پیش از گفتار
امسال مثل هر سال نمایشگاه کتاب بهانهای بود برایام تا به جایگاه مجلهی هفت بروم و با استاد سابق تحلیل فیلمام، سردبیر فعلی مجلهی هفت، مترجم و منتقد، مجید اسلامی دیداری تازه کنم. آقای اسلامی عادت خوبی دارد؛ وقتی به دیدناش میروی، وقت را تلف نمیکند و بیتعارف و مقدمهچینی بحث را به سینما و به ادبیات و بهویژه موضوع ترجمه میکشاند و خیلی راحت و بدون تعارف و صریح نظرات و عقایدش را بیان میکند و گاهی که کتابی یا نوشتهای همراهاش باشد سخن خود را با استناد و مثال قوام میبخشد. هربار تا حدود زیادی مرا که دانشجوی سابقاش بودم قانع میکند، اما اینبار بحث نه ترجمه بود و نه سینما، بحث ما از اینجا شروع شد که من با اشاره به مطلبی که در سرمقالهی آن شماره از زبان مدیر مسئول آمده بود، انتقادی را که همیشه به مجلهی هفت وارد میدانستم مطرح کردم. آن اینکه چرا در بعضی موارد مثل معرفی جعفر مدرس صادقی جانب عدالت را رعایت نکردهاند و یکجانبه به معرفی کارهای ایشان پرداختهاند و نگاهی ستایشگر همراه با کمی شیفتهگی به این نویسنده و یا اشخاص دیگر داشتند، که این خود موجب شکلی از جریان سازی مرسوم در ادبیات ما میشود که زیاد با اهداف مجله و حرفهای روز اول آن همخوانی ندارد و چرا کمتر به مقولهی زبان و اهمیت آن در آثار نویسندگان میپردازند. بحث میان ما درگرفت و جایی به جدل هم رسید و مجید اسلامی در انتها پیشنهاد کرد که بنویس. حالا دو ماه و اندی از آن ماجرا میگذرد و من مثل یک غده در پستوهای مغزم این بحث و مجادله را نگاه داشتم تا روزی حرف خود را روی کاغذ بیاورم. اما به یک شرط!
شرط من این است آقای اسلامی عزیز! در بحث منطقی و منصف باشید و به جز استتنتاج و استدلال و کلام عقلایی از هیچ چیز دیگری( مثل زبان فلان داستان باعث میشود من کهیر بزنم! و تمسخر و ریشخند) استفاده نکنید، چه شما خود در کلاس راه و روش تحلیل علمی و ارجاعات صحیح را به ما آموختید که رطب خورده منع رطب نمیکند.
گمان میکنم در این نکته که کوچکترین واحد یک ماده اتم است(البته فارغ از الکترون و پروتون و نوترون و ...!) همه یکدل و یکجهت باشند و این ادعای بیاساسی نباشد که کوچکترین واحد در سینما، تصویر است و بنابراین میتوان ثابت کرد که کوچکترین واحد در ادبیات( یک متن ادبی یا شعر یا داستان و رمان) واژه است. اگر در سینما یک نما(یا شات) را واحد یک در نظر گرفتیم میتوانیم در ادبیات به یک جمله هم به همان شکل متناظر نگاه کنیم و این سلسه ادامهدار است. بقیهای عناصر در ادبیات مانند سینما به فرم و سبک و ماهیت و محتوا تقسیم میشوند که چنانچه قصد نداشتهباشیم خود را در دام تعاریف و چارچوبها اسیر کنیم فقط این را میپذیریم که عناصر و اجزاء دیگری در داستان(به طور شاخص) و فیلم وجود دارند که بدنهی اصلی آن را بنا میکنند. شخصیتپردازی، ماجرا و کنشها، گفت و گوها، فضاسازیها و تصویرپردازیها و... از آن دستهاند که تا اینجا همهی آنها در سینما و داستان مشترکاند و اصولن اثبات این نکته نیازی به تلاش بیهوده ندارد که داستان خود از اجزاء مهم یک فیلم است، اما یک طرح هم میتواند داستان یک فیلم باشد و یا یک فیلم میتواند برحسب یک اتفاق یا به هم دوختن تصاویری بیربط یک ماجرا بسازد و یا مفهومی را القا کند، اما یک وجه داستان و ادبیات را که نمیتوان نادیده گرفت و نقطهی افتراق سینما و ادبیات نیز همینجاست، ادبیت و ادبیات است. شاید در سینما با تصاویری شاعرانه روبرو باشیم، اما باز هم کیفیت آنها و جنسشان از تصویر است. بازهم در پس پردهی شبکیه قرار میگیرند و مثل موسیقی بدون واسطه و بدون تجزیه و تحلیل اولیه درک میشوند. اما ادبیات، شعر و داستان، دادهها و مواد خامی را که توسط دیدن و یا شنیدن به ذهن متبادر