.
.
همین الان نمیدانم دقیق، که چه میخواهم بگویم. فقط میدانم که حرفهای بعد از اینها که میایند، همه مدتی بود فکرم را مشغول کرده بود. مثلن وقتی داستانهای بنیعامری(نفس نکش، بخند، بگو سلام- آهسته وحشی میشوم) را میخواندم یا رمانهای محمدرضا کاتب(هیس، پستی، وقتِ تقصیر) را یا فیلمهایی مثل کارهای آلمادوار و فنتریر و کیارستمی را. میبینم، این فکرها تشدید میشوند. یک روز هم توی جلسههای فیلممان فیلم ناف محمد شیروانی را دیدیم با چند فیلم کوتاه فبلیاش. شیروانی به شدت فرمگرا است. ضمن این که بسیار غریزی فیلم میسازد. و آدم بیادعایی هم هست. مجموع اینها، به فکرم فرو برد که اتفاقن ریختپردازی و شکلگرایی و تمایل به پیچیدهگی شاید هیچ ربطی هم به دانش و علم و فن خاصی نداشته باشد و طبیعتِ ذهن ما شکلگراست. فرمی که از کار بیرون میزند حتا، شاید زاییدهی آگاهی در به کاربردناش است. و ما گاهی به اشتباه نویسنده یا فیلمساز و مولفی را متهم میکنیم به قدرتنمایی و «منم زدن» در کارش. این که طبیعتِ زندگی ما ایرانیان و ادبیات ما، رمزی و استعاری و اینهاست و فرار از سانسور و ... را اجالتن کنار میگذارم. یادداشتهای زیادی هم در طول این مدت برداشتم که شاید اگر این حرفها ادامه پیدا کند آرام آرام میآورمشان. اما حالا نقدن میخواهم حرفهای خودم را بزنم.
بعضی وقتها یک چیزهایی در داستانها و فیلمها میبینیم که گرفتارمان میکند. تناقض. دوستاش داریم یا نداریم. دوباره بخوانیم یا ببینیماش یا نه. فکر که میکنیم به کل ماجرا میبینیم چه ساده بود. بعد میپرسیم پس چرا همانطور ساده نماند و ساده روایت نشد؟ کاش میشد یا کاش نمیشد. منظورم دقیقن این است که دو دل هستیم که کاش همانطور ساده و سرراست گفته میشد و بعد میبینیم که نه همین طوری پیچیده، مزهاش بیشتر و بهتر است.
وقتی حرف از فرم و شکل و ریخت و ساختار(هرچه که دوست دارید بنامید، فقط بدانید که ساختار کمی فرق میکند) میشود،یا آن چیزی که به زعم ما یک اثر را پیچیده یا غیرقابل فهم میکند، من توی یک خیال میروم که خودم اسماش را گذاشتهام رویای گوتیک، گوتیکاش را بگردید در معماری پیدا کنید. آن وقت بدون توضیح میتوانید مکان و سر و شکل رویا را تجسم کنید. توی این رویا، لباس حریر سفیدی، آویزان و پاره پاره و ریش ریش، مثل لباس Ami Lee توی کلیپ my immortal تن کردم و نویسنده، یا کارگردان، خلاصه شخص مولف چشمبندی به چشمم بسته و دستم را میگیرد و توی دالانها و راهروهای همان قصر یا مکان گوتیک راه میبَرَدَم. من با بو، سردی و گرمی هوا، صداها، نمادهایی ازطبیعتی که در فضای گوتیک است، حتا از فشار دستِ مولف کشف میکنم و دارم لذت میبرم و دلم می خواهد هیچوقت چشمبند را باز نکند و بازیِ بگرد و کشف کن( explore and seek) هیچ وقت تمام نشود.
