من هفتهی پیش باشو غریبهی کوچک از بهرام بیضایی را برای چندمین بار دیدم و لذت بردم. از پسرکی عرب که مادری گیلکی پیدا میکند. من نیمه آذری هستم ولی همیشه ابتدا ایرانی بودم. به گمانام این دعواهای قومی و در راستای آنها حقیر نشان دادن ایرانی و فرهنگ ایرانی همه با تحلیلی درست ریشههایی دارند که نهایتاش پوچ است.
ببینید! ایرانیای که خارج از کشور زندگی میکند، واضح است که حس نوستالژی خود را یا باید بیان کند و یا گونهای دیگر فرافکنی کند. نالههای" آی وطن آی وطن" دیگر کلیشه و قدیمی شده. پس واکنش غیرارادی این است که منبع دلتنگی را بیارزش نشان دهی تا دیگر دلتنگاش نشوی. پس من حق را به ایشان میدهم.
اگر غیر از این بود، کدام ایرانی دلاش نمیخواست با من و ما و اتولهایمان همراه شود تا اصفهان و شیراز و قلب تختجمشید و تفالی به حافظ بزند؟ نگویید هیچ که باورم نمیشود.
پ.ن. هزارتو هم به روز میشود با موضوع سفر.(چه تقارنی!)
* ماجرای نیمروز ِ فرد زینهمان- پایان وسترن، یک آلترناتیو...(چقدر میخواستم من هم به جای کوپر، یک خلط حسابی به جای ستارهی حلبی، روی خاک جلوی پای آنها پرتاب کنم)
*جنگل واژگونِ جی.دی. سلینجر- یک افسوس و آهی از ژرفنای دل چون نبود آنچه که دل خواسته میبود. اما به هر حال بود میان اینهمه نبودنها.
*crash (ای او نی! یعنی این آن فیلم اسکار نیست.) ساختهی دیوید کروننبرگ، 1996- اقتباسی از ج.گ. بالارد، مقایسهی ارگاسم و لحظهی تصادف اتومبیل، تقابل انسان و ماشین. عجب حیرتانگیز و غریب.
*پرواز ایکار ِ ریموند کنو - به لطافت و سیالی همان پرواز ایکاروس تا پیش از...! "ایکار تو مستی! باور کن."
* یکی بپرسد شما را به خدا که رامین جهانبگلو، چرا؟(+)
اینها همه خلاصهی باری بود روی دوشام این روزها.
مگر چه؟ مگر من شما را صدا زده بودم؟ نشسته در خلوتام بودم که صدایم کردید...که باز بیفتم در روابط آنچنانی انسانها؟ که باز هم بروم تا انتهای نشناختن و ندانستن و اعتماد نداشتن به هیچکس. میگویمات حتا به خود تو. رها که بشوی دیگر همه چیز تمام میشود. باید برگردی. کوره راهی بود که رفتناش اگر که ضرر هم نداشت دیرت کرد. ضیافت کتابها هم که تمام شد تو فکر کردی من برای چه هستم دیگر که باز هم قرار باشد همانطور باشد و نخواستم. نخواستی. چرا از "من" میترسی؟ دیگر آن چیزی که فکر میکنی اتفاق نمیافتد. چون لابد به چیزهایی فکر میکنی که دیگر اتفاق نمیافتند یا اینکه قرار نیست که اتفاق بیفتند یا حتمن خیلی دورترک اتفاق میافتند وقتی تو دیگر نباشی برای اینکه باور کنی که حتا اگر هم که بخواهی و قرار باشد که نباشی، همهچیزهای دیگر هستند
No need to run and hide, it’s a wonderful wonderful life!
*Up stare at the sunshine
با اینکه میدانی که تا چندی هم اگر که نتوانی پنهان کنی باز هم نمیتوانی. مثل دورخیزی بزرگ از دور است که بدواندت و بجسباندت به یک کلُنی، به یک تودهی چسبیده به هم مرتجع و الاستیکی و تو نمیتوانی برای همیشه در کنارشان راه بروی و بنشینی و بخندی و آن وقت که میشود که میخواهی بچسبی بهشان خاصیت الاستیکشان را تف میکنند توی صورت و سرتاپایت و مثل کش تیرکمان میکشانندت و بدان که آنقدرها دور رفتی که بعد از آن دیگر نشانی هیچکدام از کلنیهای دیگر هم به یاد نداری. بدکی هم نیست. برسی و فکر کنی که دیگر چه مانده. چه چیزهایی مانده که وصلات میکند به بودن. برای همان چیزها هم بمانی. شاید هم ماندنی مثل گم شدن. گم شدن و نایافته بودن. این با نبودن فرق میکند کمی. کمی هم نه که بسیار. تو مال این زبانی و تو مال همین واژهها. حالا برو و گم شو توی همینها. اگر هم که خواستی بخواب. توی خواب و دالانهایش هم آسان گم میشوی. پیدا کردنات هم محال است. باید به رویاهایت دست یابند و هیچ کس راهی به رویاهای دیگری نمیتواند که داشته باشد. هیچ کس جز خود تو نمیداند بعد از این جمله چه واژهای میآید و چه عبارتی توی نوبت ایستاده تا عرضه شود.
بپرسم؟... صبحها برای که بیدار میشوی؟ فردا صبحها هم برای همو بیدار شو!
*black-it's a wonderful life!
آخرین امپراتور یا سایکو
بازی در سه پرده
افراد بازی:
یک امپراتور که با برداشتن ردا مبّدل به نقش مقابلاش، یعنی هرودوکس، خبرنگار شبکهی گلوبال B.N.C میشود.
مکان بازی:
همان اخترکی که شازده کوچولو سالیان پیش در آن پا گذاشت.
پردهی اول
(طلوع آفتاب)
هرودوکس قدم میزند. ابزارش را امتحان میکند که ضبط صوت بسیار کوچکی است و یک هدفون. ساعتاش را نگاه میکند و انگار از آن هیچ نمیفهمد. به ضرورت بازی، ردای مخملین سرخی، روی یک آتشفشان ِ مرده گذاشته شده ...(ادامه)