینها همه به انتخاب خود نویسنده است. و نمیتوان به او خرده گرفت. تنها میتوان دوست داشت یا نداشت. پسندید یا که نه. حکم؟ نه. نمیتوان محکوم کرد نویسندهی زنی را که دغدغهاش فمنیسم است یا نیست. یا زنی را که با داستان خود قصد مبارزه و بیان شعار و عمل به تعهدش را دارد. من نمیتوانم بگویم اگر زنی داستانی نوشت که از حقوق زن در آن دفاع نکرده فاشیست است و قصد سرکوب زنان را دارد. و نمیتوانم هم بگویم که عامل استکبار جهانی است و قصد ملعبه نمودن زنان را دارد چون قهرمان توی آشپزخانه است یا جلوی میز توالت. همانطور که سبیل یا کلاه و ... دیگر نشانههایی مردانه نیستند که از چیزی حکایت کنند، نمیتوانم داشتن آرایش صورت یا پوشیدن کفش پاشنهدار را برای زنانِ داستانی، نشانهای از چیزی بدانم. وقتی زنی میتواند رانندهی کامیون و اتوبوس باشد مردی هم میتواند آشپز یا مشاطه باشد. اما حتمن که نباید زنان را رانندهی کامیون و مردان را آشپز نشان دهیم تا ادبیاتمان نمونهای از ادبیات فمنیستی شود. چیزهای ظریفتر دیگری در شخصیتپردازی موثرند و ادبیات اگر خود ادبیات باشد دیگر اینها معنا ندارد. انسانها، مثل زندگی، در داستان هم نقش میپذیرند. نقش آنها را با ذاتشان نباید اشتباه کرد. ذات آنها بر انسان بودنشان افراز میشود که ربطی به جنسیت ندارد. فرض کنید در داستان کوتاه اناربانو و پسرهایش، نوشتهی گلی ترقی، اناربانو(میتوانست اصغرآقا باشد) مادر(یا پدر) است و این نقش اوست که در تقابل با عجز او یا دور ماندن از دنیا -در ظاهر، چون او دنیای خود را دارد که چه بسا از دنیای ما در هر گوشهی جهان زیباتر هم باشدـ موقعیت دراماتیک داستانی را میسازد. جنسیت اینجا نقشی ندارد. آخر نمیشود که اناربانو (که بسیار با ننه اناری فرق میکند. مقایسه کنید لقب بانو را با ننه و انار را با اناری! توی نقد یا ریویو باید به متن وفادار بود انگار) بیاید و شعارهایی در باب دفاع از زنان بدهد. یا این که از ده بلند شده، بیاید فرودگاه برای اولین بار و یک تنه همهی مردان را بزند کنار و برود جلو و از گمرک و ترخیص و بازدید پاسپورت بگذرد و از گیت فلان رد شود و برسد سوئد یا نمیدانم کجا... این دیگر داستان اناربانو نمیشود. میشود داستان شِزم بانو یا اگر جنسیت شخصیت اول داستان تغییر کند، میشود اصغرآقا که پدری است بیسواد و عاجز و ممکن بود آن داستان به مذاق فمنیسم خوش بیاید، ولی آن موقعیت دراماتیک را در تقابل مهر مادری و مهر پدری بوجود نمیآورد. یعنی انار بانو، زن بودن و به تبع آن مادر بودناش است که میتواند چنین موقعیت درخشانی را بسازد. و راوی زن است که میتواند آن را این طور با افسوس تمام کند. از همهی اینها بگذریم اگر داستاننویس باشید میدانید که داستاننویس ابتدا دغدغههای خود را میپردازد و قصهی خود را میگوید. هرچه آشناتر و نزدیکتر به آدمها و جامعه باشد، این دایرهی شخصیتها گستردهتر میشود. و موقع نوشتن اگر دغدغهی داستانگویی باشد، اهداف دیگر همه میروند در پس ِضمیر ناخودآگاه او و موقع خواندن هم از عمیقترین لایههای داستان برمیآیند.
شوخی نیست رفقا! کار نویسندهگان زن خیلی سخت است. خاصه زنانی که دغدغهی انسان را داشته باشند تا صرفن زن. چون اولین نگاه به داستانشان نگاه به عنواناش نیست. نگاه به جنس است. حمیدرضا نجفی در مجموعهی باغهای شنی فضایی مردانه(یعنی با حضور عدهی زیادی مرد) با بازیهای مردانه و اصطلاحات مردانه میسازد که کسانی که این مجموعه را خواندند، چه زن و چه مرد لذت بردند و علاوه بر شیوهی روایت، این فضا را یکی از برجستهترین و درخشانترین نقطههای این مجموعه داستان میدانند. حالا ببینید اگر زنی فضایی زنانه بسازد داستانهایش حمام زنانه میشود با بوی ادویه و طعم سس ... ببینید اگر نویسندهگانی نتوانستند و یا نمیتوانند داستانهای زیبا با مضامین با ارزش را در فضاهای زنانه یا مردانه دربیاورند، بحث دیگری است. این ناتوانی ادبی است. نه جنسی. و این ناتوانی، زنانه و مردانه ندارد. مردانی هستند که داستانهاشان در فضاهایی کاملن مردانه است مثل تاکسی و جنگ و ناموفق هستند یا زنانی در فضاهای کاملن زنانه ناموفق مینویسند. پس اینها بهانه است. داستان اگر داستان باشد توی هر فضایی قصهاش را میگوید.
