December 24, 2005

شنبه, 3 دي 1384

دی

دی ماه هرسال، هرکجا که باشم، برای‌ام معانی ویژه‌ای هست که هربار تفسیری سواگانه دارد. از شعر زیبای فروغ شروع شد که در آستانه‌ی فصلی سرد سروده بود تا می‌رود آن‌جا که می‌گوید"امروز روز اول دی‌ماه است/ من راز فصل‌ها را می‌دانم/ و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم/" و دختر کوچکی بود، سبزه، لاغر(بله باور کنید که بود!) که وقتی این شعر را خواند، رفت و رفت و رفت تا به امروز که راز فصل‌ها را دانست و حرف لحظه‌ها را فهمید. دی‌ ماه راز بزرگی در خود دارد. بارش یک ریز برف، شب یلدایش که برای من‌ ِ شب‌پرست از نوروز هم عزیزتر است. و تا میلاد پاره‌ی تن‌ام، که نیمه‌ی دی‌ماه یک روز یک‌شنبه‌ی بسیار برفی آمد. این‌ها همه یک‌سو. ام‌سال رنگ ملایمی دارد دی ماه من. رنگ و بویی از جنس عشق. حافظ مگر می‌دانست دل من با کدام کلام‌اش این چنین می‌سازد که با من، یلدا شب، این سخن گفت:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم/ لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت، بـــــــــگو/ که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه‌ی راه کـــن ای طایر قـــــدس/ که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسـیم ســــــحری بنــــدگی من برسان/ که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خــّرم آن روز کــزین مـ‌رحله بربندم بار/ وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگـر در طـلب گوهـر وصــل/ دیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم
پـــــایه‌ی نظم بلند است و جهانـــگیر بگو/ تا کند پادشه‌ِ بحر دهان پر گهرم

و این‌گونه بود که آب رکن‌آباد معجزه کرد...

***
خیلی حرف‌ها دارم که می‌خواهم با شما بگویم. راست‌اش این شاید نخستین بار است که شما، همین شما خواننده‌گانم را خیلی نزدیک و صمیمی می‌دانم. دل‌ام خواست درد و دلی کنم برای‌تان و از شما بخواهم که نه کمک‌ام کنید بل تنها بخوانید. می‌دانم گله زیاد کرده‌ام و بعضی که دوست دارند همیشه کبک‌وار سر به زیر برف کنند و بگویند همه چیز خوب است، مرا برنمی‌تابند که چه باک!
ابتدا از اکبر سردوزامی بگویم که گرچه رفتارش سوءتفاهمی در فضای وب ساخته و به قول دوستی شیوه‌ی نگارش‌اش تبدیل به آیکونی شده برای کسانی که بی‌تعمق تنها لایه‌ی رویی و صراحت او و دشنام‌هایش را می‌بینند، اما کار او در کشف داستان‌نویس‌های آینده و وب‌گردی‌های بی‌منت‌اش بسیار پسندیده است. کاری که سابق بر این رضا ناظم و هما توکلی در سطحی دیگر در میان‌برهای سی‌ثانیه‌ای انجام می‌دادند. می‌خواستم بیشتر بگویم اما دو کشف اکبر سردوزامی که به دوستان صمیمی و یاران همیشه‌گی‌ام، ماهزاده امیری و پونه بریرانی، منجر شد مرا از شکافتن بیشتر بازداشت. پس می‌گذارم تا آب‌ها کمی از آسیاب بیفتد و درباره‌ی انتخاب‌های او حرف بسیار است.
مطلب بعدی داستان‌گونه‌ایست که درد و دل من هم در آن نهفته است. بخوانید و ...

