کوچولو!*باز این تابستان داغ لعنتی که ازش متنفر بودم تمام شد. خوشحالی تو هم مثل من، نه؟ حالا باشی یا نباشی، میدانم که هنوز تازیانههای درس خواندن و مدرسه را نچشیدهای. عجالتن برای تو بیرون آمدن از پوستهی تنهاییهات است، که این تابستان به اوجاش رسید.
این دومی است. دومین تابستانی که حالا تمام میشود. دلام میخواهد به آن لگد بزنم و دورش بیاندازم طوری که دیگر برنگردد. پارسال با آن روپوش سبز سدری اشک توی چشمهام نشاندی. یادت میآید؟ امسال با این رنگ سوسنی و سفید دلبری میکنی. خیلی عوض شدی. خیلی از من فاصله داری. یکجوری عشوهگری میکنی و میرقصی که با حیرت نگاهت میکنم. یکحرفهایی به من میزنی که دلام کنده میشود."مامان من دیگه الان چهار ساله دارم با تو زندگی میکنم اخلاقات دستم اومده!" زبانام را میبری. انگار فهمیدی چهقدر به تو نیاز دارم. عمق چاه تنهاییام را سنجیدی و حالا...
دیروز وقتی مدادهایت را برایت میتراشیدم، بوی چوب را که فرو میدادم، به مداد رنگیها که رسیده بودم، همانها که یک سال و نیم پیش محسن برایت خریده بود، باز هم همان فکرهای قبلی آمدند. اینکه چرا هیچ وقت مداد سفید توی مداد رنگیها استفاده و کوچک نمیشود یا مداد مشکی؟ مداد سفیدها را که با حرص انداختم دور، خوشخیالیام گل کرده بود که با دور ریختن آن سه طفلکی جایی توی خانه باز میکنم. دستام تاول زده بود. چه شد که اینهمه فاصله آمد این میان. بین من و مداد تراش، بین من و مهر، بین من و گرد گچ پای تخته، بین من و مکانیک آقای شیوایی.
میبینی باز مهر شد. باز خنکای صبح زود و فکر اینکه صبح که از خانه بیرون میزنی، یک ژاکتی احیانن بدهمات بپوشی. صبحهای زود رنگت خیلی میپرد و انگار ضعیف و ناتوان میشوی. چشمهایت که خواب دارند هنوز. اما یادم میرسد به پارسال، از مدرسه که برمیگشتی آن ژاکتِ احیانن، گلوله شدهبود ته کیفات، لپهات گل انداخته و براغ میشدی که "گشنمه" آن وقتها بود که دیگر تصویر صبحات محو میشد. مدرسه خوب است. قویات میکند. کتکها و اذیتهای همکلاسیهایت ملیح است و ملس. بگذار بیاید. مهر را. بگدار یکجایی باشد که بدهمات بهاش و با خیال راحت بین بالش و دیوار چرک اتاقام سرم را فرو کنم. خدا را چه دیدی شاید امسال من هم چیزکی شدم. توی همان تاریکی نمور. لای همین بوی سیگار کهنه. توی همین شلوغی اتاقام.
برو، برو به سلامت.
*کوچولو را اوریانا فالاچی به کودکش که هرگز متولد نشد میگفت و وقتی تو در دل من بودی میخواندمش! حالا که آب از سرت گذشته و آمدی دیگر... باشی همیشه.
