چه کسی گفته زنها پای تلفن غیبت میکنند؟ یا پدرخواندهی پنجم کیست و یا خدا نکشدت پونه با این طنزت!
.
.
.
حس غریبی است. خانهات که کوچک باشد، قدم که میزنی، راه و بیراه، به قدمهای کوچک عادت میکنی. کوچک و کوتاه، بریده، کوتاه و بریده. قدمهایت بریده میشود. اما راه بریده نمیشود."آخر من چه هستم؟ مبارز یا نویسنده؟" گمانم هیچکدام. کسی که میخواهد انتخاب کند تا روی دستهایش راه برود. راه رفتن مهم است نه قدم.
خیلی میخواهم درد و دل کنم اینجا. یک لحظهای را توی زندگیام گم کردهام این روزها. لحظهای که با قدرت بایستم و بگویم" نه! این غلط است و شما اشتباه میکنید." توی همین فضای فکسنی هم. سیخ بایستم و بگویم یک نویسنده حق دارد تا زیر بار فرقه و دسته نرود. بگویم هیچکس، و تاکید کنم که هیچکس حق ندارد برای ادبیات که مال همه است، حتا مادربزرگ من که امیرارسلان میخواند، حتا دختر کوچکام که علی کوچیکه را زیر لب میخواند، تکلیف تعیین کند.(و این شاید مطلقترین امر و دستوری باشد که پس از عشق برای من وجود دارد.) خیلی میخواهم محکم بایستم و بگویم زمانی عدهای را این عقیده بود که مشک آن است که ببوید. پس کو دنبهتان. هرکس را با اثرش بسنجید. منتقد را با نقدش، نویسنده را با داستاناش، وبلاگنویس را با وبلاگاش و دانشمند را با علماش. و ادبیات را با ادبیتاش... و ادبیت...زیر و بمهای زیبای واژه. نه اینجا را انگار کن که نمیتوانم با خشم بنویسم.
*بعد از چزاندن و سوزاندن یک سیگار*
بلند که میخوانم، بعضی قصهها، اشک درمیآوردند. خاطرهاش مال سوم دبیرستان است.(این روزها چهقدر توی گذشتهام؟...) مال بوستان، درس ِ"سپاس خدای را عز و جل، که طاعتاش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت..." توی اتاقام بلند که میخواندم و زیر و بالا میکردم لحنام را، دلام فشرده میشد. بعد با حکایت بردار کردن حسنک بود که این طور شدم. تا چند سال بعدش که نامه به کودکی که زاده نشد را خواندم و ... رفت و رفت تا همنوایی شبانهی ارکستر چوبها شد بالش زیر سرم. شرق بنفشهی مندنیپور و آبی ماورا بحار ش و میان همه داستان شرح افقی جدول، را بارها بلند خواندم تا به گوشام برسد. باغ ملی کورش اسدی اول بود تا بعد پوکهباز و خوابهای جنوبیاش. وقت تقصیر نبود آنوقت هیس بود از محمدرضا کاتب و نفس نکش، بخند، بگو سلام و بنیعامری دیگر کیست و لرزهها همین طور مکرر بود. و کور شوم اگر اینها را گفته باشم برای گفتن ِ خواندههایم، تنها سلیقهام را نشان دادم برای گفتن از این آخری... این آخری که با نسیم خنک پاییزی امروز عصر همآغوشاش شدم و درد کشیدم. از تازهگی واژههاش، غنج زد دلام و با تمثیلسازیهاش امیدوار شدم که خیلی چیزها را اگر کمی تیزهوش باشی میتوانی جور دیگری بگویی، زیباتر، نهانتر از گزند اغیار، قریبتر از اصل و قویتر.