روز- داخلی- خانه‌ی سپینود
تلفن زنگ می زند. مردی است با صدای تحکم‌آمیز.
- الو سلام، خانم سپینود ناجیان
- بله بفرمایید
- خواهر! من از نیروی انتظامی کرج با شما تماس می‌گیرم...
- (ترس خورده و با تانی) فرمایش‌تان؟
- شما باید برای ادای پاره‌ای مسائل به این پاسگاه مراجعه کنید.
- ببخشید ممکن است بفرمایید برای ادای چه مسائلی و مربوط به چه؟
- اجازه نداریم برای شما بگوییم.
- خب من از کجا باید به شما اطمینان کنم؟ و از کجا بدانم که مطلع از چه امری هستم؟
- (با تغیر) شما سئوال نکنید. ما سوال می‌کنیم. شما فقط تشریف بیاورید.
- (آرام و التماس‌گونه) برادر ببینید! من بچه‌ی کوچک مدرسه رو دارم. برایم کمی مشکل است که صبح بیایم کرج و به موقع برگردم. ضمن این‌که صادقانه بگویم من پایم به این‌جور جاها تاحال باز نشده. نمی‌خواهید شمه‌ای به من بگویید تا بل‌که شب سر راحت بر بالین بگذارم؟
- ...
پس از کمی چانه زدن و فشار از بالا و پایین! کاشف به عمل آمد که من مطلع پرونده‌ی دعوایی خانوادگی هستم که در آن همسری مدت‌هاست از فرزندانش بی‌خبر است و ...
گرفتید قضیه را؟ حالا پیدا کنید پرتقال فروش را. یا مادر بچه‌ها و بچه‌ها را!
خیلی دل‌ام می‌خواست دوستانی را که مرا مورد عتاب قرار دادند که چرا از یک حرکت در "وبلاگستان" حمایت نکردم در جای خود می‌دیدم. خیلی دوست داشتم پای صحبت‌های پدری که از سرنوشت فرزندانش بی‌خبر است می‌نشستم. خیلی می‌خواستم...بگذریم. ام شب پدر دختر کوچک‌ام می‌خواهد بیاید و او را به رستوران ببرد. باید او را حاضر کنم تا شب خوبی داشته باشد. بی‌دغدغه و بدون درگیر شدن در مسائل شخصی خودم. طلاق هم طلاق به شیوه‌ی غربی‌اش!

دست‌آخر این‌که: لذت داشتن یک خواننده‌ی خوب و موشکاف، می‌تواند با لذت نوشتن یک داستان ناب برابری کند. حالا خواننده‌تان اگر یک نویسنده‌ی بی‌ادعا و بی‌تکبر باشد که دیگر نورعلی نور است.
آقای غیاثی عزیز از شما و خوانشی که بر داستان قبلی من داشتید ممنون‌ام. راست‌اش دیگر من هم زرنگ شده‌ام و داستان‌های بازنویسی شده و اصل‌کاری را این‌جا نمی‌گذارم. حالا کسی نیستیم‌ها! اما رفتارمان تقلید است. به هرحال این داستان را بازنویسی نکرده‌ام اما حرف‌های ریز و درشت شما کمک زیادی بود برای این‌کار. پیش از این هم دوستان عزیزی بودند که از طریق ایمیل داستان‌هایم را مورد لطف قرار داده‌اند. از آن‌ها هم همین‌جا ممنون‌ام.
مثل برنامه‌های تلویزیونی شد که مجری مدام دارد از بیننده‌گان محترم تشکر می‌کند! اما این سپاس آخری هم از رفقای عزیزم است که با نامه و پیغام و اس‌ام‌اس(!) و شعر و کارت تبریک و ارکات و قزق و هزار و یک‌شب و شاملو وبوی خوش زن و کتاب‌های بی شمار و ... روز اول دی به یادم بودند. باور کنید شرم دارم که این‌ها را این‌جا می‌نویسم اما چه‌کنم که چاره نیست...باز هم می‌گویم‌تان که:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