این تفنگ چخوف* این روزها بدجوری مغز من را نشانه رفته. حالا بودن یا نبودناش که به کنار، انکارش مثل یک خوره به جانم افتاده. لکهی چربی عینکام را میماند و همان عذاب کشنده، که وقتی دستی هم بهاش میکشم پخش میشود و سوی چشمانام را میگیرد. مثل نقطهچینهای بیربط میان یک متن، همان سه نقطهها که بودنشان زجرم میدهد و از آن بدتر دلیل وجودشان. خیلی چیزهای دیگر را هم میتوانم به تفنگ چخوف ببندم و شبیهاش را بسازم، پوست تخم مرغی زیر دندان، شنیدن صدای اذان صبح، گیرم که موذنزاده هم بخواندش، ساعت چهار و نیم صبح، خوردن بقیهی چلوکباب مانده از ظهر، بعد از 2 ساعت خواب عصرانهی یک روز جمعه، که بیدار میشوی و هوا را تاریک میبینی و زبانات را چسبیده به سقات! در مذمت تفنگ چخوف این روزها میتوانم کتابی بنویسم. روحاش شاد. هیچوقت لذت خواندن بانو و سگ ملوساش و یا محبوب همه را فراموش نمیکنم(این هم محض دل آنها که دنبال چخوفشان میگردند!) اما بد دردسری است این تفنگ که به دیوار آویزان است. اصلن تفنگ مال شلیک است، کدام خری این روزها تفنگ به دیوار آویزان میکند؟ خیلی بورژوازیک است. نه؟ بدتر از آن خیلی جنایی و اکشن میشود، اگر حتمن یک جایی مجبور شوی از سر دیوار بکنیاش و شلیکاش کنی. شاید هم من دیوانه شدم این روزها. دارم درست از تفنگهایی لذت میبرم که به دیوار آویزاناند و من اصلن لازمشان ندارم و به کار نمیآیند. مثل حرکت بدون توپ توی فوتبال است. حرکت است دیگر.چشم را مینوازاند اگر هم آن توپ این روزها نقرهای را ننشاند کنج تور. لابد اگر قبول دارید میگویید این سطح تاویل برای خواننده کجاست. نمیدانم والله! این تئوریها را اگر که بخواهیم بریزیم دور که من حتمن چالشان هم میکنم در گودالی سرد و نمور، باید دید چه چیزی مینشیند به داستان یا متن. باید دید با چه خوانندهای طرف هستیم. باید دید اگر از سر اتفاق(رندوم) سه واژه بگویی و بروی شنوندهات چهکار میکند با آنها. مسلم است که ارتباطی کشف میکند. حالا تو تا چه اندازه مختاری که این انتزاع را مثل یک سفره پهن کنی لابهلای داستان و شعرت؟
آخ که چهقدر گیجام این روزها. یک طور گیجی خوب که انگار کن احاطهای از جنسی ناشناخته داشته باشی بر همه چیز، مثل هشیاری پیش از مرگ، مثل قدم زدن روی یک طناب با ایمان به اینکه نخواهی افتاد. غریزهاست انگار. خدا به داد برسد اگر بزنی و به پشتگرمی این حس همه چیز را بپاشانی.
* آنتوان چخوف بزرگ میگوید: هرگاه تفنگی در داستان(یا نمایشنامه) بر دیوار آویزان بود باید تا انتها به کار بیاید و شلیک شود.(شاید دقیق و عین به عین و واو به واو و صاد به صاد گفتهی چخوف نباشد اما مضمون آن همین است)
- داشتی میگفتی.
- ها؟ یادم نیست. یه هو به هم ریختم.
- لبات سفید شده بود. گمونم فشارت افتاد.
- آره.
- سوت شدی.
- سوت؟
- آره قاطی کردی. سوت شدی. زد بالا.
- اوهوم.سوت...عجب کلمهای. خوشم میاد.
- از کلمه یا...
- نه از حالتش هم. کاش میشد آدم تو زندگی همیشه سوت باشه.
- آره دیگه هیچی نمیفهمی. چی داشتی میگفتی؟
- باورت میشه یادم نمیاد؟ لابد از خوبیای همون سوتیه. همه چی برات غیرمهم میشه!
- غیر مهم؟! بابا تو هم با این حرف زدنت. واقعن سوتیا.
- داشتم میگفتم که وقتی رفتم توی اتاق تازه بو رو فهمیدم.
- آهان...دراز بکش اگه راحتی.
- فکر کردم از کوچهاست. آره این طوری بهترم. از زبالههایی که شبا میذاریم دم در. بوشون از تو کولر میزنه تو. مثل وختایی که همسایه بغلی خونهشو میکوبید. شبا خاکبرداری میکردن. تموم بوی گازوئیل سوخته ی لودر میاومد توی خونه. همینجوری خوابم نمیبرد، بو هم خفهام میکرد. کولرو خاموش میکردم هم گرمم میشد.
- چند طبقه ساخت؟
- چه میدونم! ول کن بابا. انگار پنج طبقه. بذا ببینم. یک دو سه و ... آره دیگه با همکف. تازه آسانسور هم دارن. میدونی خونههای بالای چهار طبقه مجبورن آسانسور داشته باشن. اونا هم آسانسور دارن. حتمن پنج طبقهان دیگه.
- میرفتین با همسایهها اعتراض میکردین. نایب شهرداری جلوشونو میگرفت.
