November 26, 2005

شنبه, 5 آذر 1384

اولین حرکتِ تغییر دکورواسیون!

قبل از بحث اصلی یه چیزی بگم؛ اون کوزه‌هه یادتونه توی متن قبلی، گفتم که دولت جدید از بورکینافاسو آورده(اینا رو نگفته بود؟!) تا ادبیات و فرهنگ و نقشه‌ی اسرائیل و اینا رو توش بریزه؟ خواستم فقط یه خبر سوخته بدم که رهبر ارکستر سمفونیک تهران، علی رهبری و یه مستندساز بی‌نظیر که یه جشنواره برای فیلمای مستند راه انداخته که مدت‌هاست فیلم مستند رو از بی‌کسی و بی‌جای‌گاهی نجات داده یعنی کامران شیردل، هم تازگیا توی اون کوزه افتادن! واقعن باورتون می‌شد که به این زودی این قدر اصلاحات ناب در این گل و بلبل‌سرا صورت بگیره؟! من که فکرشو نمی‌کردم. خب بریم سر اصل مطلب چون‌که اون خیلی فرع بود!
خیلی خوبه که آدم کار خودشو بکنه. خوبه که زبون‌اش محاوره باشه. خوبه که خودمونی باشه. خوبه که فحش‌خورش ملس باشه. بهتر از اونم اینه که فحش‌ها جنسی باشه یعنی از جنس ِ جنس باشه. بل‌که‌ام که خود جنس باشه. سایه‌ی شما و خانوم پلنگه بر سر همه مستدام آقای سردوزامی. توی این "بلاگ‌شهر"! خیلی چیزا به خیلی کسا یاد دادی تا با فتحه و ضمه چه‌طور کلماتو بخونن امماکن که حتا که "تو" که نباشن که سواد همشون در کوزه باشن. هم‌پالکی گلشیری هم که نباشن که تونسته باشن دو کلمه حرف حساب تو مغزشون فرو کرده باشن. حالا از این گذشتیم چون که خیلی بزرگواریم. خانومیم و خانوما حرفای بد نمی‌زنن. خانوما باید مثل خانوم یه گوشه بشینن و حرفای خوب خوب بزنن تا گربه شاخ‌شون نزنه. حالا دیگه روشن‌فکر و نویسنده باشن و شخصیت فرهنگی که جای خود داره. مثلن وقتی می‌رن عزاداری یه گوشه بشینن یا می‌تونن وایسّن. اما زیادی تکون تکون نخورن. گریه کنن اما شیون نه. آئین سنتی و عزاداری محلی که نه او زن به اله. مگه زن باشی نویسنده باشی غیر از گریه کردن توی دنبِ روسری حریرت که کردی‌ش توی عطر کارتیه و درآوردی، کار دیگه‌ای هم باید بکنی؟! تازه اونم اشک فشاندن نه گریه کردن. هق‌ات نباید بپره بیرون. گرفتی چی می‌گم؟

راست‌اش حس شوخی و طنز و مطایبه ندارم.الان خوندم که مرتضا ممیز هم...ضمن این‌که توی راستای تغییر کاربری هم دلم می‌خواد آزاد باشم. اون اوایل که دیدم‌ات نه قصه‌هات نه قیافه‌ات اون‌قدر جذبم نکرد که خودت. دیدم اَکه‌هِی این منیرو که یه جورایی خودمه! احساساتش کف دست‌شه. عصبانی می‌شه. جوش می‌آره. می‌خنده. گریه می‌کنه. تب داره، تاب داره. اتو کشیده نیس. شرط می‌بندم خیلی وختا خیلی کارا کردی که پشیمون شدی بعدش. اما همون وقت خالی شدی. اون وختا که می‌اومدی می‌نشستی بین ما شاید قدرتو نمی‌دونستیم، می‌ذاشتیم حرفاتو بزنی مام یه تلک پلکی می‌کردیم. یه کم دلمون واسه اون پنج شنبه‌ها تنگ شده. ها حامد؟ نه بابک؟ راستی فرشته کجاهاست؟...مخلص کلوم، اون وختا جرات نداشتم اینا رو بگم. چون از یه سری آدما و حرفاشون می‌ترسیدم. چون به خیال خودم دور اندیش بودم. دلم نمی‌خواست منو قاطی باندی چیزی کنن. دلم نمی‌خواس بم بگن...اما حالا آزاد آزادم. بذار بگن لمپن. خیالی نیست. یکی می‌آد می‌گه زبان توی داستان شما خیلی سنگینه! یکی می‌گه تو لمپنی! حکایت همون باباهه و بچه و خرشه دیگه. اینا که می‌گن. بذا بگن. حالا آب از سر من یکی که گذشته.
باورمه که کرم‌های توی خاک تهرون و امام‌زاده طاهر و بوشهر فرقی ندارن. شاعر و نویسنده و بازاری و آخوند هم نمی‌شناسن. می‌افتن به جون آدما اون زیر. اما عکس‌تو که دیدم، با اون سنج، با اون صورتی که غم راس‌راستکی توش بود، خیلی حال کردم. کاری که خواستی کردی. درست‌ش هم همین بود. از این مراسم بی‌زارم اما یه لحظه، عکس‌تو که دیدم، دلم خواست پشت سرت بودم و با این‌که بلد نیستم، هرکاری تو کردی، بکنم. ایرادش چی بود؟ نه واقعن؟ به قول رفیقی می‌گفت این جریان روشن‌فکری ما حکایت آی باکلاه ساعدیه. راست می‌گه. همه می‌رین رو بالکن. چه خبره؟ بیاین پایین. خواستین برقصین، برقصین. خواستین شیون کنین شیون کنین. خواستین آش بپزین بیریزین تو حلقوم مردم بکنین. بابا نماز می‌خونین بخونین. عرق می‌خورین بخورین. مسافرکشی می‌کنین بکنین. پادوی کافه می‌شین بشین. مگه شما مستراح رفتن‌تون غیر از بقیه‌است؟!*

