آدم همیشه دم رفتن است که تنگاش میگیرد. درآستانهی در است که خاطرش میآید. راستی میدانستید عیل به عربی یعنی چیزی یا کسی که برای انسان دردسر و مزاحمت ایجاد میکند؟ فکر کنم پرواضح است که عیال جمع مکسر آن است!
این نکته فقط برای دوستان عزیزی بود که به همخانههاشان نمیگویند "منزل" و میگویند "عیال".
پ.ن. یک سال بیشتر است که اینجا ، در این آدرس مینویسم. کمی نیاز به دستکاری دارد. اگر بشود با کمک دوستی میخواهم اینجا را روبهراه کنم. اگر بشود هم صفحهی پیغامها را دوباره راه میاندازم.(گرچه که این مدت بسیار از نامههایی که به دستم رسید خوشحال و هیجانزده میشدم.) پس یک چند وقتی استراحت کنیم!
برگشتن سخت است خیلی. دوباره شروع کردن، اما ناچاری را چه کنی؟ خیلی دوست داشتم بدانم با چه حرفی با چه درکی با چه حسی دوباره بر خواهم گشت. حتا به اولین جملهای که خواهم نوشت خیلی فکر کردم. به اولین داستانی که خواهم نوشت. به انباری که پشت ذهن خستهی این چند روزهام درست شده تا یک روزی بیهوا بیایند و داستان بسازند. به آدمهایی که این روزها دیدم. آدمهایی که قبلن هم دیده بودم. به نوشتههایی که این روزها خواندم. به ایمیلهای زیادی که برایم رسید و به هیچکدام شان جواب ندادم. به اس ام اس ای که تنها نوشته بود "دلامگرفتهاست" به دختر دانشجویی در همدان. به زنی در تهران. به نویسندهی مردی در اصفهان. به پسربچهای در شمال. به آن دختر ساکت و سخت با آن چشمان درشت و زیبا که کمگویی لباناش را دوچندان جبران میکند وقتی به تو مینگرد و وقتی سوار بر دوچرخه، سرسخت به خیابان می رود دلات آشوب می شود از فکر دستی سیاه که تلنگری به پرههای چرخاش بزندع او حالا میخواهد برود و حسرت بر دل پسران این دیار بگذارد ، چرا که چشمهایش را هم با خود میبرد.
دیگر عصبانی نیستم از کسانی که این روزها سوراخ موش را میلیاردی کرایه کرده بودند! یا کسانی که از آب گلآلود این وضع ماهیهای درشت و رنگین دشت کردند. یا آنهایی که اگر دنیایمان را سیل میبرد پلکهاشان سنگینتر میشد. ما همانهایی هستیم که از ابتدا ناراستی را یادمان دادند. جایی طوری بودیم و جایی طور دیگر. یکجا رقصان و لوند بودیم و یک جا گریان و پای سجاده. یک روز مومن، یک روز کافر. یک روز عاشق، یک روز فارغ. یک روز با زید و یک روز با عمر. اینکه بگوییم دنیا در شگفت است از رفتار ما، تاج افتخار نیست. ما گونههایی هستیم که رفتارمان یک فصل ویژه تخصصی در جامعه شناسی میخواهد... راستاش را بگویم چون خودم هم بخشی از این رفتارها هستم، ترجیح می دهم چیزی نگویم.
فقط یک حرف باقی میماند برای آنها که میپندارند از این به بعد باید عشق را در پستوی خانه نهان کنند و یا ممکن است آدمهایی از این بهبعد سرراهشان سبز شوند که دهانشان را ببویند مبادا گفته باشند دوستات دارم و این حرفها: دو حالت داریم یا همین میشود یا که نه. اگر نه که به همان منوال سابق ادامه میدهیم و ککمان هم نمیگزد و افسوس خواهیم خورد بابت فشارهای عصبی و جوش و خروشی که این روزهای اخیر به خود و دیگران وارد کردیم. که البته اگر هیچ هم نداشت برایمان، دستکم همه تحلیلگر سیاسی شدیم و باید ممنون باشیم که یک ماه فکر کردیم و استدلال کردیم و از انفعال خارج شدیم و سود بردیم!
