April 30, 2006

يكشنبه, 10 ارديبهشت 1385

داستان(بازنویسی نشده)

برود برسد به دست مخاطب

سفر این روزها یعنی زندگی کردن. مدت‌هاست که دیگر وسایل نقلیه‌ی درون شهرها از میان رفته‌اند و هلی‌کوپتر‌های شخصی و هواپیماهای کوچک و سبک خانوادگی و ترن‌های هوایی مردم را از جلوی در منازل و محل کار به سفر می‌برند. دیگر ییلاق و قشلاق معنا ندارد. و مردم با تله‌موبیل‌هاشان با هم در تماس و ارتباط‌اند. تقریبن همه، همه‌جای کره زمین را می‌شناسند.

ادامه

سپینود | 07:38 PM | نظرات شما(5)

April 22, 2006

شنبه, 2 ارديبهشت 1385

بی‌جنجال ؛ آقایان! متشکرم.

این‌ روزها حرف‌هایم زیاد است و گوشی نیست. زیاد این دور و برها می‌پلکم. نوشته‌های همه را می‌خوانم. غم‌ها، شادی‌ها، جنجال‌ها، داستان‌ها، فیلم‌ها، نقدها، خبرها، تخریب‌ها، امرونهی‌ها،... اما نمی‌دانم چرا ساکت‌ام. سابق بود جوش می‌آوردم. اما حالا انگار سپیدخوانی‌ام گرفته.دست‌ها برایم رو است. سیاه‌دل شده‌ام پنداری. فکر می‌کنم این‌ها همه مال من است تا دور شوم. دور از آن‌چه دوست دارم. برای همین آرام‌ام. آن قدر آرام که می‌شود جان‌ات را بگیری کف دست‌ات و مثل کفتری دم چتری پَرَش بدهی برود باکی‌ات هم نباشد.
می‌دانی رفیق! زن بودن بد دردی است.(این زن بودن با آن زن بودن فرق می‌کندها!) از طرفی نمی‌خواهی جدای‌ات کنند. تحقیق کنند روی‌ات و قربانی داد و هوارهای فمنیست‌های دوآتشه شوی. ضمن این‌که می‌خواهی برابر با جنس دیگر، تو هم بی‌دغدغه راه بروی، بخوری، بپوشی، بنوشی و... حالا فشار جامعه و حکومت به کنار، با مردم، همین مردمی که کنارت راه می‌روند و شاید پسرخاله و عمو و عمه‌ات باشند، چه می‌کنی؟ همه‌ی این‌ها را هم ندیدی مثلن با یک نفر روشن‌فکر(بگویم اولتراروشن‌فکر یا اَبَرروشن‌فکر به‌تر است!) که توی نوشته‌اش می‌نویسد:

"چهره‌ای با لبخند، تن ِآرامی که قهقهه نمی‌زند، که در هر اشاره‌اش لبخند می‌زند؛ تن‌چهری دور از هیاهو، پخته و برخوردار از جان‌‌مایه‌ی نیک ِنگاه ِیک سال‌مند ِجهان‌دیده. این، تنها وصف ِتن‌چهری ناامروزی نیست؛ نیز وصف ِنوشتاری‌ست بیگانه با فراورده‌های دستگاه ِمزخرف ِادبیات ِپراشیده‌ی امروز ِما.
در میان ِزنان، هیچ موجود ِفرهنگی‌ای را نمی‌توان پیدا کرد! اگر روراست و صادق باشند، طبیعی اند و چیزی از زیبایی ِایده‌ نمی‌فهمند، وگرنه بازیگر اند و دست‌اندر‌کار ِهرچیزکی که برق ِروشنفکری دارد (همان لیدی ِفرهنگ‌دوست و سنتی‌منتال که به‌خوبی می‌داند چه‌گونه فضل بفروشد و مجلس‌ را گرم کند) .به‌هرحال شایسته نیست زنی را فرهیخته بخوانیم؛ دست ِبالا ما با شخصی طرف ایم که فرهنگ را دوست دارد. همین و نه بیش‌تر!"
چه می‌کنی؟!

