در این مدت تصور میکردم خبرهای داستانی زیادی باشد. فارغ از جوایز ادبی که زیاد اعتقادی بهشان ندارم و لابد اخبارشان را از سایتهای دیگر دنبال میکنید، اخبار دیگر همانا:
1- اگر جمعخوانی را دنبال میکنید که هیچ. اگر که نه از حالا به بعد دنبال کنید. روال جمعخوانی این است که داستانی انتخاب میشود، غالبن داستانی شناخته شده از ادبیات ایران و جهان، که نسخهای از آن در اینترنت موجود باشد، سپس به نقد و بررسی آن پرداخته میشود. نکتهی پسندیدهی این جمعخوانی این است که هرکس به فراخور علاقه و دانشاش دربارهی داستانها نظر میدهد و محدودیتی ندارد. این بار نوبت داستان شناخته شدهی صادق چوبک، انتری که لوطیاش مرده بود، است. خواندن یا بازخواندن این داستان و تحلیل دوستان خالی از لطف نیست.(+)
2- مدتی است که سایت غروب سهشنبهها میزبان داستانهایی است از کسانی که عضو نیستند. مثل این داستان از آقای علی اکبر کرمانینژاد.
3- قابیل دوباره شروع به کار کرد. با تحریریهی جدید. مبارک است.
4- در شمارهی بیست و شش مجلهی نافه، داستان پیراکتوس لیترانوس از من چاپ شده. مجله سایت ندارد بنابراین میتوانید داستان را اینجا بخوانید.(+)
همین.
I do not trust the spirit. It escapes like steam
In dreams, through mouth-hole or eye-hole.
I can't stop it
One day it won't come back
Things aren't like that
They stay, their little particular lusters
Warmed by much handling
They almost purr.
When the soles of my feet grow cold
The blue eye of my turquoise will comfort me
Let me have my copper cooking pots, let me rouge pots
Bloom about me like night flowers, with a good smell.(Sylvia Plath October 1961
به روح اعتماد ندارم. در خواب
از میان روزن چشم یا دهان دود میشود.
نمیتوان نگهش داشت.
یک روز دیگر بازنمیگردد.
اشیا چنین نیستند-ماندنیاند
و درخشش خاصشان
با دستمالیدنهای بسیار
گرم و نرم میشود-انگار به خُرخُر میافتند.
وقتی کف پایم سرد شود
نگین آبی فیروزهام دلداریام خواهد داد.
بگذار دیگ مسیام را همراه ببرم، بگذار
سرخابهایم مثل شببو به دورم غنچه کنند. (قسمتی از شعر حرف آخر، سیلویا پلات، ترجمهی ضعیف سعید سعیدپور)
بد نفرتی سراپایم را گرفته. این طور که میشوم نه میتوانم داستانی بخوانم و نه بنویسم. این طور که میشوم باید به یک چیزی گیر بدهم. باید سر کسی داد بزنم. باید بگویم که از یک چیزهایی متنفرم. باید بگویم که هیچ طوری نمیشود که بشود من به زندگی زیبا نگاه کنم. هیچ طوری نمیشود که بشود کسی بتواند مرا روانکاویام کند. کاش میشد گورم را در یک جنگل شمالی گم کنم. کاش میشد تا سرحد مرگ، بدون ترس از تهوع یا تلوتلو خوردن یا نعره کشیدن، گلویم را بسوزانم و ذهنام را الکلشویی کنم. همین حالا انگار که فراموش کردهام من اینجا چه میکنم. برای چه اینها را مینویسم. این پانزده بیست روز دوری از این فضا کارم را ساخته. لعنت بر این دنیای مجازی که حتا به اندازهی افیون جذاب نیست و ترکاش اینقدر ساده است.
