January 25, 2006

چهارشنبه, 5 بهمن 1384

تجربه‌ای از یک خوانش

چندی پیش رمان چاه بابل و هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها را دوباره‌خوانی می‌کردم تا مبحث وجود را در آن‌ها بررسی کنم. چاه بابل را باید بر لوح شیشه‌ای می‌خواندم. شب بود. خسته بودم. چشم‌هایم می‌سوخت. مضامین و لایه‌های هردو اثر چنان زیاد بود که گیج بودم.(حالا هم فکر می‌کنم به بعضی اشارت‌ها کم‌توجه‌یی کردم.) دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم و دوباره شروع‌ کنم. چشم‌هایم بر هم رفت و نمی‌دانم چه بود، در خلسه‌ای از خواب و بیداری بود یا که در وهم شب، صدای خودم را شنیدم که انگار دارم به آوازی می‌خوانم«چرا این‌همه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟ ... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟ ... فرق می‌كند با تاریكی زهدان؟... » آواز بود به واقع. و منی که با زیر و بم‌های موسیقی ناآشنا بودم. خواب رفتم...

تجربه‌ی این خوانش این‌جاست(+)، در نشریه‌ی اینترنتی هزارتو، نشریه‌ای که لطف کرده و من را هم به جمع خود دعوت کرده. هرشماره‌اش مختص یک موضوع و هر موضوع ابعاد زیادی را دربرمی‌گیرد. خودم هم چیز بیش‌تری نمی‌دانم. این روزها با مرگ عزیزی دست و پنجه نرم می‌کنم و وظیفه‌ی دلداری دیگران را هم دارم.

ضمن این‌که متاسفم که برخلاف روال گذشته، و برای احترام به دوستانی عزیز، مجبورم نظرات بی‌پایه‌ و نااستوار بر علم و منطق را بردارم. حوصله‌ی جدل‌های بی‌فایده که تنها سویه‌ی زنان را نشانه گرفته‌اند و به نادرستی تصور می‌کنند توان پاسخ‌گویی به ایشان، از همان روشی که پیش گرفته‌اند، نیست، ندارم. و تاب آزردن عزیزترین کسان‌ام را هم.

January 08, 2006

يكشنبه, 18 دي 1384

کوچ؛ بی‌مرگی ادبیات؟

فقط برای شما که رفتید و برای دل خودم که گرفت.