(لینک نمی‌دهم! می‌ترسم جماعت نسوان بریزند سرش. خب حرف‌اش را در صفحه‌ی شخصی‌اش زده. مگر نمی‌گویید جماعت می‌توانند حرف‌شان را در وبلاگ‌هایشان بزنند؟ و توضیح هم بدهم که یک وقت فکر نکنید این متن ربطی به من و یا دوستان‌ام دارد. نه فقط در یک پرسه‌گردیِ ساده‌ی مجازی به آن برخوردم.)
یا مرد دیگری، به روایتی فیلسوف، بدون دلیل مستدل و معقول، متنی را که زنی، دوستی، هم‌سایه‌ای، هم‌آیینه‌ای، با مطالعه‌ی بسیار، و زحمت چند هفته‌ای نوشته به ساده‌گی می‌گوید بی‌خود است. و ادعا می‌کند که آن زن بی‌سواد است.
یا دیگری که با چند فحش جنسی، به تصور این‌که دهان زن را می‌بندد، یا تقلیدی از بزرگان می‌کند که با پشتوانه‌ی تجربه و دانش حرف می‌زنند، نه این‌که حرف از ک... و ک... و ک... بد باشد(لابد بد است که جای‌اش با نقطه‌چین پر می‌شود. می‌بینی رفیق! محتاط شده‌ایم) و تابوشکنی جرم، که این‌ها همه واژه‌اند، (تصور کنید اگر آدم و حوّا از ابتدای خلقت چشم و گوش خود را می‌پوشاندند، حالا چشم و گوش لابد فحش‌های "ش" دار بودند!) اما انتخاب واژه برای هماهنگی با متن و هدف باید فکر شده باشد. نه، نه! اشتباه نکنید من از آن زن و زنان دیگر و حتا خودم دفاع نمی‌کنم چون می‌دانم آستانه‌ی دانستن نسبی است و پرواضح که بی‌انتهاست. فقط خواستم صراحتن و صادقانه از این مردان عزیز تشکر کنم. من احساس می‌کنم با شنیدن و خواندن و دیدن هرکدام از این موارد، نمی‌خواهم لقمان‌وار رفتار کنم که همین نوشته از سر دل‌گیری است، ولی بعدتر که آرام شوم، مرا به دانستن بیش‌تر، خواندن بیش‌تر و نوشتن ِ جدی‌تر وامی‌دارد.
از اعماق وجودم قدردان و سپاس‌گزارم.

April 14, 2006

جمعه, 25 فروردين 1385

مربع، مربع عزیز من

(آمد. خیلی آهسته رد پایش را گذاشت و من هم خیلی در سکوت آن را دیدم و حالا باز عادت مالوف و مانوس‌ام می‌شود، خواندن‌اش.)