میشود، پس از طی مسیری پیچیده و فرآیندی تفسیرگر تبدیل به نتیجه میکند که حال میتواند پیام باشد یا لذت و یا هر حس دیگری. نما یا تصویر در سینما موجودیتی مستقل دارد اما واژه در کنار دیگر همشکلان خود است که هویتی تازه مییابد. راستش الان که اینها را مینویسم دارم به کیفیت کاری که میکنم، فکر میکنم. به انتخاب واژهها و حتا حروف ربط و اضافه، به تزئئین و زیبا ساختن متن با مثالها و استعارات و کنایهها، با ارجاع به معانیای که تصوراتی تقریبن یکشکل و یکسو را در ذهن ما ایجاد میکند و نتیجه میگیرم که چه فرآیندی زیباتر از آشناییزدایی از کلام و واژه؟ بالطبع که شما هم میپذیرید که اگر هر روز دورهگردی دستفروش با یک آواز و یک سری از جملات ثابت در کوچه فریاد کند و جنس خود را عرضه کند پس از گذشت چند روز دیگر گوشهای ما انگار آن فریاد را نمیشنود. دیگر به کیفیت آن جملات و معنایی که در پسشان نهفته است و مقصودی که دارد نمیاندیشد. اما اگر این دورهگرد با ظرافت هر روز با پیچ و خمی که به لحن و گفتارش میدهد، واژههای تازه و بدیع را بهکار برد برای کنجکاوی و دیدن او هم که شده پنجره را باز خواهید کرد و چشم خواهید گرداند که دستکم چهرهی او را ببینید.
تصور میکنم زبان ساده و بیپیرایه اصلن بد نیست که بسیار هم خوب است. هیچ راهی نزدیکتر از خط مستقیم نیست. اما اگر روزهایی باشند که راهتان را کج کنید و یک روز از کنار نهری، دیگر روز از میان جنگلی، و بار دیگری باشد که سوار بر قایق به مقصدتان برسید نه تنها چیزی را از دست ندادهاید، بلکه بیگمان لذت هم میبرید. وقتی در داستان فقط قصد روایت ماجراها و وقایع را داشته باشیم بهتر است همان راه نزدیکتر را انتخاب کنیم. امابیشک شما هم این جملهی معروف را شنیدهاید که همهچیز گفته شدهاست(شاید مقصود این است که سوژهای نمانده) مهم چگونه بازگفتن یک کلیشهی قدیمی است. درست به همان دلیلی که ما از لذت انکشاف در سینما و هنرهای دیگر سخن میگوییم و برای مخاطب خود حق لذت بردن از کشف حقیقت و ماورای اثر را قایل هستیم و از راههای مختلف به آن میرسیم در ادبیات هم از عناصر و اجزاء ادبی که مهمترین آنها زبان و نثر است بهره میگیریم. وقتی در سینما دو نمای کاملن مختلف از دو سو کنار یک دیگر چفت میشوند و برآیندشان معنایی را در ذهن پدپد میآورد، در ادبیات هم میتوان با کمک واژهای تازه و یا کنار هم قرار دادن واژههایی که تاکنون با ترکیب آنها آشنا نبودهایم و یا بهکار بردن واژهای فراموش شده و یا به کارگیری واژهای قومی و بومی که جمله را زیبا و آواز آن را دلنشین کند، ذهن مخاطب را به چالش فراخوانیم. در بحث نظریات فرمالیستها در باب نقد و تحلیل یک اصطلاح خیلی به چشم میخورد و آن انتظارات فرمیک است. یعنی ما همیشه و بر طبق تجربیات قبلی توقع داریم که پس از الف، ب و پس از آن پ بیاید.(ABC) برآورده نشدن انتظارات فرمیک گونهای دیگر از آشناییزدایی است. این اصل در مورد زبان داستانی هم صادق است. جایی که ذهن ما این انتظار را دارد که ابتدا جملهی پایه را بخواند و بعد پیرو را، یا ابتدا فاعل را بخواند و بعد مفعول و سپس فعل، با قلب کردن این روابط میتوان به یک شکل از آشناییزدایی رسید( که البته دیگر چندان تازگی ندارد). میخواهم کمی جسارت به خرج دهم و حتا در مورد رسمالخط فارسی نیز این اصل (برآورده نشدن انتظارات فرمیک) را صادق بدانم. یک بار عبارت جالبی از عباس معروفی در یکی از پیغامهای سایتاش خواندم که عینن میآورم: "موافقم که هميشگی را همينجوری بنويسی، ولی روزمرهگی با روزمرگی فرق داره. ادبيات قشنگيش به همين قر و قميش، و ادا و اطوارشه. مثل آرايش کردن میمونه؛ برداشتن چند خال موی تازه روييدهی حاشيهی ابروها، و چه سوزشی! اشک آدم در میآمد".