- یه بار زنگ زدم صد و ده. نصف شب بود. باور کن بغض کرده بودم. آخه امتحان داشتم. یارو گفت میایم ولی نیومدن. اگه یکی یه بلایی سرش اومده بود چی؟ اینا هیچی رو جدی نمیگیرن. حتا جون آدما...
- خیلی سوتیا؟! داشتی میگفتی بو میاومد.
- ها؟ آره. یه چایی برام میریزی؟ پررنگ. شیرینش کن.
- کرهخوری لاشی بازیه. سوت شدی.
- کولر رو خاموش کردم ولی بازم بو میاومد. حالا قاطی گرما هم شده بود. یه جوری دم کرده بود.
- بگو بوخوری شدی!
- هه. شاید...رفتم در راهرو رو باز کردم. بو بیشتر شد.
- همسایههات نبودن مگه؟
- چرا، ولی انگار بو رفته بود تو مشامشون یا شاید من حساس شده بودم.
- آخه میدونی که توی سوتی حواس آدم تیزتر میشه. یه بار یه مگس از کنار شیشهی ماشین رد شد. انگار توی مخم بود.کی بود پشه توی مخش رفته بود و مرده بود؟
- فرعون مصر.
- آها آره همون. منم تا مرگ رفتم و برگشتم. چون باورم نمیشد مگسه تو مخم نیس. ولی بو... من اینو تجربه نکردم تا حالا.
- ولی من آخه به هوش بودم یا نمیدونم...آخرش رفتم زنگ خونهی مدیر ساختمونو زدم. خواب بود بدبخت.
- درستش هم همین بود.
- آره فرداش که پیرمرده رو همونجور خشک شده، همون جوری که روی صندلیش افتاده بود لای یه شمد یزدی پیچیدن و بردن، همه مثل قهرمانا به من نیگا میکردن. خب ازم ممنون بودن بچههاش. فکرشو بکن اگه نمیرفتم بگم. ککشون هم نمیگزید. بو رفته بود تو مشامشون.
- آره خوب کاری کردی.
- آره کار درستش هم همین بود. تو بودی این کارو نمیکردی؟ها؟
- خب آره...شایدم نه. من یه کم میترسیدم.
- چرا؟ از اینکه یه جورایی ته دلت میدونستی با یه جسد روبهرو میشی؟
- نه از این که ... نمیدونم. ولش کن.
- میخوای بگی توی اون حالت وهم ورت میداشت؟
- نه نه... ببین! یه ترسی داشتم از این که تلفن یارو رو کنترل میکردن. فکرشو کردی؟ آخرین مکالمهشو میشنیدن و بعد میفهمیدن...
- خفه شو! چه ربطی داره؟اون که یه شوخی مسخره بود. تازه تلفن رو که بعدش نمیتونن کنترل کنن. باید قبلش خبر بدن.
- خب پرینت مکالماتشو اگه میگرفتن چی؟
- خیلی احمقی! ما تلفن زدیم، پس شمارهمون ثبت نمیشه. پرینت فقط مال شمارههاییه که یارو پیرمرده خودش گرفته.
- به هرحال یه ترسی داشتم که به روی خودم نمیآوردم.
- اصلن تو چرا اینو به اون ربط دادی؟
- میخوای بگی ترسی که توی صداش بود رو نگرفتی؟ دیگه خودتو به اون راه نزن.
- شِت... همه حس و حالم پرید.
- از چایی شیرینه. کرهخوری کردی.
- نه! از زرت و پرتای توئه. من نمیفهمم چرا این قضیه رو به اون ربط میدی.
- دیوونه! یارو 4 روز بود مرده بود. مگه نه؟
- آره
- چهار روز قبل از اون روز کی بود؟ همون وخت بود. همون روز. یادته بعد از این که بهش گفتیم ما از پاسگاه...
- خب دیگه میدونم ولی این که ربطی نداره.
- چرا! من یادمه یه صدایی از اون طرف اومد. انگار یه چیزی افتاد روی زمین. یه لیوان انگار شکست. تو اون روز که رفتی شیشه خرده ندیدی دور و برش؟
- ها...نمیدونم. یادم نیس.
- خرخر میکرد. نفسش بند اومدهبود.
- ولی ما آخرش خندیدیم. باید از صدامون میفهمید.
- نه انگار قبل از خندهی ما قطع کرده بود. شاید هم همون وخت حالش بههم خورده بود. افتاده بود. گوشی از دستش ول شدهبود.
