#این ماشینی شدن هم عجب چیز غریبی است. خیلی وقتها شرمنده میشوم، از خودم، از کسانی که قبلها مینوشتند با قلم روی کاغذ و یا دستکم با تایپهای قدیمی ِ جوهری، تلق و تلق، واژه میکاشتند. حالا اگر موجود موذیای مثل ویروس بیاید و جاخوش کند توی مخ این دستگاه... اول بدبختی است برای آدمی به شلختهگی من. القصه. این دستگاه ما زیر و رو شد توی این یک هفته و سپینود مانده و هفت عدد DVD از اطلاعات به هم ریخته از داستان بگیر تا عکس و فیلم و مهمترینشان داستان، داستان، داستان. سریرا را گم کردم! مجموعهام را هم. نوشتههای گرفته شده از اینترنت و آدرس وبلاگهایی که میخواندم، فیلترشکنها و... خلاصه شده است مثل اسبابکشیای که کارتنهایی آشفته دورت ریخته باشد و بخواهی... بگذریم. همهتان تجربهاش کردید دیگر. انگار ابوریحان بیرونی بود که گیر راهزنانی افتاد که میخواستند نوشتههایش را بسوزانند، وقتی معترض شد که اینها همهی دانستههایم هستند، راهزن گفت وای به دانشی که توی این کاغذها باشد...
#عکسهای نجف شکری توی همان گالریِ ماهِ مهر(آدرساش همین پایین پست قبل است) از فردا برپاست. نجف اهل ادبیات است. و اهل دلفان. اهل فیلم هم هست.
عکس خیلی خوب است، خیلی موجز و صریح و عریان. یک چیز دیگر هم دارد؛ تخیل. تخیل خارج از قاب. بیرون چارچوب یک عکس چه خبر است؟ داستاناش چیست؟ تخیل خارج از قاب داستان می سازد. این روزها خیلی تصویر، تصویر میکنم. نه؟! پس بعدی را بخوانید!
# هزارتو با عنوان تصویر خرامان آمد.
یک روز باید از هزارتو بنویسم. برای خودم دستکم. فضای جالبی دارد. اوایل بدگمان بودم به دسته و باند و حلقه. اما توی هزارتو، برعکس اسماش، آنقدر آزادی هست که خلاقات میکند. و آنقدر نوشتههای خوب هست که پُرت میکند و وامیداردت که هربار وقت زیادی صرف مطالباش کنی چه وقتی مینویسی و چه وقتی میخوانی. و مثل اکثر کارهای خوبِ اینجا که با بیاعتنایی بعضی که از سر اتفاق ادعاهای آنچنانی دارند، مواجه میشوند، هزارتو هم مستثنا نبوده از این قانون. بد هم نیست! یکی از معیارهای شناخت توی این فضا همین کارهایی است که در سکوت انجام میشود و همین به ظاهر بیاعتناییهاست که آدم میفهمد پس این کار با ارزش است.
# یک فیلم بحثانگیز هم این جمعه دیدیم، با عنوان ناف از محمد شیروانی. خیلی جای حرف دارد. باید بنویسم دربارهاش. حالا اگر همهی اینها شد...میگویم، کتبی، که بشود.
.