شاهد مثال:
قسمی از رُمادی، آرش جواهری، نشر چشمه را بخوانید تا بدانید چه میگویم(رسمالخط و شکلها و اِعراب، همان است که توی کتاب من است)
در آن ایّام مردان، خَموده بر درگاهِ خانههاشان خَپ میزدند و خمیازهکشان، سگان هرزه را مینگریستند که در کوچه بر هم میآویختند و هزاری هم که میگفتیشان، میگفتند"چه فایده، اِی عزیز؟ چه فایده؟"๏ و در آن ایّام، تفریحشان تنها تماشایِ بر دار کشیدنِ مُخنّثان بود و آتش خوراندن فاحشگان، و زبان بریدنِ شاعران๏ و در آن ایّام، شهر جولانگاهِ هراسهها و هراسیان بود و آدمیان به هیئتِ سایههایی محو و سرگردان، که میفسردند و میمردند๏ و در آن ایّام...(ص 46)
دیدید؟...کنار این قطعه، توی کتابام نوشتم" و این حالِ اکنونِ ماست؛ وادی نسیان و بیخودی"
حکایت اول رُمادی، حکایت کتابی است که جایزهای موسوم به واو یا ادبیات متفاوت گرفت پارسال یا پیرارش بود را نمیدانم. برایام هم جالب نیست که بدانم. چون این جایزه گرفتن باعث شد که بگیرماش و بیندازماش گوشهای. اما حالا... بشنوید از حکایت دوم رُمادی که حکایت مُلکی است با نام رُمادی که تمثیل است و سالارانی دارد که میآیندو میروند رُمادی حالات عجیبی از مردماناش و حّکاماش میبیند، جنگها و اوج و فرودها. و راویای روایت میکند با زبانی شاعرانه و زیبا.
رُمادی را بخوانید. با صدای بلند هم بخوانید. و فکر نکنید که پیچیده است. باید عادتمان شود این طور خواندن و نوشتن هم. چون دارند عادتمان میدهند تا سهل بگیریم. تا فکر نکنیم. تا نگردیم.
.
.
.
واو عزیز(یاد مدرسه که همه با فامیل همدیگر را صدا میکردیم، بهخیر!)
نمیدانم این سنت از کجا آمد که هر از چند گاه، اتفاقی یا نه، از روی عمد، برای دوستی اینجا نامهای نوشتم. اشتباه نکنم یکی برای محسن بود و یکی برای مهدی، برای پونه هم خیلی نوشتم. باید یادت باشد توی کودکیها، توی خلوت، یا نه توی جمعای، دوستانت را می شمردی و صمیمیتشان را ارزشگذاری میکردی"...صمیمیترینشون نیلوفره، بعد آزیتا، بعد بیتا...نه نه! اول آزیتا بعد نیلوفر... نه اصن از اول اولش شادی بود بعد نیلوفر اومد بعد آزیتا و... "حالا اسم آنها شده رفیق، به شیوهی حزبیها و سیاسیها و دیگه رتبهبندی ندارد یا دارد، اما ما بزرگ شدیم. پرت نشوم. خلاصه که خواستم از بوها بنویسم که دیدم مهمانی در زده و "میخوام برم کوه" را انداخته توی صندوق پستیام و خودش رفته، گفتم این طوری با یک تیر دو نشاناش کنم. خلاصه که دارد میخواند همین طور روی فرم تکرار و از لیلی تفنگاش را میخواهد و لیلی نمیدانم از دلسوزی برای آهوست یا از ترس زخمی شدن معشوق، تفنگ را هنوز به او نداده و تا بدهد من برایات میگویم و تو عادتوار بشنو و چیزی نگو!