- ببین تو الان سوتی. خودت گفتی الان که تو این حال حس آدم تقویت میشه. تو الان گیر دادی.
- تو که از من سوتتری. خودت گفتی توی این حال آدم بیخیال میشه. بیخیالی تو هم از همینه.
- من بهترم. میخوای برای تو هم یه چایی شیرین بیارم؟
- نه کرهخوری لاشیبازیه.
سپینود
شهریور 84
(بدون بازنویسی اولیه)
از پشت دیوار
میدانم! کار قشنگی نیست. اسماش را میگذارم فالگوش ایستادن تا کمی بار آیینی و سنتی پیدا کند، اما در اصل قضیه فرقی نمیبینم. گوشام را میچسبانم به دیوار. صدای نازی وقتی با تلفن حرف میزند. وقتی میگوید که دیگر از رضا و زندگیاش با او خسته شده، که دیگر دوستاش ندارد. شاید برای من مرهمی روی زخم باشد و فکر کنم چه خوب که کلاه گشاد ازدواج را از روی سرم برداشتم و چه به موقع. حالا گیرم که مادرم به همه گفتهبود "این دختره معلوم نیست یه هو چش شد، زد زیر کاسه کوزهی زندگیش و برگشت ایران" مادرم نمیفهمید اگر که میگفتم هم، حتا شبهای آخری که زیرش را پاک میکردم و مینشستم کنارش، کتابام را باز میکردم و پوست چروکیدهی دستهایش را میمالیدم. آن قدر دستام را روی دستهایش میکشیدم که ناسور میشد. گاهی که نگاهام را از سطرهای کتاب میکندم و به نگاهاش میدوختم، پرسشهای از سرناچاری و ناگریزیاش را میخواندم. نگاهام را میدزدیدم و دوباره داستان کتاب را توی ذهنام مرور میکردم. اینطور شد که وقتی مادرم مرد، هنوز نفهمیدهبود که چرا دخترش آن جوانک خوشتیپ موبور فرنگی را رها کرد(یا شاید او بود که دخترش را رها کرد و مادر عمیقن این شکل ماجرا را بیشتر قبول داشت) و آمد اینجا خودش را حبس کرد گوشهی یک خانه. بعدها نازی هم این را از من پرسیدهبود، اما یکجور دیگر. آنوقت برای نازی هم نگفتم چرا که فکر میکردم او هم نفهمد. آخر آنوقت هنوز گوشام را نمیچسباندم به دیوار. یعنی همان فالگوش ایستادن. همان که شبهای چهارشنبه سوری انجام میدهند، قاطی صدای قاشقزنی و ترقهها و از آتش پریدنها و آغشته به صدای تخمه شکستنها. از وقتی مادر مرد دیگر نمیتوانستم در آن اتاق بخوابم. اتاق بوی کافور و جنازه میداد. بوی مادر، روزهای آخر که خودش را خراب میکرد. بو توی پردهها رفته بود. اینها را به نازی نگفتم هیچ وقت. نازی خیال میکرد جای مادرم میخوابم چون دوستاش داشتم و به خاطرش از فرنگستان و آن پسرک خوشتیپ دل کنده بودم. من هم گذاشتم این طور فکر کند و راستاش را نگفتم و فکر هم نکردم که دارم به او دروغ میگویم.