December 20, 2005

سه شنبه, 29 آذر 1384

داستان

انگشتر ِ انگشت نشانه

آن شب رخت‌خواب‌ات را توی اتاق خودم انداختم. پیش خودم. باورش نشده بود. بعد از آن شب تا همین حالا دیگر ندیدم‌اش. گو این‌که آن وقت هم کم می‌دیدم‌اش. برایم غریبه شده بود.
زنگ را زدید. در را باز کردم. داشتید از پله‌ها بالا می‌آمدید. یک، دو، سه ... هفت، یک پاگرد. جلوی آینه گونه‌هایم را کمی سرخ کردم. صدای پایتان توی راه پله آمد. و صدای کلید. دست به موهایم کشیدم. منتظر شدم. در باز نشد. در زدید. باید می‌آمدم و باز می‌کردم. اول او آمد داخل. مثل هر روز مثل هر روزِ این هفده سال "سلام.خسته نباشی" سرش پایین بود. من جلوی در ایستاده بودم و منتظر نفر سوم. منتظر تو. او کنار کشید و من تو را دیدم. جلو آمدی. عقب کشیدم. سرت پایین افتاد. دست‌ام را جلو آوردم. اوداشت با دقت نگاه می‌کرد. سرت هنوز پایین بود. فکر کردم نخواستی دست‌ات را به من بدهی. در را بستم. تو روی مبل کنار شومینه نشستی. پایه‌ی مبل صدا کرد. او روی صندلی، دورترک نشست. من هنوز تو را سیر نگاه نکرده بودم. از چشم‌های هم فرار می‌کردیم. بلند شدم. باید کاری می‌کردم. "می‌رم چایی بیارم" او زیر لب گفت"...بشین.من می رم ...شما با هم حرف بزنید" آهسته گفته بود. من توجهی نکردم. با قدم‌های مطمئن وارد آشپزخانه شدم. لای پنجره را بیش‌تر باز کردم. باد خنک به گونه‌هایم خورد. استکان‌های گیره‌دار نقره را برگرداندم توی کمد و استکان‌های معمولی کمرباریک با نعلبکی‌های طرح قاجار را روی سینی چیدم. دست‌ام را روی قوری گذاشتم. بخار، کف دست‌ام را غلغلک داد . دوتا چای کمر باریک ریختم. استکان سوم را از روی سینی برداشتم و یک لیوان دسته‌دار بزرگ جایش گذاشتم و تا لبه فقط چای ریختم بی‌آب جوش.
سوی او می‌رفتم که راه‌ام را کج کردم. سینی را جلوی صورت تو گرفتم. دست‌هایت می‌لرزید. من سینی را کمی پایین‌تر آوردم و چرخاندم تا دست تو به قندان برسد. حالم برگشته بود. تو زیر چشم به من نگاه کردی. لبخند نشسته بود روی لب‌هام. دیدی. سه حبه قند برداشتی. من سینی را جلوی او گذاشتم و لیوان بزرگ چای را برای خودم برداشتم و نشستم روبه‌روی تو. نگاه‌ات کردم. چشم‌هایم را ریز کرده و اخم‌ها در هم، به جوراب‌های حوله‌ای زیر شلوار جین، دست‌های ظریف با انگشتری در انگشت نشانه‌ات خیره شده‌بودم و موهای لخت قهوه‌ای‌ات را می‌دیدم که برق گوشواره‌ها از لابه‌لاشان سوسو می‌زد. ابروان‌ات کشیده و چشم‌هات بادامی و پوست‌ات شاداب و آرایش‌ات ملایم بود. صدای او مرا از خیال تو پراند" من می‌رم توی اتاق. شما باید...یعنی بهتره با هم حرف بزنین. هر دوتون حرفای منو شنیدین. من دیگه چیزی ندارم بگم" تو چای‌ات را خورده بودی و دنبال نعلبکی‌ات می‌گشتی. بلند شدم و استکان را از دست‌ات گرفتم. پوست دست‌ات نرم و لطیف بود و انگشتان‌ات کشیده."ممنون. ببخشید..." صدات خش‌داشت. فکر کردم شاید برای سکوت طولانی‌ات است. هنوز نمی‌دانستم چه‌قدر سیگار می‌کشی. او بلند شد. منتظر بود انگار کسی چیزی بگوید. من بلند گفتم" خواهش می‌کنم. میوه می‌خوری؟ انار دون کرده هم هس. روش گل پر پاشیدم." و تا او خواست جواب بدهد به تو نگاه کردم. سرت هنوز پایین بود. سکوت شد. تو سر بلند کردی."با من بودید؟ ببخشید نفهمیدم...ممنون.زحمت نکشید" . او در اتاق‌اش را باز کرد و داخل شد. در اتاق را نبست. من از آشپزخانه کاسه‌ای بلوری پر از دانه‌های سرخ انار را آوردم. کاسه را روی میز گذاشتم. با قاشق چوبی بزرگی شاید 246 دانه انار برای تو ریختم توی ظرفِ روی میز. آرام به من لبخند زدی. اول نفهمیدم. یا خودم را به نفهمیدن زدم تا دوباره...اشاره‌ات کردم به کنار خودم. تو با تردید و آرام جلو آمدی و کنارم نشستی. "راضی به زحمت‌تون نیستم" خندیدم. آرام گفتم" حالا روز اوله. بقیه روزا کارا رو قسمت می‌کنیم. گل‌پره ها! می‌بینی چه بویی داره. دهن‌تو باز کن" نفسی عمیق ‌کشیدی و چشم‌هایت را بستی و لب‌هایت را کمی باز کردی. قاشق کوچک پر از دانه‌های انار را، شاید 8 تا، توی دهان‌ات ریختم. یک دانه انار روی زمین افتاد. من و تو هر دو با هم خم شدیم. دست‌هامان روی هم رفت. هر دو با صدا خندیدندم. باز حالم برگشت سوی دیگری. از اتاق‌اش بیرون آمد"انگار با هم خوب کنار اومدین. خیالم راحت شد. می‌رم بیرون" رو به من کرد و داشت پشت خوابیده‌ی کفش‌اش را بالا می‌داد"جاشو بنداز تو اتاق من...اتاق کوچیکه. امشب رو زمین می‌خوابیم. حالا تا یه تخت براش بگیرم" برگشتم طرف‌ات. سرت را باز پایین انداخته بودی. من قاشقی دیگر پر کردم، شاید 9 تا بود این‌بار، صدای در آمد. سرت را بلند کردی."بازم چشاتو ببند. دهنتو باز کن" خنده‌ات گرفت. پقی کردی و انارها، همان 9 تا بیرون پاشیدند . من هم بلند خندیدم. تو دانه‌ی اناری را از گوشه‌ی یقه‌ی من برداشتی. دهانم، آن را روی هوا از سرانگشتان‌ات قاپید. لحظه‌ای به هم خیره شدیم. لب‌هایم را غنچه کردم و تو دانه‌ی اناری بالای لب من جادادی. بلند شدم و همان‌طور قر دادم. حالم باز برگشته بود. کاسه‌ی انار را برگرداندم روی میز و همه‌جا. خندیدی. جلو آمدی و انار را از بالای لب‌ام مکیدی. من دانه‌ا‌ی توی گریبان‌ات گذاشتم در انحنایی ظریف. رفت داخل. نخندیدی. دستم را بردی و کشیدی و سراندی داخل. بعد دیگر لکه‌های قرمز انارها بود که فشرده می‌شدند و با طرح‌های روی قالی یکی.
بعد از آن دیگر او را ندیدم. بعد از آن شب که رخت‌خواب تو را توی اتاق خودم انداختم. بعد از آن شب دیگر از آن روز حرف نزدیم.