امروز مهرماه، اول مهر، هیچکس پیام نفرستاد که "اول مهر مبارک!" اما امان از ولنتاین یا عیدهای مذهبی... یا حتا سال نوی مسیحی! امروز جوابام را گرفتم که چرا تیراژ کتاب اینجا از سههزار فراتر نمیرود. چون اصلن ما روزی را به نام فرهنگ، کتاب، سوادآموزی و... نداریم که برای رسیدناش خوشحال بشویم و به هم تبریک بگوییم. بگذریم، دختر را که از مدرسه برداشتم و پرچانهگیهایش تمام شد، رفتیم جلد برای کتابهایش بخریم که بلانسبت، من باز غم غربت سراغام آمد و خر شدم؛ نایلون متری خریدم تا 8 تا کتاب و چند دفتر را جلد کنم، بوی نایلون پیچید، بوی آشنا... دارم با بوها بازی میکنم. بعد از مدتی که کولر خاموش بود امروز روشناش کردم و بوی پوشال خاکی نمزده، از همانها که دلهرهی امتحانات خرداد و کنکور تیرماه را میآورد، مشامام را پر کرد. از تراشههای مدادی که چند روز پیش برایات گفتم خبری نیست، اما به جایاش بوی خورش کرفس خانهی کوچک را پر کرده. بوی خورش کرفس، بوی خوشبختی است برای من. بوی روزهای خوبی که از پنجرهی بزرگی توی طبقهی چهارم خانهای سفید میشد خیره شد به قلهی دماوند، و فکر کرد "امروز روز خوبی است و من خوشبختآم پس بهتر است خورش کرفس بپزم!". گیرم که معنای این خوشبختی حالا خیلی فرق کرده باشد، که بچههای کوچک فکر کنند آنکه ماشیناش آلمانی است خوش بختتر از همه است، اما برای من یکی، با اینکه دیگر آن پنجرهی بزرگِ طبقهی چهارم ِخانهای سفید نیست، بوی خورش کرفس با نعنا جعفریاش، هنوز که هنوز است همان است. یا همین خواستن ِتفنگ برای رفتن به شکار آهو، این هم از آنهاست که جاده و سفر را یادم میآورد و صدای پدر را موقع رانندهگی توی کویر، که برای من و مامان و علی میخواند"... گل یخ گل یخ هر شب تو میخندی، کوچک و پاکیزه بر من تو دل میبندی، ای گل یخ شکوفا شو، شکوفا همیشه..." یا "بیابان را سراسر مه گرفته است" را میخواند و من و علی ریز ریز میخندیدیم حالا که فکر میکنم لابد دور از چشم ما یکیشان دستاش را میگذاشت روی پای آن دیگری. شاملو گفتم، بگذار خندهدارترین شاید برای تو ولی تاثیرگزارترین خواب زندگیام را برایات تعریف کنم، که امروز بعد از ظهر دیدم. دیشب را تا خیلی دیروقت، تا وقت سپیدهدم بیدار بودم، بعد از ظهر سه ساعتی خوابیدم و خواب دیدم مهمانیای خانهی پونه است و خانهاش یک باغ توی شمال است و آش میپزند وسط باغ، ایرنه پاپاس هم هست(یکی از فامیلهایشان که زنی است شبیه ایرنه پاپاس!) و من و شاملو، شاملوی میانسال، با اجازهی خانم آیدا، با هم هستیم!نمیدانم چهطور باید بگویم...بگویم شاملو مرد من است یا به هم عاشقایم(نمیتوانم بگویم عاشق و معشوق، یا دلداده یا چی ؟ فکر کردید میگویم gfوbf !) زیر یک درخت بید مجنون جلوی یک حوض آبی رنگ از همانها که سر جادهها میگذارند و یک قو ازشان بیرون زده و میخواهد پرواز کند و توی حوض پر از ماهیهای نارنجی رنگ است. شاملو توی گوش من شعر میخواند و مرا میبوسد. من مثل پروانه دورش میچرخم، چای میآورم، هندوانه، و او موهایاش بلند و سفید و خاکستری است. نمیدانم چرا وقتی بیدار شدم بغض بدی بیخ گلویام را گرفته بود، باید خوشحال میبودم. شاید از تمام شدن خوابام بود.
راستی میشود یک خواب را دو بار دید؟ اگر میشود، تو که یک بار مرا به آرزویام، همان بز، رساندی، میشود یک جوری برایام دعا کنی تا دوباره این رویا را ببینم؟ چیزی بود که خیلی میخواستم توی گوش ِ شاملو بگویم اما فراموش کردم.
بقا و صفا و هرچه بر وزن وفا...
سپینود.