یادم هست سال پیش داستانی بلند خواندم با عنوان شالی به درازای جادهی ابریشم، مهستی شاهرخی. داستان از زبان زنی بود کتابخوانده به طور مشخص شاهنامهی فردوسی، توی خاطرات و عقبگردهای زمانی زیر سایهی پدر خود و وقتی ازدواج میکند با مردی لاابالی و انگلیسی با وجود اینکه از او جدا میشود باز زیر سایهی اوست تا پسری از او باردار میشود و بعد که زیر سایهی این جنین مذکر رفت از سایهی آن مرد خود را بیرون میکشد و اصلن روایت را می سپرد به دست آن جنین. علاوه بر اشکالات روایی این داستان، شخصیت زن که همان راوی باشد آن قدر نچسب و غیرقابل باور بود و بی منطق در افعال و رفتارش که این زیر سایه بودن بسیار هم مناسباش بود. به گونهای که خواننده در مقاطعی که او تنها بود و تنهایی سر میکرد نگران حالاش میشد و نگران بیکسیاش. و این، موقعیت داستانی را می ساخت. حال نمیشود که به نویسنده خرده گرفت که چرا این زن این قدر ضعیف است و تو ادبیات مردپسند نوشتی. قدر مسلم اگر این زن آن قدر قوی بود که از سایهی سنتها و مردهای زندگیاش بیرون میآمد که دیگر این داستان ساخته نمیشد. او حتا بیشتر فرو رفت و بعد از نقش یک زن آسیبپذیر از جانب مردان، نقش مادر را هم پذیرفت و عنان و اختیار زندگی را به دست این مردِ هنوز به دنیا نیامده سپرد. نمیتوان خرده گرفت. اصلن شاید نویسنده این داستان را برای عبرت گرفتن نوشته باشد. باید دید چه ارتباطی با مخاطباش و به خصوص مخاطبانِ همجنس خود ایجاد کرده. که من تا به حال چیزی در این مورد ندیدم.
تصور من این است که داستان ربطی یا دستکم ربط مستقیمی به سیاست، تعهد، اخلاق، مذهب، و ایسمها و ... ندارد. ممکن است از دل آن مفاهیمی مرتبط با همهی اینها کشف شود، این بستهگی مستقیم به تربیت خوانندهگانی حرفهای دارد که با سطح روی داستان اقناع نشوند.
داستان را باید با عیار داستان سنجید. همین و بس.
.
.
خمیده، فرورفته انگار که قصههایش را نخواهد که بدهد. حرف میزند انگار به زبان همه و زبان و خودش و زبان آنکه دیگر نیست. برای تو تنها همین است که مادر اوست. حالا دلام تنگ اوست. دا میشود مادر و دواَر میشود دختر، میشود او. و لمس عینکاش با آن رگهای بیرون زده نقاشی شده پستوی نگاهام. دواَر برمیگردد. با کولهای کهنه از قصهها. دلام تنگ شده. عجیب دلام تنگ شده و از این حصاری که متعلقم میکند به آدمها دلخوش نیستم. اما باز دلام تنگ میشود. هرکه گوشهای را گرفته بود ولی سهم تو، او، دواَر، از این گوشه چه تلخ بود. نشسته بودن و انتظار کشیدن برای وقتی که دیگر نیست. دا نیست. او میگوید: و انگار هیچوقت نبوده... بوده؟
.
.
.
و من هنوز دلام تنگ است. و فکر میکنم صدای او حالا آن قدر گرفته باشد که با تک سرفهها و جرعهای از چای همیشه دماش هم باز نشود.
.
.
مرتبط با متن بالا؛
شعری از ورلن به جای تسلیت
.
.
بله بله درست میفرمایید. اصلن مورد ندارد آدم بیخودی وقت مردم را تلف کند. کار درستی هم نیست توی یک مجموعه نوشته، متن خودت را برجسته کنی که آی ملت ببینید چه کردم!
اما به جان شما نباشد به جان خودم که میتواند باشد؛ این یک بار فرق میکند. ما که نمیتوانیم یک هفته بند باشیم جایی، یک سال است بند این هزارتوییم و حالا بیخ گوشی آرزویمان را هم بهش گفتیم.