شما رفتید. به همین ساده‌گی. قدیم‌ترها می‌گفتند فقط مرگ است که چاره ندارد اما چرا وضعیتی ساخته می‌شوند که کسی به کوچ (بخوانید مرگ)خود راضی شود. مرگِ خود به معنای یک انسان شاید نه. مرگ ادبیات. مرگ داستان‌های عاشقانه. مرگ شهرزاد با آن سماجت غریبی که در فرار از مرگ داشت و قصه‌هایش. نکند دیگر نباشید تا قصه‌هایتان را زمزمه‌وار بخوانیم؟ نکند اگر نباشید در آن فضا و آن حال و هوا، واژه‌ها بمیرند. دیگر نباشند آن سازه‌هایی که می‌ساختید از کنار هم گذاردن حرف‌ها و حس‌ها؟
می‌دانم دارم هزیان می‌گویم. یک طوری قصد کرده‌ام تا بجنگم با این مردنی که خرد شده و ذراتش با هوایی که فرومی‌دهم، تا توی مغزم می‌رود. این روزها کتاب خواندن برایم حسرت است. حسرت حرف‌هایی که می‌خواهم بزنم و نمی‌شود. حسرت نشان دادن. بازنمایی صحنه‌هایی که دل‌ام می‌خواهد دوباره تکرار شوند. چیزی را از نو نمی‌خواهم. طرحی نو می‌خواهم. دوباره آیلار را که می‌خوانم در حیرت می‌شوم از فضایی که سخت به باور می‌نشیند، اما آشناست. دیگر کیست که بتواند چون شما خیالم را به ضیافت عشق و شور و مستی ببرد که زمان زیادی است پساپشت تجدد و انتزاع و مدرنیسم ِ بی‌جان و بی‌روح نفس‌های آخر را می‌کشد.
این‌جا روی این مبل، آن‌قدر فرو می‌روم تا بپوسم. انگشت‌هایم یخ می‌کنند. ضربه‌هاشان روی صفحه‌ی کلید‌های معجزه‌گر، دردناک‌اند. خطوط سیاه جلو می‌روند و چه بی‌معنی. زنی که می‌رود. مردی که می‌آید. چه پوشیده‌اند. هوا گرم است یا سرد. پرده کنار رفته است یا کاملن کشیده و هوا تاریک است. چه بویی می‌آید؟ حالا با همه‌ی این اوصاف نمی‌شود که گزیری داشت از آن‌چه که قرار است اتفاق بیفتد. کدام است آن به هم ریخته‌گی که یا سامان می‌یابد یا که رها می‌شود تا هر کدام از آدم‌ها خودشان سامان بدهندش. یک چیزی را بی‌فکر مغشوش کردن و دوباره به آن آشفته‌گی، آرامش و سکون را تزریق کردن. خب که چه؟ اگر نمی‌توانم که بوسه را بکارم در افقی جدول تا کسی شاید آن‌را با عمودی پیوند دهد، اگر نمی‌توانم چیزی بگویم که بگویند" درست می‌گوید. من هم به همین فکر می‌کردم تا..." دست‌کم. یا شاید بعضی دل‌شان می‌خواهد چیزی را بگویند که غبطه برانگیزد. حالا به هر وسیله که شده. بعضی درد می‌کشند هنگام گفتن چیزی. بعضی مجنون می‌شوند. بعضی الگو و قالب دارند. بعضی... من توی این بحر معلق‌ام. من چه می‌خواهم؟.....................................هیچ. زیاده‌خواهی‌است اگر که بخواهم از شما چیزهایی بخوانم، توی این وانفسای غیرقابل خواندن‌ها؟ دل‌ام می‌گیرد. حرف‌هایم این مدت تل‌انبار شد در قفسه‌ی سینه‌ام، کوچ شما آخرین فشار و سوزش بود. چشم را تر کرد، نفس را بند آورد، امید را کشت و حالا دارم پوزخند آنانی را می‌بینم که هیچ ندانستند و نخواهند دانست و نمی‌خواهند بدانند و با عناد و لج‌سری به بی‌راه می‌روند.
کوچ گاهی مرگ است. می‌دانید این را؟ چه می‌پرسم. یقین می‌دانید. حالا آن جا چه چیزی قلم تان را می سراند روی کاغذ؟ آدم های کله زرد؟ برج هایی که وقتی برای شان داستان سرایی کردید؟ اما عجب‌ام که دل کندید چه طور از عطر بهار نارنج‌ها؟ از بازار و حمام و مسجد؟ از حافظ و سعدی و شاه‌چراغ؟ حتا دل کندید از یک قطعه زیور قدیمی که شاید کنج بازار می‌یافتید و می‌بردتان به جایی که آدم‌هایی بودند و قصه‌هایی داشتند و این زیور دست بانویی بود که شما او را به زیبایی آیلار، ناربانو، انیسه یا ارغوان نام دهید، که روزی جفت‌اش کنید با آن، شاید پسرکی که آن سوی رود بود و حالا بشود ذبیح یا یک روزی سروان مینا.
خیلی تلخ است. درست مثل آمدن تله‌ویزیون یا متعاقب‌اش رایانه و اینترنت می‌ماند که خیلی چیزها را در کام خود کشید. از یک طرفی هم که خودت را کج کنی و چشم‌هات را ریز کنی بدکی هم نبود. اما حسرت خیلی چیزها باقی ماند. حالا یعنی داستان هم باید پوست بیندازد؟ نه! من توی چشم‌هایتان یک شوقی دیدم. یک چیزی از جنس گذشت. کوزه‌گری که تا فوت کوزه‌گری را که از زبان شهرزاد بیرون کشیده به دیگرانی که مشتاق‌اند نگوید، راحت نمی‌نشیند. گویی می‌خواستید این سلسله از هم نگسلد. کاش این‌طور باشد.
حالا انگار که باید از نو ساخت. جنون را با واژه آمیخت و با همه‌ی کج‌فهمی‌ها و کاستی‌ها و تحدیدها، آن‌قدر ذرات هوا را جابه‌جا کرد تا بل‌که نسیمی خنک بوزد بر تن نحیف شهرزاد و ارواح او.
با این‌حال...گوش کنید...می‌شنوید؟ بنان است که می‌خواند" با ما بودی/ بی‌ ما رفتی/ چو بوی گل به کجا رفتی/ تنها ماندم..." تنها ماندم...تنها ماندم...