گاهی صداهای پیوسته و منظمی را میشنیدم که فکر میکردم از لولهی آب ساختمان است و یا صدای تسمهی کولر. بیخوابی به سرم زدهبود و کتابی دست گرفتم تا بلکه چشمانام را سنگین کند اما هشیارترم کرد و صداها باز هم شروع شد. وقتی رسید که دیگر نتوانستم روی سطرها و کلمات تمرکز کنم. و خشخشی انگار از پشت دیوار بود که به طرف صدا هدایتم کرد کف دستام را آرام روی پوست سفید دیوار میکشیدم و صدا را لمس میکردم.نالهها زیر دستام راه میرفتند. تیزی صدای نازی بود و خش صدای رضا با ضربآهنگی که نمیدانم چرا زندانیان کار اجباری را یادم آورد، که با هم همآهنگ کلنگ میزنند و میخوانند. یک باره اوج گرفت و انگار ناقوسی پایان کار را اعلام کند. سکوت شد و صدای لولههای ساختمان آمد و من تازه تفاوت این صدا و آن صدا را درک کردم. بعد از آن شب بود که درگیر شدم. کتابهایم همه از نیمه صفحات با دهان باز روی میز افتاده بودند و داستانها رها شده بودند و صداها برایم جذابتر بود. برایام عجیب بود که روز، صدای داد و فریاد است و شب، کار اجباری. انگار که رضا و نازی را برنامهریزی کرده بودند. باید که دیگر نازی را کمتر ببینم. نگاه کردن مستقیم توی چشمهایش برایم عذاب بود. خیال کنم چون آن صداها را این بار با تصویری هم پیوند میزدم و طاقتام تاق میشد از بههمراه داشتن این راز. نازی برعکس هر روز بیشتر میخواست که به من نزدیک شود. بیشتر میآمد و مینشست و با افسوس به زندگی من نگاه میکرد. به خانهای که منظم بود، چون هیچگاه شلوغ نمیشد، به کتابخواندنهایم، به زنگ تلفنی که صدایش نمیآمد، به سکوت و یا موزیکهای ملایمی که میشنیدم. میآمد و مینشست گوشهی پیشخان آشپزخانه و ریزریز از ظرف بلوری کوچک روبهرویش برنجک میخورد. از رضا و بداخلاقیهایش میگفت. از اینکه دیگر دوستاش ندارد. اما وقتی به گذشتهها و دوران آشناییشان میرسید، برقی ته چشمهایش بود که با صدای خندههای از ته دلش مخلوط میشد و فضای شادی توی خانهی من میساخت که دوستاش داشتم و کمکماک از رضای آن وقتها، مثل یک قهرمان توی یک فیلم با نقطهنظر چشمهای نازی، خوشام میآمد. و با نازی میخندیدیم. گاهی هم که میفهمید حوصلهام سررفته از من و زندگی من میپرسید، که چه شد آمدم و چرا با"دک و پز"ی که دارم حالا تنهایم. چرا اینقدر کم حرفام و آنقدر چرا بود، که اگر میخواستم به همهشان جواب بدهم، غدای نازی روی اجاق میسوخت و رضا که میآمد خانه، داد و فریادش بلند میشد. و من باز محکم گوشام را به دیوار می چسباندم.
از جایی آمده بودم که با خیلی چیزها آشنا بودم. روزی که چمدانام را بستم، پسفردای شبی بود که یوستین آمد خانه با نرهخری از دوستاناش و میخواست مرا مجبور کند که لخت شوم و به آنها نگاه کنم که چهطور به هم میلولند. و بعد به سراغ من بیایند. روزهای اولی که فهمیده بودم یوستین به پسرهای گوشواره به گوشی که لبخندهای ملیح دارند و توی پیتزا فروشیای که من تویاش کار میکردم تا هزینهی تحصیلام را دربیاورم، جور دیگری نگاه میکند، تصورم دنیای آزادی بود که هرشکلی از رابطه در آن تعریف شده است و شاید هم میخواستم بگویم من نمونهای از یک روشنفکر ایرانی هستم. پس با هم به زندگی ادامه داده بودیم و رفته بودیم و رفته بودیم و این بین من چیزهای زیادی دیده بودم. اما حالا پشت این دیوار نمیتوانستم تصویری بسازم از مردی که به زور زناش را مجبور به کاری میکند که بیست دقیقهای صدای ریز و یکنواخت چوبهایی بیاید و گاهی صداهایی مثل عق زدن و بعد نازی با گریه بگوید" کثافت ریختی توی دهنام". برای همین بود که فردا صبحاش رویام را سفت کردم و بعد از رفتن رضا، زنگ خانهشان را زدم و بعد از چند دقیقه که به نظرم طولانی بود، نازی با لباس خواب و چشمهای پف کردهای که دربرابر التهاب دور دهاناش نمودی نداشت، در را باز کرد."سلام نازی جان، خواب بودی؟ ببخشید قندم تمام شده بود ... باشد... میروم بعد برمیگردم" و نازی مجبورم کرد بروم داخل خانه. داخل خانهای که پر از صدا بود. صدای تلویزیون و زنی که داشت درس آشپزی میداد. صدای قلقل سماور برقی که به قول مادربزرگام داشت توی سرش میزد و کسی نبود به دادش برسد و نمیدانم چهطور بود که صدای وانتی سبزیفروش دورهگرد توی خانهی نازی بیشتر از خانهی من میآمد.چند دقیقهی بعد هم پسرک سه سالهاش بیدار شد و با چشمهای حیران از خواب تازه بیدار شده، جوری به من خیره شد که نتوانستم جلوی حسی که به من میگفت بروم و بغلاش کنم و فشارش بدهم، مقاومت کنم. از خانهشان بیرون زدم بیخداحافظی. با خودم گفتم که دیگر شبها جایام را توی نشیمن میاندازم و در ِ آن یکی اتاق را هم مثل اتاق مادرم قفل میکنم.