یه معلم تاریخ داشتیم، می‌گفت(خانوم حریری شما رو می‌گما!) ناپلئون مغزش کشوهای مختلفی داشته. از مال‌اندیشی و عشق بگیر و برو تا سیاست و تاکتیک‌های جنگی تا خانواده و اقتصادو ... و هیچ کدوم با هم در تضاد نبود(عشقم کشیده بگم کانفلیکت!) حالا ما چه ملتی هستیم و از کدوم ور بوم افتادیم خدا می‌دونه. ما باید آدما رو دسته بندی کنیم. در حالی‌که پست‌مدرن شدیم و هی می‌گیم عدم قطعیت، نسبی نگری و از این لاطائلات، اما یکی رو روشن‌فکر می‌دونیم، یکی رو هنرمند بی‌تعهد، یکی با تعهد، یکی لمپن، یکی باسواد، یکی بی‌سواد، یکی منتقد، یکی محلل! اون یکی چاپلوس، اون طرفی‌اش پاستوریزه، اون خانومو ببین ج..ه است، اون یکی مومن و... خب بعدشم که بحث شیرین حاشیه و ...


* از کوچیکی یه عادتی داشتم اونم این بود که هر خانوم و آقای خوش‌تیپ و خوش دک و پزی رو که می‌دیدم، اول تو دستشویی تصورشون می‌کردم! فرنگی هم نه. مستراح ایروونی! این شد که یواش یواش بعضی تابوها رو شیکستم. از همون بچه‌گی. ولی امتحانش خیلی بانمکه. ضرری هم نداره خیاله دیگه. رویاست.

November 20, 2005

يكشنبه, 29 آبان 1384

آگهی تغییر کاربری!