این پانزده بیست روز را اگر بخواهم که مثل یک کتاب یا دفترچهی خاطرات ورق بزنم، بی شک اولین تلنگر را از مرگ شاپور،که سال پیش ماه دی،دو روزی را مهمان صفای خانهی کوچکاش و عشق و محبت خانوادهاش بودم، خوردم و حالا خواندم سوزی را که با ساز آهنگ مرثیهی جانگدازت همراه بودو از آن روز نشد که توی آن دفترچههایی که شاپور دادهبود از کاغذ کارخانه،دیگر خطی بنویسم. بیشتر سوختم از اینکه فکر می کردم زنی هست، حالا میخواهد کنار تپههای چغازنبیل یا مزرعههای نیشکر، یا جای دیگری، اصلن هم فکر نکنم که خواهر کدام برادری است، تنها زنی هست که شیرینی عشقی و مردی و بازویی و پدری برای پسرکاش ... را چشیده. حالا دیگر آن هم نیست و ما باید دلمان به چه خوش باشد؟
... عزیز؛ احوالات؟
یک پاسخ کلی و طویل به تو بدهکار بودم. پاسخ سزیع و فوری را که برایات فرستادم. حالا الباقی:
نمیدانم برایچه اینها را دارم برایات مینویسم. شاید داستانزده شدهام این روزها(عبارتی اختراعی از خودم است وقتهایی که داستانهام قفل میشوند و حتا یکجملهی ساده هم بهشان نمیچسبد و ول میکنم و میروم و میخوانم یا این خزعبلات را اینجا میچسبانم) صبحی که از کنار کتابخانه(که چه عرض کنم قفسهایست) میگذشتم خداحافظ گری کوپر چشمکی لوندانه زد و یک تابی به خودش داد و افسونام کرد تا دوباره بخوانماش. توی این وانفسا که هوارانتا کتاب نخوانده را انبار کردهام و باز چشم تنگ و حریص دنیادوستام را قناعت پر نکرده، سر برج پول-اکی که دستام میآید با سخاوت روی پیشخان نیک یا نشرقصه یا یکی از شهرکتابهاست، خواندن تکراری دیگر مصیبتی است. اما به جان تو نباشد، به جان خودم حظی بردم که لنگهاش نبود این سالها. حالا یا از نسیم خنک صبح زودی بود که شب پیشاش باران زده بود یا از ترجمهی عالی حبیبی یا شوخ طبعی رومن گاری(که بالاخره نفهمیدیم که اسم اصلیاش چیست این سگ پدر، خارج از قاب مولفان مرده اگر که خواسته باشی نگاهاش کنی!) این حال خوب بود تا...
الان خرابام. سیگارم تمام است.(ساعت یک و ربع نیمه شب آن هم برای آن زن بودهگی هیولاوار که ...بگذریم) چشمام گلمژهی بدی زده. عینکام شکسته و این عینک موقتی خیلی کفریام میکند. چند مورد ناجور اینطرف و آن طرف خواندم و حسابی لجام درآمد و بیشتر از اینکه چرا جراتاش را ندارم بزنم توی دهنشان. توی دهن همهشان. پفیوزها ادعا دارند اما پای خودشان که وسط میآید کاسهلیساند. حوصلهاش را داری یک قصه بشنوی؟ نداشتی هم مجبوری من باید خودم را به بهانهی پاسخ نامهات خالی کنم. پس بشنو:
یکی بود و یکی نبود. انقلابی بود که وقتی شد خیلی چیزها عوض شد. به بدیهایش کاری ندارم اما یک خوبی داشت و آنهم با حجاب شدن زنها(!) و ممنوع شدن حکایتهای عاشقی و عاشقیت و رقص و آواز. خوبیاش کجا بود؟ صبر کن! گویمات. آنجا که صنعت سینماتوگراف این ملکِ منقلب، ناخواسته به جایی رفت که پر از حرفها و تصاویر زیبا و طبیعت و معنویت و نشاندادن کودکی بود که دربهدر دنبال دوستی میگشت که دفترش را پس بدهد. سینمای کانون آنسالهای آخر پهلوی که مادرمان دستمان را میگرفت و میبرد تا سازدهنی و ماهی و انیمیشن(حالا چی شده؟ پویانمایی؟) زرینکلک را ببینیم، حالا همهگیر شده بود. دیگر کسی الکی زیر آواز و قر کمر و بزن بهادر بازی نمیزد(گرچه که بعضی خاطره بودند و بعضی شیرین). جانام برایت بگوید از صفهای جشنواره فیلماش زیر برف و سرما و بوران. از شب بیدارنشینیهای کنار یک سینمایی که ناماش آزادی بود یا شهر همان شهر فرنگ خودمان. یک عده هم خل و چل بودند، بلانسبت شما، اما اندکی شبیه به ما که ساختمان و معماری و عمران و تیرمزدوج و سازههای بتنی و فولادی را گذاشتند در کوزهای و پر کشیدند که آنجاست. آنجا یک مدرسهی سینمایی است که عجیب دورنمایی دارد. دردسرت ندهم که وقتی آن سینمای زیبا و پر از معنویت تبدیل به صنف سینماگرایان میشود، چهطور ریده میشود(ببخش دیگر اینجا مال خودم است و اختیار سهنقطههاش را هم خودم دارم تو هرجا را خواستی نخوان) به ایدهآلهایت، به قصر خیالیات. صحبت ساخت فیلم و منشیصحنهگی توی کار حرفهای که میآمد، بازار زیرآبزنی داغ میشد و برادر برادرش را میکوفت و خواهر گیس خواهرش را میکشید. حالا اینها را داشته باش تا برویم سراغ اینکه نمیدانم چه شد که دیگر آن سینماهه حرفی نداشت یا داشت اما مردم ِ دورهی سازندگی و کمی آزادی و موسیقی مجاز و تکنوکراتهای ماشین نو سوارشو و دبی بروهای حرفهای و نمیدانم چه کوفت و زهرماری دیگر دوستاش نداشتند. آن سینما را میگویم. این وسط یک شیرپاک نخوردهای آمد و گفت: سینمای بدنه! و یکهو یک قرمز کوبید وسط پیشانی سینمای ایران. قبلاش هم بودند مثلن عروس و ولی مگر مسافران یا پردهی آخر یا نرگس میگذاشتند عروس نُطُق بکشد. قرمز آمد و بعدش رنگ سینمای ایران زرد شد. همهاش شدند سهتا. دوتا مرد(نه! پسر ژیگولو) و یه بانوی شبیه فائقه و لیلا و خلاصه که از این لب کلفتها و ابرو نازکها و ...(جای سلطان بانو و بازی معرکهاش خالی شد یا سوسن که نه زیاد خوشگل اما خیلی زن بود. پروانهی معصوم رگبار هم که دیگر داشت پیر میشد.) القصه بدنه خیلی محکم شد. همهآش شد پول. آرام آرام خردهبگیران گفتند که فلان فیلمساز خارج-اکی شده. یکی افغانی، یکی کرد عراقی یکی بینالمللی(بی شرف تازه جرات کرده نخل طلای کن را هم برده!) یکی دربهدر ِ تهیهکننده. بعد هم نتیجه گرفتند که اینها از بدبختی مردم و کشور برای خودشان جیب پرپول و جایزه ساختهاند. حالا یکی نبود بگوید که شماها چه کردید؟ از پایینتنههای در مضیقهی داخل کشور وام گرفتید فیلم ساختید مرد دوزنه و زن دو مرده و آوازهای آنچنانی(یاد اسفندیار منفردزاده بهخیر واقعن) و لابد پولهای چند سد میلیونی خودتان را خرج ایتام کردید؟! برید بابا، اصلن همهتون برید*... ببین به سر عشق چی اومد بدبخت!**
... جان باور نمیکنم و نکن که اینها همه خود به خودی وقتی که خواب بودیم، یک شبه اتفاق افتاد. اینها برنامه بود. باعث و بانیاش هم منتقد باج بگیر بود، روزنامههای مفتخور بیوجدان، کلهگندههای پشت پرده و ... وگرنه آن سینمای غول شدهی جهانی ِ آن سالها را کسی یارای پشت بر زمین رساندن نبود.