دیشب هوای تهران آشوب داشت. فریاد داشت و گاهی با نمآنم بارانی آرام میگرفت. رفته بودم نمایشگاه عکس. عکسهای رامیار منوچهرزاده. اسم مجموعهی عکسها را گذاشته بود پدر. اینها مهم است اما از چیزی که میخواهم بگویم کمتر مهم است. بعد از دیدن عکسها چند استاد عکاسی و سی چهل نفر از مردم که اغلب دانشجوی عکاسی و هنر بودند حرف زدند. رامیار به من گفته بود قبلش که من هم حرف بزنم. گفتم دانش ندارم. گفت لازم نیست. سونتاک و بارت هم متخصص عکاسی نبودند اما بهترین تحلیلها را کردند. دیدم راست میگوید. دیدم حقیقتن راست میگوید. توی عکسها مدام دنبال داستان میگشتم. نه داستان رامیار، داستان زنی که توی قابها بود. و قاب عکس مصنوعی از پدر. پدری که نبود دیگر. زن تنها...همذاتپنداریام نبود که چشمم دنبال زن توی عکس دو دو میزد. یک چیزی بود از جنس داستان که از ترکیب عناصر توی قاب به من میرسید. مثل کشیدهگی روزها و لخت و ساکت و ساکن افتادن آنها، که از فرمت پانورامیک عکسها میآمد. افقی ایستاتر و ساکنتر است. انگار هیچ چیزی نمیتوانست زندگی این مادر، این زن را تکان دهد. فکر میکردم اگر پدر از آن قاب عکسی که جابهجا توی عکسها بود، میکَند و میآمد بیرون و شانههای زن را نوازش میکرد، چه فرقی در کلیت قضیه داشت...گمانم هیچ. روایت من این بود که توی شبی تاریک و ساکت و رخوتناک و بیحوصله، زنی بدون اینکه به قاب عکس شوهر مردهاش نگاه کند، با آنکه هنوز چون "ناظر کبیر" او را مینگرد، در پایان فکرها و نقشههایش، تصمیم میگیرد، یا دستکم دو خط عمودی قاب را فشار میدهد به داخل و فریم آخر نمایشگاهِ عکس، زیر سایهی نام پدر، میشود یک قطعه عکس غیرپانورامیک، در ابعادی استاندارد، با فضایی روشن و مادر-زنی که از لای در این بار چشماناش را میبینی، گاس هم کمی نگران اما خیره شده به شمایی که تا به حال او را در تنهاترین لحظات زندگیاش، در آن عکسهای کشیده و تاریک، محزون دیدهاید و قضاوت کردید.
خدا سیگار و کمرویی و بیاعتماد به نفسی را لعنت کند که نگذاشت اینها را آنجا بگویم و تنها با نفسهای منقطع و صدایی دورگه جملهای در باب فاصلهگذاری برشت گفتم که آن هم لابد بقیه فکر کردند دارم افاضهی معلومات میکنم! خودمانیم این نوشتن پاک ما را آدم کتبی کرده دیگر دو کلام حرف هم از زبانمان در نمیآید.
همه میدانند که زیاد از این آدمهای گالریبرو و و نظر بده نیستم. اما توی بحبوحهی نوشتن از تصویر برای هزارتو و این خفقان ادبی نفس راحتی کشیدم که میدانم راه رفتن زیر باران هم بیتاثیر نبوده.
اگر دوست داشتید نمایشگاه عکس رامیار منوچهرزاده را ببینید بروید به این گالریِ ماهِ مهر که در کوچهی کاج آبادیِ خیابان ولیعصر، روبهروی پارک ملت است کاشی شمارهی دوازده از ساعت 4 تا نمیدانم چند عصر. خود رامیار هم آنجاست به او بگویید که سپینود نتوانست حرفهایش را بگوید، پس نوشت.
بعدتر، حالا، خبرش رسید که رامیار منوچهرزاده جایزهی بخش خلاقهی بیینال عکاسی را بُرد.
تبریک!
.
.
.
یک چیزی، یکجایی، همین طرفها، نه خیلی دورترک، گیر کرده. خودش را به در و دیوار میکوبد. ذرات عضلانیاش، یک آن است که از هم باز میشوند و دوباره به هم میتراکماند. یا مثل جیوه رها میشوند، کش میآیند و دوباره میسُرند و همآغوش میشوند...عجیب است! دیرزمانی نبود که از این بازی ِواژه نفرت داشتم. از تشبیه و استعاره و هرچه که گمانام بود با تصویر ضدّیت دارد، با سینما نمیسازد، با ثبتِ لحظه جور درنمیآید. میگفتیم" جملهای که نشود تصویرش کرد، زیادی است"(شاید هم میگفتیم زباله است و باید دورش ریخت) حالا من همانام و واژه شده برایام حکم مهرههایی رنگارنگ و زیبا روی یک صفحه که کنار هم میچینمشان و از این کار لذت زیادی میبرم. درست مثل همانوقت که راشهای اوتی یک فیلم را کنار هم میچیدم و رویشان چسب میزدم و بی صبر منتظر بودم تا چرخ موویلا بچرخد و سه یا چهار ثانیهای را که ساختم ببینم.