در راستای هم‌جهت شدن(راستا و هم‌جهت مثل همند! می‌دونم. اما اینم در همون راستاست) با؛ سیاست‌های یک وزارت‌خانه، سلیقه‌ی مخاطب، توصیه‌ی دوستان، بازبینی فیلم آنی هال وودی آلن جان، تغییرات روحی و روانی و درونی و بیرونی خودم، دخترم، مادرم، برادرم، دوستانم و الخ، فاس داشتن لسان عرب، دعواهای وبلاگی مثل خر خواندن سردبیرقلابی به دست کاریکاتوریست قلابی‌، گشتن به دنبال اثارت مرد اثیری(!) و ندای غیب که بر فرق سرم کوبید که گشتیم نبود و نگرد نیست و تعجب من از این‌که"شما هم بعله؟!" و معرفی کردن یک سایت دوست‌یابی به ایشان، دست برداشتن از این رسم‌الخط غریبانه که موجبات آزار چشم خیل کثیری از بینندگان و خوانندگان و نویسندگان، متقدمان و متاخران را فراهم نموده، بازگشت به دوره‌ی رمانتیسیسم و سانتی‌مانتالیسم و فراراه قرار دادن داستان ها و رمان‌های آقای ر.ا. و خانم ف.ر. و آقای ج.م.ص و باشگاه مشت زنی و توپوززنی‌شان با دیگر اهالی زبان‌باز و ناجنس و دروغ و دونگ(دونگ یا دبنگ جناب؟)، و فروش بیکران(دیگر گورپدر نیم‌فاصله هم کرده!) رمان‌های آن‌ها(کدام‌ها؟) البته فرو«ش» * و خیلی دلایل بی‌خود و بی‌جهت و باجهت و ...
ضمن ارض پوظش از سروران گرام روشنفکر و کله‌گندگان وبلاگستان که مرحمت کرده‌اند بابت لینک به این صفحه و این‌که ممکن است من بعد بنده با نام هویج یا شاید ریواس, البته کرفس هم بد نیست، به نوشتن لاطائلات در این جا بپردازم، از همین تیریبون اعلام می دارد که؛ من اصل‌«ان» ناراحت نمی شم که شما لینک منو بردارین. بم برنمی‌خوره.
واز آن جا یی که قرار است در ادبیات این جا تخته شود با توجه به فرمایشات آقایان نویسنده که دوست دارند برای خانم‌های توی اشپزخانه بنویسند و البت باید فکر به حال روی جلد کارهاشان بکنند که یک وختی خدای نکرده، خاک عالم به سر، چرب و چیلی نشه و روغن داغ نپره بهشون یا قاطی سبزی پاک کرده ها فریز نشن، یا اون هایی که قصه نویسی رو با دام‌داری یا مرغداری اشتباه گرفتن و فله‌ای تخم مرغ...ببخشید داستان تولید می کنن یا بانوان عزیز نویسنده ای که برخی می خواهند سنگر خود را حفظ کرده و بل که هم به آشپزخانه حمله‌ای کنند و طی یک یورش بی رحمانه آن جا را تسخیر کرده و عده ای دیگر که قسم خورده اند که داستان نمی کنند و داستان آن ها را می کند (یا انگار می‌نوشتند؟ ها؟)و نمی دانم چرا بعضی منتقدان جوان و کوچولوی ما که گاهی به فعل داستان کردن گیر می دادند دیگر گیرشان (gear) جا نمی رود, گه(این غلط تایپی بود! ویرایش و غلط گیری متن را هم بردیم کنار نیم فاصله ها انداختیم) شاید هم همه ی همه ی این ها از برکات دولت فخیمه ی فعلی باشد که از بیخ و بن دارد می گوید، و راست هم می گوید که؛ کوزه ای باید تا سینما و کتاب و کنسرت موسیقی و اینترنت و آثار باستانی و اسرائیل و خیلی چیزای دیگه رو بیریزیم توش و گاهی ابی توش ببندیم و بخندیم!(زبان التقاطی شکسته و بسته و فنی و تحت تکلف و همه را من بعد از دم می فروشیم درهم).
حالا گفتن همه ی این ها برای چی بود؟( به قول ملکه ی سرزمین آفتاب) حکایتش جالبه فقد اینو بدونین که چون همه یک صدا فریاد زدن که تو چرا این قدر شاکی هستی و چرا این قدر شکایت و گله می کنی و سخت می گیری و بگیر و نگیر و ول کن و ول بده و از این چیزا...ما هم دیدیم راست می گن چیزی برای غم و غصه و شاکی شدن و گله گذاری نیست و اصل(اَن) گله ای نیست و دیگه به حوصله موصله هم نمی کشه و اگر و مگر هم نداره و شاملو بی خود یک حالت دیگه رو که اگر هم گله باشه حوصله نیست رو بررسی کرده. دست کم توی این وبلاگستان که ماشالا همه با حوصله هستن. مخلص کلوم این که ما برا دل مخاطب نازینینمون تاج سرمون می نویسیم. نوشتن هم که نه, یه قری می دیم و ژانگولر و خلاصه لوطی بازی. اگر هم به وختی از دسّمون در رفت نگین چراها. آخه ترک عادت گاهی مرض میاره.
گفتم نگین چرا بی خبر تغییر کاربری دادی و اینا.
ضمن این که هرکی از ما به تر می تونه ِتَر بزنه. منظور اینه که اگر شما توی این شرایط گل و بلبل...بستان بزن دیگه.

بقا.

ب.ز جان عزیزتون نیاین بگین می خوام درشو تخته کنما! نه بابا تازه شروع کردم یعنی احساس راحتی می کنم. توی مملکتی که دیگه ادبیات نمی خواد، می شه قصاب شد و بقال شد و "پاک رفت بان گر" شد و خلاصه ما هم دلقک می شیم. باور کنید از داستان نوشتن (ببخشید داستانْ منو نوشتن!) خیلی به تره. ضمن این که ما بدقول شدیم تو تخته کردن در این جا! واسه همین تا قیوم قیومت و قیوم فیل ترترینگ خذمتتون هسیّم. می‌گن آن چه شیران را کند روبه مزاج اعتیاد است اعتیاد است اعتیاد؟
ب.ب.ز این هم یعنی بعدِ بعدِ زر!
* زیاد حرف نمی‌زنما ولی دلم نیومد قضیه‌ی این "فروش" رو نگم. سال‌هایی بود که یک سفر گذارمون افتاد به شهر قزوین، توی مسیر تبریز بودیم انگار یا می‌رفتیم رشت، حالا هرچی، سیگارمون تموم شده بود و رفتیم یه بسته مارلبرو لایت من بخرم و پدر بچه مون هم یه وینستون(اینا رو محض پُز می‌گم بدونین کارمون چه قذه درست بود!) و الغرض یارو دراومد گفت هزار و هشتصد تومن. برای اون وختا خیلی بود. یعنی وینستون که پونصد بود انگار مارلبرو لایت هم خیلی بود هفتصد هشتصد.(ضمنن مقایسه هم بکنین) گفتیم به یارو که چه خبره؟ گفت قیمتش اینجا اینه! ما از بی سیگاری نرم شدیم و با احتیاط گفتیم حالا با این نرخا شما "فروش" هم می‌کنین؟ یارو هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت" فروش" هم نره ما به زور" فرو«ش»" می‌کنیم!