حالا تو به من چه میگویی؟ از ادبیات میگویی؟...بگذار کمی بخندم. نمیبینی که دارد توی ادبیات هم همین اتفاقها میافتد؟ تناظر یکبه یک که میدانی چیست؟ بین همهی قصهای که گفتم از سینما با ادبیات رابطهای برقرار کن متناظر! میخواهی بگویی مثلن با مرگ گلشیری هیچ شیر پاک خوردهای نداریم که این گوی سنگین ادبیات داستانی(!) را کمی هل بدهد که عوض عقب زدن کمی، مویی، جلو برود؟ باور ندارم برادر من. اینجا هم ادبیات به صنف و صنف بازی رسیده. خیلی مسخره است. ادبیات سمبلی(یا شاید هم سنبل!) از تعالی و معنویت است. راحت که بخواهم حرف بزنم ادبیات از خوبی میگوید. همان سلیناش هم با فحش و فضیحت و کثافت از بدی جنگ میگوید. حتا پورنوگرافاش هم زیباست. آنوقت کمی که دور شوی، یعنی حرفهای که به قضیه نگاه کنی میبینی خیلی لجن و کثافت است. همین دور و اطراف خودمان. صحبت چاپ که میآید همه گرگ میشوند. آن هم برای تیراژ مسخرهی 1500 تا یا دست بالا 2000 تا. جر میدهند هم را. زیر آب که سهل است. آنچنان پروندههایی برایات باز میکنند که خودت شاخ درمیآوری که من کی هستم. حالا هیچکس هم که نباشی. توی این مملکت هفتاد هشتاد میلیونی، دو هزار نفر چه نسبتی دارد آخر؟ این جایزهها را میبینی؟ بگیر و برو توی نقد توی روزنامهها، بگیر و برو برس به صفحهی داستان روزهای پنجشنبهی انتلکتوئلترین جریدهمان. بخوان و بخند. بعد هم گریه کن. برای اینکه اینجا هم یک سری به دنبال ادبیات بدنه میگردند. ادبیاتی که زنی عاشق مردی شود که مثل فرشتههاست. ادبیاتی که از سردستیترین واژهها تشکیل شده که فقط زودتر به انزال یا به نقطهی پایان برسی. وقتی کتاب را بستی دیگر بهاش فکر هم نمیکنی یادت میرود نویسندهاش که بوده. موضوع چه بوده. تا چه رسد به اینکه جملهای از آن را به یاد داشته باشی که مثلن بخواهی یک روزی از آن یاد کنی. یا تصویری تاثیرگذار.
ولکن برادر من ول کن. برو توی همان گوشهی تنهاییات بنویس. همین خانهی مجازیات را داشته باش و تویاش حکومت کن. بزن، بکش، فحش بده. از هیچی بهتر است. داستانهایت را بدون سانسور و قیچی تویاش بچسبان. ببین طرف رماناش را گذاشته. یک تف پر ملات کرده توی صورت سدسازان فرهنگی.
میدانی اولین چیزی که توی یک جمع حرفهای به آن بر میخوری چیست؟ 1- حرفهای سد من یک غاز با چاشنی دود سیگار. 2- ناامیدی از اینکه میبینی گرگ نیستی که دوام بیاوری توی این جنگل 3-شکستن و خرد شدن و تکه پاره شدن اسطورههایت و آنها که دوستشان داری توسط کسانی که نتوانستهاند به جایی برسند(البته این یکی بد نیست. به قول گنجی[نسیانالله علیه و رحمه!] باید قهرمانها بشکنند ولی نه به قیمت شکستن خود ادبیات) 4- نقدهای بی پایه و اساس علمی که هیچکجایش کمکی به خوانش و یا حتا ارزشگذاری بر اثر، نمیکند 5-آموزش ...مالی(ببخشید پاچهخاری این روزها باب شده) 6- متلاشی شدن دوستیها و رفاقتها 7- باند و باند بازی که فت و فراواناش را همینجا توی ایندنیای مجازی خدمتات شرح میدهم اما که در برقین نامه! 8-پدرخواندهگی و درست کردن نوچه در اطراف و اکناف و حاشیه و اصل و متن و خلاصه همهی سوراخ سنبهها.9-پنهان کردن عقایدت که مبادا با عقاید یک جمع نخواند و تو را تف کنند و نادیده بینگارندت 10-تن دادن به همان سیاستهایی که راه موفقیت(ظاهری) را در آن میبینی که همانا تغییر سبک و خط و ربطات که قوین بهشان اعتقاد داری و اصولی که مدتها برایشان جنگیدهای.