اگر با متن، حال یا شعر باشد یا داستان، بشود اینطور برخورد کرد شاید مشکل مترجمانی که یک الگوی زبانی واحد برای ترجمهی همهی آثار ادبی دارند، نیز حل شود و نمونهی درخشان آن را در ترجمهی زندهیاد احمد شاملو در دن آرام اثر شولوخوف میتوان یافت. یا در ترجمهی محمد قاضی از زوربای یونانی اثر کازانتزاکیس. اما این اسفبار است که نه تنها ترجمههای ما از متون ادبی خارجی، هیچزیر و بالایی و هیچ ادبیتی ندارند و گویی همه از یک کارخانهی زبان و نثر و نحو درآمدهاند، بلکه نوشتههای اصلی و اوریجینال و تالیفی ما هم کم کم دارند به تبعیت از آنها، یک زبان واحد را دنبال میکنند و اینجاست که تنها چیزی که پررنگ میشود و در رقابت باعث میشود اثری در بازار داستان و رمان به فروش بالا و مخاطب دست پیدا کند، جذابیت و رنگ و لعاب ظاهری و تجاری است که نه تنها سطح درک و تفکر مخاطب ادبیات داستانی را بالاتر نمیبرد که او را در حد خوانندهی عامِ بستسلرزها(best sellers) تنزل میدهد. لابد برای اینهاست که میبینیم نویسندگانی که سابق بر این آثار برجستهای داشتهاند در کارهای بعدی با افت کیفی مواجه میشوند( مثل زویا پیرزاد و فاصلهی چراغها را... تا عادت میکنیم). روی آوردن به جذابیت و ماجرا و کشش نکوهیده نیست که اگر در کنار بقیهی عناصر داستانی باشد بسیار هم پسندیده و مقبول است، اما به شزط آنکه از تمام پتانسیل ادبیات استفاده شود. در سینما نیز مثالهایی بر این ادعا وجود دارند از آن جمله آثار داریوش مهرجویی که در بیشتر موارد با اقبال بییندگان خاص و عام و منتقدان روبرو بوده و یا آثار رخشان بنی اعتماد و ...
(در ادامهی بحث آن روز در نمایشگاه کتاب، مجید اسلامی به شعر اشاره کرد و اینکه چرا دیگر کسی غزل نمیگوید و دیگر اشارهی او به قابل ترجمه نبودن ادبیات داستانی ما، به ویژه اگر یکی از بارهای داستان و رمان را زبان بر دوش بکشد، و در انتها سخن از سلیقهای بودن این مقوله رانده شد، که برای طولانیتر نشدن این بحث در بخش دوم به آنها میپردازم. ضمن اینکه قصد باز کردن بخش نظرخواهی را داشتم، که به دلیل فنی میسر نشد. امیدوارم زودتر مشکل برطرف شود، که همیشه از تک صدایی متنفر بودم، حال آنکه در این بحث نیاز به نظرات همهی شما دارم.)
برای رضا اسلامی
شنیدهای بسیار که میگویند آدمها میآیند و میروند و یادها و خاطرات باقی میمانند. این روزها با وجود این دستگاه عجیب که حسهای متفاوت و چندگانهای به تو تزریق میکند، نمیتوانی مطمئن باشی که چهرهای را که دیدی بسیار قبلتر، دیگر نبینی. حکایت رضا هم برای من همینطور بود.
دختر جوان تازه دیپلم گرفتهی تازه دانشکده قبول شده اگر نبودهباشی، نمیفهمی چه میگویم.آن هم اگر حول و حوش سالهای 1369-70 باشد. طعم آزادی را هیچگاه نچشیده و میروی مینشینی توی یک کلاس هنری دانشگاه آزاد با چند پسر و دختر جوان مثل خودت. سرخیهایی که به گونهها میدوند. نگاههایی که از هم دزدیده میشوند. کلامهایی که از لابهلای لبهای بسته زمزمه میشوند. معصومیت غریبی بود، اما نمیدانم چه بود که در آن کلاس که هم من و هم رضا و هم چند دختر و پسر دیگر بودند، همه چیز خیلی بیپروا و آسان شروع شد. با خنده و راحت. اعتراف میکنم برای من و چندتای دیگر شاید نه به این راحتی. حالا برایم راحت است که بگویم من خیلی از دنیاهاشان دور بودم. اگر بگویم برایم مهم نبود، پرت گفتهام اما در شرایطی بودم که میتوانستم گزینش کنم. گیریم که آنها هم من را به چپ خود حساب نمیکردند که نه ناز و اطوار بلد بودم و نه دلبری و نه خیلی معلومات به روزی داشتم آن وقت. رضا مثل عیسی بود و وقتی آن ترم برای پروژه رولوهاش، یک کلیسا انتخاب کرد، در دل خندیدم که چه انتخاب بهجایی! و خیلی دلم میخواست چهرهی معصوم او را در محراب کلیسا تصور کنم. چهرهاش درست که مسیحوار بود اما که در چشمانش برق شیطنتی بود که باور داشتی که میتواند در یک آن تمام خوبیهای عالم را بسوزاند و خاکستر کند و این را هنگامی که گوشهی همهی کارهایش دو چکش ضربدری به نشانهی علاقهی بیحدش به آلبوم دیوار پینک فلوید، میگذاشت میتوانستی ببینی. نوعی همذاتپنداری با پینک( باب گلداف) در دیوار داشت. از آنهایی نبود که کله خر باشد و مثلن برود یک روز، تمام موهایش را بتراشد، اما در عمق و در مسلک خیلی میان او و کاراکتر اصلی دیوار شباهت میدیدی. نه که یک وقت گمان کنی من عاشقاش بودم که همانوقت پدرت را شناخته بودم و شاید آن بچهها هیچکدام باورشان نمیشد که من ... بگذریم دخترم هنوز خیلی زود است که چیزهایی را برایت بگویم و تو سعی کنی بفهمی.