November 13, 2005

يكشنبه, 22 آبان 1384

داستان

نازک آرای تن ساق گلی...*
برای پونه

آمدی آخر. آن‌جا که هستی نمی‌بينی‌ام. جلوتر که بيايی زیر پای‌ت هستم. خیره به چشم‌هایت نگاه می‌کنم. خوب شد که آمدی پروانه!موهایم را ببین که مانند سرخس و جلبک با جریان آب می‌رود و ماهی‌ها لابه‌لایش غوطه‌می‌خورند. زاینده‌رود، می‌دانی که این فصل، خیلی سرد است و من کم‌کم-اَک دارم یخ می‌زنم.
دی‌روز بود انگاریا دی‌روزها. آمده بودم تا به تو بگویم که باز عاشق شده‌ام و نترسم دیگر از سکوتت. و نگاه نکنم دیگر به چشم‌های ملامت‌گری که همیشه خیره می‌شد و بعد می‌دزدید نگاه‌اش را از نگاه پرسان و نگرانم. برای بار چندم‌اش را نمی‌دانم؟ اما این‌بار زیر نور کم‌رمقی بود که به شبستان شیخ‌ لطف‌الله افتاده بود. پرسید پاکی؟ گفتم تا پاکی را چه بدانی. گفت تفسیرش با خود توست و همان بود که شد. زنجیر انداخت به دست و پایم. تو می‌دانی پروانه که من پاک بودم. نکند ندانی؟

چمن‌های خیس با فشار کف کفش‌هایش می‌خوابیدند وباز آرام آرام شکل می‌گرفتند. زیر پایش را نگاه نمی‌کرد پروانه. بخارِ هر بازدم‌اش را نگاه می‌کرد که توی مه گم می‌شد. قدم‌هایش را آهسته برمی‌داشت. آن‌جا که ایستاده بود، انگار دو چشم خیره به او نگاه می‌کردند. آرام برگشت. از پشت گردن‌اش و بالای شانه‌اش کسی را ندید. سایه‌هایی مرموز پشت مه تکان می‌خوردند که نباید باورشان می‌کرد. نفس که می‌کشید رایحه‌ی نامحسوس ِ آشنایی می‌شنید. بوی شب‌های نه چندان دور. شب‌های حرف‌های گفته و ناگفته. شب‌های شک و ناباوری. شب‌هایی که دور هم می‌نشستند. صدای قه‌قهه‌های خنده. یا گاه ریزش آرام و بی‌صدای اشک. و توی تمام آن‌شب‌ها بویی بود. بویی ترش و شیرین که آخر هم نفهمیده بود که از پس لاله‌ی نرم کدام گوش یا از لای سینه‌بند کدام رفیق بیرون می‌زند و گاه و بی‌گاه مشام را نوازش می‌کند. بوق تیز و کوتاه ماشین به خود آوردش.

رفتی پروانه؟ صبرکن. برای این نگاه، برای این لحظه، من جان داده‌ام. خواستم خیالت آسوده باشد که غمی نداشتم. خواستم ببینی‌ام و برق رضایت و آرامش را بخوانی از نگاهم پشت امواج آب. انگار با پلکی نگذاشته برهم، تمام قصه‌های نگفته‌ی شب‌های بی‌یقینی را برایت گفته باشم. بگویم که این بار دیگر عاشق شده‌ام و تو بفهمی که آن مرد برفی که شقیقه‌هاش سفید است و موهایش بلند نیست، توی محراب شیخ‌لطف‌الله، واقعی بود. پرسید از من که پاک باشم. فکر کردن نمی‌خواست؛ گفتم که پاکم. باورم کرد. از جایی دور می‌آمد باورش. مثل طنین صدایش که آن وقت فکر می‌کردم پژواک ضعیفی است در صحن خالی و سیمانی که می‌خورد به کاشی‌های معرق و باز می‌خورد به تاس و نیم‌تاس‌ها و قوس‌ها و لاجرم جانش گرفته می‌شد تا به گوشم برسد. باقی‌اش را نمی‌گویم اگر صبر نکنی. اگر لحظه‌ای گوش‌ات را نسپری به مه تا تو هم آن پژواک را بشنوی. صدایی که صدای من هم هست و به تو می‌گوید که برگرد پروانه. همین جا زیر پایت را نگاه کن. چشم‌های سرمازده و حالا بی‌جانم را بخوان.

سنگی در آب بود که افتاد؟ کسی جایی چیزی گفت؟پروانه با تردید از پشت مه دنبال کورسوی چراغ‌های ماشین گشت. او حتمن صبر می‌کند. باید صبر کند. پنجه‌ی پاهایش فشرده می‌شد. پاشنه‌های نوک‌تیز و بلند توی خاک نم‌زده فرو می‌رفت و پروانه سکندری می‌خورد. از دوردست‌ها صدای نعل ِ سم اسبی روی سنگ‌فرش می‌آمد. بی‌حرکت ایستاد و گوش سپرد. هوش از سرش می‌رفت و برمی‌گشت. مه داشت روی زمین می‌نشست. از جایش تکان نخورد. همان‌جا خم شد کفش‌ها را کَند. پنجه‌های ظریف‌اش را که محو شده بودند در جوراب‌های نازک دودی، روی خیسی چمن‌ها گذاشت. بی‌اختیار از خوشی نفسی کشید. خنکای نم‌دار از لابه‌لای تارو پود نایلونی جوراب پوست پاهایش را نوازش می‌کرد. روی زمین نشست. توی سرازیری روی چمن‌ها آرام آرام می‌سرید و پایین می‌آمد تا به دو چشم رسید. به آن دو چشم گشاد شده‌ی میشی که از توی آب زلال نگاه‌اش می‌کردند.