دیشب جایت خالی بود.(دیگر دیروز و دیشب را جدا نمی‌نویسم. استاد ادبیاتی به من گفت که اگر قرار به ریشه‌یابی لغات و جداسازی‌شان باشد، باید مثلن"ن" را از نشستن حذف کنیم! دیگر هم مهم نیست. هیچ چیزی.دیگر. نه وسواس‌ام و نه هیچ چیز دیگری) می‌گفتم که جایت خالی بود. اما انگار زیاد هم خالی نبود. این ناخودآگاه ما چه می‌کند؟ دور از هم که باشیم، فکرهای یک‌جور می‌کنیم. کارهای شبیه به هم. هنوز نمی‌دانم دیشب جایت خالی بود یا نه. موقع دیدن فریادِ آنتونیونی، وقتی ایرما بی‌گفت و دلیلی رفت.(خدای من این رفتن‌های توی فیلم‌های آنتونیونی دیوانه‌ام می‌کند. آرزوی یک‌بار رفتن خودم را دارم. زدن به جاده و گم شدن) آن وقت آلدو دست آن دخترک موطلایی‌اش را بگیرد و توی این آبادی آن آبادی اتراق کند، توی هر ده‌ای هم برای زنی! گفته بودم‌ات که یک بطری کنیاک دارم توی کمدی که تویش بار و بنشن می‌گذارم و بسته‌های ماکارونی و روغن و سرکه و پیاز و سیب‌زمینی؟! بوی خوبی دارد. مثل بوی آدامس‌های متری صبا که مترهای رولووه‌ی عمران را یادم می‌آورد و بعدش فرار می‌کنم از خاطرات آن دوره. حالا همه را گفتم تا بگویم اگر بودی با هم به سلامتی‌ ِ نمی‌دانم آلدو یا ایرما، بسته به حس‌ات، می‌انداختیم بالا. اما بعد باز هم حرف‌ام را خوردم. مست که باشی حال و هوایت شدیدتر می‌شود. خوب نمی‌شد اگر این فیلم را می‌دیدیم و زار زار گریه می‌کردیم. می‌دانی علی، برادرم، دیگر مرتب می‌آید این‌جا؟ نمی‌دانم قبل‌ترها خوانده بودی وقتی توی آن خانه‌ی مقدس(چرا مقدس؟ یادم هست که آن تو عریان‌تر بودم تا این‌جا!) گِله کرده بودم که علی نمی‌آید، نمی‌خواندم، حال‌ام را نمی‌داند. دایم فکر می‌کردم من و علی به یک جای مشترکی می‌رسیم که هیچ خواهر و برادری نرسیدند و فقط کافی است بخوانیم هم را. حالا نه خودش، که دوستان‌اش هم گاه این‌طرف‌ها می‌آیند.
برگردم به خودم و خودت. تو هم این مدت انگار زیاد فیلم دیدی. نه؟ می‌دانی دل‌ام جیم جارموش می‌خواهد. یا یک آلمادوار ناب. تازگی‌هاست که زیاد می‌خوانم و فیلم می‌بینم. نه فکر کنی بعدش پا می‌شوم و می‌روم که بنویسم ها! نه! فقط مثل بیماری که برایش دیدن و خواندن تجویز کرده باشند.گمان نکنم که می‌دانستی من عادت به فراوان گریه کردن داشتم، شش هفت ماهی می‌شد، شاید هم یک سال، که افسارش را گرفته بودم سخت. حالا به خاطر صبا بود یا هرچه، اشتباه بود. این روزها باز افسارش را پاره می‌کند و سرازیر می‌شود. فیلم و داستان یک جور دیگرم می‌کند. مثل توی خواب. برای آن لحظه‌ها، زندگی دیگری را تجربه می‌کنم. باورت شود؛ سفر شب بهمن شغله‌ور را نمی‌خواستم که تمام شود. دل‌ام نمی‌آمد. هومر را خیلی دوست داشتم. فصل آخرش را با این‌که مشتاق بودم یک کلّه بخوانم، یک ترمز وسط‌اش گرفتم تا باز شانس بودن یک بار دیگر توی آن فضا را داشته باشم. گمان‌ام امشب شب هول را شروع کنم. یک نمایش‌نامه هم دارم می‌نویسم. ایده‌اش موضوع امپراتوری هزارتو بود. تا به حال نمایش ننوشته بودم. راست‌اش لفظ بازی خیلی به‌تر است برایش. مثل بازی‌های بهمن فرسی. یک کنایه‌ای دارد که گویی خودت اولین نفری هستی که با این بازی گفتن، برچسب انتلکتوئلی را از رویش می‌کَنی و مثل بازی‌های بچه‌گانه صادق و صمیمی باهاش برخورد می‌کنی. مثل بزی که گم شد، اما هیچ‌وقت پیدا نشد. راستی این کتاب کودکان آن سال‌های کانون را از کجا می شود گیر آورد؟ نکند کتاب‌اش هم مثل خودِ بز، گم شده؟ نکند یک وهم بوده از خاطره‌های دور کودکی‌ام.(آهای شمایی که این را می‌خوانید. این عنوان کتاب، بزی که گم شد، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، مال سال‌های59 - 60 را می‌شناسید؟ خوانده‌اید؟)

... و بعد این‌که...چه خوب که من گوشه‌ی خودم را دارم و تو هم باز گوشه‌ای داری و هر کسی یک گوشه هست...مربع از دایره به‌تر است...گوشه هم از حلقه به‌تر است...توی گوشه همیشه چیزی برای کشف هست. همیشه غباری، خرده نانی توی آن زاویه‌ها پیدا می‌شود. توی حلقه‌هایی که فقط باید دور خودت بدوی و دور مرکز حلقه. توی گوشه می‌شود کِز کرد.
و من هلاکِ این کِز کردن‌م.