حالت اول اما که کمی ظرافت میخواهد درکاش؛ اگر از فردا خواستند دهانتان را ببویند از دهان شویه استفاده کنید! نه شوخی نمیکنم به زبان دیگر حالا باید رمز و راز و کنایه و استعاره را بهکار بگیریم. حالا باید فکر کنیم که سینما و ادبیات و هنر متفکر ما که حاصل دوران اختناق بود چه ویژهگیای داشت که به این اندازه برجسته شد. وقتی عشق ممنوع بود سینمای ایران زیباترین آثارش را پدید آورد وقتی فکر ممنوع بود گلشیری زیباترین داستانهایش را نوشت و بیضایی کاملترین نمایشنامههایش را. وقتی دیوارهای ضخیم دورمان بود زیباترین روزنهها و اسرارآمیزترین راهها را برای نفس کشیدن یافتیم. خب حالا هم چنان میکنیم.
پ.ن. راستی دختر ما هم وبلاگ نویس شد. البته با مخالفت شدید من و تشویق شدید دوستاناش. میخواهد داستان بنویسد. من تبلیغاش را نمیکنم. لینکاش را هم نمیگذارم. اما فکر کردم این بیرحمی است که حتا حرفاش را هم نزنم. نوشتههای صبا را میتوانید اینجا بخوانید.
خستهام... خستهام و وحشی مثل ماده گرگی زخمی که دور پناهگاه و کودکاش می پلکد و مترصد حملهاست. اما از دلام اگر میخواهی خبر بگیری پر از اشک است. برای ۱۸ سالهها و بیست سالهها و بیست و پنج سالههای وطنام. برای آنها که از حالا کولهبار سفرشان را بستهاند تا از هر روزنهای بیرون بجهند، بالهایشان را باز کنند و معنای پرواز و معلق زدن در آسمان آبی را بدانند.برای آنها که در هیاهوی رسانهای انتخابات معنای درست آزادی را نفهمیدند. برای آنان که فکر کردند اگر بالای ۱۸ سال داشتند و حداقلی از دولت به حسابشان واریز شود هزینهها همان خواهد بود و می شود فکر کرد که داریم در بطن اروپا زندگی میکنیم. هیچکس فکر نکرد شاخص آزادی چیست. یاد تارکوفسکی و پوشکین و لرمانتوف و ... افتادم که دوستانام نمی شناسندشان. یاد خودم افتادم که میانگاریدم که با نوشتن می شود خیلی چیزها را ساخت و نشان داد.. یاد حرفهای خاتمی افتادم که دلام را روزی لرزاند.
راستی ما چه حافظههای ضعیفی داریم. بر جوانان خرده نمیگیرم. ما با ابهت کورش و داریوش و هخامنش بزرگ شدیم و داستانهای مصدق و امیرکبیر را شنیدیم اما آن ةا با فیلم اسکندر و خداحافظ تهران مرضیه ستوده و تضعیف بزرگانمان زندگی میکنند و حالا من ماندهام که کدام درست است. من کی هستم؟ کسی که با شنیدن سرود ای ایران (حتا به بهانهی روزهای انتخابات هم که باشد) گریهاش می گیرد. کسی که هنوز وقتی سبزی مزارع و مرتعهای سرزمیناش را میبیند برکت و آزادی و غلت و واغت توی دشتهای شقایق را میخواهد. همه که مثل من فکر نمیکنند.
من میفهمام که وقتی باید توده را به سمتی جمع کرد باید دشمنی فرضی برایاش تراشید. اما فکر می کردم که دیگر مردم دشمن سالهای ۵۷ تا ۶۰ را دشمن نمیدانند. فکر میکردم که با دنبال کردن اخبار جهان مردم دیگر فهمیده باشند که کودتا و انقلاب جز در کشورهای محروم و عقب افتادهی افریقایی رخ نمیدهد. فکر میکردم اگر هر کسی خصوصن کسی که قبولاش ندارند، فریاد کند که رای شما رای به مشروعیت نظام و ارزشهای آن است ، مردم خوش باور به او بخندند. اگر این حرف را از او میپذیرید چرا دیگر سخنان او را نه؟
من میان این معادلات گیج شدم. من میان قوم شناسی ایران زمین پرت شدم به کمبود شناختام از مردم. از ایلات و عشایر از کویرنشینان و ساحل نشینان. از مردم هردنبیل تهران و باری به هر جهتان. نه من مردم را تحقیر نمیکنم. من خودم را تحقیر میکنم که این اندازه زودباور و ساده ام که فکر میکنم آن کتاب قطور جامعه شناسی گیدنز برای دریافت رفتارهای مردمام کافی است. من در روش تربیت کودکام شک کردهام.