دیدی عاقبت. نه! جیغ نکش. می‌دانم که می‌توانی خوددار باشی. بگذار این قصه‌ی آخر را هم بگویم برایت. تو که تا این‌جا بوده‌ای و شنیده‌ای. اگر بروی دیگر نمی‌توانی قصه را تمام کنی. گریه هم نکن. مگر نمی‌گفتی همیشه به من، که آرامش‌ام را می‌خواهی؟ حالا که دیدم‌ات دیگر آرام آرامم. یادت هست آن روز که آمدم کنارت و از مردی با شقیقه‌های برفی‌ گفتم و خندیدی؟ یادت هست که از تو پرسیدم مگر نگهبان‌های شیخ‌لطف‌الله می‌گذارند کسی برود آن‌جا، با بساط نان و خرما و کتاب‌هایش روی جل‌ای، بَست بنشیند؟ و تو گفتی خیالاتی شده‌ام. گیرم خیالاتی بود که به نرمی گذشت، اما روزهای بعدش که گنبد کرم رنگ شیخ لطف الله شده بود مغناطیسی که نگاهم را هرجای شهر بودم، می‌کشاند تا بروم و پایم را در شبستان بگذارم و مرد شقیقه برفی را ببینم و کاسه‌ی آبی مهمانم کند، چه؟ و تو گفتی که زیادی کتاب‌های عرفانی خوانده‌ام. مالیخولیایی شدم. شاید روحی دیده‌ام به خیال واقعی بس‌که به دنبال گم‌گشته‌ای گشتم و بس‌که عاشق و فارغ شده‌ام. اما می‌دانی، مرد برفی که به من گفت می‌دانم با همه‌شان خوابیده‌ای، با هر شش تاشان، ترسیدم. انگار که آمده باشد برای عذاب و مکافات کرده‌هایم. نالیدم و گفتم "همه‌ی آن‌ها در دلم بودند. من عاشق همه بودم. می‌خواستم که حتا زندگی‌ام را برای شان تحفه ببرم و سر یک سفره قسمت کنم. به پروانه هم گفته‌ام. می‌خواهید یک روز بیاورم‌اش این‌جا خودش به‌تان بگوید؟" ساکتم کرد. نمی دانم چه‌طور اما نگاهش برقی داشت که انگار دانسته‌ها را برایش بازمی‌گویم. باید کوتاه کنم. تو خودت می‌خوانی لالوهای نگاه‌ها و حرف‌ها و خط‌ها را. یادت آورده باشم آن روزی را که بی‌رحمانه زهر به جان‌ام ریختی که "چرا فقط توی شبستان شیخ لطف‌الله؟ چرا هیچ کجای دیگر نیست؟" نگفته بودم‌ات. نگفتم‌ات آن روز را. همان روز، که گفتم‌اش باریدن برف بر سپیدی موهایش را دوست دارم که ببینم، را. دویده بودم. نفس نفس می‌زدم. گونه‌هایم سرخیده بود با تُک بینی‌ام. به من خندید. به گالش‌‌هایم نگاه کرد و گفت " مثل دختربچه‌ها شدی" دل‌ام غنج زد. مال باکره‌گی و معصومیت دخترواری بود که تا آن وقت فکر می‌کردم بر بادش دادم و حالا مرد برفی‌ام پیدایش کرده بود یا از آن نازها و غمزه‌های زنانه که فریب و عشوه‌ای چاشنی‌اش بود، نمی‌دانم. گفتم می‌خواهم که بازویش را زیر برف بگیرم و قدم‌هایم را با قدم‌هایش بسازم. بی‌حرف قبول کرد. آن‌قدر رام که باورم نشد تا وقتی با یک تا پیرهن سدری رنگ آهارزده و شلوار ساده‌ی سیاه مثل همه‌ی مردان اداره‌جاتی توی نقش جهان پهلو به پهلوی من قدم برداشت. راست بود پروانه به خدا که راست بود. تک و توکی سلام‌اش کردند. بازوش توی دستم بود و عارش نبود. نگاه هیچ‌کس آن صبح برفی کندوکاو نداشت. رفتیم تا عالی قاپو. گفت که برویم بالا. رفتیم بالا در اتاق‌های طرب باز بود. از ‌پله‌های مارپیچ که می‌رفتیم انگار شمایل‌ها و نقش‌های گچی زنده بودند. دست‌ام را کشیدم روی‌شان. مرد-اکم هم دست‌اش را به هوای نقش‌ها رساند روی دست من. دست‌اش گرم بود و روی هر نقشی که می‌کشیدیم زنده می‌شد. صدای ساز می‌آمد و دهل. سرنا هم بود. زن‌ها با اندام‌های گوشت‌آلود اثیری‌شان تکان می‌خوردند. مردها باده به دست دورشان می‌گردیدند. گوشه‌کنارهای اتاق‌ها زنی و مردی را می‌توانستی ببینی که با بدن‌های سرخ از سرما عریان بغل خوابی می‌کنند. رویم را از شرم برگرداندم و رفتم توی سینه‌ی مرد شقیقه برفی‌ام که دست‌هایش همان طور که بر دست‌هایم بود دور کمرم حلقه زد. گریه می‌کردم پروانه. با او نمی‌خواستم. می‌خواستم پاک بمانم. اما یک‌باره بخار نفس‌هامان توی هم پیچید. نمی‌خواستم به خدا. با او نمی‌خواستم پروانه. این طور نگاه‌ام نکن. توی آن ساز و آواز و شمایل‌های رقصان و نقش‌های به جان رسیده، یک چیزی بود که باور کرده بودم‌اش. یک چیزی بود که می‌گفت این بار فرق می‌کند. و کرد. وقتی چشم‌هایم را باز کردم دوباره با او توی شبستان شیخ لطف الله بودم. خسته بودم اما خالی، بی عقده، روان بودم مثل برفی که آب بشود از دل کوه‌ها بیاید تا چشمه‌ای توی شبستانی زیر تاقی گنبدی. پرسید"پاکی؟" گفتم "نمی‌دانم."چیزی نگفت که گفتم "دیگر هیچ نمی‌خواهم." گفت"باید غسل کنی. پسین شب با زاینده‌رود." خسته‌ام پروانه. اما سبک. آرام. دیگر باید بروم. پلک‌هایم سنگین‌اند، سنگ‌های در جیب‌ام هم. کاش می‌شد رهایم کنی و از همین‌جا بروی. فقط خواستم به تو بگویم که این بار دیگر عاشق شدم. این بار به‌راستی عاشق شدم.


