"راستش، من ندیدهام؛ امّا شنیدهام که توی سرزمینهای خیلی خیلی دور، مَردُم بزی دارند دندان طلای سم طلا، پشمش مثل نخ طلا، ریشش سفید، چشمهایش سیاه...
من ندیدهام؛ اما شنیدهام آن مردم دست روی دست نگذاشتهاند که بز طلا، با نخ طلا، دهشان را آباد بکند. آنها همه پشم میریسند، چیز می بافند، شیر میدوشند، دانه میکارند، درو میکنند و میفروشند. کار میکنند، کار میکنند...
بز طلا هم این میان، مثل هوا، مثل طلا، به درد همه میخورد، به همه کمک میکند...
بعضیها میگویند:«این بز ماست، همان که آقا پیرمرد،سالها قایمش میکرد.» و بعضیها میگویند:«نه بابا...همه جای دنیا از این بزها پیدا میشود. ما باید بز خودمان را پیدا کنیم...»"
بزی که گم شد،نوشتهی نادر ابراهیمی، تصویرگر یوتا آذرگین، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، سال 1354
دیروز زنگ زد. خودش با پای خودش آمده بود پدرسوخته. افسارش اما دست یک فرشته بود. فرشتهای که خودش کودکیاش آرزوهایی داشته و بهشان رسیده یا نرسیده نمیدانم، اما آرزوی مرا برآورده کرد. از دیروز تا حالا نزدیک به بیست بار بلکه هم بیشتر خواندماش. قبلترش میترسیدم که اگر دوباره، بعد از این بیست و دو سه سال، بخوانماش آن قدر خوشام نیاید ازش. اما عجیب بود. این طور نشد. بار اول تنها خواندماش. بار دوم صبا پشت شانهام تکیه زد و گفت برایش بلند بلند بخوانم. خواندم ولی وقتی رسیدم به همین چند خط آخر، صدایم شکست. بدریخت شکست. یک نفس عمیق کشیدم و نگذاشتم بفهمد. اما باز نشد.
دیروز، روزی شد در تاریخ شخصیام. برای همین الان مینویسماش. یک حال و هوایی را که قبلترها گم کرده بودم، پیدا کردم. یک حسی، قاطیاش غم، شادی. فکر کردم آنقدر، تا یادم بیاید باراول کِی و چهطوری خواندم بزی که گم شد را، تا یاد روزهای کودکی بیفتم. نه اَلَکی و همین طور دیمی، راست راستاَکی. مثلن اینکه چه موقع روز کتاب میخواندم؟ بعد از خواندن هر کتاب، چه قدر فکرش را میکردم؟ اصلن فکر میکردم یا میپریدم توی کوچه دوچرخهسواری و هفتسنگ؟ چرا وقتی این کتاب را خواندم برایم مهم فقط این بود که بز چرا پیدا نشد و چرا دیگر کتاب و نویسنده و عکسهایش از بز حرف نزدند؟ از تمام جهتگیریهای سیاسی و فکری کتاب که چیزی دستگیرم نشده بود. دلام برای پیرمرد سوخته بود حتمنی، و بز که الان کسی نیست ازش نگهداری کند. از مردم هم حرصم میگرفت. دلام میخواست من آن جا بودم و به استناد تصاویر اول کتاب به همهی آنها ثابت کنم که این بزی که آنها هم دارند به نام خودشان دنبالاش میگردند مال پیرمرد بوده. یا آن تصویری که بز دارد شاخاش را میگذارد روی تاقچه، شاید اولین تصویر فانتزی و زیبای عمرم بود.
(ببخشیدم اما از دیروز زیاد در حال و هوای سابقام نیستم. نمیدانم چه مرگام است. دیروز حتا بلافاصله دهتا از موزیکهایی که دوست داشتم را از پستوهای کامپیوتر بیرون آوردم و توی یک پرونده به نام boz (!) ذخیره کردم و روی حالت تکرار گذاشتم و کارهایم را میکردم. نمیدانم اینها را برای چه مینویسم. ممکن است بگویید چهقدر جوگیر میشوم، چهقدر همه چیز را آگراندیسمان میکنم. اما توی این بیست و چند سال هربار به کوه و دشت و دمنی رسیدهام یا گلهای دیدهام، با آخرین قوای حنجرهام، بزی که گم شد را صدا زدم. علی ناجیان خوب میداند که چه میگویم.)