سپینود
آذر 84

December 11, 2005

يكشنبه, 20 آذر 1384

داستان و چند نکته بی و با اهمیت

خیلی جالب است. در پست قبلی از بی‌خبری از رضا قاسمی گفتم و خوش بختانه حالا دوات را دوباره دارد مرتب به روز می‌رساند. قصد داشتم در این پست هم از یک نویسنده‌ی وبلاگ‌نویس سابق بگویم که همانا جناب کوروش اسدی باشد، که خواندن از او هم بسیار غنیمت است، خاطره‌ی خواندن مجموعه‌ی باغ ملی او را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، که قاصد خبر آورد انگاری او هم یه چند زمانی است برگشته به وبلاگ‌نویسی. با همان عنوان پوکه‌باز.
خواستم از چشم‌های نافذ هوشنگ گلشیری بگویم که حرف‌ام را خوردم.(بسیار شخصی است! تو بگیر پدری که یک درکونی می زند به بچه‌ی شیطان‌اش...) بعد گفتم بگویم که ای ملت چرا قهرمان می‌سازید و بت‌، تا چندی دیگر شروع به شکستن‌شان کنید و مثل سادیسمی‌ها لذت ببرید(بلایی که سر شاملو و شجریان و حالا گلشیری و ... دارید می‌آورید) باز گفتم ولش کن. تازه این‌جا را خلوت و آب و جارو کردم. تازه تغییر کاربری دادم. حالا بگذار یک بار هم که شده از دست‌ام در برود و یک داستان قدیمی‌ام را که بازنویسی کردم بکارم این‌جا تا بعد.
بقا.
(یک چیز دیگر: من از هیچ‌کس، چه آشنا چه غریبه توقع ندارم روی داستانی از من حرفی بزنند. اما اگر زدند، چاکر مرام‌شان، توقع متقابل فعلن تا اطلاع ثانوی نداشته باشند که سرم نافرم در گل و گه و ... غلت و واغلت می‌زند)