خلاصه که این رضا همانی بود که مرا وارد وادی عشقی عظیم در زندگیم کرد. یک حس سازنده و زاینده از این عشق بیرون میآمد آن زمان، که گذاشت من پوست بیاندازم. که واداشت مرا که ابتدا با تصویر و سینما و بعد با واژه و ادبیات آشنا شوم. هرقدر هم آشنایی با یک مرام و مسلک و گروه موسیقی ممکن است الان از نظر کسی ساده و پیش پا افتاده باشد، دیدن فیلم دیوار و شنیدن صدای جادویی راجر واترز برای من گویی حس جهان و لمس آن از زاویهای دیگر بود که هیچگاه با هیچ تمرین و تربیتی موفق به انجام آن نمیشدم.
بعدترک فهمیدم که رضا آن سال عاشق بود و عاشق چه کسی بود و دیگر پیاش را نگرفتم که بدترین انتخاب تمام عمرم را کرده بودم و رشتهی عمران را به معماری ترجیح داده بودم و از آن دانشگاه رفتم. انگار که بگویی خارستان را به گلستان ترجیح دادم و یا بگویی سنگلاخ را به چمنزار و این شد که از آن دوستان عجیب و خلاق دور و دور و دورتر شدم. اما به برکت این دستگاه میدانم که رضا الان در گوشهای از دنیا با خانوادهاش زندگی خوبی دارد. دختر کوچولویی هم دارد. کار معماری میکند و شعر هم میگوید(بله بله! او شعر میگوید و چه زیبا به دو زبان هم. استعدادش هم معرکه است. حالا اگر بخواهی یکی از شعرهایش را با اجازه زیر این متن میآورم. میدانم که اجازه میدهد.) اما هنوز که هنوز است گم شده، یک جای کارش میلنگد. این را از شعرهایش میفهمم. حالا نمیدانم این لنگی از شیطانکی است که ته چشمانش جا خوش کرده یا از مسیحی است که روی چهرهاش نشسته. هرچه هست من به او خیلی بدهکارم. خیلی. گرچه که خودش هم نداند.
بر بلندبالهای بادبادکهای رقصان در سردعصر ِ پائیزی،
در خیابانهای پر برگ خشک ریخته از چناران سالها رفته از زندگی،
که خشخش آن در ریز فریادهای کودکی گم میشد،
پرواز را حوصله کن.
و بیاندیش،
ساعتهای پاک وصلتهای درهم فروغلتیده در هرجایی که مییافتیم،
گریهها و خندههای درهم،
از آنچه بود و خواهد بود،
در تک لحظههای سکوتها و صحبتها؛
و من
که هنوز نمیدانستم
تو به چه میاندیشی...
محمد رضا اسلامی
فوریه 1997
برای آنان که متفاوتاند و متفاوت میاندیشند.
"سقراط دو چیز را همزمان دنبال میکرد. اول: خودمختاری شخصی در برابر جماعت (حق زیستن به عنوان فرد). دوم: آزادانه اندیشیدن و همه چیز را به پرسش گرفتن. سقراط تردیدی به خود راه نداد که زندگی شخصی اش را به خطر اندازد و مرگ را بپذیرد تا اهمیت و برتری اندیشهی شخصی را نسبت به گروه و جماعت و دولت نشان دهد. او با پذیرش مرگ، خویشتن خود را در برابر شهر در مقام فرد به اثبات رساند. سقراط با مرگ خویش تبدیل به نماد فردی شد که برای خود و مستقل از شهر وجود داشت و زیست. امّا نباید فراموش کرد که مرگ او شکستی برای دولتشهر به شمار میآمد، زیرا وجود یک نارسایی بنیادی، یعنی ناتوانی از به رسمیّت شناختن فرد در مقام فرد و پذیرش آزادیِ اندیشیدن را نمایان ساخت. آن دولتشهر نمیتوانست آزادی شخصی و هستیِ خود مختار فرد را بپذیرد. توکویل به درستی گوشزد میکندکه: «پدران ما واژهی خودباوری را که ما برای استفاده خود ساخته ایم نمیشناختند، زیرا در روزگار آنان فردی که به گروهی تعلق نداشته باشد یا بتواند خود را به طور مطلق تنها بشمارد، یافت نمیشد». در دوران ماقبل مدرن، ایدهی فرد، فردی آزاد در انتخابهایش و تنها در خلوتش، ناشناخته بود. زایش سوژهای که ارباب خود بود، با تعهدات انتخابهای خودش تعریف میشد، حاکی از آن بود که او دیگر خودش را در درجهی اول بخشی از یک کل انداموار نمیدانست. فردِ منحل در جماعت نمیتواند قوای خلاقه و انتقادی اندیشه و تفکر خود را به کار بندد. این امر امکان پذیر نمیباشد مگر زمانی که فرد بتواند خود را متمایز از اجتماع و جمع خود ببیند.