من میتوانم از مضرات این حرفهای شدن بگویمات تا صبح.(سیگار هم که نداشته باشی، باید یک جوری خودت را رها کنی تا صبح مغازهها باز شوند!)
سینما پارادیزو را دیدی؟ میدانم که دیدی. اما ورسیون وطنی و صدا سیماییاش را میگویم. سینما پارادیزو در ستایش سینماست و عشق. درست. اما یک حرف اصلی دارد. یادت هست نماهایی که کشیش از ماچ و بوسه و عریانی هنرپیشهها میبرید و آلفردو آنها را میدزدید؟ حالا این حکایت جالب را بخوان که فیلمی که در مذمت(بگو نکوهش) سانسور است در اینجا سانسور میشود! چه آموزش و آگاهی و اطلاعرسانیای از این عملیتر و درونیتر. حالا تو بیا فکر کن توی ادبیات که دیگر همهچیزش باید از جنس ناب و اعلای روح و روان، پاکی، صداقت، برای بعضی تعهد و ... باشد، اینجا، توی این ملک کارکردی پارادوکسیکال(عجب چیزی پراندم ها!) پیدا میکند. جنس ادبیات جدی ما الان همان پاورقیهای داستانی شرق است، درهم کوفتن زبان، محتوا، حرکتهای نو، تجربه... در یک کلام همه چیز به خودی و غیرخودی تقسیم شده. حالا بگو ببینم تو خودی هستی یا غیرخودی؟
شبهه پیش نیاید ها! من راضی هستم به جایگاهام، به این یک تکه جا و جلسه ی غروب سهشنبهها که خوش بختانه نه لینکاش جایی هست و نه وابسته به جریان و دسته و گروهی است. یک دلِیدلِیای در داستان میکند و با رفقای از جان عزیزترمان یک حرفهایی هم میزنیم و توی سالگرد جلسهمان هم دستهایمان را روی هم گذاشتیم و قول دادیم که نویسندههای بزرگی شویم و رابطهمان همین طور بماند و هیچوقت برای هم نزنیم. حالا گیریم هم که نشدیم. مهم این است که داستان ناموسمان است و وقت داستانخواندن و حرف زدن از آن خون جلوی چشممان را میگیرد و جز آنچه فکر میکنیم حرفی نمیزنیم. روزی مهمانی داشتیم که به ما گفت زالو! آن وقت بود که خوشحال شدیم. فهمیدیم که خبری از تعارف و تملق و تمجید نیست در غروب سهشنبهها و اصلن یک خوبیای که این دنیای مجازی دارد این است که هرچه کمتر محلات بگذارند بدان که بهتر کار میکنی.
