October 31, 2006

سه شنبه, 9 آبان 1385

زنانه


خدا لعنت‌ات کند پونه... راحت‌ات کنم، نمی‌دانم چرا این ریختی شده روح‌ام؟ این هوای بارانی و تمیز است انگار که مرا هم لطیف می‌کند. یک وقت‌هایی نگران ماه‌زاده‌ام، روی تختِ صافِ بزرگ‌راه و ماشین‌هایی که با سرعت لایی می‌کشند توی یک بعد از ظهر یا شب شلوغ... خیال‌م که جمع می‌شود؛ یک هو صدای تو، مرطوب، از لالوهای پیچ‌درپیچ کوه‌ها می‌رسد و از سوراخ‌های ریز توری پنجره‌ام رد می‌شود. یا نگران سقفی برای دوستی نجیب با لبخندهای مهربان‌ش. باورت بشود این روزها دل‌م برای بابای بچه‌ام هم می‌سوزد و با این‌که دیگر ربطی به هم نداریم، نگران‌ش می‌شوم. دی‌روز داشتم سالاد درست می‌کردم یادش افتادم. یاد خیلی وقت پیش‌ها زمانی که شب‌ها فقط سالاد می‌خورد تا مرا تشویق به رژیم گرفتن کند! می‌خواستم یک متن همین‌جا برای‌اش بنویسم و ازش تشکر کنم بابت چیزهایی که توی آن نه ده سال یادم داد. حیف که ظرفیت یک چیزهایی نیست نه این‌جا و نه هیچ‌کجای دیگر. من هم مثل تو بودم گاس هم دو سه سال بزرگ‌تر، توفیری در اصل قضیه نمی‌کند. در بکارت. درپشتِ پرده بودن‌مان. وقتی هم‌سر ِکسی شدیم. وقتی یک بار چند تُنی روی دوش‌مان گذاشتند که احمق‌اند کسانی که فکر می‌کنند جنس این بار، ظرف شستن و جارو کردن بوده. نه! این بار، فهمیدنِ یک‌باره‌ی "زن‌شدن" بود. باز هم احمق‌اند آن‌ها که زن شدن را فیزیکی می بینند. گرچه بخشی از سنگینی این بار فیزیکی هم بوده. اما تو می‌فهمی چه می‌گویم. نه؟ می‌دانی هم که این گلایه از جنس گلایه‌های کیلویی‌ ِ فمنیست‌ها و ای‌داد و بی‌داد که ‌وای بر ظلم مرد به زن و بمیرند همه‌ی مردان، نیست. برعکس فکر می‌کنم تو هم فکر می‌کنی که دنیا بی‌وجود مردان بی‌مزه‌است. آن‌ وقت کی‌می‌ماند که ما زن‌ها عاشق‌شان بشویم. حتا خیالی! کی می‌ماند که حتا توی داستان‌ها و شعرهامان از دست‌شان فغان کنیم؟! کی‌ می‌ماند که بساط فمنیستی‌مان را از صدقه سری کتک‌های گاه‌به گاه‌شان بچینیم؟! کی‌می‌ماند که به خاطرشان خودمان را زیبا کنیم؟ ابروهامان را برداریم؟
اما آن چیزی که می‌گویم...آن تنهایی...آن تنهایی که تازه وقتی زنِ کسی شدیم، درک‌اش کردیم و تا حالا و هنوز هم که هردو آقا بالاسر خودمان هستیم، دست از سرمان برنداشته یک جور ِغریبی جنس‌اش ناآشناست. از جنس به این در و آن در زدن است. از جنس تعلیق. همان معلقی اما نه این‌که خودمان کافی‌ ِ خودمان باشیم. نه آن قدر آزادیم (به خاطر بچه‌ها) که بزنیم هرچه داریم برداریم و سفر کنیم و از آن زندگی‌های درویش‌مسلکی‌ای