برمیگردیم به دنیای واقع. پا روی زمین سفت می کنیم و کمی حرف میزنیم دربارهی؛ ابتدا تناقضی که در مخاطب ظاهر میشود در برخورد با آثار فرمگرا:
شاید آن تناقض، سهلخوانی، برگردد به ذهن تنبل و راحتطلبمان یا قانون وتر مثلثِ قائمالزاویه که نزدیکترین فاصلهی بین دو نقطه است و ما همیشه نزدیکترین را بهترین میدانیم و یا خیلی دلایل ریز و درشت از علم ارتباطات و سرعت و جامعهشناسی. اما فکر میکنم لذتِ ما از فرم و شکل و پیچیدهگیهای یک اثر رابطهی مستقیمی دارد با نفرت و فرار ما از شهرنشینی و مدرنیت و تمایل به طبیعت که میدانیم کیفیت سادهای ندارد. یعنی این هر دو از یک سنخ هستند. کسی که زندگی در کلبهای در دل طبیعت را ترجیح دهد به شهرنشینی و تکنولوژی از فرمگرایی و هزارتویی یک اثر لذت میبرد. (نمیدانم این را قبلتر هم کسی کشف کرده یا نه ولی من همینجا به نام خود ثبتاش میکنم!) اما از شوخی که بگذریم، کیفیت و پدیدههایی که در پی شهرنشینی وارد زندگی انسان میشوند همه در همان سوی راحت طلبی جسم و زندگی او هستند. مثل همان وتر، که نزدیکترین و سهلترین فاصلهی بین دو نقطه است و مسلم است که ذهن او را هم عادت بدهند به راحتطلبی. البته این هیچ بد نیست اما یک انتهایی دارد دیگر. یعنی یک روزی این ذخیره تمام میشود منظورم این است که تا دیروز remote control خیلی پدیدهی عجیبی بود، و البته همان وقت هم هنرمندانی مثل راجر واترز(Roger Waters) بودند که توی ترانهها و کلیپهاشان از این پدیده انتقاد میکردند، اما حالا توی ماشین، ضبط ماشینات هم ریموت کنترل دارد و ایضن در پارکینگات و کرکرههای پنجرهات و ماکرو ویوات و ... باز هم میگویم که هیچ کدام بد نیست، ولی انتها و حدّی دارد. کسی که دیگر به جای ما نمیتواند بخوابد و رویا ببیند؟ و یک جایی باید حق داد به روح ِطبیعتگرا و ذهنی که میخواهد فکر کند، فعال باشد درست مانند جسمی که میخواهد ورزش کند، هوای پاک به ریه بکشد و خودش بلند شود برود در پارکینگاش را باز کند ... میزند به سیم آخر. ول میکند و میرود. ممکن است حتا مجبور شود آتش را بازکشف کند(مثل فیلم cast away ، کشتی شکسته، که تام هنکس آتشی را که قبلترش با یک حرکت فندک روشن میکرد در دو سه روز با چه زحمتی برپا میکند) گیاه را خود بکارد, مجبور باشد کیلومترها تا رسیدن به یک آبادی راه برود، توی آبِ سرد رودخانه حمام کند، ... اما که لذت ببرد.
ربط همهی اینها به فرمگرایی و پیچیدهسرایی در همان اصل لذت است. هرکس گونهای لذت میبرد. همآغوشی را طولانی میکند و از کشف اندام معشوق لذت میبرد یا که همان ابتدا میرود سر اصل مطلب. مزمزه کردن لذت امری است که (نه در همه ی موارد) بیشتر در روایتی خوش میاید که شکل سرراستی ندارد. از طرفی بد هم نیست کمی خود را جای مولفی بگذاریم که بنابر اصل آزادیِ انتخاب و فردیتاش، لنتخاب کرده که فرق کند. یعنی آنی نباشد که همه هستند و آن را نگوید که همه گفتند و آن جور نگوید که همه میگویند و میخواهند.
و باز هم هست بعدترها...
.
.
.
نه به قصد خودمتفاوتبینی، فقط به این دلیل ساده که هیچ وقت در خودم ذوق طنز ندیده بودم، در حرکتهای مشترک وبلاگی شرکت نکرده بودم مثل لیست افتخارات. اما حالا همه چیز فرق میکند چون رفیقی قدیمی که شاید رفاقتمان آن قدرها هم نزدیک نشد و کوتاه بود، اما خیلی موثر و ماندگار و چشمانش تیز و نافذ و صدایش آسمانی ... گفته که اعتراف کن!(این متن را صبح نوشتم بعد آمدم دیدم که ای دل غافل از طرف این رفقا هم دعوت شدم به اعتراف: نوشتن، همین و تمام – که هم نام بسیار زیبایی دارد صفحهاش و هم قلم روان و عالی و دیگری یک ماهی سیاه کوچولو که فکرهای بزرگ توی سر دارد) توی این چهار سال مطلب قابل اعترافی ندارم اما فکر که کردم دیدم این ها پربدک نیستند:
1- توی رانندگی و فوتبال کلهی یک مرد ازدرونم سر درمیآورد که خیلی لمپن است(لابد همان آنیموس است دیگر!). موقع رانندگی متال گوش میدهد و دائم مترصد درآوردن قفل فرمان است، تا کسی را ناکار کند و فحشهای آن چنانی هم که ...بعله! و موقع فوتبال هم داد است و فریاد است و اینها، که مودبانهاش بود، شما بخوانید عربده.... برخلافاش گاهی زنانگی هم عود میکند نافرم، آن هم به شکل عاشقیت نه در پاورقی بلکه به کفش پاشنه بلند، لاک ناخن، گوشواره و شدید از خلخال مچ پا و انگشتری که توی شست دست یا انگشت نشانه کنند خوشم میآید. و البته رقص قردار ایرانی و هیپهاپِ فرنگی ایضن.