سه روز دیگر چهلام مادر بود و میرفتیم سر خاک. حال رفتن نداشتم. صبح زود بیدار شدن و خیرات و مبرات را با خود خرکش کردن و پیمودن مسیر طولانی و خاکآلودهی بهشت زهرا و نگاههای خیرهی فامیل را تاب آوردن، فکر مرگ خود را کردن و اشکهایی که به خاطر بدبختیهای خودت میریزی. و آخرش انگار که "شو" تمام شده و به خانه میروی و سعی میکنی به همهی اتفاقاتی که افتاده فکر نکنی. شاید هم بروم برای اینکه یکی از آشناهایی که میآید، یک پیشنهاد شغلی برایام دارد و باید دست از تنهاییهام بردارم، از کسالت و بیحوصلهگی.
~~~
مدتی است که سرکار میروم. به سرنوشت اگر اعتقاد داشته باشی باورت میشود که من تقدیرم تنهایی وکنج نشینی است چرا که اتاق کارم در طبقهی آخر ساختمانی هفت طبقه است و به جز آبدارچیای که هر روز سر ساعتهای معینی قبل از ظهر و بعد از نهار، با سینی پلاستیکی، چای کمرنگی برایام میآورد، کس دیگری را نمیبینم. فقط صبحها رفتنم با رفتن رضا هم زمان میشود که به اجبار تا جایی که مسیرمان یکی است میرساندم. ترسام از او ریخته و دارم همانهایی را میبینم که نازی خیلی پیشتر از من دیده بود. رضا خیلی حرف میزند و خیلی میداند. گاهی شعر هم میخواند و از من هم بدش نمیآید. ارتباط ما، اما به یک جایی که میرسد، میلنگد و آن هم جایی است که من باید حرف بزنم. نه که نتوانم خودم را راضی کنم به گوشهها و اشاراتی که میکند، جواب بدهم، بلکه مشکل اینجاست که نمیدانم چهطور شروع کنم. رضا برایام کاملن از آن آدمی که شبها صدایاش را میشنوم، منفک شده. گویی آن رضا است و این مثلن امیررضا، یا که آن امیررضاست و این رضا. هر روز صبح نقشهی تازهای میکشم که سرصحبت را از آن قسم که میخواهم، باز کنم، اما نمیشود.
اوضاع خانهی بغلی کمی به هم ریخته است. نازی پسرک را میبرد پیش مادر خودش تا برود دادگاه که بعد از طلاق حق و حقوقاش را کامل گرفته باشد. اما شبها همان است که بود. پارادوکس عجیبی گیجام کرده، وقتی با نازی هستم - دیگر چون سرکار میروم او را گاهگاهی و بیشتر عصرها تا قبل از آمدن رضا به خانه میبینم - وقتی صبحها با رضا توی ماشین تا مسیری میروم و برایام حرف میزند و میگوید و میخندد، وقتی شبها فالگوش میایستم و در تنهاییهای سرکار و یا خانه که به تکتک آنها فکر میکنم. سعی میکنم اصلن به پسرک فکر نکنم. نازی خیلی با اطمینان از جدایی و تصمیماش میگوید. رضا بیخیال، نازی را مسخره میکند و میگوید که این ارتباط مثل یک قرارداد کاری است که راحت فسخ میشود.
جایام را انداختهام توی نشیمن که باز گویی یکی از توی اتاق صدایام میزند. دیگر شرطی شدهام فنجان قهوهام را بر میدارم و با ظرف بلوری برنجک میروم پشت دیوار. نازی دارد حرف میزند. بیشتر اوست و صدای رضا تک و توک میآید با جملهای کوتاه و مقطع. نازی میجوشد، اما رضا انگار خیلی خونسرد است. نازی صدایاش پایین میآید و گریه را شروع میکند. انگار یک بیت شعر را با یک لحن و ضربآهنگ میخواند. مثل ریتم صدای چوبهاست. یک بار، دوبار، سه بار، نه بار، شانزده بار. دیگر دقت میکنم:
"تو... رضا....خاطر..."