که نانی باشد و آبی و چندتا کتاب دل خواهی، نه آن‌قدر هم گرفتار و پابند زندگی که از صبح که بیدار شدیم(صبح؟!!) سرمان گرم کار و بار و دفتر و دستکی باشد که شب مثل جنازه بیفتیم و نفهمیم کی و چه‌طور پلک‌هامان روی هم افتاد. این خواندن و نوشتن است که دارد نجات‌مان می‌دهد. گاهی فکر می‌کنم کار بزرگی نمی‌کنیم. داریم خودمان را علاج می‌کنیم. داریم به بی سروسامانی‌هایمان سروسامان می‌دهیم. برای همین می‌گویم‌ات شاید ما حق نداریم توی یک آرام‌سایش‌گاه بستری شویم. اصلن احتیاجی نداریم، مگر بخواهیم ازش استفاده‌ی ابزاری برای نویسنده شدن کنیم که من به‌ش می‌گویم افه‌ی گوش ِ ون‌گوگ! خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل. نمی‌گویم از این خبرها نیست. آن عصبانیت و خشم تو را من هم دارم. گفتم که گاهی توی خیابان دست‌ام می‌رود به قفل فرمان و چارتا فحش آب‌دار و چارواداری می‌آید به ذهن‌م که بپرانم. اما فرو می‌دهم‌شان. چرای‌اش را نمی‌دانم. اما بعدتر من هم دوست دارم صدای این تق و تق کی‌برد را بیش‌تر کنم و دستی روی‌شان با شدت بیش‌تری بکوبم. جای همه‌ی آن خشم‌ها.
ببین تا کجا رفتم. می‌خواستم از خاطره‌ی کودکستان‌م برای‌ات بگویم به کجا رسید. رخت‌هامان را حسابی پهن کردیم‌ها.(حالا اگر پای تلفن بود تو می‌گفتی" اون جوراب‌تو بردار سپینود من می‌خوام اون دامن قهوه‌ای‌مو بندازم" من هم پشت‌بندش می‌آمدم که...! آن‌قدر این بازی‌های تلفنی‌مان را دوست‌ دارم. یادت هست عروسی توی شیراز و چوگان و آتش‌گردانِ منقل و ...! البته این‌جوری‌ها هم که نیست)
راست‌ش را بگویم من خیلی جسارت تو را دوست دارم. همیشه دوست داشتم. از روز اولی که اولین نوشته را از تو خواندم. نباید نگران جسارت‌ها و من‌گویه‌هات باشی. همیشه این طور است. آدم‌های محتاط از آدم‌های جسور می‌ترسند. نه این‌که من محتاط باشم. خیلی هم دل‌م می‌خواهد مثل تو باشم. تو هم مثل امیرا هستی. (حالا انگاری رسیدم به خاطره‌ی کودکستان‌م) اسم‌ش کورش بود. کورش مسعودی. موهای طلایی داشت. چشم‌های آبی، نه... سبز- آبی، می‌دانی که رنگ چشم یا باید سبز باشد که زاغ می‌شود و کورش زاغ نبود. آبی لاجوردی هم نبود. من مثل تو جزء‌پرداز نیستم. تو بگیر همان سبز- آبی. ما کودکستان بودیم و او کلاس پنجم. خوب و تند می‌دوید و خوب نقاشی می‌کرد. یادم هست یک روز توی سرویس برایم یک پلنگ صورتی کشید که انگار خود خودش بود و الان بود که پا پتی یا با عصا و کلاه‌اش بیاید بیرون و سکته‌ای راه برود و روی خط افق گم و محو شود. کورش عاشق‌شدنی بود. آن همه دختر توی کودکستان و دبستان ایران‌شهر سابق، عاشق کورش بودند. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم من از همان اول پاپس می‌کشیدم توی رقابت‌های این طوری. خودم را از ابتدا بازنده می‌دیدم. برای همین همیشه دنبال زشت‌ها و گوشه‌گیرها و عجیب و غریب‌ها بودم. مثل پسر کوری که یک بار عاشق‌ش شدم. یا مثلن توی مثلث طلایی فوتبال هلند آن سال‌ها مارکوفن‌باسن، فرانک ریکارد(همین مربی بارسلونا...آهان یادم نبود اهل فوتبال نیستی!) و رود گولیت. من دیوانه‌ی رود گولیت بودم. سال چهارم ریاضی فیزیک هیچ‌چیز از درس سردرنیاوردم به جز تیم آ.ث. میلان و هلند و رود گولیت و آن مغازه‌ی ورزشی فروشی توی بازار قدیمی تجریش که می‌رفتم عکس‌های زشت رود گولیت را می‌خریدم. باور نمی‌کنی، نیلوفر شاهد است. چه‌قدر پرت می‌شوم. اما امیرا از آن‌ها نبود که پاپس بکشد. امیرا...همین بود اسم‌ش. سبزه بود و خیلی نحیف. اما تیز و فرز با صدایی کر کننده. هنوز چشم‌های ترس‌خورده‌ی بچه‌های کلاس کودکستان یادم است وقتی امیرا نمی‌دانم چه شد که از جا جهید و بلند گفت: "من دیگه تحمل ندارم...الان می‌رم دم کلاس‌شون به آقای حق‌بین می‌گم با کورش مسعودی کار دارم. وقتی هم اومد بیرون می‌گم عاشق‌شم و یه بوس‌ش می‌کنم." آن وقت انگار کن که کسی به من می‌گوید می‌خواهم بروم و کسی را بکشم. یا بزنم توی گوش آقای حق‌بین یا نه حتا لخت توی خیابان راه بروم. قضیه برایم جنایی بود بیش‌تر تا گناه‌آلود. یادم نمی‌آید چه شد. فقط چندتا کله‌ی کوچک یادمه که از لای در کلاس‌مان روی هم بیرون زده بود تا ببینند امیرا دارد به آقای حق‌بین و بعد به کورش چه می‌گوید. آخر کلاس‌شان انتهای راهروی کلاس ما بود.اما این را یادم هست که یکی از بچه‌ها که خیلی ترسیده بود خودش را خیس کرد. برگشتن ِ امیرا را از این سفر حماسی با تحسین نگاه کردم و از فردای‌اش خیلی خواستم که با او دوست بشوم اما نشد. راست‌ش درک آن همه اعجاب و تخیل و بی‌مهابایی از ذهن من برنمی‌آمد. هیچ‌وقت برنیامد. فقط دوست داشتم جای امیرا باشم.
می‌خواهم بروم اما دست‌م تازه گرم شده. ولی می‌روم. بقیه‌اش را می‌گذارم وقتی که آمدی تهران، نشستی روی صندلی، پشت پیش‌خوان آشپزخانه و به چیپس یا ترشی و مزه‌های روی میز ناخنک زدی و سرت هی افتاد روی میز و گفتی من چیزیم نیست فقط سرم کمی سنگین شده و ماه هم بحث ادبی می‌کرد یا از پشت پنجره حواس‌ش را مثلن داده بود به پنجره‌ی هم سایه. و من از بودن رفقایی مثل شما خوش‌بخت بودم و دیگر نگران هیچ‌کدام‌تان نبودم... راستی کی می‌آیی؟ اول دی؟
.
.
.