من در عجبام از خودم که در گیر و دار انتخاباتی در کوتاهترین فاصلهی ممکن بهترین راه حل را انتخاب کردم و چه دیر. اما چرا روشن فکران من به همان دیرزمانی من به این پی بردند که بهترین گزینه چیست؟ خیلی دیر بود آقایان و خانمها. من کندذهن بودم. شما چرا؟ من دیر فهمیدم اما شما که فرصت و عقل و درک و استدلال داشتید چرا این همه دیر؟ شاید شما می توانستید کاری کنید نه من.
هالهجان کاش می شد ۲۴ ساعت فیلم از تهران و از زندگی ایرانی برایات بفرستم تا یک چیزهایی را لمس کنید. از کتاب فروشیها از مغازهها از مردم از زشت و زیبای شهرت از حرفها از رفتارهای غریب...تا بدانی چرا وعدههای ۵۰ هزار تومانی و قیافههای عجیب و بی آرایش و ساده و آنتی فتوژنیک الان طرفدارهای بیشتری دارند. مردمی که از حرف های عمل نشده خسته شدهاند مردمی که دیدن دخترکان آرایش غلیظ کرده برای شان تازه نیست. هرکدام شان را بخواهند شب کنار خیابان و بعدتر زیر لحاف خود خواهند دید. مردم به دیکتاتوری عادت کردند. همهی ما دیکتاتورهای کوچکی هستیم. در همین فضای مجاز برایت میشمارم. همین من که نظرخواهیام را با تبختر میبندم. یا همان که مجبور میکند با تهدید و ارعاب که زن آبی آن متناش را بردارد. همانهایی که به تو میپرند که چرا تحریم کردی. و همانهایی که به من گوسفند میگویند چون رای دادم. میدانی اصل این است: هرکس مثل من فکر نکند بر من است!
روزبهجان خیلی می فهمماتو تو جوانی و باید جوش بیاوری. خوشحالام که مثل بقیهی جوانها هنوز از جوش و خروش نیفتادی و منفعل نشدی. اما به خدا این مردم را دوست داشته باش وگرنه نمیتوانی برایشان بنویسی و کنارشان زندگی کنی. این مردم ِ به زعم تو احمق، یک حرفی را یک جوری زیر پوستی زدند. نه؟ بیا بنشینیم و حرفشان را بفهمیم که یا پادزهرش را بیابیم یا خود به مسلکشان بگراییم. درد روشنفکر ما، که این روزها بیشتر معلوم میشود، همیشه دوری از مردم و انزوا بوده.
مریم گل راست میگویی این روزها خاتمی را که میبینم و شرافتاش را دلام میخواهد(بی شوخی) بروم سرم را بکنم زیر عبای کرم رنگاش و یک دل سیر آرام بگریم و همانجا باقی بمانم. دلام می خواهد قاشق قاشق غذا دهان اکبر گنجی و زرافشان بگذارم. مثل آن وقتها که به صبا غذا می دادم. دلام می خواهد دنبال عبدالله نوری بگردم تا یک بار دیگر و این بار با صدای ضعیف برایام متن آخرین دفاعیاتاش را بخواند که توی هیاهوی مرگ بر امریکا و فوتبال ایران و آمریکا گم شد. دلام میخواهد رودررو با عزت الله سحابی بنشینم و او بگوید که از مصدق چه به میراث گرفته. دلام میخواهد یک داستان بنویسم. یک داستان که همهی نانوشتههای این آخریها تویش باشد و نباشد. مریم گل میدانی که تا کسی نباشد و نبیند نمیفهمد. خود من سه شنبه میخواستم رایات را بزنم که رای خودم زده شد. همانجور مهربان باقی بمان. آزادی را به مخالفات بده.
دلام نمیخواهد به مرگ سیاسی بمیرم. دلام میخواهد مثل راجر واترز از ته دل فریاد بکشم. بیایید نمیریم. بیایید هنوز برای هم فیلترشکن بفرستیم بیایید هنوز داستان بنویسیم و بیایید دور دوم هم یک کاری بکنیم که به نفع فرهنگمان تمام شود. به خدا باید سفر کنیم ایران را زیر پا بگذاریم. مردم را اقوام را بشناسیم. عکس بگیریم و جلوی چشممان بگذاریم و یادمان نرود. باید تمام اصول جامعه شناختی و رفتارشناسی و گونهنگاریها را دور بیندازیم و دوباره نگاه کنیم. از سر، از نو، باز هم...