"تو...خدا رضا...خاطر بچه..."
"تروخدا رضا...خاطر بچه"
"تروخدا رضا به خاطر بچه"
"تروخدا رضا به خاطر بچه"
آنقدر میگوید که فکر می کنم بروم بخوابم. چه پشت کاری!اما گوشام را که بیشتر میچسبانم، ورای بالا کشدین بینیاش، میفهمم هربار این جمله را با لحنی میگوید. میان همهی الحان دنبال یک سرنخ می گردم که مربوط به خودم باشد. مربوط به قیدی که از عشق بربیاید. چیزی که وجدانام را تحریک کند. پیدایاش نمیکنم. آرام آرام حلقهی آن پارادوکس دستام میآید. بالشام را میآورم. میخواهم ببینم رضا کی خسته میشود. دراز میکشم گوش چسبانده و آخرین چیزی که میان مرثیههای تکبیتی نازی میشنوم، صدای خرخر رضاست. وقتی میشنوم که نازی هنوز هم دارد میخواند، انگار که لالایی توی گوشام باشد، پلکهایم روی هم میافتد. نزدیک صبح قهوهی سرشب کار خودش را میکند و بلند که میشوم میشنوم که:
"تروخدا رضا به خاطر بچه"
شک میکنم. نکند نازی دیوانه شده. صبح از قیافهی رضا چیزی نمیفهمام. حرفهایش را درست نمیشنوم اما انگار از من پرسید با کسی هستم یا نه و گفت نازی به خانهی مادرش میرود و رضا امشب میتواند به خانهام بیاید یا نه.
مرخصی یک ساعته برای خرید وسایل شام شب و غذای چینی کافی است. سبکبال با کفشهای کتانی سفیدم و با انگشتانی که رد کیسههای خرید رویشان افتاده به خانه میرسم. با یک موزیک ملایم، کار خرد کردن سبزیجات را شروع میکنم و از انتهای یخچال دو تا قوطی آبی جین را با تونیک و سودا و لیمو میچینم روی پیشخان و ظرف بلوری برنجک را پشت قاب عکس مادر میگذارم. دیگر فقط مانده لباسام را عوض کنم. قلبام تند میزند. شانههای پهن و انگشتان کلفت رضا جلوی چشمانام است زیر دوش. تصور موهای سینهاش که بعد از دگمهی بالایی پیراهنهایش همیشه میریزد بیرون. و فکر صدای خشدارش که شاید تا چند ساعت دیگر بیخ گوشام زمزمه کند و من دلام بخواهد مثل همیشه که با تک سرفهای صافترش کند. ریشهای جوگندمیاش که سه روزه است و فردا صبح که گونههایم میسوزند. بیدلیل میخندم. لباسام را انتخاب میکنم که بلوز سبز روشنی است که به سبک هندی سر آستینها و دور یقهاش منجوق و مهره دوزی دارد.دامن کوتاه کشباف نارنجی روشنی را برمیدارم که وقتی بشینم کمی بالا برود و دستی بتواند به راحتی زیرش برود. و رضا زنگ میزند. دیگر فرصت آرایش ندارم و عطر شیرینی را روی خودم خالی میکنم. تا میروم به سمت در دستهایم را میان موهایم میبرم و کمی حالتشان میدهم. رضا در آستانهی در است. باورم نمیشود. دیگر هیچ از آن شب به یاد ندارم. یادم نبود در اتاق مادر را باز کنم. رضا فکر کرد شاید زشت میدانم روی تختی که مادر مرده با او بخوابم. اما کلیدش را گم کرده بودم و رضا با من آمد به اتاق فالگوش ایستادنهام. روی زمین و صداهایی را توی گوشام میشنیدم که تخیلاتام را پاره میکردند. صداهای ناله، صدای مرثیهی تک بیتی. صدای اولین مامان گفتنهای پسرک. درد سر زانوهایم، مستی و تخیلات را با هم پراند. ریتم، ضربآهنگ. گویی پاندولی توی گردنام کار گذاشته بودند و دیاپازنی توی مغزم. نکند نازی آن طرف دیوار باشد.
سپینود
شهریور 84
(بدون بازنویسی اولیه)