October 26, 2006

پنجشنبه, 4 آبان 1385

پایین‌دست‌ترین کاربری؛ ترکش‌های داستانی

" اگر نیت یک ساله دارید؛ برنج بکارید،
اگر نیت ده ساله دارید؛ درخت غرس کنید،
اگر قصد صد ساله دارید؛ انسان تربیت کنید،
سینمانوگراف آدم تربیت می‌کند"

ناصرالدین شاه آکتور سینما، از محسن مخملباف، ساخته‌ی 1371

اشاره‌ی بالا بی‌منظور برای شماست و بسیار حرف‌ها برای من دارد. لذتی بود که از سینمای آن دوران برده بودم. با امیر نادری و دونده‌اش هم. سینمایی که انسان تربیت کرد و دوره‌اش هم چه کوتاه بود. انگار با آمدن این هیولای قیرگونِ "نوشده‌گی" بود که این بلا نازل شد. این‌که بنشینیم یک جا، توی یک فضای پوچ، توی عدم، و بنویسیم، بسازیم. ساخته نمی‌شود. و بگوییم ما هیچ کاری نمی‌خواهیم که کنیم الّا سراندن قلم‌مان. الّا سیر کردن شکم خانواده‌مان(باز صدها هزار رحمت بر این توجیه)، الّا نام‌مان را سه‌چار جای معتبر ببینیم، و قسم می‌خوریم که هیچ چیز پسِ ذهن‌مان نیست. کاش تهِ فکر، تربیت انسان باشد، یا دست‌کم ساختن آدم.
داشتم فکر می‌کردم که، اگر همه چیز روی روال باشد، هدفَ‌کی باشد، قصدی سالم و پاک، آن وقت این آبِ باریکِ نحیف و بی‌جان دست‌آخر راه‌اش را پیدا می‌کند، زبان‌ش به‌جا، لحن‌اش هم، تصاویر و فضای‌اش، روایت‌اش. نه این‌که باری به هر جهت برود، خیر، بنیادش باید که نکو باشد، پی‌اش. شاید هم شما درست بگویید که پی و هدف و اصالت، همه شعارند! تمام فنگ‌ها زیر سر همین شاید است که تپانده‌اند توی حلق‌مان و هرجا کم آوردیم، یک شایدی، انگاری، چیزی می‌اندازیم ابتدای جمله و خلاص.

"گاو شدن بسیار دشوارتر از پادشاه بودن است"
ناصرالدین شاه، آکتور سینما، محسن مخملباف، 1371


پ.ن. تازه‌گی‌ها برای این‌جا کاربری جدیدی تعریف کرده‌ام؛ ترکش‌های داستانی. که ترجمه‌ی تحت‌اللفظی‌اش می‌شود؛ اضافات داستانی که دارم می‌نویسم به شکل لبریز، جمع‌آوری شده در این‌جا، تا روزی شاید به کارم بیاید. داستانی که دارم می‌نویسم اسم‌اش پرتو است، فعلن. و پرتو نیم‌فاحشه‌ای است که خیلی خوب می‌رقصد. باید بگذارم‌اش این‌جا چون هیچ کجا جایی ندارد پرتو. چون فاحشه است، یک فاحشه‌ی نصفه نیمه. فاحشه‌ای که خیلی زیبا می‌رقصد. به گمان‌ام دارد به همان زن اثیری و لکاته‌ی معروف تبدیل می‌شود...پس کی می‌خواهند این‌ها دست از سرمان بردارند...ادیپ و الکترا و اثیری‌ها و...
پ.پ.ن. و البته خیلی هم سینما، به لطف دوستان خوبی که داریم فیلم دیدن، نه هر فیلم دیدنی را، با هم تجربه می‌کنیم.
.
.
.

سپینود | 10:48 PM | نظرات شما(9)