Dead woman walking
با یاد فروغ فرخزاد و "خانه سیاه است"‌اش


روزهای من می‌گذرند و فکرهایم زیاد و زیادتر می‌شوند. ن. تولد گرفته است. بیرون از این‌جا برای هرکس تعریف کنی خنده‌اش می‌گیرد اما این‌جا همه چیز عادی است. ن. حق دارد برای بار آخر هم که شده شمعی را فوت کند – البته اگر شمع درست کار کند!- م. شمع را درست کرده. یعنی اول خیلی کلنجار رفت تا بتواند آن چند لوله‌ی مومی شکل سیاه را بسازد, اما حالا خودش نیست تا روشنایی‌اش را ببیند.
حالا من به دنبال یک موچین هستم. دست‌ام را به زبری زیر چانه‌ام می‌کشم. به موهایم، به لب‌هایم، سرانگشتان‌ام را روی مژه‌هایم می‌کشم. بلندند. می‌دانم که امشب سر آیینه دعوا می‌شود. سر ذغال‌های گوشه‌ی سلول از آتش چوب کبریت‌ها.
چوب کبریت سوخته را به پشت پلک‌هایم می‌کشم. زیبا شدم. شاید برای آخرین بار زیبا شدم. شاید هم آن اتفاقی که هرکدام در سکوت انتظارش را می‌کشیم، همان که معجزه باشد شاید، سراغم بیاید و حالا حالاها زیبا باشم و زیبا بمانم. به هر حال هیچ تضمینی نیست. شب پیش خواب دیده بودم که در محله‌ی نوجوانی‌هایم هستم. غروب است و دوستان‌ام به دنبال‌ام آمده‌اند تا شب‌گردی کنیم. آن پسر عینکی ِ همیشه، سر کوچه‌مان ایستاده بود و باز با چشم‌هایش التماس‌ام می‌کرد. از گوشه‌ی چشم نگاه‌اش می‌کردم. سرانگشتان‌ام را روی مژه‌ام کشیدم و به او گفتم داخل چشم‌ام را فوت کند تا ذره‌ی خاکی که تویش است بیرون بیاید. پسر عینکی مرا بوسید. خیلی وقت بود که بوسیده نشده بودم. قلب‌ام تند می‌زد در خواب و بلند که شدم لبان‌ام خشک بود. اثری از بزاق دهان مرد روی لبان‌ام نبود. باز پلک‌هایم را به هم فشار دادم و غلت زدم اما پسر عینکی رفته بود.
کاش می شد با چشمان باز بمیرم. خیلی از بچه‌ها ادعا می‌کنند ولی موعدشان که می‌رسد حتا شب در جایشان ادرار می‌کنند. سر هم دیگر داد می‌کشند. قبل از ابلاغ حکم همه هم‌دیگر را دوست دارند. دیگر به پر و پای هم‌دیگر نمی پیچیم. امشب تولد ن. است. باید برقصیم. تنبل شده‌ایم. بعضی که روز ملاقات برای شان خوراکی های رنگارنگ می رسد چاق هم شده‌اند. باید ام‌شب خیلی برقصم. با اندام زیبا و قدم‌های قرص و زمزمه‌ی موسیقی زیر لب، رفتن به محوطه‌ی دار شرط است. حفظ آخرین تکه‌های غرور، پیش چشمان ترس‌خورده‌ی بچه‌ها از گوشه‌ی پنجره‌ی دستشویی بند 7، شرط است.
امشب تولد ن. است. از دو روز قبل که به حمام رفتیم موهایش را توی تکه‌های روزنامه‌ای، لوله کرده بود می‌گفت از بالا و پایین پریدن فنر مانند آن‌ها روی سر دیگران همیشه لذت می برده، اما نمی‌داند که چرا هیچ وقت نشده که این مدل را روی موهایش امتحان کند و حالا بهترین فرصت است. بهترین فرصت همیشه در بیشترین فرصت و نامحدودترین زمان به‌وجود نمی‌آید. این را در این مدت یاد گرفتیم. کارهای زیادی بود که در ده سال انجام ندادیم اما این‌جا و در ده روز انجام دادیم. این طور باشد دست‌کم آرزوی چیزی را دیگر نداریم وقتی جلوی چشمان ترس‌خورده‌ی بقیه بچه‌ها به محوطه می‌رویم.
یادم باشد اگر موهای ن. امشب خوب شد من هم برای آن روزم موهایم را این طور درست کنم.
نور کم است داریم می‌رقصیم. بدون موسیقی. حرکات ناخودآگاه‌مان مثل هم است. قبل از تولد حکم‌ام را گرفتم. آواز خواندیم و سکوت را شکستیم. یکی از بچه‌ها موم شمع تولد را با ذغال کبریت به هم مالید و به مژه‌هایش زد و ن. با سوزن سنجاق قفلی سینه‌بندش که ازخیاط‌خانه برداشته بود به سرانگشت اشاره‌ام زد و خون‌اش را به لبان‌اش زد و لب بالا و پایین‌اش را به هم سائید و بعد لب‌های مرا بوسید. ل. می‌گفت می‌خواهد یک بار دیگر هم که شده به ارگاسم برسد. من با ریتمی که م. روی تخته‌ی زیر تخت‌خواب می‌کوبید مثل بومیان افریقایی بالا و پایین می‌پریدم و دیوانه‌وار می‌خندیدم. موهای ن. حلقه حلقه دور سرش را گرفته و حلقه‌ها مثل فنر بالا و پائین می‌روند. یک بسته سیگار و کتاب بربادرفته‌ی ورق ورق شده از فرط خواندن و گردنبندی با برگ‌های سوزنی کاج محوطه هدایای ن. هستند.
نگاه‌های بچه‌ها از چشمان من فرار می‌کنند. خودش است شروع شد. پاهایم آرام آرام می‌لرزند و گونه‌هایم گر گرفته‌اند. امشب حمام می‌کنم و موهایم را لای روزنامه لوله لوله می‌کنم تا 48 ساعت دیگر آماده می‌شود.