2- یک زمانی یک دوست پسر معتاد داشتم.( معتاد که میگویم قضیه جدی بودها) و من از اول این را میدانستم و یک فکر احمقانه به من میگفت که باید ترکش بدهم و کمکاش کنم و اعتیاد بیماری است و از این چرندیات. و حتا تا این فرضیه پیش رفتم که عشق به این چیزها کار ندارد و نباید قضاوت کنم و اصلن دماش گرم که میکشد و خاک بر سر من بزدل کنند که جرات هم منقل شدن با او را ندارم. خلاصه او که ترک نکرد هیچ، داشت ما را هم آلوده میکرد که جبرنیل بر من نازل شد و هشدار!
3- غریزهی خوردن در من برای سیر شدن نیست و صد درصد برای خود غذاست. یعنی مثلن قورمه سبزی را تا زمانی که توی قابلمه موجود است میخورم! حتا به قیمت سنگین پس دادنش از راه حلق... باید کمی به پستهای قبلی مانی دربارهی خوردن رجوع کنم بلکه از خودم خجالت بکشم.
4- اولین برانگیختگی جنسی وقتی سراغم آمد که با هیتکلیفِ بلندیهای بادگیر آشنا شدم! البته او کاترین را دوست داشت، اما من شیفتهی شخصیتپردازی و توصیفات فیزیکی و کولیوار او شدم. هنوز هم مرد رویاهای من یک کولی وحشی و خشن ِهیتکلیف-مسلک است که یافت مینشد تا حال.
5- اعتقاد راسخی بر از هم پاشیده شدن بنیاد هر ازدواجی دارم. فکر میکنم آدم یک بار که بیشتر به دنیا نمیآید پس به جای این که یکی را اسیر کند و هی راه به راه به او خیانت کند، مقاطعی را با آدمهای مختلف بگذراند. البته این تئوری من هنوز پاسخ درستی به وضیعت کودکان حاصل از این روابط نمیدهد. اما گمان میکنم باید در عمل کم کم بچهها هم به این وضعیتِ پدر و مادرهاشان عادت کنند. این طوری زن و مردهای بیشتری را به عنوان پدر و مادر تجربه میکنند و یک بعدی نمی شوند. ولی در کل ازدواج چیز مزخرفی است.
تمام شد؟ تازه تازه داشتم گرم میشدم. خب انگار حالا باید چند نفر را هم معرفی کنم. پونه را میگویم ولی شما حساباش نکنید چون واقعن خودم هم نمیدانم که دیگر چه چیزی را در چنته برای اعتراف کردن دارد! آزاده برای جبران کمرویی و کم حرفیاش، ماهزاده بیتوضیح به خودش واگذار میکنم، رفیق مهدی ارگی یا ارنستو و چزاره و جری و خوان و ایگناسیو، این یک نفر برایم مهم است خدا کند لبیک بگوید: حامد حبیبی، یک آزادهی نازنین دیگر و رفیق ِکوه و کمر و فیلم و داستان آقای بیات عزیز و میدانم پر شد کیسهام اما مینا کشاورز خیلی خیلی عزیز را هم میخوانم. راستی در ستایش سخن هم باید حرفهایی داشته باشد دست کم راجع به مارسلا.
پ.ا.2.ن کامنت علی، برادرم رو خوندم! راست میگه جعل اسناد هم کردم یعنی شناسنامهی علی رو از 1354 تبدیل کردم به 1356 تا بتونه توی تیم مینیبسکتبال اسدی شرکت کنه!
پ.ا.2.ن.2 برای اونهایی که کلاه شرعی(بخوانید دلیل روشنفکرانه) برای چرایی وجود این بازی میخواهند باید بگویم این در حقیقت هم نوعی روانکاوی است که اصولن همهی آدمها باید سه ماه یک بار به روانکاو مراجعه کنند. آدمهای سالم هم. و در فرهنگ ما که هرچه پیشوند "روان" دارد ترسناک است و نشان از دیوانگی و جنون دارد، این بازی و ترفندهایی از این قبیل خیلی موثر است.