***
سینمای ایران، غیر از چند موردِ جزئی قبل از انقلاب مثل گاو و خانه سیاه است و ...، با دوندهی امیر نادری، اولین قدم جهانی شدناش را برداشت. امیر نادری اما هیچ نمیخواست که جهانی شود. امیر نادری میخواست داستان امیرو، داستان خودش، داستان جنوب را بگوید. مزه کردناش به دهان خارجیها، قصد امیر نادری نبود. اما شد. حالا چه بود توی این فیلم که خاصیت جهانی شدن داشت، بماند – که روزی هم به آن میپردازیم- ولی جهانی شد. امیر نادری فیلمش را برای من، برای ما ساخته بود. بعد که کیارستمی آمد. کیارستمی آمد با خانهی دوست کجاست، دانشمندان ِهرمنوتیکِ داخلی، داستان را بر پایهی عرفان، عرفان از نوع منطق الطیر، گشتن دنبال دوست، گذر از وادیها و پیمودن آن تپه با راهِ زیگزاگاش تا که برسد به آن تک درخت، تحلیل کردند که به آن نمک و فلفل ِکانون پرورش فکری کودکان ـ البته آن زمان کانون چیز دیگری بود که کانون بود و خیلی زیاد، به اندازهی سردی آسمان تا گدازههای زیرزمین با کانونی که الان هست فرق میکرد. همسنهای من میدانند چه میگویم- هم اضافه شده و ملیح شده. اما کیارستمی هم آن وقتها نمیخواست جهانی بشود. اگر هم قصدش را داشت هیچگاه نیامد فرم کارش، تکنیک و شیوهی روایتش را فدای گردشگرانی کند که احیانن میخواهند بدانند که ایرانیها بَربَر هستند یا نه و اینترنت دارند یا نه و روابط زن و مرد چهگونه است. و اصولن عباس کیارستمی و خیلیها که کمی نخبهتر هستند، کاری به کار جماعتِ خنگ و بیسواد، چه از نوع داخلی و چه فرنگی، که روزنامه نمیخوانند و اخبار گوش نمیدهند و حاضر نبودند حتا درسهای مدرسهشان را خوب بخوانند تا بدانند ایران کجاست و برزیل کجاست، نداشتند و ندارند. بعد هم بیضایی یک فیلم جهانی ساخت با نام باشو، غریبهی کوچک که خیلی جهانی بود. چرا که حتا فارسیزبان هم از دیالوگهای گیلکی آن زیاد سردرنمیآورند اما چه قدر لذت میبرند از اطوار سوسن تسلیمی که با بدنش حرف میزند. یا زبان عربی عدنان غفراوی ِ کوچک، مال پاتخت نشینان نبود که، ولی نمیدانم چرا این فیلم را فهمیدند و با عینهای تهِ حلق ِباشو گریهها کردند. بیضایی هم تا جایی که میدانم این فیلم را نساخته بود برای جهان.