October 21, 2006

شنبه, 29 مهر 1385

بعد از مانیفست حداقل‌خواهی... تا رد شدن از زلال آب

پس از آن تو یک روش‌ کار خواهی داشت. تو بگو ایده‌‌آلوژی(Idealology). نام‌ش را می‌گذارم سکوت- همین الان، با حک شدن حروف این واژه‌ی مقدس، بو و صدای نم‌نمای باران آمد، تو بگو نشانه- نام‌ش را می‌گذارم، می‌گذاری، سکوت. و بعد انزوا می‌آید که آن سکوت پیش‌درآمدش است، تو بگو پرولوگ. ابتدای این سکوت شنیدن است، تو بگو نیوشیدن. مثل نوشیدن. اصلن همان نوشیدن. نوشیدن از گیلاس دیگری و مزمزه کردن‌اش. تو بگو چشیدن. دیگری بگوید و تو بچشی کلام‌اش را. حالا تو در حبابی معلقی- معلق با آن‌که ریشه‌ای از علق، و تعّلق، و علاقه دارد که همه از وابسته‌گی و بسته شدن و ارتباط می‌آیند، اما خودش معلق است و به چیزی نهْ‌بسته، و حالا که فکرش را می‌کنم، آن شب آخر زیاد فکرش را نکردم، می‌بینم که ذره‌ی معلق، این بسته‌گی و علاقه را به خودش دارد، با خودش هم‌آغوش شده و برای همین معلق شده، که بند بریده، که بسته‌ی هیچ چیز و هیچ کجا جز خودش نیست...- حالا من در حبابی، تو در حبابی، معلقی. این شد تبصره‌ی چندم از بند چندِ مانیفست حداقل‌خواهی. این‌جا که رسیدی کاج‌های سوزنی را بپّا. پاییدن نباید از معلقی وابگذاردت، وابگذاردم. پاییدنی به نرمای نسیم و به هشیاریِ مستی ِ سرظهر. اگر که یادت نرود که با فِسّی، حباب‌ات می‌پکد و می‌شود قطره‌ای و فرو می‌رود توی دل رمل‌های سوزانِ زمین زیر پا، آن وقت است که قافیه را باخته‌ای. شانس هم که بیاوری، دست‌کم می‌افتی روی بالش ِ حبابی‌‌یِ آن دیگری و وصله‌های تعلق‌ات باز می‌شود. حالا این حالت را از یاد ببر. از یاد می‌برم. باز معلق شو. سبک؛ می‌روی بالا. سنگین؛ پایین. گاهی عقبْ‌سر را نگاه کن. شاید کودکی را ببینی، نشسته، سرش لای دو زانو، گرم ِ کندن خاک‌ها، آب از لوچه‌اش آویزان است. یا جلوی روی‌ات،مجمعی پر از رطب، در دلِ هر رطب، گردویی با پاش ِ گَرده‌های سفید ِنارگیل. نخواهی هم می‌توانی خدایِ، ناخدایِ، ناوخدایِ حباب‌ات باشی، باشم. خدایی که ماه می‌گوید نیاز به نظاره‌گر دارد-راستی این کدام خداست، همان خدای حلاج، تو بگو نظاره‌گرهاش هم دور طناب دارش حلقه زدند- همان خدا. ناخدا با تمام کاستی‌ها و سستی‌ها. با همه‌ی آن‌ها که اول سد می‌شوند و بعد راه. راهِ هموار. حالا می‌شود رفت، سبک، بالا، بی‌دغدغه، خداوار. اما همیشه کاج‌های سوزنی را بپّا، بپّایم.


پ.ن. این‌ها همه واقعی‌اند، یعنی به استثنا، این یک بار قصه‌ی ما راست بود. ببخشید اگر نمی‌توانم سرراست‌تر حرف‌م را بزنم. راست‌اش قدم بزرگی است برای‌م و قدم‌های بزرگ را هیچ وقت نتوانستم ساده و سهل بردارم. یعنی برای‌ام ساده نبودند که بتوانم ساده بگویم‌شان. بعد هم شاید بعد از این توی حباب‌ام بخواهم همین‌طوری حرف بزنم. دل است دیگر، گاهی به یک سویی می‌کشد. سویِ ما هم همین است...فقط یک چیزی بگویم که سخت است، خیلی سخت است اما باید بگویم تا توی حباب‌ام جا بشوم- آخر می‌دانید که من کمی جانشدنی هستم!- می‌گفتم که سخت است ولی باید بگویم، از رخت‌های چرکِ معروف که بدتر نیست...خب می‌گویم... من خواسته و یا ناخواسته، اعتراف می‌کنم بیشتر اوقات ناخواسته است، حالا به هر مقصودی بوده آدم‌ها را از خودم می‌رنجانم. با زبان‌ام البته، کتک‌شان که نمی‌زنم، حتا نزدیک‌ترین‌هایم را. می‌دانم بقیه‌اش را حدس زدید، پس دیگر نمی‌گویم، شما هم نگذارید غرور ِ زنی که ژست مردانه دارد...فراموشی خوب است، فراموشی برای معلق شدن از همه چیز به‌تر است. تا شما فراموش نکنید من هم معلق نمی‌شوم، نمی‌شوی.