ضمن اینکه انگار یک بار دیگر هم به روخوانیهای نمایشی ِ احمد کریمی حکاک اشاره کرده بودم که روش کارش گرفتن اعترافاتی از این دست در میان جمع است، طوری که بازیگر تخلیه روانی و شخصی شود و مثل ظرفی خالی قابلیت پر شدن با نقش جدید را داشته باشد. پس برای کسانی که میخواهند کمی زندگی شان را تکان بدهند خوب است.
برای خود من این حرفها و تحلیلها از خودم و ریشهیابیشان کمک زیادی به شخصیتپردازیهای داستان میکند یا حتا جرقههایی از چیزهایی که گم کرده بودم و می شود دوباره ساختشان و...
گفتن همهی اینها برای این بود که خیلی از رفقا اکراه داشتند از شرکت توی این بازی. و همه با این جملهی تکراری شروع کردند که "نمیخواستم شرکت کنم ولی مجبور شدم!"... آنجای آدم دروغگو!
دیروز که با ماهزاده حرف می زدیم نتیجه گرفتیم که هیچچیز اقناع کنندهتر از گفتن از خود نیست. و لذت زیادی دارد و مثل نوشتن داستان ساختن فیلم کشیدن نقاشی و ... همه بیان کردن خود است و جاودانه کردن. آثاری از بودن من.
از دو سه روز پیش به خودم می گویم باید بتوانی بنویسیاش. دست کم بعضی را که دیدی و لذت بردی یا بعضی که تعجب کردی.
همیشه آن لحظه که پایت را از درگاه بیرون میگذاری و اولین لمحهی هوا سیلیات میزند تا آخر میسازد بنای خاطراتت را از جایی. مثل قونیه که با بوی دود ذغال سنگ برای من ساخته شد و صدای نی. حالا میدانم که هرجا بروم صدای نی، مولوی را به یادم میآورد و بوی ذغال و مهدودی که شبها زیر چراغهای خیابان به تیرها تکیه زده قونیه را. قونیه آن قدر دود بود که از دو پاکت سیگار که برده بودم به زور هفت تایش را کشیدم آن هم سر مزار مولانا، پشت به دیوار سرد، روی به آفتاب، با چند زن دیگر که ترک و امریکایی و فرانسوی بودند و نمیدانم چرا همه بعد از دیدن مقبرهی مولانا توی همان نقطه که من بودم هوس پکهای عمیق کرده بودند و عجیب بود که همه زن بودند و این اولین بار بود که خیلی دلام خواست ماهزاده هم آن جا بود. قونیه همه چیز داشت. یعنی فقط مولانا و شمس و سماع نبود. مک دونالد هم بود. دختر و پسرهای همآغوش و مرکز خرید های بزرگ. و قطار برقی و مترو و قهوهخانههای اینترنتی و غیراینترنتی ارزان. مسجد و دیسکوهای شبانه. باحجاب و بی حجاب. مست و هشیار. و تو هیچ افسوس نمیخوری اگر یک یادگاری بنجل از کنار مسجد شمس خریدی. انگار که مردم شهر مولانا به برکت او همه چیز برایشان حلال است. و خب میدانند تا کجا میتوانند پادرازی کنند. همه چیزهایی که برای ما غیرعادی است برای آنها عادی است. آن قدر که باورت نشود که نفهمیدی ریسجمهور، اوردوغان با همسرش از کنارت رد شد و رفت روبه روی مقبره مولانا و زیر لبی چیزکی خواندند و رفتند! و شب یکباره خودت را شانه به شانهی او توی اخبار دیدی با آن بلوز سبز رنگات که میگوید امکان ندارد چشم ها اشتباه کنند. این خودِ تویی و آن ریس جمهور ترکها. بی بگیر و ببند بی محافظ و بی ماشین بولت پروف. یا دو شبِ پشت هم اورهان پاموک و سخنرانی نوبلاش را ببینی و هیچ هم آن طور که خبرهای ما گفتند منفور نباشد و بل که هم عزیز باشد!