و اما گاف دادنها از آنجا شروع شد که دیگر بعد از چند سال هیچ جشنوارهای، از نوع جهانیاش به ماـ ما نه، سینمای ما- جایزه نداد. و چرایش این بود که فیلمسازان ما، بعد از تجربههای ناب پیشینیانشان، به نحو غریبی خواستند جهانی بشوند. و این را با تمام وجودشان در فیلمهایشان فریاد زدند و به شکل تابلویی نشان دادند! و خب این مسلم است که سینماروهای حرفهای جهان و ایران هم خر نیستند و این زورتپانی و حقنه کردن را میبینند. و مصنوعی بودن فیلمها و تصاویر و... داخلیها هم که خب خودشان ایرانی هستند و خبره و از همین جنساند، دستگیرشان شد خیلی زودتر از اینها که نقشهی جهانی شدن سینمای ایران چه طور روی کرهی زمین جا شده. یعنی ساده بگویم از روزی کارها خراب شد که فرمول ِ من درآوردی و به درد نخور ِ جهانی شدن، دست به دست توی سینمای ما چرخید. هیچ کس هم آنقدر عزتنفس و طبع بلند نداشت که بنشیند و بگوید من هنرم را صنعت میکنم، من ویزیتور(بخوانید بازاریاب) هنرم که نیستم. اگر جنس صناعت من ناب باشد، خریدارش را در هرکجای این دنیا پیدا میکند. نمیدانم اصلن سعدی برای چه گفته بود چندین صد سال قبلتر از این که "مشک آن است که خود ببوید." باز سینمای ما! همان سینمای ناب آن وقتها مخاطبانی میلیونی داشته و دارد. حالا ادبیات چه میگوید این وسط؟
1- ادبیات ما خانهی پُرش بتواند ایرانی شود. ایرانی. اصلیت(originality ) یعنی چه؟ ادبیات اصیل(original) ایرانی کدام است؟ چرا حافظ و خیام و مولانا جهانی شدند؟ اطلاعات میدادند؟ ترجمهشان آسان بود؟ گردشگر جذب میکردند؟ زبانشان ساده بود؟ قر و قمیش نداشتند؟!
2- آیا ما باید لقمه را بجویم و بگذاریم توی دهان جهان؟ از سویی داریم توی همین فضا مترجمانمان را زیر اخیه میکشیم که فلان برگردان از فلان لغتت با نسخهی اصل نمیخواند و روح اثر را درک نکردی و بهمان و بیسار، از سویی دیگر میگوییم برای ترجمه شدن آثار، که اولین قدم به سوی جهانی شدن است، باید کار مترجمان آثار ایرانی به غربی را سهل کنیم! یعنی خون این مترجم سرختر از خون آن یکی است؟ (واقعن من نمیفهمم خواهش میکنم روشنام کنید!)
3- مگر ما نمیگوییم مضامین داستانی همه گفته شدهاند(به قول معروف سوژهها ته کشیدهاند) و حالا چهگونه گفتن مهم است؟(شاید این هم اشتباه باشد ولی تجربهاش را که دستکم داریم. آنهایی که داستاننویسند میدانند یعنی چه) اصلن چهگونه یعنی چه؟ غیر از فرم و زبان وتکنیک وگذاردن فاصله و تاریخنگاری و فلسفیدن و پلات روایت و بهانه و ... اینهاست؟
4- یعنی فرض کنید ما برویم داخل شهرها و زندگی روزمره و بنویسیم آنچه که کارور و جویس کارول اوتس و... نوشتند را، یا که مثل جومپالاهیری اطلاعاتی بدهیم از فرهنگ و رسوم هندی، مورد ما ایرانیست، یک سئوال: یعنی ما ظرفیت(بخوانید عرضه) این را نداریم که تولید مفهوم و مضمون کنیم و یک جهان را به تفکر واداریم با داستانمان، با فرم روایتمان، با پیچ و خمهای زبانمان- جاری کردن داستان بر زبان-؟ فرهنگ و رسوم و سنت و اطلاعات یک جایی تمام میشوند، دیگر چه قدر مثلن از حمام زایمان یا جام چل کلید بگوییم؟ نمیگویم اینها بد است، عالی است، اگر زنده کردن سنتهای قومی و بومی کنار داستان بیایند، ولی اگر داستان برای اینها نوشته شود(بخوانید جلب توریست)، میشود حکایت همان سینمایی که برای جهانی شدن، خیلی مکانیکی، از درجهی خلوصش کم شد. و همه هم دستش را خواندند.
5- بعد هم به عقیدهی من جهانی نوشتن، فرقی با سفارشی نوشتن ندارد. سفارشی نوشتن هم خلاقیت ندارد. هنری هم که خلاقیت توش نباشد، تو بگو کالای مصرفی، تو بگو بخاری برقی یا میخ.