.
.
.

سپینود | 10:41 PM | نظرات شما(9)

October 11, 2006

چهارشنبه, 19 مهر 1385

چندی این مثنوی...

October 05, 2006

پنجشنبه, 13 مهر 1385

باز بیماری باز تب


نه دیگر نمی‌توانم تب‌نامه بنویسم. یعنی نمی‌شود. چون یک هو عمران صلاحی می‌میرد. چون داستان‌ها به هم گره می‌خورند. چون سینما پارادیزو می‌آید دم خانه‌مان و تب...تب...تب.

تب، تب، تب، تب، تب،...توی همین حال. هنر امر متعالی مبتذل، اسلاوی ژیژک بررسی بزرگ‌راه گم‌شده‌ی لینچ. یک روز باید، باید، باید، تب، باید، تب، باید معمای لینچ حل شود، حل کنم. دست‌کم برای خودم. تکلیف‌م. روشنایی. حضرات. آدم‌ها. آی آدم‌ها...
حرف‌های همه توی سرم می‌چرخد. همیشه آدم‌ها کارهایی که می‌کنند دلیل دارد. همیشه یک سرش یک جایی برمی‌گردد به منفعت خودشان. آه که من از دو رنگی بیزارم.
اعتراض پا می‌خواهد رفیق. دیدن همه‌ی کژی‌ها هم برای همه راحت است. این چیزهایی که تو می‌گویی که بار اول نیست برادر من، خواهر من(عق...از این لفظ متنفرم...یاد روزهای اول انقلاب که همه یک برادر و خواهر توی ماتحت هم فرو می‌کردند.) می‌دانی فرق اول انقلاب با حالا چیست؟ آن وقت همه معترض بودندو بعد همه مهربان شدند و بعد همه خط‌ کشیدند میان خوب و بد و میان آدم‌ها.
حیف که مریض‌م! تب ... و توی این حالت دوست دارم بروم سر داستان‌م. اما قبل از رفتن، یک چیز دیگر...توی آینه نگاه کن و بپرس از خودت فلان کاری که کردم یا فلان حرفی که زدم...واقعن برای چی بوده؟ آن متن داغ دل مرا هم تازه کرد. من نوشته بودم‌ش...آره. چه حس و حالی بود. اگر خرداد 76 هم این وبلاگ لامسب بود، خیلی چیزهای دیگر داشتم که توی‌اش بگذارم. مثل یک نامه. مثل خاطره‌ی اولین رای، مثل اولین باری که پایم را توی صحن نماز جمعه گذاشتم! مسخره است. بعضی چیزها تا نوشته نشوند انگار فایده ندارند.

یک حرف هم با تو دارم، از میان روزن‌ها، تو مرا به شدت به یاد جانی دپ‌های تیم برتن می‌اندازی. حتا آن یکی که در corpse bride بود. کم حرفی و سکوت‌هات و تن صدا.

نمی‌دانم برای این چرت و پرت‌ها که گفتم، اول صبحی تب‌دار، با HIM و گیتار جادویی‌اش که تب‌دارترت می‌کند، که ملتهب می‌شوی، ... محکوم‌م می‌کنید یا نه اما من کَت بسته همه چیز را قبول می‌کنم..