میبینی؟ باز هم خودم را به تو سپردم. چرا دیگر توان استدلال و جنگ ندارم؟ آن وقت ایمان بود و اطمینان. آنوقت اما خوابزده نبودم. دخترکی هم با موهای نه هنوز طلایی فرفری زیر دلام بود که هنوز آنقدر کوچک بود، قدر یک انگشت شاید، که نمی توانست مثل ۴ سال بعدش وقتی از توی شیشةی جعبه جادو ریخت با ابهت آن موقعاش را دید فریاد بزند: خادَمی! و اما امروز گیج بشود و با آن هشت سالگیاش نفهمد که چرا مامان که تا دیروز با شور و حرارت از چیزی به نام تحریم نام میبرد حالا آهسته و خوابزده اول وقت، دست در دست او به خیابان میرود و با انگشت جوهری برمیگردد و حالا نمیخواهد دیگر از آن حرف بزند.
خودم را باز به تو سپردم سپینود. نه بابا و نه او و نه دیگری و نه آن دیگر هیچ یک نتوانستند دلیلی بسنده و کامل برای انتخاب بیاورند. و نه اینها و آنها و دیگران و خودت هم نتوانستند قانعات کنند تا بر خودت حرام کنی این جوهری سرانگشت را و آن مرد ساکت و ناشناس که تند و جویده حرف می زند، که داشتی ناماش را به جای سید مصطفا معین مینوشتی سید محمد خا... در همان جای ۸ سال پیش، نه با آن شور. بالاخره کار خودت را کردی.
باز خودم را به تو سپردم مثل آن وقتی که کوله بارم را بستم به تنهایی. درست در دقیقةی نودو و دو و نیم است که میآیی کنارم. سرت را زیر لالهی گوشم میگذاری تا مورمورم شود و به من میگویی:"بیقراری؟" میگویمات آری تا بگویی "مثل قبلترها؟" شرمسار میگویمات نه چندان این بار، نه زیاد برای ایران. میخندی و مطمئن میگویی" دلایلات شخصیاست؟" و حرفی که من نمیزنم و سرم پائین."به خاطر نوشتن؟ برای داستان است؟" انگار سرخ تر شدهام و داغی میدود زیر پوست گونهام."اگر خودت را محروم کنی از انتخاب به آرزویات نمیرسی. تردیدی که اگر فردا صبح هم بزنی به چاک جاده و خیابان هم، شاید نشود. اما ته دلات سویی از امید هنوز هست. امید اینکه امسال یا سال دگر بتوانی برسی به آنچه میخواهی برسی. ها؟" تلخخندی و نگاهی زیرجُلکی و بسمالله از تو که پا شوم و بروم همانجایی که 8 سال پیش رفتم و اینبار به جای محمد نام مصطفا بنویسم. و قسمی که دیگر از آن هیچ نگویم.
وحالا که برگشتم از خودم بپرسم خوابزده بودم یا هشیار؟
حالا این منم که نمیخوام اسمتو بیارم! چه برسه که بهت لینک بدم. یا بگم پونه. ها؟ زن آبی یا اون زن تنهای قدیم که یه شب نشستم تا ته همهی آرشیوشو خوندم. بذار دقیقن بهت بگم که دربارهات چی فکر کردم. به درست و غلطاش هم کاری ندارم. فکر کردم این یه زن تنهای مستقل و شجاع و روپای خود ِ با دوتا بچهاش، دوتا پسر- که این خیلی متمایزت میکرد چون همیشه فکر میکنم زنایی که پسر دارن هم زن رو میشناسن و هم مرد رو و خیلی برتر و با قدرت تر از من نوعیای که دختر دارم هستن- که با تصمیم خودش از شلوغی تهران، از ماشینیسم، از تکنولوژی، از روابط احمقانه و سطحی و ... دل کنده و رفته یه شهرستانی توی شمال و خیلی شاعرمسلک، داره زندگی میکنه و از ماشین و فنآوری و این کوفت و زهرمارا، فقط یه کامپیوتر داره که وصلاش میکنه به دنیا. یه زن خیلی شیک و با اطوار(راجع به فرنوش هم اون اوایل همین فکرو میکردم) در عین حال خاکی. تقریبن مطمئن بودم که سیگاری هستی!(شاید برای اون جمله ی ترجیع بند همیشگی که ته هر متنات میذاشتی که زن خم شد و ...) و اون دوشنبهی کذایی و دوشنبههای بعدش. عجیبه که هر دوشنبه شب بهت زنگ میزدم اون اوایل. اصلن همیشه دوشنبهها برای من روزهای برجستهای بودن. و برنامهی نود. تازه اونوقت نمی دونستم که تو توی خونهات یه حیاط داری قد غربیل که من در آینده یه روزی توی اون حیاط میخوابم و با قوقولیقوی خروس همسایه تا خود صبح لاس میزنم!