فوکو به نقل از بودلر میگفت انسان مدرن فردی است که خود را چون اثر هنری خلق میکند. فرد خودمختار، دگراندیش و دگرباش است. با دیگران «تفاوت» دارد. تک رو است. نه تنها سبک زندگی خود را خلق میکند، بلکه چگونه مردن خود را هم خود انتخاب میکند. آیا مرگ هم خلق نوعی اثر هنری نیست؟ خصوصاً در نظامی که تفرّد و آزادی اندیشه را به رسمیّت نمیشناسد.
تفاوت، شرطِ لازم بالیدن و رشد آدمی است که برای افراد آدمی، چه مرد و چه زن، گزینشهایی را میّسر میسازد که به خودمختاری آنان ارزش و معنا میبخشند. خودمختاریِ فردی، تنها در یک جامعه «چند فرهنگه» میتواند تحقّق بیابد، جامعهای که در آن حضور فرهنگهای متفاوت به گزینش معنادار مجال بروز میدهد. باید پذیرفت که افراد خودمختار (autonomous) توان انتخاب از بین آموزهها و الگوهای گوناگون زندگی را دارند. به گفته الریش بک، جامعه شناس آلمانی، فردی شدن در مدرنیته به این معنا است که افراد در غیاب یقین ها و هنجارهای سنّتیِ ثابتِ الزام آور و ظهور شیوههای جدید زندگی که به طور مداوم در معرض تغییر است، باید خود، زندگی نامه خود را خلق کنند. "
برای آنان که تاب و تحمل نقد را ندارند حتا در این دنیای کوچک و ناحقیقی.
"دورهی قهرمان سازی و بدنبال نجات دهنده بودن، گذشته است. گویی به قهرمانان و اسطورهها نمیتوان نزدیک شد. آنها به حریم ممنوعه تعلق دارند.... باید گوشزد کرد که هیچ نجات دهندهای وجود ندارد. تمام آدمیان، متوسط و جایز الخطااند. بشر زمینی گناهکار و خطا اندیش است... باید عقاید و باورهای همگان، از جمله دگراندیشان، را از طریق اوراق کردن (Deconstruction)، بی رحمانه به نقد کشید. نقد در عرصه عمومی صورت میگیرد. مگر صادق هدایت، احمد شاملو، شریعتی، مطهری، خمینی، سروش، مجتهد شبستری، ملکیان، شایگان، آشوری، جواد طباطبایی و ... توانستهاند از نقد بگریزند که یک روزنامه نگار متوسط بگریزد؟ این اصلاً مهّم نیست که فردی انتقاد ناپذیر باشد، این هم مهّم نیست که مریدان یک متفکر یا فعال سیاسی مراد خود را خطا ناپذیر بدانند، مهّم آن است که امکان نقد وجود داشته باشد تا در عرصه عمومی، همگان نقد شوند و کسی نتواند با ایدئولوژیهای تمامت خواه، مردم را فریب دهد. عرصهی عمومی را روشنفکران و متفکران شجاع باید بسازند، نه آن که منتظر بمانند تا رژیم حاکم برای آنها عرصه عمومی بسازد. عقلانیت انتقادی تنها سلاح در مبارزه با قهرمان سازی است. "
و برای آنان که میاندیشند چیزی در این دنیا میتواند مرا از نوشتن و فکر کردن و انتقاد باز دارد.
فقط سکوتی و لبخندی!