6- سویهای از این بحث هم برمیگردد به سئوال ابدی و ازلی- مرغ و تخم مرغ نه، ولی مشابه آن- که "برای که مینویسیم؟""مخاطب کیست؟" خانم فهیمه رحیمی، با کمال احترام، مخاطباش را شناخته و بیدردسر دارد مینویسد.( ضربالمثلی شیرازی هست که میگوید قابش را شق ریخته- قاب بازی کردهاید؟!- یعنی تکلیفش معلوم است. دمش گرم. من که برایش احترام ویژهای قائلم). نه دغدغهی جهانی شدن دارد و نه هیچ. این سئوال برای آن نویسندهای پیش میآید که هنوز دودل است؛ برای که مینویسد و به عبارتی میان برزخ لاهوتی و ناسوتی گیر کرده! وگرنه نوشتن فقط از جنس نوشتن است. از جنس واژه، از جنس کلمه و عشق. و اگر باشد، همه جا هست. اینجا و آنجا ندارد.
7- چرا مارسل پروست در جستجوی زمان از دست رفته را مینویسد در حالیکه می توانست این هفت جلد را در فالب یک جلد خلاصه کند؟! ایضن محمود دولت آبادی و کلیدرش، اضافه کنید جنگ و صلح تولستوی، ابله داستایوسکی، دن کیشوت سروانتس و ... . سبک شناسی ادبی یعنی چه؟ تقسیم ادوار ادبی به کلاسیک و مدرن و پسا فلان و بیسار چراست؟ خیلی ببخشید، اما یاد پلنگ صورتی میافتم که غذا و میوه و نوشیدنی را پرس میکرد شکل یک قرص و بالا میانداخت! ادبیات پرتابل داریم؟ لذت خواندن داستان در چیست؟ اگرنه می شود یک جمله و یا یک کلمه در باب رمانی گفت و دیگر نخواندش. مثل شازده احتجاب : افول یک نسل(: بخشی از تاریخ ایران، : پارانویا و...) نه! ادبیات غذا نیست که fast food اَش را داشته باشیم. اگر هم باشد خوان رنگینی است که هرکس، از هرجای جهان، بنا به میل و توانش از آن میل میکند. (راستی کسی ابلوموف در بیست صفحه ندارد؟!)
8- صادقانه بگویم، خیلی رک و بی رودربایستی، همیشه باید ریشهی یک مشکل را درون خودمان پیدا کنیم. درد خودمانایم و کم سوادی و بیمایهگی و میان بارهگی و کوتولهگی و... هزار صفت دیگر که این سالها بزرگان ادب و هنر ِاینجا فریاد کردهاند، به زبان بیزبانی. و این خصلت ماست. هرجا که میمانیم دنبال آسانترین راه میگردیم. جهانی شدن نیاز به سواد جهانی هم دارد ولی ما مثل همیشه دنبال دزدی- گرگی و راههای میانبر و فرار از زیر کار هستیم. نتیجهش این میشود که بخواهیم مثلن جویس و بکت و فاکنر و هدایتِ خودمان را دور بزنیم و... . خانمها و آقایان،ادبیات بیزنس نیست.
گاهی فکر میکنم با این محدودیتهای بیرونی و ممیزی و ارشاد و ... اینها دیگر چیست؟ چرا با یک نیروی یکسان و مشخص میخواهند از دوسوی مخالف به تنهی نحیف ادبیات داستانی فشار وارد کنند و بچلانندش تا لابد روزی بمیرانندش...
پ.ن. نمیدانم گفتن این مطلب تا چه حد حرفهای است. زیاد هم در قید و بندش نیستم. این را میگویم که بیشتر تکلیف خودم روشن باشد؛ مجموعهی داستانی را که جمع کرده بودم از کارهای این سه چهار سال، قرار است نشر چشمه منتشر کند. میدانم، توی محاق میماند. اما من کار خودم را تمام شده میدانم، پروندهی سریرا، سیلویا و دیگران بسته شده. نه پروندهی سریرا...که دارد کش میآید و هر روز بلند و بلندتر میشود. دعا کنید، انرژی مثبت فوت کنید! وای به حال ادبیاتی که به شانس و دعا ونذر و نیاز بیفتد. جهانی شدن سرمان را بخورد.
اینجاها را هم نگاه کنید تا بهتر بشود فکر کرد:
@
#
*
﷼
.
.