من انوشام. انوش. جّدم شاید نوشیروان باشد. این میانه را نمیدانم اما پیش از همه، جّدِ بزرگِ همهی اجدادم، همسایهگی ِغار ِجّدِ بزرگِ اجدادِ شما بوده بوده بود. و همهچیز از آن روز ِصاعقهزدهای آغازید، که جّدِ من زرافهای بلند بالا و خوشتراش با خالهایی زیبا به مانند گلهای صحراییای که میان کویر روئیده باشد، شکار کرد که همهی شما، خرگوشهاتان در دست، حیران ِ چشمهای خمارِ شکار ِجّدِ بزرگِ من بودید. آنشب اولین شبی بود که پیشای از پیشینیان ِما ابنا بشر، سر ِآسوده و سیر و راضی بر سنگْبالش زمین گذاشت و کساناش هم. اما برای همسایهگان، شاید ابتدای این پرسش که چرا؟ چرا؟ چرا؟
کسی بانگ برداشت که تقدیر و دیگری گفت اراده و برخی گفتند رابطه(بیشک میان زرافه و جّدِ بزرگِ من!) و جّدِ من خیره به ستارههای آسمان مینگریست و میاندیشید آن نورها به چه ریسمانی آویختهاند. و من امشب تمام صفرهای پوچ اعداد دنیا را ستاره کردهام و به ریسمانی دور گردن زرافهام آویختهام وهول سفر دارم و جعدِ موهای جعدینام را با دستانی لرزان از پیشانی کنار میزنم و یقین دارم که روح جّدِ بزرگِ غارنشینام همراه من خواهد بود تا زرافهام را ببیند.
زمزمههایی هم هست. آموزههای سرزمین مادریام، شرق، میگویدم تا به نیستی بیندیشم و آرزوهایم را دفن کنم. میگویند باید توشه برداری برای ماورائی که نمیدانی. میگویند باید زرافهات را قسمت کنی با صاحبان خرگوشان. باز میگویند فراموش کن. اما دیگر آموختههایم از اقوام دیگر، از خوابهای جّد بزرگام که شبها از کودکی پشتِ پلکهایم را مالامال میکرد، میگوید انوش! تو یک بار به دنیا میآیی. اینجا زمین است و تو تنها یک انوش هستی از هزاران انوش که به رویایت میرسی. انسان مداری. به نیروهای درونی به خواستههای فردی...
و اما من بر پشت زرافهی خوش خط و خالام میتازم تا کهکشانها. خواه ابلهان هلهله کنند. خواه دانایان شِکوه. من انوشام. انوش!
.
.
.
ادوارد رو با مهربونی میآرن توی شهر. یه شهر تمیز و منظم. همه چی خوبه. همه خوبن. مهربونن. ادوارد رو دوست دارن. ادوارد درختاشونو هَرَس میکنه. پول نمیگیره. سگاشونو خوشگل میکنه. موهاشونو مدلهای جدید کوتاه میکنه و خوشگلشون میکنه. توی تلویزیون میره و براشون محبوبیت میآره. همهچی از اونجا خراب شد که ادوارد عاشق شد. عاشق کیم. گندش اونجا دراومد که به خاطر کیم ندونسته با تیغهی قیچی دستاش یه در قفل شده رو باز کرد. حالا دیگه همهی مردم شهر و اون دوستای خوب و عالی قدیمی یادشون رفته بود که ادوارد کی بود و چی بود و براشون چیکار کرده بود. حالا همه میخواستن ادوارد رو بکشن. ادوارد فرار میکنه. احساس بدبختی میکنه. همهچی میارزید که کیم بهش بگه"I LOVE YOU!"؟
من اگه جای ادوارد بودم، با دستام، با دستایی که تیغه داره و میبُرّه، ازشون انتقام میگرفتم! از همه شون. از همهی اون لعنتیها...
.
.
.
پ.ن. من عصبانی نیستم! فقط دلم برای ادوارد و آدمایی مثل ادوارد سوخته. ضمن اینکه فکر میکنم آدمای اون محل هم دیگه آدم نمیشن. پس شاید لازمه یه کم با قیچیهای ادوارد زخمی بشن. شاید یادشون بمونه که دیگه از این به بعد با هیچ آدمی، حتا اگه دستاش قیچی باشه، اینکارا رو نکنن. باید بفهمن که آدما قلب دارن و قلبشون هم اندازهی مشتشونه و اگه بیفته و له بشه...حالا میخواد دستاشون قیچی باشه. فرقی نمیکنه.
.