با خودت حساب کنی که خب اگر مولانا پیش خودمان بود. یعنی مثلن توی یکی از شهرهامان... شیراز که پر است! مشهد که سایه میاندازد روی مولانا. اصفهان هم هیچ رقم با خون ِسنّی ِیاران مولانا نمیخواند، این پاتختِ شیعه. میماند مثلن تبریز و یاد شمس که آن هم ...این چه فکرهایی است. مگر فردوسی نیست؟(توس؟ رفتید؟ دیدید؟... نروید شما را به خدا بگذارید فردوسی توی همان شاهنامه با ابهتاش بماند) عطار؟ خیام؟ اینها هم جهانیاند اما کجایند؟ خب حالا برگردم به تصور اولیه که مولانا یک جایی نزدیکای خودمان بود. از طلاکاری و آینه کاری و ازدحام و رایحههای مختلف که بگذریم، لابد به سر تا پای دریچههایش نخ بسته بودیم. مثل بیشتر ایرانیهایی که توی این سفر با من بودند و میگفتند که از مولانا"حاجت" میخواهند! یعنی حتا یک بیت شعراز او نخواندند که همه در باب رها کردن دنیا و وصل و بینیازی است! دیگر از بوسیدن پلههای چوبی یا شیشههای ویترین مقبرهی مولانا نمیگویم یا تِلِپی نشستن ِخانم الهی قمشهای توی سکوت و احترام داخل مقبره و بلند بلند سخنرانی کردن و پامنبریهاش و یک عده فیلمبردارهای دستی خانگی که فکر کردند مزار مولانا استودیوی شبکهی پنج سیماست. من خرده نمیگیرم. وقتی اولین جایی که باعث همهی اینها میشود یعنی فرهنگ، گلویش را فشار میدهند تا به خرخر بیفتد، این میشود که ترکها مولانا را برمیدارند، ترجمه میکنند و بزرگش میکنند و از گوشه کنارهای عشقاش به شمس و سماع، پول درمیآورند و کاری میکنند که توی ِایرانی که زبان اصلی شعرهای مولانایی، بگویی دست مریزاد و حقشان است. حق ما هسته ایست کال که برایش دیوانهوار با دنیا میجنگیم و سرگرمایم، آن قدر که کتاب را زیر نشیمنگاهمان بگذاریم تا کمی قد بکشیم و قلممان فقط به این درد بخورد که توی گوشمان فرو کنیم برای خاراندن.
ببین چه راحت برگشتم به همان قبل!
اینها را گفتم اما میخواستم بگویم مقبرهی مولانا در قونیه ساده است. با رنگهای گرم و تزئئینات چوبی. محوطهی بزرگی ندارد اما دورتا دورش مزار یاران و بستگان مولاناست. اطراف محوطهاش راهروهایی است که موزه شده، با نقش و نگارهایی از سماع و آیات قرآن و خط نبشتههای قدیمی. لباسهای سماع و سازها توی ویترینها هستند.
سماع نوعی رقص است که مراتبی دارد. که همه در اشعار مولانا آمدهاند. تنها شکل ظاهری آن را میگویم: چرخیدن دور خود، با دستهای باز طوری که کفِ دستِ چپ رو به آسمان و کفِ دستِ راست رو به زمین با انگشتانی آویخته باشد و سر، کج به چپ، پلکها بر هم، در حضور استاد یا پیر مراد. سازی که در حین سماع نواخته میشود بیشتر نی است. نیای که آن هم مراتب مختلفی دارد و نشان از انسان و عشق و وصل دارد.
مسجدی هم با نام مسجد شمس است با یک مزار توی آن. میگویند آن جا منسوب به شمس است و برخی با قاطعیت میگویند شمس در آن جا دفن نیست و این حیلهی یکی از پسران مولانا برای پابند کردن او بوده. هر چه هست، اسم ش مسجد شمس است و اصلن همهی اینها چه فرقی میکند. تو را یاد شمس میاندازد و حتا یک مظلومیت قدسی دارد. انگار شمسی که نور مطلق است این جا کم فروغ شده. و این تو را بیشتر سویش میکشاند. گروهی از ایرانیان، روزی که به شبِ عروس(sheb-e erus) معروف است، همان شبی است که مولانا به وصل میرسد و میگویند ساعت پنج و بیست دقیقه عصر است که روح مولانا از تن ش به عروسی کائنات می رود، صبح در مسجد شمس حلقهی دف و نی و تار زده بودند و میخواندند و زنی بنفشپوش و زن پرسنتری بیخود میشوند و چرخ زنان سماع میکنند توی همان صحن مسجد شمس و رو در روی مقبرهی منسوب به شمس که یک گروه مرد با کلاههای سیاه بافتنی، تا روی گوش و محاسن سیاه بلند، تا سینه و پیراهنهای تا روی کمر ِشلوار کشیده شده، میآیند و با صداهای بلند به ترکی چیزهایی میگویند که مضمون آن این است که پا شوید بساطتان را جمع کنید! مسجد جای رقص زنان و آواز و مطرببازی نیست. و خب تسکینی بود در این مقال که هرجا رفتی آسمان ِمسلمانان همین رنگ است! گروه نوازنده که زدند به چاک جعده که خب ایرانی بودند و فشار و گروههای فشار و کنکهای با فشار و اینها را دیده بودند, اما زن ِبنفشپوش ِسماعکن ِترک، همچنان چرخید تا انتها و گویی نیست در این دنیا، تعظیم کرد و سجدهای رو به شمس و امریکایی دیگری هم که از ابتدا موهای طلایی بلندش را با ساز تکان میداد و سرش به چپ و راست میرفت هم آرام شد و او هم تعظیم کرد و من ندیدمشان تا شب که سماع خصوصی را در خانهی شمارهی بیست و پنج از پشت پنجرهای دیدم و هم زن ترک و هم مرد امریکایی و هم خیلی آدمهای عجیبِ فرانسوی و ایرانی و ترک و کرد بودند آنجا، که آرامش نداشتند و ذکر میگفتند و اگر میخواستی در حلقهشان باشی نباید"انرژی حلقهشان را میگرفتی" دف بود و تکانهایی شبیه همان رقص ِزار جنوب خودمان، بوی دم و عرق تن بود و هو هو کردنها و همه اینها برای یک دختر نه ساله که چسبیده بود به پای مادرش و میلرزید زیاد بود و از خانهی شمارهی بیست و پنج زدیم بیرون تا خاطرهی آرامش و سکوت و احترام، زیر دود ذغال سنگ و نوای نی، برای من و دختر از بین نرود.