حالا هم به لطف شمیدهی عزیز که به موقع به دادم رسید اینجا هست. چه هستنی! فقط دعایش را به جان دوست ندیدهام کنید. دوستی که پیوندی ناگسستنی ساخت بین کودکیِ خودش و من.
یک خواهش دیگر اینکه، اگر دور و برتان بچهای میشناسید، برایش بخوانید، تصاویر یوتا آذرگین را نشاناش دهید. باور کنید بیشتر از 15 دقیقهی ناقابل وقت نمیبرد. 15 دقیقه هم چیزی نیست در مقابل بیست و چند سال گشتن به دنبال بزی که گم شد و هیچوقت پیدا نشد.
پ.د.ر.ن(پس از دو روز نوشت!)
این را جدی و صادقانه میگویم که نمیفهمام چرا باید بابت علاقه و پیگیریام نسبت به فوتبال جواب پس بدهم. آهای ملت! سال 1982 اولین جامجهانیای بود که شناختم، با ایتالیا و پائولوروسیاش و دینو زوف. البته میشل پلاتینی هم بود و مارادونای 18 ساله هم روی نیمکت ذخیرهها. و تا امروز و این ساعت که آرژانتین با هلند مساوی کرده و به گمانام قهرمان شود، این روند ادامه داشته. زن بودن، سینماگر بودن، ادیب بودن، فیزیکدان بودن، قنّاد بودن، رفتگر بودن و... ربطی به دوست داشتن فوتبال یا از آن متنفر بودن، ندارد. فوتبال را دوست داشتن هم، ربطی به سوسیالیست نبودن و طرفدار ِ جامعهی سرمایهداری و پروپاگاندیست و فمنیسم و اگزیستانسیالیسم و ... من همانقدر فوتبال را دوست دارم که باله را. و هر کسی هم دلیلی دارد برای این علاقهاش. ول کنید دیگر.
این امت هیچوقت نمیخواهد نسبینگر شود. بعد میخواهند به زور پستمدرنیسم را حقنه کنند!
امیدوارم دیگر مجبور به تکرار حرفهای بالا نباشم. خلاص.
میدانی دوست عزیز! آدمها چند دستهاند. چند دسته که نه خیلی بیشتر از آناند. آنقدر دار و دسته دارند که نگو و نپرس. قاعدتن تو هم در یکی از آن دستهها جای میگیری، از آن دستههای کمیاب، گونههای نادر! تو و عشقهایت، تو و اینطور بودنات. تو، وقتی زنگ میزنی و اصرار داری که من یک چیزیم میشود. تو وقتی که من را تنها نمیخواهی. تو و جنونهایت. تو و اینطور نگاهات. بیرودربایستی میگویم شاید لزومی نداشت یک پست جداگانه. اما تو و این رفیق دیگرمان به قول خارجکیها made my day. (که تحتاللفظیاش میشود: روزم را ساختید) دست مریزاد.
ببین! هنوز هم با وجود خواندن این متنات با ترجمهی این اثر مشکل دارم. اما آن بار هم اعتراف کردم به تو که ایرادهای من بیشتر ویرایشی بود. اما تو سرسختانه، طبق معمول، اصرار بر ویرایش درست هم داری. باشد! حالا که این طور است یک بار دیگر تنهایی پر هیاهو را دست میگیرم از p.o.v. تو نگاه میکنم ببینم که چه میشود. آدمها دستهبندیهای زیادی دارند. یکی شان تو که اعادهی حیثیت میکنی از هرابال و یکی شان من که باز هم از صفر شروع میکنم.