سپینود
آبان 84


-----
* نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند(نیما یوشیج، می‌تراود مهتاب)

November 11, 2005

جمعه, 20 آبان 1384

جوابیه‌ای از سر اجبار!

دوست عزیز شمیده یا جایی خوانده بودم که گویا اسم‌تان علی‌رضا است.
به هر حال؛ نمی‌دانم باید با چه زیانی بگویم‌تان که من رضا ناظم نیستم. یک روز سه شنبه تشریف بیاورید غروب سه شنبه‌ها به ضیافت داستان و بحث و نقد و چیپس و اسنک، تا خودتان به چشم دیده و باور کنید. این بار آخری بود که گفتم.
دوست عزیزم؛ رضا ناظم گرامی، می‌دانی برادر، آن روز که وبلاگ‌ات را دایورت کرده بودی روی سایت دوات رضا قاسمی، همان روزها که از شدت فیلتر خود قاسمی هم به فغان آمده بود، در دل تحسین‌ات کردم. گمانم به خودت هم گفتم که گل کاشتی و در اوج بازدید کننده‌هات همه را روانه‌ی جایی کردی که دست‌کم چیزی یاد بگیرند و بخوانند که دنیا و آخرت‌شان را خوش‌آید.
اما روزی که وبلاگ‌ات را به سایت من دایورت کردی، گیج شدم. راست‌اش را بخواهی مثل وقتی می‌ماند که برای آدم مهمان ناخوانده بیاید. دست و پای‌ام را گم کردم. خودم را جمع کردم. انگار که عریانی‌ام را دارند چند چشم نامحرم می‌بینند. گذشته از آن می‌دانستم که این لطف توست که همیشه شامل حال من بوده و نمی‌دانم که چرا؟ شاید چون هرجا که رفته‌ام نسبت به تو و کاری که با هما توکلی در میان‌برها کردید به خوبی یاد کردم. یا این‌که حکایت‌هایت را دوست داشته‌ام و البته هنوز قوین معتقدم که باید بلندتر بنویسی و رنگ و لعاب بدهی و پرداخت کنی و باهاشان ور بروی. بارها هم اگر یادت باشد گفته‌ام که من مینی‌مال دوست ندارم. و برای خوش‌آمد تو یا هما هم که شده پا روی عقیده‌ام نمی‌گذارم. می‌بینی لطف تو که برای خیلی‌ها و از جمله خودم ناتعریف است. دوستی می‌آید و می‌گوید به من تو رضا ناظمی؟! من ِخرس گنده‌ی تابلو؟! خواستم از تو تشکر کنم و بخواهم که دوباره نوشته‌های خودت را بگذاری. من از بازدیدکننده‌های بسیار بدم می‌آید. به جان تنها دخترم صبا، بدم می‌آید. اصلن من از این سایت خودم هم بدم می‌آید. جایی که نتوانسته من را آن‌طور که هستم بنمایاند. می‌خواهی برای‌ات از نقل قول‌هایی که شنیده‌ام بگویم؟"سپینود فمنیست است" جل الخالق و مخلوق هر دو باهم! من همیشه گفته‌ام من از فمنیست بازی‌های ایرانی جماعت بدم می‌آید. فمنیسم برای من تجلی‌اش در کارهای ویرجینیا وولف است، در شعرهای سیلویا پلات و بعدترها در شعرهای فروغ. من از فیلم‌های تهمینه میلانی متنفرم. از سردم‌داران فمنیسم وبلاگ ها هم همین‌طور."سپینود فکر کرده رئیس وبلاگ‌هاست" این جمله یک جمله‌ی خنده‌دار و بچه‌گانه است که حتا منظور گوینده را هم نمی‌رساند. درست مثل یک دیالوگ توی یک مهدکودک است و از عقل ناقص گوینده‌اش حکایت دارد و من چه بگویم؟ تنها می‌گویم که رئیس وبلاگ‌ها، خوشگل من! باید دست‌کم بازدید کننده‌های بالای رقم پانصد نفر در روز را داشته باشد، برای "وبلاگ شهر!" تکلیف تعیین کند، کامنت برای کسی نگذارد که کسرشان‌اش نشود، لینک‌های کنار صفحه‌اش بالای 50 لینک باشد، اهل خط و ربط و باندبازی با دیگر روسای "وبلاگ‌شهر!" باشد، زندگی‌اش بیست و چهار ساعت پای این مونیتور خراب شده بگذرد و تند و تند در طول چند ماه بچرخد و موضع عوض کند و ... خیلی چیزهای دیگر خوشگل-اَک! پس اشتباه گرفتی. پدرخوانده جای دیگری است. " سپینود فکر کرده روشن‌فکر است" صادقانه بگویم بدم نمی‌آید روشن‌فکر واقعی باشم. یک روزهایی بود که می‌نوشتم از زندگی واقعی‌ام که ربطی به روشن‌فکری ندارد. زندگی یک مامان چاق و کارمند سابق و خانه‌دار فعلی که تنها زندگی می‌کند، همان‌قدر هم که اهل کتاب خواندن است، اهل غیبت و خاله زنک بازی هم هست، به درس بچه‌اش می‌رسد، آش می‌پزد، همان‌قدر که اهل نوشتن است، اهل خوردن هم هست! اما بعدتر ها دیدم که نه "جوجه"ی من جوجه‌ی خاصی است که کارهای محیرالعقول و ژانگولر انجام دهد و نه من "مامان" خوب و نمونه و پرفکتی هستم. پس گفتم بگذار فقط از "وَرِ" روشن‌فکری‌ام بنویسم! خب حالا شما بیا و بگو من روشن‌فکرم. چه باک!
"سپینود برخلاف شخصیت قوی و خشنی که از خودش توی وبلاگ نشان داده، خیلی شکننده و حساس است" خب دوست عزیز این حرف تو درست. یادت هست خودت نتیجه‌گیری کردی که این شاید یک واکنش دفاعی باشد؟ به نظرم این درست‌تر است. ولی به مقدسات‌ام که هیچ قصدی نداشتم. ناخودآگاه‌ام بوده. و راست‌اش از وقتی که تو این‌ها را به من گفتی از این صفحه‌ی کرم و قهوه‌ای بیزار شدم. چراکه حس می‌کنم دروغ در فضایش می وزد. گیرم دروغ نه ولی ناواقعیت که هست؟
و شما دوست من شمیده از شما هم بسیار شنیده‌ام؛ گفته‌اید من رسم‌الخط شما را تقلید کرده‌ام. من با کمال قدرت از تقلید کردن‌ام می‌گویم که با چشم باز بوده و من چیزی را که دوست دارم بله که تقلید می‌کنم. من از جای‌گاه اختراع و کشف نمی‌آیم ولی از قدرت تمییز و تشخیص می‌گویم که حق من است حال می‌خواهد این رسم‌الخط مال شما باشد، مال ابوالحسن نجفی یا مال نوام چامسکی. من مثل خریداری هستم پشت ویترین که انتخاب می‌کنم. این حق من است. نه؟(حال‌ام به‌هم خورد بس که از "من" گفتم. بروم بالا بیاورم و برگردم)...

با شما حرف‌های دیگری هم دارم آقای شمیده. منتها از بخت بد به شدت حال بدی دارم و مریض‌احوالم. پس حواله می‌کنم به یادداشت بعدی که می‌خواهم از کسانی بگویم در فضای وب که دارند کارهایی می‌کنند و ما نمی‌بینیم. کسی نمی‌بیند. کسانی که حرف‌هایی زدند و رفتند. رفتند چون مشام‌شان بوی ریا و کثافت این فضا را خیلی زود دریافت. تا متن بعدی یک سئوال کنم تا بل‌که کسی جواب‌اش را در آستین داشته باشد، راستی رضا قاسمی کو؟ مگر قرار نبود دوات بشود ماه‌نامه؟ یک ماه نگذشته؟


November 02, 2005

چهارشنبه, 11 آبان 1384

جان ملکویچ بودن تنها ارزش‌اش به بازی‌گر بودن است. همین.