من سفرنامهنویس که نیستم که. اما یک چیزهایی آوردهام با خودم مثل تصاویری از سماع و نایی از نی و قوطیهای کوچکِ پولکدار رنگی ِکار ِدست که تویش نمک مولانا میگذارند و راستاش تا آخر چنین نمکی ندیدم و نچشیدم، همه را با دور و اطراف شریک میشوم اما که برای بقیه مجبورم بنویسم. چندتایی عکس هم هست که برداشتم. تا حالا که تجربهی عکس چسبانیدن به این صفحه را نداشتم، یک کمک فکریای میخواهم اگر کسی میداند و وارد است خبرم کند من ممنوناش میشوم.
همه جا، هر جا که میروم صدای نی میشنوم این روزها. صدای نیای پیوسته و ممتد و تنها نی است. همانی که توی مقبرهی مولانا، از صبح تا غروب میشنوی. قونیهی ترکیه با قونیهی مولانا فرق میکند همان طور که سماع توی یک سالن چند دههزار نفره با سماع توی آن خانهی پلاکِ بیست و پنج فرق میکند. نمی دانم چرا ...اما یک چیزهایی دائم فرق میکند. و آن قدر فرق هست که وقتی من دوشنبه ساعت یازده و نیم شب، از فرودگاه آن چنانی ِ امام خمینی برسم تهران، اندازهی یک دنیا بغض فروخورده داشته باشم و نتوانم که بترکانم. دو شب است که آمدم. پنج روز شد که نبودم بعد از بیست و پنج سالی که همیشه توی این مرز و محدوده بودم. القصه که آمدم. میترسیدم دروازهی این دشت مجاز را باز کنم. خیلی میترسیدم. انگار غاری، بدانی تهاش ماری و ندانی که کجاست و کی میخواهد بگزدت. اما عاقبت بود که آمدند همهی آن عادتها و ترسها رفتند. نوشتههای همه را خواندم. افسوس انتخابات شرکت نکرده را دارم. افسوس نیست شدن ِمراسم بزرگ داشت گلشیری را هم. درد هم. اما این نی...این نی ِلعنتی دائم دارد حکایت می کند. دلام نمیخواهد که برگردد به همهی قبلترها. اصلن یادم هم نمیآید. قبل از این پنج شش روز چه حالی داشتم؟ میدانم تنها که بد بودم. خیلی بد. از همهی آنها تنها ساییدن دندانها روی هم، یادم است و بس. چه قدر خوب است که آدم حافظهاش را گم کند. از موقعی که آمدم دارم فکر میکنم چرا پردهی خانه تا این جا کشیده شده... فلان کتاب را چرا گذاشته بودم روی آن میز... به چه فکر میکردم وقتی قوری چایی را خالی میکردم... عروسک صبا، مهگل، چرا روی زمین افتاده... لعنتی چرا باید برگردم. همین اینها را که مینویسم یعنی باید دوباره یک دکمهی فرستادن مطلب را بزنم و باز داخل سیلی بشوم که روانام را آشفته میکند تا مرز جنون. باید دوباره تحمل کنم همهی خبرهای ناگوار را. چرا نمیشد که بمانم همان گوشهی مقبرهی مولانا، همان کنار شیشههایی که توشان نیها بودند و تارها و کمانچه، همان جا که آب جاری شد از لای مژه، همان جا فهمیدم که جنگ ابلهانهای را تا پیش از آن داشتم با خودم. انکار سرسختانه و مسخرهای در برابر روح، در مقابل چیزی درون خودم که میکشاندم به این صدای نی، به ریختن اشک، به زلال و به هر چه که پیشتر میگفتم نه!