عموجان عزیز! گفتی کاش این جام چهار سال پیش بود. بازی زیبا را قبول دارم ولی میدانی آخر جام و سینما و ادبیات و خیلی لذتهای دیگر زندگی را تاکتیک و فرم نمیسازند. گاهی هم خالقانی دارند که چشممان را میکشانند. ستارهها را که حذف کنی، اینکار را قبلتر توی سینمای ایتالیا و موج نوی فرانسه هم کرده بودند که جواب نداد، یک جای کار می لنگد. رقص سالسای برزیلیها، یک پایاش این پسرک فک جلو است! رونالدینهو(مثل فک جلوی وطنی، علی کریمی) که توپ زیر پایش میرقصد یا موهای مواج کرسپو. آن ساقها آخر مال یکی هستند که با بقیه فرق میکند. با بقیهی ده نفر. همین فرق است لامصب که اصل مطلب می شود توی فوتبال و ادبیات و سینما. آلمادوار فرق میکند، جارموش هم. یا جویس که خیلی فرق میکند. و همیشه نگاه ما، آرزومندانه به آن است که فرق میکند. میل بودن مثل او را داریم. حالا میخواهی روشنفکر باشی و محل گوز به فوتبال نگذاری و بخواهی که از آن راه فرق کنی، اما همیشه نیم نگاهات آنورهاست که میپلکد. آدمها چند دستهاند، همانطور که به دوست عزیز من و خودتان گفتم. و یک دسته از آن آدمها آدمهایی هستند که یک چشم به کتاب و قلم و یک چشم به توپ دارند!
آزموده را آزمودن خطاست.
آن هم چه آزمودهای! یادم هست جامی که در کره و ژاپن به شکل مشترک برگزار شد و با افتضاحات داوری که به ویژه در حق ایتالیا و اسپانیا دیدم، تصمیم گرفتم که عطای دیدن مسابقات را به لقایش ببخشم. حالا هم این طور تصمیم گرفتم چرا که:
تیمی که:
*دروازهباناش بچهگانهترین و احمقانهترین اشتباهات را، هنوز، انجام میدهد.
*مربیاش دیرهنگامترین و بدترین و محافظهکارانهترین تصمیمها را میگیرد.
*در آن، پیرمردی(!) بیمصرف و فربه خود را دست و پاگیر بقیهی مهاجماناش میکند و جالب که ناماش کاپیتان(!) است و قاعدتن باید شعور داشته باشد و ندارد وگرنه خود را زیدانوار بازنشسته میکرد.
*برطبق یکی از خصوصیات مردم کشورش که اعتقاد دارند؛ ما کار خودمونو کردیم گوربابای بقیه، و بقیهاش با دیگران است و بهمان ربطی ندارد، مدام پاسها و سانترهای بیهدف روی دروازه بفرستند و شانه بالا بیاندازند.
*بازیکناناش و مربیاناش ارزش دقایق و لحظات را نفهمند.
*تازه در حین بازیهای اصلی بخواهند تجربه کسب کنند.
*فکر کنند مثل چند سال پیش امداد غیبی به دادشان میرسد و به جای دانش و علم فوتبال، به متافیزیک و از آن بدتر، خرافات، چنگ بزنند.
*حتا نتوانست از ناداوریای که به نفع خودش بود، استفاده کند!
*آقای گل لیگ سراسریاش حتا در ترکیب سه ذخیرهی اول نباشد چه رسد به خط حمله و ترکیب اصلی.
و هزاران دلیل دیگر...،
لیاقت بودن و بردن در جام جهانی را ندارد که؛ عِرض خود میبَرد و زحمت ما میدارد.
تا این زمان که ده دقیقه از پایان بازی میگذرد، مصمم شدهام که باز هم همان ایتالیا و آرژانتین را به نام محبوبترین تیمهایم انتخاب کنم.
آدیوس ای جام جهانی.
پ.ن. حیف امیر حاجرضایی که باید کارشناسی ِ یک چنین فوتبالی را کند.