نمی‌دانم باید ازباشگاه ریالیسم و نیوریالیسم آنتونیونی و دسیکا و پازولینی و هم‌کاران، ممنون بود یا گله داشت برای نمایش تمام و کمال و به وفور واقعیت‌های ریز و درشت زندگی‌های روزمره، و برای این که پس از ژرژ مه‌لیس و سوریالیست‌ها و اکسپرسیونیست‌های آلمانی باز هم پای خیال و فراواقعیت در سینما باز شد.
به زبان ساده و خودمانی، اگر از این ایسم‌ها چیزی نفهمیدید مثل نگارنده(!) باید بگویم سینما دوره‌های زیادی را گذراند. از رویاسازان امریکایی و تکنسین‌های پروپاگاندیست روسی بگیر و بیا تا شاعرهای تصویرساز فرانسوی و ایتالیایی‌های ریزبین و ظریف و آلمان‌های خشن ِ کم کنتراست تا سوئدی‌های فلسفه باف تا حتا ما ایرانی‌های عارف. اما همیشه بازگشت و برگشتن به مضامین قبلی، حالا یا از کمبود خلاقیت و یا برای به‌تر کردن و یا حذف و اضافات سازنده، دغدغه‌ی سینما بوده و هست.
اما هر چیزی حدی دارد. می‌گویم چه چیزی حد دارد. بگذارید از فیلمی به اسم جان ملکویچ بودن(Being John Malkovich ) بگویم که توسط اسپایک جونز( Spike Jonze )در سال1999ساخته شد. و من تا ساعت 4 صبح دی‌روز مشتاق دیدن این فیلم بودم. جان ملکویچ بازی‌گر توانایی است که در این فیلم آدم‌های مختلفی توسط یک اتفاق عجیب قادر می‌شوند در او، در کالبد او، قرار بگیرند. جان ملکویچ خود بازی‌گر است و از قضا بازی‌گر متد اکتینگ(method acting) هم هست که برپایه‌ی شیوه‌ی استانیسلاوسکی بنیان گرفته. این‌ها همه حقایقی است از دنیای خارج از این فیلم که در فیلم هم به شکلی مستند ارائه شده. حالا بیایید فیلمی این قدر واقعی را ببینید که جان ملکویچ در نقش خودش، با بخش‌هایی از زندگی حقیقی‌اش در نقش خودش، ظاهر می‌شود و جان کیوزاک یا گرگ که عروسک‌گردان خیابانی و هنرمند اما فقیر و بی‌چاره است، اتفاقی دریچه‌ای را می یابد که با ورود به آن وارد جان ملکویچ سرشناس و موفق بشود و زن‌اش کامرون دیاز، یا لوته را فراموش کند. و در شرکتی در طبقه‌ی هفت و نیم(!) یک برج بلند این دریچه را می‌یابد و این شرکت هم به دلیل هفت و نیم طبقه بودن‌اش سقفی کوتاه دارد چندان که کارمندان آن با حالت قوز کرده از راهروهای آن می‌گذرند. لوته که زن گرگ است در یک مغازه‌ی حیوان فروشی (pet shop) کار می‌کند و در خانه یک میمون یک سگ و یک پرنده و تعدادی جک و جانور دیگر دارد و با این‌حال طبق رسم کلیشه‌ای می‌خواهد بچه‌دار بشود که گرگ مخالف است. میمون یا شامپانزه‌ی لوته در ذهن‌اش خاطراتی را مرور می‌کند. یاد گرفتار شدن‌اش و گرفتار شدن پدر و مادرش می‌افتد و فیلم لحظاتی با زیرنویس، دیالوگ‌های این شامپانزه‌ها را در جنگل بر ما عیان می‌کند. اوضاع جالبی است.
یادم است که فیلم مرد سوم(The third man) اثر کارول رید و با بازی اورسون ولز جوان و نازنین را یک بار بر منطق خواب استوار کردند، تنها و فقط به واسطه‌ی صحنه‌ی معروف چرخ و فلک. با این دلیل ساده که در روز روشن و عادی چه‌گونه است که اورسن ولز و ژوزف کاتن در یک چرخ و فلک خالی سوارند و می‌چرخند و دوربین از نمای بالا(High angle) صحنه‌ای از زمین بازی خالی و خیابان‌های خالی و همه‌جای خالی را نشان می‌دهد؟ پس بنابراین: تمام اتفاقات جنایی و پلیسی و تعقیب و گریز در این فیلم زیر سئوال می‌رود و همه، توهم کاتن یا هالی مارتیز فرض می‌شود. و تا جایی که به خاطر دارم این تحلیل کاملن زیرکانه و از سوی همه پذیرفته شده بود.
حالا فیلمی مثل جان ملکویچ بودن فریاد می‌زند که من خواب و خیالی بیش نیستم. روترین المان‌ها را تصویر می‌کند. اما چه می‌شود که تو باور نمی‌کنی و پوزخند می‌زنی؟
قصدم مقایسه نیست. تنها این است که ذهن باورپذیر انسان را گاهی دست‌کم می‌گیریم. باورپذیری اتفاقات واقعی جای تردیدی ندارند. برای همین می‌گویم نمی‌دانم باید از دسیکا ممنون بود برای این‌که کار را تمام کرده، یا گله‌مند که فصل‌الختامی کاشت برای واقعیت و دریچه‌ای باز شد به رویاها و خواب‌هایی که دیرباور و مصنوعی‌اند. رویاها و خواب‌های دیجیتالی و تکنیکی که بد می‌شود ذهن ما به آن‌ها عادت کند و بترسیم از این‌که شب سر بر بالش بگذاریم و خواب‌های دیجیتالی رنگارنگ ببینیم.
من هنوز خوابی به سیاه و سفیدی‌ ِ مرد سوم و باله‌ی مکانیکی را ترجیح می‌دهم.