April 05, 2006

چهارشنبه, 16 فروردين 1385

ترجمه‌ی مزخرف؛ معنا و مفهوم آن از دید یک خواننده این است که...*

من مترجم نیستم. به هیچ زبانی غیر از انگلیسی تسلط ندارم. یکی دوبار سعی کردم متن‌های سینمایی ترجمه کنم. این کار را کردم و تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که؛ به قول سعدی: کار را که کرد؟ آن‌که تمام کرد.
چیدنِ برگردانِ لغاتِ خام کنارهم، فاز صفر یک ترجمه است. اما پختن آن و قوام آوردن آن به زبان فارسی یعنی همان تمام کردن کار، اصلی‌ترین مرحله‌ی یک ترجمه است. چرا ترجمه‌ی شاملو را از ترجمه‌ی به‌آذین دل‌چسب‌تر می‌یابیم؟ نه به دلیل آشنایی ما به زبان روسی و انگلیسی یا فرانسه است، بل‌که تصور می‌کنم با خواندن ترجمه‌ی دن آرام شاملو نزدیکی بیش‌تری با اثر احساس می‌کنیم. ترجمه‌های شاملو کم‌ترین سکته را دارند. سکته در ترجمه به زعم من این است:
چندی پیش یکی از این ماشین‌های جمع و تفریق خریدم،....بعد از آنکه به خودم جرات دادم و با آچار پشت آن را باز کردم.(با آچار پشت ماشین حساب را باز نمی‌کنند.)(تنهایی پرهیاهو، بهومیل هرابال، پرویز دوایی،چاپ دوم، نشر آبی، ص 2)
نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان اندیشمند. نه اینکه انسان نخواهد بی‌عاطفه باشد. ولی وجود عاطفه...(نه اینکه انسان بخواهد بی‌عاطفه باشد. دو منفی می‌شود مثبت و معنای جمله کاملن برمی‌گردد)(همان، ص 3)
آن وقت دیگر فقط موقعی کار می‌کنم که شوق لحظه بَرَم انگیزد، که الهام بهم دست دهد.(قسم حضرت عباس یا دم خروس! بَرَم انگیزد می‌توانست خیلی ساده برانگیزدم شود و بهم کمی رسمی‌تر شده و به من شود.)(همان،ص8)
...یک روز شخصی یک سبد کتاب در داخل طبله‌ء پرس هیدرولیک من ریخت...(در داخل ِ توی... این‌ها همه هم‌معنی‌اند)(همان،ص10)
یکی از این کتابهای مزین را برداشتم و بگو چه دیدی؟(دیدم)(همان، ص10)
من هم کم‌کم دارم چهرهء پف کردهء مشابهی به هم می‌رسانم، چهره‌ای...(چهره را به هم نمی‌رسانند. فعل بسیار نامانوسی است)(همان، ص 14 و 15)
...فاضلابها هر روز چنان با روز دیگر فرق دارد، که در رابطه با جریان فاضلابها و نوع آنها می شود نموداری رسم کرد. مثلا در ارتباط با فراز و فرود....(در رابطه با و در ارتباط با نزدیک‌ هم زیاد زیبا نیستند)(همان، ص 23)
ژنرالها در واکی-تاکی‌هایشان با تحّکم فرمان می‌دهند که فشار در کدام جبهه...(بی‌سیم‌هایشان چه ایرادی دارد؟)(همان، ص 24)
معمولا سر راه کالباس و نان می‌خریدم و با خودم به سر کار می‌آوردم.(با خودم سر کار می‌آوردم)(همان، ص 38)
دخترهای کولی هرگز حتی یکی از این عکسها را رؤیت نکرده بودند.(ندیده بودند چه ایرادی دارد که از این فعل ثقیل و سنگینی که به دختران کولی هم نمی‌آید استفاده شده؟)(همان، ص 39)
مردان و بچه‌های هلهله‌گر را در خمیر می‌کردم...(در خمیر می‌توانست خمیر باشد و برای هلهله‌گر معادل بهتری پیدا شود)(همان، ص 64)
ولی روز چهارشنبه، قلب در گلو، سوار دوچرخه به ...می‌رفتم.(نمی‌دانم! چه بگویم؟ من با این عبارتِ قلب در گلو مشکل دارم. شما چه‌طور؟ شاید این‌جا لغت به لغت معنا شده و نباید می‌شد. از قرار تصویری از حالت تشویش و نگرانی مورد نیاز است که مسلمن با این عبارت به‌تر که نشده، بل‌که خراب‌تر هم شده)(همان، ص 67)
تشنه‌ام که شد به بیرون دویدم،...(بیرون، به نمی‌خواهد)(همان، ص 78)

(اعتراف می‌کنم که زیبایی داستان مرا وادار کرد که برای لذت بردن از آن، هنگام خواندن جاهایی که به نظرم مشکلات ترجمه‌ای داشت، از معادل‌های خودم استفاده کنم! بنابراین دیگر از حاشیه نوشتن خسته شدم و صفحات آخر را بی خیال ِ ترجمه خواندم. حالا اگر قرار است حتا جامعه‌ی آماری‌ای از مشکلات ترجمه‌ی این اثر داشته باشیم، 50 صفحه‌ی اول ما را بس. بگذریم از آن‌که این نگاه یک خواننده بود. شاید خوانندگان دیگر هم حرف‌هایی داشته باشند، شنیدنی.)

برخلاف عقیده‌ی عده‌ای, کلمه‌ی قپان از سر اتفاق بسیار هم زیبا است و کاربردی است از یک لغت اصیل. لغت باسمه هم همین‌طور. قرار نیست تنها نویسندگان و مولفان واژه‌های مهجور را زنده کنند. مترجمان هم می‌توانند.