بد برندارید! نه عارف شدم نه صوفی و نه سالک. راستاش نمیخواهم دربارهاش حرف بزنم. میخواهم بکر بماند. بگذار دست کم یک چیزی داشته باشم یک گوشه برای خودم که از آن صدای نی بیاید و بس. ممتد کشیده آرام و یک نوا.
فقط این را بگویم که نمیخواهم برگردم به همهی آنها. لااقل نه به این زودیها. دنیای پیشینام پر از هیاهو و تلخ و پر از خشم بود. پر از نگرانی از ممیزان و توقفها و سلابهها. دیگر برایم مهم نیست. خردک شرری دارم و عشقی و کتابی و قلمی و یک کودک، یک پاکی، در چند قدمیام و صدای این نی توی گوشام. بگذار یادم خالی بماند.
.
.
.
میدانی؟... میدانم که نمیدانی. خودم هم نه. تنها این که دلام خیلی میخواهد یک روزنوشت حسابی بنویسم. دلام خیلی پُر است. گرفته است به گمانم. چشمهایم خیلی شماره ضعیف شدهاند. این نوشتنها نوشداروی بعد مرگ سهراب را میماند. شده تا به حال بنشینی توی یک اداره یا یک جای شلوغ یا حتا توی یک مجلس ختم. همه دارند با هم حرف میزنند. از یک موضوع یگانه. همه یک چیز را میگویند. تنها واژههاست که فرق میکند. همه کمابیش افسوس است. گاهی حیرت و همیشه ناامیدی. دیدی یک وقتهایی بین اینها آدمهایی، تازگیها بیشتر، پیدا میشوند که هی میخواهند تلقین کنند که همه چیز خوب است. صحبت از انرژی میکنند و این انرژی البته با آن که واحدش ژول بود و مقدارش ثابت بود و به کار تبدیل میشد و برعکس، تفاوت داردها. از نیروهای مثبت طبیعت و لاطائلاتی که توی کتابهای کیلویی و پرفروشی که نهایتشان میرسند به مدیر موفق و همسر خوب و آدم پولدار، حرف میزنند. و تو گیج میمانی که به حرف کدام گوش بدهی...بگذریم.
خوب مویات را آتش میزنند نیلوفر! دیروزی که برف آمده بود و مدرسهها تعطیل شده بود، یاد تو افتادم و روزی که مدرسه از برف زیاد تعطیل شد و آن برف تا زانو کجا و این چسبرفی که این سالها میآید کجا. یادت باشد؛ تمام راه را از مدرسه، از تجریش تا پارک قیطریه، پیاده آمدیم. تا زانو در برف بودیم. کفشهایمان چی بود؟ یادت باید باشد یک اعتراف را... اعترافی که تا به آن وقت به کسی نکرده بودم. مثل اعتراف به خودارضایی بود که حالا دیگر تابواش شکسته. اعتراف به بازی هایم. بازیهایی که از کودکیهای خیلی قبل توی خلوت میکردم. شخصیتهایی که توی قالبشان میرفتم. آن روز حس جالبی داشتم. رازی را به تو گفته بودم که پیوندی، قولی، قراری... یک چیزی را بین ما ساخته بود که بعدها عروسی ناهید و فیلم هامونی که با هم دیدیم عمیقترش کرد. حالا هم هر وقت مویات را آتش میزنم هستی از آن سر دنیا، عین سیمرغ. یک چیزی بین ما بود و توی آخرین دیدنات هم مطمئن شدم که باقی می ماند، برق نگاهی که از آن برق نگاههایی که توی شعرها میگویند، نیست. برقی است که معنایش را تنها تو و من میفهمیم. این هم خوب است مثل آن راز، رازی که اولین بار فقط به تو گفتم و حالا همه میدانند. می دانی من فکر می کنم انگار هیچ رازی تا ابد راز نمیماند. یک چیزی بگویم برای تو و هرکه اینجا را میخواند؛