متنی بود اینجا... برداشتمش...نه از خوف و ترس از کسی و نه از سر اشتباه...تنها آنکه اگر میخواهم بگویم خداحافظ، لعن و نفرین به جانم نخریده باشم... تنها آن که یک روزی وجدانم ناراحت نباشد... تنها آنکه من هم مثل تو خستهام از این کثافتی که مرا از زندگی واقعی دور کرده... برای آن که الان با صبا که قدم به قدم شدم توی خیابان، حس کردم چهقدر قدمهایم را تندتر و بلندتر از او برمیدارم ... خواستم هم قدم واقعیت باشم... فقط برای اینکه بگذارم اعتراضم خاموش باشد، آخر ما زنان به اینگونه اعتراضها عادت داریم! برای اینکه دیگر با داستان حرف بزنم. خیلی توشهها برداشتم از این لجنزار. خوشگل شان میکنم و می فروشم به شما!
خدا نگه دار
پ. ن. خانم لیلا
این اولین و آخرین پیغامی است که در این رابطه میگذارم. انتخاب سایت شما نیز به دو دلیل است: 1- عنوان با مسمای سردر سایتتان
2- گذاشتن لینک سایت من کنار کسی که رفتارش را نمیپسندم.(زیتون)
شما اصلن میدانید اعتراض من چیست؟ احتمالن نه. پس بگذارید روشنتان کنم که اگر اشتباه کرده بودید من حق دفاع از خود را محفوظ بدارم.
اول از همه امیدوارم خانم فرنوش مهرفروزانی هرچه زودتر مشکلشان حل شود که من راضی به دوری هیچ مادری از فرزند و به خصوص دوری فرزند از مادر نیستم. به این هم کاری ندارم که شناخت من از این خانم شخصیت مجازی و حقیقیشان را منطبق بر هم میکند یا نه و اصلن لزومی در این نمیبینم، چرا که هستند اینجا کسانی که حتا جنسیتشان را هم عوض کردهاند! و همچنین هستند کسانی که به خود القابی دادهاند که من شخصن قبول ندارم(میتوانم که؟) مثل اقای درخشان که خود را کاشف(؟) وبلاگستان میداند یا مادر وبلاگستان بودن خانو نوشی. به مسائل شخصی که با ایشان داشتم و هرگز رو نکرده و نخواهم کرد هم اشاره نمیکنم چه اعتقاد دارم حرمت نان و نمک باید نگاه داشته شود و هنوز من نباید حریم کسی را تخریب کنم که به من اعتماد کرده و مرا راه داده و من هم راهش دادهام. خب تا اینجا مشکلی نیست. اصل قضیه به این فضای ملتهب و بیتقکر و اندیشهای که ایشان و دیگران ایجاد کردهاند برمیگردد که فارغ از هرگونه کمک مثبتی، این مشکل بزرگ زنانی مثل خود من، را شخصی کرده و به شکل موردی ارائه میدهد. حال این مورد تا چه اندازه طرفیت الگو شدن را دارد یا نه یکی از بحثهای من اینجاست. ببینید اکبر گنجی میشود سمبل مظلومیت ازادی در این ملک. او دارای شرایط لازم هست. مو لای درزش نمیرود. میرود؟ روش اعتراضاش هم صحیح است. عجز و لابه نمیکند. کمک هم نمیطلبد. از قبل هم فکر نکرده که بیایم اعتصاب غذا کنم بلکه نیروهای وبلاگستان برایم لوگو بسازند و از زندان خلاص بشوم. خب حالا روش هرکسی با آن یک فرق میکند. نمیشود که توقع داشت همه مثل هم باشند، اما مطلب اینجاست که دنیای مجازی ما تا چه حد دارد مخل آسایش و امنیت روانی ما میشود؟ روشهای مقابله با مشکلات این نیست. شنیدهام که ما صنف وبلاگنویسان داریم انگار اسماش پنلاگ باشد، من عارضم به عنوان یک وبلاگنویس(سابق) که چرا میگذارند بیرویه و بیتفکر مورد هجوم و تجاوز روحی قرار بگیریم؟ چرا روشهای اعتراض ما هیچ یک عاقلانه و منطقی و راهبر نیست؟ چرا همهچیز را در ورطهی ملودرامهای اشکآور و سانتیمانتالیسم میغلتانیم(قابل توجه کاوهی عزیز که همیشه اعتراض دارد به این برخوردهای تراژیک!) قبول کنید، شمایی که در دبیرستان تیزهوش بودهاید و عاقل هستید، آیا این شیوههای برخورد مناسب است؟ میدانید و اگر هم نمیدانید بدانید که چقدر هستند زنانی که با این مشکل دست به گریبانند و یکی از آنها را هم در این دنیا خانم مهرفروزانی میشناسند.
من کتمان نمیکنم که من با شخص خانم مهرفروزانی به مشکل برخورد کردهام و دیگر( دقیقن از یک ماه قبل تا کنون) ارتباط خود را با ایشان قطع کردهام. و منتظر گفتن دلایلش نباشید، نه اینکه دلیلی نیست، هست خوب هم هست اما امکان ندارد در این دنیای مجازی از زبان من یکی بشنوید. میبینید که چه کسانی چهطور از حرفهای نزده برداشتهای شخصی برای تصفیهی حسابهای قبلیشان میکنند و من به شدت برخورد خانم زیتون را( که از قضا ایشان هم مجازی هستند و یک آی دی) در سواستفاده از تعطیلی سایتم محکوم میکنم. از آن جایی که ایشان از آی اس پی من فیلتر هستند و از آمارگیر فهمیدم که به من لینک دادهاند و احتمالن در متنشان از من اسم بردهاند و مرا مجبور به دادن این پاسخ کردهاند، حالام را از این دنیای مزخرف مجازی بیشتر به هم زدهاند.