یک جاهایی هم به ضرورت متن کلماتی عوض می‌شوند. اما نه همیشه. همه‌چیز را خود متن تعیین می‌کند. اصلن بگذارید مثال ساده‌ای بزنم: در 1984 جورج اورول، در متن اصلی، آمده است: Big brother is watching you. در ترجمه‌ی صالح حسینی از این اثر، این جمله برگردان‌اش شده: ناظر کبیر تو را می‌نگرد. در متن اصلی برادر بزرگ، سرکرده‌ی کمونیسم است. نوعی استالین یا یک دیکتاتور که بر یک جامعه‌ی سوسالیستی حکومت می‌کند و ...(کتاب را که خوانده‌اید؟) اما قرار است زیر پوشش جامعه‌ای بدون طبقه او هم بشود رفیق. بنابراین به او برادر بزرگ می‌گویند. حالا نگاه کنید به عبارت ناظر کبیر چه‌قدر پرطمطراق، چقدر عربی، چقدر بی‌ربط به مضمون، چقدر بی‌ربط به عبارت اصلی. از طرفی در کاربرد دو B در عبارت big brother نوعی از هم‌شکلی آواهاست که در عبارت ناظر کبیر نه تنها رعایت نشده بلکه حتا با حروفی مثل ظ وک ترکیبی ناهم‌گون را ایجاد کرده. پس کاش این‌جا برگردان عبارت همان لغت به لغت و متناظر بود!

حالا من یک خواننده‌ام که کم‌ترین توقع‌ام لذت بردن از متنی است که می‌خوانم. هموار بودن نثرش برایم مهم است. این خواننده‌ی حرفه‌ای هنگامی که مثلن خشم و هیاهوی فاکنر را می‌خواند ابتدا به سطح رویی متن برمی‌خورد که ادبیت‌اش از آن‌جا می‌آید. بعد آن جمله‌ها و چیدمان کلمات، می‌شود یک روزنه که از درون آن لایه‌های بعدی رمان را درمی‌یابد. حالا برای کسانی که خشم و هیاهوی برگردان صالح حسینی را خوانده‌اند، و فکر می‌کنند هیچ شکل دیگری ندارد آن روزنه‌ای که بشود از آن به این اثر بزرگ نگاه کرد، نمونه‌ای از ترجمه‌ی این اثر را که قلم بهمن شعله‌ور است و در وبلاگ کوروش اسدی هم آمده، این‌جا بخوانید. من نمی‌دانم از دید یک خواننده چه‌طور می‌شود فرق این دو ترجمه و دل‌نشینی آن را توضیح داد که کار اهل فن است، اما آرزویم این بود که بشود داستان‌ها و رمان‌های خوب دنیا را همین طور روان و آشنا و قریب بخوانم.

پرویز دوایی را از نوشته‌های زیبا و پراحساس و نوستالژیک‌اش درباره‌ی سینما می‌شناسم. قلم زیبایی دارد و احساسات لطیفی سینما را هم خوب می‌فهمد. اما همه‌ی این‌ها دلیل نمی‌شود که چون به زبان چک آشناست، ترجمه‌ی حوبی از تنهایی پرهیاهوی هرابال، این کتاب 105 صفحه‌ای، به دست چاپ سپرده باشد. آشنایی با زبان چک را یک فرهنگ لغات چک به فارسی هم بلد است.(مثل این نرم‌افزارهایی که متن اصلی را می‌دهی و برگردان می‌گیری.) اما به واقع آیا نیازی نیست که آن متن از لحاظ ادبی روتوش شود. تزئئین شود، جاهایی ویرایش، جایی پیرایش و جایی پالایش شود.(هر سه این کلمات مراحل ویژه‌ای دارند که در ترجمه متون، به خصوص ادبی و داستانی، باید طی شوند) یک متن ترجمه شده ادبی، به هرحال ادبی است. ادبیات است. دلیل ندارد چون ترجمه شده است وجه ادبی‌اش بتواند که کم‌رنگ شود. به نظر من، خواننده‌ای حرفه‌ای، یک مترجم آثار ادبی ابتدا باید ادیب خوبی باشد. همین. این نظر من است.


*با تشکر از آقای سردوزامی که فرصت این بحث را ساختند.

لینک‌های کمی مرتبط:
نود و نه در صد مترجمان ایرانی با دستور زبان فارسی بیگانه اند
عمده ترین مشکل حوزه ترجمه به ضعف زبان فارسی برمی گردد