سپینود اسفند 83
بازنویسی آذر 84

December 01, 2005

پنجشنبه, 10 آذر 1384

"برای قهر تلخ طبیعت: فراموشی"*

دارم به مرگ وبلاگ‌ها فکر می‌کنم و به دیوانه‌گی‌ای که پس هر نوشتنی در این فضاست و به لذتی که در جنون است و به دچار شدنی که در پس هر لذت می‌آید. این روزها خیلی به گذشته‌ی وبلاگ‌نویسی نقب می‌زنم. راست‌اش این روزها زیاد کتاب می‌خرم از ترس نایابی‌اش(یاد روزهای اول انقلاب به خیر که روغن و پودر و دستمال کاغذی انبار می‌کردند و حالا کتاب باید انبارید!) و نوشته‌های عزیز و خواستنی‌ام را هم ذخیره می‌کنم تا اگر دیگر در این‌جا هم تخته شد یادم نرود که این‌جا کجا بود. فکر کردم بد نیست شریک شوم بعضی از آن‌ها را با شما.
دوستی ام‌روز سراغ گرفت از رضا قاسمی و فیل من هم یاد هندستان کرد. رفتم و لوح‌هایش را بیرون آوردم و خواندم. خیلی وقت‌ها عطش خواندن از چند نویسنده‌ی دل‌خواهم را دارم. یکی‌شان رضا قاسمی است. نمی‌دانم به سر رمان تازه‌اش که قرار بود چاپ شود چه آمده(به سر چشم‌هایش چی...) اسم‌اش خیلی نوای ملایمی داشت،"وردی که بره‌ها می‌خوانند" . یکی از لوحه‌هایش را که خیلی وقت پیش‌ترها خواندم، که یادم است ذوق می‌کردم وقت خواندن‌اش، این‌جا می‌گذارم، کامل، با لینک به الواح شیشه‌ای.(خود این نوشته به شکل مجزا آدرس ندارد برای همین به خودم اجازه‌ی بازچاپ یا همان بریدن و چسبانیدن را می‌دهم.)

"يكشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۱
داستان من و همزادم
چقدر از اين آدمك «همراه» برنامه‌ی «ورد» خوشم می‌آيد. يك گيره‌ی فلزی كه برايش دو چشم و دو ابرو گذاشته‌اند. نشسته است روی يك فرش حصيری زرد رنگ. كلی هم قميش می‌آيد. اگر اشتباه كنی سرش را می‌خاراند كه: اين مرتيكه‌ی دهاتی كامپيوتر نفهم ديگر كيست. اگر كارت را درست انجام بدهی شروع می‌كند به چرت زدن. مثل حالا. خوشم می‌آيد اذيتش كنم. يك كليك می‌كنم روی صورتش. از جا می‌پرد و می‌گويد( يعنی می‌نويسد) چه می‌خواهی؟ بعد هم می‌گويد اگر فلان كار را می‌خواهی بكنی برو توی فلانجا! بعد اضافه می‌كند: سؤالت را اينجا بنويس و برو توی «جستجو» تا جوابش را بدهم. اين كارش مثل دعانويس‌هاست. معشوقت تركت كرده؟ اين دعا را روی استخوان سگ بنويس و در جايی كه كسي نشاشيده باشد چال كن، تا يك هفته‌ی ديگر برمی‌گردد. همينطور كج نشسته. مثل مادر بزرگ‌ها. حس می‌كنم همين الآن است كه چشم باز كند و بگويد: چای می‌خوريد برايتان بريزم، آقا رضا؟ نمی‌دانم چرا مرا ياد مادرزن سابقم می‌اندازد(خدا بيامرزدش). همانقدر مهربان؛ همانقدر خانم و همانقدر مراقب حال من. اينها را كه می‌نويسم، پدر سوخته چشمانش را باز می‌كند و با يك حجب و حيايی به من نگاه می‌كند. انگار می‌گويد: اختيار داريد، خجالت‌مان ندهيد.
كی ساخته اين آدمک «همراه» را؟ بيل گيت؟ لابد يكی از همكارانش. ولی به گمان من جذاب‌ترين ابداع در قلمرو كامپيوتر همين آدمک«همراه» است. كمك‌هايش به جای خود، همين حضور خاموشش به آدم اعتماد به نفس می‌دهد. انگار كسی كه ترا دوست دارد نشسته است محو تماشای نوشتن تو. اينطوری، به تو می‌گويد تو داری كار مهمی می‌كنی. نمی‌دانم اين جمله را كه نوشتم چرا سرش را خاراند! لابد توی دلش می‌گوبد: آره، ارواح عمه‌ات! ولی چيزی كه بيش از همه مرا جذب می‌كند جنبه‌ی ديگری‌ست از اين آدمک «همراه». می‌گويند نويسنده، وقت نوشتن، بايد برای يك مخاطبی بنويسد.( پدر سوخته دارد نقل مكان می‌كند و می‌رود به سمت چپ صفحه. دارم كم كم عاشقش می‌شوم) اين مخاطبی كه می‌گويند البته نه آن مخاطبی‌ست كه طی چند دهه پدر صاحاب ادبيات ما را درآورد. اين، مخاطبی‌ست بی‌چهره. هست فقط برای آنكه تو داستانت را طوری بگويی كه شنونده‌ای كه در جريان نيست از كم و كيف ماجرا سر دربياورد. و گرنه نويسنده كه خودش می‌داند ماجرا چيست(بگذريم كه من خودم هم اغلب نمی‌دانم ماجرا چيست، و اصلاً می‌نويسم تا از كم و كيف آن سر دربياورم). بهر حال اين «همراه خانوم نازنين» برای من همان مخاطب بی‌چهره است. برای اوست كه می‌نويسم. و اين ارزشمندترين جنبه‌ی وجود اوست. پدر سوخته عشوه‌ای می‌آيد كه يعنی، اختيار دارين، آقای قاسمی! آخ كه اگر گاهی ماچ هم می‌داد من ديگر غمی نداشتم! حتماً ورسيون‌های بعديش ماچ كه هيچ ( فكر بد نكنيد) چايی هم به آدم می‌دهد.
43 "

بقیه‌اش را هم این‌جا بخوانید. توصیه می‌کنم بخوانید. هم یادمان می‌آید فضای وبلاگ‌های آن زمان را و هم... به هر حال در این قحطی مواد خواندنی غنیمت‌اند الواح شیشه‌ای.