همین. چیز بیشتری نمیماند به چز انبوهی از ناگفتهها که برای همیشه در دلم نگه میدارم. من ادبیات را بیشتر دوست دارم تا این جنجالها. من هم مثل شما فراری بودم و هستم از این حرف و حدیثها و یکی از دلایل برداشتن آن متنام هم همین بود. اما در عین حال نمیتوانم در برابر بعضی کجفهمیها و ناراستیها و برخوردهای غلط سکوت کنم. شاید این بزرگترین ایراد من باشد.
از شما و همهی دوستانتان هم عذر میخواهم که جای زیادی را اشغال کردم.
سپینود ناجیان.
از شلوغ کاریهای سیاسی و مجازی و خیلی چیزها بدم میآید. از بزرگنماییها و فریبدادنها. خب همه از یک چیزهایی خوششان میآید و از یک چیزهایی بدشان میآید. مثلن از دوستیها و رفاقتها، خصوصن از نوع فردینیاش خوشم میآید و البته از مرام و معرفت. از خود عشق، و نه معشوق یا عاشقاش، که حظ میبرم. از یک چیز دیگری که وحشتناک مریدش هستم سیاستمدار و یا هنرمند صادق است. به معنای واقعی کلمه صادق و سرسخت که در عین حال اشتباهات گذشتهاش را بپذیرد و مرعوب قدرت نشود.
و اما گنجی، اسمی که این روزها بر زبان خیلیها جاری است. دیشب با خودم میگفتم خیلیهای دیگری بودند مثل گنجی و هستند ولی ما آنها را نمیشناسیم. در سکوت شاید اعدام شوند، فراموش شوند و یا بیمار روحی و روانی شوند و خیلی احتمالات دیگر. اکبر گنجی شاید یک نماد یا سمبل باشد برای همهی آنها.
و اما برای من؛ گنجی نویسندهایست که مدتها با خواندن آثارش که از لحاظ جذابیت کمتر از بامداد خمار نبود، با این تفاوت اساسی که پس از خواندن آن قدر مرا درگیر میکرد که تا روزها و شبهای بعد از کیفیت لذتبخش اندیشیدن خلاصی نداشتم و به او مدیونام. خواندن مانیفست جمهوریخواهیاش(که به دلیل فیلتر بودن نمیشود که لینکاش را بگذارم، اما آدرساش در سایت گویا است) درست مثل خواندن رمانی بود محکم و منسجم، برای من، خود گنجی نمونهی یک انسان ایدهآل است با تمام خطاها و اشتباهاتاش و با پذیرفتن و یا نپذیرفتن چیزهایی که به صلاح او هست یا نیست. انسانی با تمام ویژگیهای بشری با این تفاوت که حالا از هیچ نوع حق و حقوق بشری برخوردار نیست!
راستاش من از تقسیمبندی گروهها و دستهجات اپوزیسیون و یا دفتر فلان و جبههی بهمان و کانون چنین و چنان خبری ندارم و علاقهای هم به دانستن ندارم، فقط میدانم که این سهشنبه غروب سهشنبه برایم تعطیل است، غروب سهشنبهای که یک سال و نیم است، هر هفته سه شنبهها دلمشغولیام است. جلوی در اصلی دانشگاه تهران ساعت 5 عصر.
دو چیز هم پیشکشی برای گنجی دارم، یکی نمایش زیبای بهرام بیضایی که شاید اگر گنجی راه را هموار نمیکرد، بیضایی حالا حالاها نمیتوانست سد اختناق را بشکند.