تازگیها نیمه وقت جایی میروم سرکار... بماند کجا و چه... فقط برای یک مقدار اسکناس است که از قافلهی هزینهها عقب نیفتم که نمیدانم چرا همیشه عقبام! بگذریم... مسیرم از آن چهارراهِ لعنتی ِ تصادفِ فروغ میگذرد. طرفهای دروس، از چهارراه قنات که سرازیر میشوی تا برسی به بلوار شهرزاد و از کنار گالری گلستان میگذری و .... گلستان... گلستان.... فروغ... آن صبح زود یا بعدازظهری بود به گمانام و فروغ که کوبیده شد ... با خودم خیال میبافم که گلستان توی بستر مرگ بالاخره اعتراف میکند که تمام زندگی تا دم آخر عاشق فروغ بوده تا دل من خنک شود. یا بگوید که آن روز صبح با هم دعوایشان شد. فروغ با دهان تلخ از عرق شب پیش و آب توی چشم از آغوش بیعشق و اخلاق سگ، از خانهی گلستان میزند بیرون، شاید برود پیش فریدون. هنوز به چهارراه نرسیده، قسم میخورد که دیگر پایش را خانهی گلستان نگذارد و تف هم توی صورتش نکند. به چهارراه که نزدیک میشود، همین که با خودش فکر میکند امکان ندارد روی حرفش بایستد، چون او هم به هرحال مثل همهی ما آدم است و باید زیر قولش بزند، از خودش بدش میآید و پایش را روی گاز فشار میدهد و میرسد به چهارراه و میکوبد، میکوباند، کوبانده میشود... می بینی! تاریخ ما قربانی میخواهد. قربانی. میدانی خیلی سخت شده از فروغ حرف زدن. خیلی. باید توی دلت نگهاش داری. یا بیمحلی کنیاش. چون همهی رازها برملا شده. چون اندازهی موهای سر فیلم ساخته شده. چون اندازهی آدمهای این جا پوستر و عکس چاپ شده ازش چون گاهی شعرهایش را کنار طرحهایی خودکاری میبینی؛ از شمعی که تویش یک چشم دارد و اشکی دارد میریزد و بال پروانهای دارد آن بالا میسوزد و همهی اینها توی پیش زمینهی یک ساحلاند که خورشید دارد توی خط افقاش، غروب میکند و یک قایق گوشهاش است با چند مرغ دریایی... میفهمی که نیلوفرک؟! خب اینها فاحشه شدن است دیگر. ما هم پیش خودمان فکر میکنیم که نگاهمان فرق دارد دیگر. حداقل یک ایمان بیاوریمای میگوییم وقتی اولین سرمای پاییز را حس کردیم و زنهامان هم که همه تنها میشوند درآستانهی این فصل ها. سرت را درد نیاورم. غر نمیزنم. از جاهای دیگر هم پُرم. اینها را که این جا مینویسم، فقط برای این است که باشم. باید بود. باید خواند و باید نوشت. از قشر نویسنده منفعلتر ندیدهام نیلوفر. شاید ازشان زهرچشم گرفتهاند با کشتنهای آن سالها یا با بگیر و ببندها. یا همین سانسور کارهاشان. شاید هم کماند. شاید هم همه میدانند که هم کم تعدادند و هم بین خودشان آن قدر گیس و گیسکشی هست که فرصت این را ندارند که عقلشان را روی هم بگذارند. هرچه هست ادبیات و داستان دارد میمیرد. بی رودربایستی. اما من میخواهم خلاف اصول خودم، امسال برای خودم هم که شده، تنور این قافلهی لنگ را گرم نگه دارم. با مراسم مهرگان شروع کردم. با احیای داستانخوانی با رفقاروزهای پنجشنبه. با کلاسهای نشانهشناسی ِدکتر سجودی. با پرسه زدن توی کتابفروشیهای محلی، که لوازم تحریر بچههای محل را تامین میکنند و توی گوشه کنارهای مغازهشان پشت رمانهای پرفروش ِعاشقانه و عامیانه، میشود کتابهایی را پیدا کرد که حتا مجوز چاپ مجددشان از بین رفته. یا قبرستان کتاب و یا معرفی این جا، که کسی کتابهای دلخواستهی آدم را تا جایی که بشود فراهم میکند. دیگر به همهی خبرهای ادبی توجه میکنم. کمتر گزینش میکنم. حالا هم منتظرم، منتظرم که اول دی مراسم بزرگداشت گلشیری زودتر بیاید. دورهم جمع شدن خوب است. خیلی خوب. حتا اگر همه ته نگاهشان ناامیدی باشد.
کاش تو هم بودی هرچند کمی دور از دغدغههای این روزهایم اما همیشه یار. همیشه پا. همیشه رفیق.
سپینود
آتش ِ هشتاد و پنج
.
.
.
.