سخت است حرفهای شدن. مثل تئوریهای ادبی میماند. باید بخوانیشان بریزی شان دور. باید بشنوی و ببینی و بریزی دور. نگذاری بر تو اثر بگذارند. باید ببینی که حقات خورده شده ولی دم نزنی. یا اینکه با کارت تودهنی بزنی. یا اینکه همان گوشه کمد و ته ذخیرهی حافظهی رایانهات را ترجیح بدهی. حالا حال آن را داری که میان خون بروی؟
یک داستان زیر این صفحه نصفهکاره مانده، بی سیگار، خداحافظ گری کوپر با دهان باز دمر افتاده روی زمین، گلمژه دارد از درد زقزق میکند، رایانهام دارد هندل میزند، صبح ساعت 6 برپا دارم برای فرستادن دخترک به مدرسه، بحث زبان در ادبیات را ول کردهام به امید وحی و الهام، با مادرم مثل همیشه قهرم، تنهایی دیگر کشنده شده، بیپولی وسط برج خِر آدم را میگیرد، تلانباری از ظرفهای نشُسته دارم و فکر نهار فردا، ویرجینیا هم که میگوید باید اتاق کار از آن خود و درآمد ثابت و کافی در ماه داشته باشی تا ادبیات تبدیل به آشپزخانهای زنانه نشود!...از همه بدتر بی سیگاری است. حالا میخواهی چه بگویم برایات از عقیدهام درمورد ادبیات داستانی این مرز و بوم و نقش خودم و خودت در آن؟؟؟
بقا.
سپینود
*دیالوگ بهروز وثوقی (علی) در فیلم هم سفر، ساختهی مسعود اسداللهی!
**دیالوگ خسرو شکیبایی(حمید هامون) در فیلم هامون، ساختهی داریوش مهرجویی!
"... بعد از آن بخانه و شهر خودمان میرسیم. من این شیشهها را پیش سگها میاندازم و کارهايی را که عمری است نکردهام اما هرروز و هرشب با فکرشان کلنجار رفتهام شروع میکنم ـ خانهام را رنگ و روغن میزنم، صبحها زود از خواب بلند میشوم، دندانهایم را مرتب مسواک میکنم و به این ترتیب قطرهء ناچیزی میشوم در این دریای بزرگ، در این اقیانوس یکسان و یکرنگی که اسمش اجتماع آدمها است، یکی مثل آنها میشوم با همان علاقهها و عادات و آداب، هرچند که حقیر و پوچ و احمقانه باشند و با آنکه خودم آنها را صدها بار به مسخره گرفتهام. اکنون من میان زمین و آسمان معلق ماندهام، تنها هستم و بجائی و کسی تعلق ندارم و این بجای آنکه برایم فخر و غروری بیاورد رنجم میدهد. ممکن است حالا افکارم خیلی عالی باشد، آدم واقع بینی باشم که همه چیزهای باطل و پوچ را احساس کردهاست و ممکن است کسی باشم غیر از میلیونها نفر مردم عادی که مثل حیوانها میخورند و مینوشند و جماع میکنند . میمیرند؛ اما همین ها است که عذابم میدهد و بنظرم پوچتر و ابلهانهتر از هرچیز میآید...از این پس...من یکی از هزارها خواهم بود...یکی...از میلیونها...و در طبقهای جا خواهم گرفت و دیگر آسوده خواهم شد! مثل همانها میخورم و مینوشم و جماع میکنم و زندگی را جدی و واقعی میگیرم، لباس فاخر میپوشم و به جزئیاتش اهمیت میدهم، ریشم را مرتب میتراشم و کفشم را واکس میزنم، حساب پولهایم را نگاه میدارم و به معامله و خرید و فروش میپردازم، با این و آن زدوبند میکنم و به مقامات عالی یا نیمه عالی میرسم، سعی میکنم مزاجم سالم و قوی باشد و مرتب اجابت کند، ویتامین میخورم و ورزش سوئدی میکنم، سرانجام زن میگیرم و به او اجازه میدهم که شبها برایم آبگوشت بپزد و روزها لباسهایم را بشوید و اتو بزند...این یک زندگی پاک و خوب و ایدآل است، غایت آرزوست..."*
* اگر م.ل. در داستان ملکوت از بهرام صادقی، چاپ شده در کتاب هفته در سال 1340 ، اینها را نگفته بود، تا من از زبان او بدون رعایت قواعد امروزهی نوشتاری، به همان شکل اینجا بچسبانم، بیشک میگفتم که اینها را خودم میگویم و نه فقط میگویم بلکه فریاد هم می زنم.