ودیگری این رباعی از خیام:
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
تابستان اصلن فصل مناسبی برای نوشتن یک داستان بلند، با کمی جسارت؛ رمان، نیست. گرمای کلافهکننده این کلافهگی را از راه پوست به سر انگشتان منتقل میکند و همهاش پخش میشود توی داستان. آن وقت است که باید گشت و ترفندهایی برای جذاب کردن و فرار از این گرمای کشنده پیدا کرد. این جاست که دو مشکل عمده سر راه نویسنده سبز خواهد شد که یکی رو شدن دست او، در جا زدن تعمدیِ جذابیت خواهد بود که خوانندهی باهوش و با ذکاوت که دیگر گول نمیخورد، با انزجار نوشته و یا رمان را به سمتی پرتاب میکند و یا مثل شخص خودم از آن کتاب برای کشتن پشههای روی دیوار استفاده میکند، که لذتی هیستریک دارد. چه؟ بله هم کشتن پشهی سمج و پخش شدن خون آن روی دیوار سفید و هم به لجن کشیدن کتابی که خواسته تو را گول بزند.(این خیلی رذیلانه است. میدانم، ولی از همینجا خوشحالی خود را از اینکه روزی رمان یا کتاب چاپ شدهام، دستکم بهدرد کشتن پشههای خونخوار تابستانی، که باعث دوچندان شدن گرما و کلافهگی تابستان نزد خوانندگان عزیز میشوند، بخورد ،اعلام میکنم.[این جمله که ایراد نداشت، داشت؟!]) خب باید کمی به عقب برگردم تا رشتهی کلام از زیر انگشتانام خارج نشوند. بله! همینجاست. حالت دوم را بررسی میکردم. حالت دوم کمی به همان حالت اول برمیگردد. چرا که با زورچپان کردن جذابیت در یک داستان بلند یا رمان نخست دانایی و آگاهی را به آن اضافه کردیم و من با هرگونه دانایی و دانستن مخالفام. حس غریزی داستان را از آن گرفتیم و گول عدهای نظریه پرداز ادبی را خوردیم که حالا دارند حرفهایشان را به داستان ما حقنه میکنند. سپس مشکل بزرگ دیگری داریم. آن هم نفس گرما و مقابله با آن است. فرض کنید برای جذاب کردن داستان به عشق و عاشقیت و کمی تا قسمتی اروتیسم نیاز دارید(خیلی پَستاید!). هنگام به تصویر کشیدنشان مشکلی بزرگ پیش میآید و آن هم عرق و بوی بد آن است! ممکن است بگویید دیدهاید در بعضی فیلمها یا...(یا دیگر چه؟!) که در بیخودیِ عشقبازی، ریختن عرق زیباست و دانههای درشت آن حتا با زبان معشوق مزمزه هم میشود و یا دو کفتر عشق با بوییدن نجاست یکدیگر هم به تعالی میرسند. به شما میگویم که بس کنید! تا کی خود را فریب میدهید. داستانی که ما مینویسیم تا چه حد از بار قوی روانشناختی برخوردار است که واقعیتهای زندگی روزمرهمان را بپوشاند. بله من خیلی خوب میدانم که انسان از ابعاد روانشناختی علاقهی عجیبی به بوی تعفن خودش دارد. بوی عرق خودش، بوی گاز معدهاش، در موارد پیش رفته ثابت شده که این علاقه به موم توی گوش و مواد داخل بینی او هم وجود دارد.(حالا شما هر چهقدر دوست داری اَخ و پیف کن، در دل میدانی چه داری!) این را نوعی عشق به خود، نوعی حال رضایت و حتا مالکیت بر مواد تولیدی خود میداند.(این همان حسی است که کودکان را وامیدارد تا در برخی از موارد شیفتهی مدفوع خود باشند!) حال این همه تفاصیل را با منطق اگزیستانسیالیستها میتوان توجیه کرد و کاربرد بسیاری در ادبیات دارد. آخرین نمونهای که من خودم خواندم همان زن در ریگ روان نوشتهی کوبه آبه است. خب حالا آیا من توان این را دارم که گرمای متعفن تابستان و حس لزج بدن را به زیبایی در یک داستان به تصویر واژه درآورم؟
شاید خندهدار باشد این گیری که من به گرما و تابستان میدهم. اما تجربه به من ثابت کرده(طی دو سال تحقیق روی موجودی به نام خودم!) که گرما بد دردی است. برای نوشتن، برای عاشق شدن، برای دوستی، برای سیاست و در کل برای زندگی. این دو، سه هفتهی اخیر تنها من خبر سه، چهار تلاش برای خودکشی از طرف چند جوان بین بیست تا بیست و هفت ساله را شنیدم. نه نگویید به گرما ربطی ندارد. بله سیاست هم هست. این جریان انتخابات اخیر جوانان را سردرگم کرد و ترس از آینده و جنگ احتمالی و هزاران حرف و حدیث.
اما گرما چیز دیگری است. میگویید نه؟ یک بار دیگر این نوشته را بخوانید!
میگویند ما پول شما را نمیخواهیم. فقط باشید، تا در هر ۳ ثانیه، به اندازهی یک بشکن زدن، یک کودک در افریقا و کشورهای فقرزده از گرسنگی، بیماری، ایدز و ... نمیرد.
اینجا(+) را کلیک کنید و تنها نام و نام کشورتان را بنویسید.
الان در لندن، پاریس، مسکو، فیلادلفیا، برلین، انتاریو و... ۵ ساعت است که کنسرتهایی به نفع این برنامه در حال اجراست و مردم زیادی با دیدن مستندهایی از مرگ کودکان اشک به چشمهایشان میآید. ما هم مردمانیم.