امروز، جمعهی بیست و چهارم شهریور ماه زیبایی است که برگها دارند کمکم-اَک زرد میشوند و این اصلن یک انشای پاییزی نیست. این یک مانیفست است. مانیفست حداقلخواهی. مانیفست رضایت. مانیفست دست برداشتن از ایدهآلها و به قول رفیقی ناب بودن. شرق نیست. نباشد. ادبیات نیست. نباشد. جلسه نیست. نباشد. رفاقت نیست. نباشد. دیگر هیچ چیز نمیخواهم که باشد. با یک افشانهی حشرهکش، چیزها و آدمهای زیادی زیر پایات میافتند. لگدشان هم کردی کردی. باور کن که چیزی عوض نمیشود. Fu.cking no problem.
اصالت مردنی است. شرافت و نجابت و هر آنچه بر وزن فعالت است. هرچه بیشتر؛ منزویتر، تنهاتر و باور کنی یا نه بهتر! اصلن خالقتر.
فیل ِگاس ون سنت را دیشب چهارباره دیدم. اینبار نه فرم و نه تکنیک و نه حتا پرشهای زمانی و وصلههای زمانی و نه حتا آن نور رفلکس کذایی توی دوربین وقتی دنبال پسر عکاس میرود برایام مهم نبود. تنها به این فکر میکردم که چقدر دلام میخواهد جای اریک و آن دوستاش باشم و رگبار ببندم به همه چیز.
نمیشود زیربار هر چیز رفت. اصلن نمیشود زیر بار هیچ چیز رفت. سیگارت را با سیگار هم که روشن کنی، دستآخرطاقتات تاق میشود. از همه کثیفتر صدای زنگ تلفن است. باید اعلامیهای تنظیم کنم با این مضمون که تا اطلاع ثانوی، و به برکت caller's ID ، و لطف دوستان و ورود فصل پاییز، برای دل کتابهای نخوانده و روزنامههای توقیف شده و آدمهای بیخود و داستانهای نیمهکاره و سینمای آلترناتیو و گل روی دیوید لینچ ِ نازنین، به هر زنگ تلفنی که دلام خواست جواب میدهم و به نامهی کسی که دلام خواست پاسخ و از حالا تا آخر عمرم دلام را لوس میکنم که هرچه بخواهد همان باشد.
این حداقل کاریست که برای خودم میتوانم کنم که کرده باشم، کردنی!
.
زمستان میسازم. زمستان را میسازم. برفها آب میشوند از هُرم پوست. خالی و پر میشود. حالا مدفون، توی قشری، خواب میروم. سکوت میچسبد به نرمای گوش. سپیدی به پلکها. صدای پای تو میآید. با هر قدم ِ تو، بکارتِ برف، بر بالِ باد است. با هر قدم ِتو، سکوتِ سپیدِ سرد دور است. دست که بر سرم بگذاری، چون عیسا، داغ را از پیشانیام برداشتی.
- چشمهایت چه پُر است. گونههایت چه تبدار.
- پُر از چه؟ تبِ که؟
- خمار ِخواستن. تب بوسه.
میگریزم از همهی اینها. تو میگویی زندگی خیلی ساده است. واژهها، گرچه تکرار، اما زیبایند. من میگویم اما، آنچه که تو عشق مینامیاش، گاری ِهر روزهی کوچهي باریک و تاریک ماست که گوژمردی فریاد میکشد از پس ِآن. تلخندی میزنی. میروی. باز سکوت سرد سپید، دلم را تنگ میفشرد برای شنیدنِ خشخش ِ قدمهای تو. برای دیدنِ دریدن بکارتِ برف. اینبار با شراب. مست میشوم، چه هشیار.
- قلبات چه میتپد. صدایات چه لرزان.
.
.
.
چه بگویم. دیگر حتا برای محقّر ساختن ِ عشق هم، واژه مکرر است. زبان را باید آفرید. نه در ستایش عشق، که در نابودیاش. میخندی. چه بگویمت... دیگر دستام را خواندهای. زمستان را میسازم. برف را از نو میبارانم. توی پیژامهی کرکی فرو میروم. تب میکنم، میسوزم تا صدای قدمهایت.
.