کمی ندید بدید بازی درآوردیم. آخر دست خودمان که نبود، نسخهی صفحه بندی شدهای کتابمان(خیلی حال میدهد این گفتن کتابمان!) دستمان بود برای غلطگیری نهایی و ما هم ذوق مرگ بودیم و ...
بگذریم خودتان بروید بخوانید.
تولد هزارتو هم تبریک. به خصوص به یک میرزایی که جور همهی بدقولیها و اذیتهای ما را توی این یکسال با خستهگیها و شب بیداریهایش کشید.
.
.
.
آن ادعای ارتباط گرایش به فرم با گرایش به طبیعت پر بیراه هم نبود. طبیعت اولین الگوی فرم گرایی است. گفتن ندارد که تقارن، تناسب، تجانس، تراکم،... موتیف و عناصر تکرارشونده، ریتم، تضاد، تکامل و همهی این عناصر فرمیک با مثال های ساده ای از طبیعت، مثل برگِ درخت و طرح خطوط آن متناظرند. یادم میآید به صحبت دوستی دربارهی الگوی آشفتهگی در داستانهای پل استر که عده ای محقق ادبی و هنری این الگو را در داستانهای پل استر و گستردهگی آنها را بر مبنای این نظریه ثابت کردهاند، همان طور که در نقاشی های جکسون پولاک و... برای توضیح این نظریه این دوست ازشکل کریستالی یک دانهی برف کمک گرفت.
این نگاه سابقهای هم در جنبش رمانتیک قرن نوزده اروپا و اصلن در نظریات ارسطو در فن شعر و بوتیقا دارد.
«ارسطو در بوتیقا تنظیم به قاعدهی اجزاء برای شکل دادن به کل یا اندامواری زیبا را توصیه میکند.»
رمانتیکها به شدت شیفتهی طبیعت بودند. نمیخواهم به سوابق تاریخی این بحث بپردازم و آن را در حد یک تحقیق خشک و بیحس پایین بیاورم اما لابد دربارهی فرمالیستهای روس چیزهایی شنیدهاید. روسها به شدت فرم گرا بودند(حالایش را نمیدانم! لابد نه به آن شدت) مثلن لف کولشوف فیلم سازی بود که اولین نظریات مونتاژ فیلم مال اوست. فرض کنید سینما با آن همه امکاناش آدمی مثل گریفیث را گذاشت تا با دستِ باز داستان بگوید و بگوید و روایتهای ادبی را توی سینما بیاورد و در آن اوج روایت و داستانپردازی، کولشوف با نگاتیو بازی می کند. دو نمای بی ربط را کنار هم می گذارد تا ببیند نتیجه چه میشود. و آن قدر به سر و شکل فیلم ور میرود که مثلن رزمناو پوتمکین از سینمای روسیه سردرمیآورد و اگر این فرمالیستهای لعنتی این قدر با پروپاگاندیست ها هم راه نمیشدند بهتان میگفتم که چه انقلابی در سینما و ادبیات و ... می شد! بخواهی فکر کنی سیاست و ایدهاولوژی هم ضربهی ادبی و هم ضربهی هنری عمیقی به روسها زد. و به...
همین. حرف دیگری نیست انگار. اینها را نوشتم اما احمقانه است. قبول کنید که شما هم میگویید احمقانه است. پس فرم را میگذاریم در کوزه... نه خود فرم را. نه شکل را... حرف زدن ازش را. دیروز فیلم هنری فول(Henry Fool) از هال هارتلی را دیدیم حرف کشیده شد به غریزه. به ناخودآگاه... گمانام جلوی این بحث فرم هم باید نوشت غریزه. اگرنه که هر اثر هنریای فرمت و قالبی داشت و تو باید فقط انتخاب میکردی. بعد هم مادهی خام مذاب را تویاش میریختی.
دارم خودم را گول میزنم. میدانم. دلام سکوت میخواهد. وقتی یک داستانی هست ساکت میشوم. دنبال این قر و فر ها هم نمیروم. اینها همه توی فکرم میگذرند. وقتی داستان نیست جلویشان را میگیرم و نمیگذارم که بگذرند. بعد میخواهم بریزمشان روی کاغذ، اینجا، در لحظه میدانم که خبط بزرگی است. اما حس فشار اینکه «باید کاری کنی»...یا که« دارد دیر میشود»...حتا فکر اینکه«داری میمیری بدبخت»... وادارم میکند هذیان بگویم. گول بزنم خودم را. چه قدر و تا کجا؟ نمیدانم. فقط میدانم که تنها داستان است که گول نمیزند. خیلی واقعی است. آنقدر که گاهی تنه میزند به من و پرتام میکند جاهای دور. آن قدر دور که گاهی میترسم راه برگشت را پیدا نکنم. مثل همین امشب...
.
.
.