خلاصه کنم خودت میدونی که از وبلاگ لافم فینی زیاد هم خوشم نمیاومد. شاید اون موقع اون دغدغهها رو نداشتم. حالا البته خیلی دلام میخواد یه جایی بود تقریبن شبیه اونجا. مثل مثلن قنطورسیها! اما از برکت لافم فینی روزای خوش زیادی و دوستای خوبی گیرمون اومد که نمیدونم چرا حالا کمتر از هم سراغ میگیریم. لابد برای مشکلات لابد برای اینکه هنوز نتونستیم دنیای مجازیمونو واقعی کنیم. اما به هر حال من و تو یه کم بیشتر موندیم و واقعیتر. یه کمی بیشتر از یه کم. ها؟ از این بابت هم خوشحالام. چیه؟ دیوونه تو خودتو باور نداری. وقتی میگم بهت حسادت میکنم راست میگم. تو اگه تو این ارتباط شرمندهای، من عذاب وجدان دارم و این خیلی بدتره. حسادتام از اینجاست که میخوام ولی نمیتونم مثل تو باشم. از اینکه ترسو و بزدلام. از اینکه از انگ و حرف و نگاههای اونجوری میترسم. راحتات کنم از همین محاورهای نوشتنام هم میترسم. توی بد بازیای افتادم. من مال این حرفا نبودم. من حالام از زیاد دونستن بهم میخوره. چند وقت پیش با نویسندهی یه وبلاگی حرف میزدم از خودم خیلی کوچیکتر. دیدم خدایا چقدر بیشتر از من میدونه. فلسفه میدونه. شعر می دونه. داستان میدونه. قلماش و زباناش بینظیره و ... یه هو چی شد؟ بهت میگم. فقط حالام بهم خورد. منطقیاش این بود که منم به خودم بجنبم و برم یه کم دستی به سر و گوش کتابام بکشم. اما چیکار کردم؟ بازم بهت می گم. اولین کاری که کردم این بود که رفتم سبزی خوردن خریدم و پاک کردم! کاهوها رو برگ برگ کردم و شستم و با طالبیای که خریده بودم پالوده درست کردم و ناهار یه کوکوی عجیب و غریب درست کردم و بعدش با وایتکس افتادم به جون دستشویی و حموم. میدونم داری میخندی. باورت نمیشه. ها؟ شایدم یاد لباسای شسته شده تو خونه ی من افتادی که ممکنه روزها توی یه سبد بمونه یا اینکه به قول بچههای غروب سهشنبه قاطی کتابا و کاغذا به اتاق صبا برده بشه و رویهم تلنبار بشه. بعد هم باز دوباره به همون شکل فلهای برگرده توی اتاق خودم!
گفتی که اعتراف میکنی که نویسنده نیستی. ها؟شاید که نه حتمن من هم نویسنده نیستم اما خودمو مجبور کردم. چرا؟ چون کار دیگهای بلد نیستم. تو برای بچههات کاردستی میسازی، باهاشون بازی میکنی، تحقیق و پروژه انجام میدی، توی مدرسهی بچهها فعالیت میکنی، عاشق و فارغ میشی، ... اما من یه هیکل صلب هستم که فقط بلده پشت این میز لعنتی بشینه و از پشت شیشهی عینکاش خیره بشه به این صفحه و گهگاهی یه چیزایی بنویسه که همهاش ناتموم میمونه. من پتانسیل عاشق شدن رو هم ندارم. نه فکر کنی اینا ناله است یا تلخ و سیاه نشون دادن و یا مظلوم نمایی. نه! من واقعن مُردم. اولاش برای منم یه رویا بود. یه ایدهآل. خیلی بیشتر میخواستم. و خیلی هم از خودم مطمئن بودم. اما حالا روز به روز اوضاع خرابتر میشه. دیگه با هر کتابی حال نمیکنم. با هر داستان و نوشتهای هیجان زده نمیشم. از هر آدمی خوشم نمیآد. با همه دعوا میکنم. با خودم فکر میکنم چرا مردم این طوری فکر میکنن. امروز بابت فوتبال زیاد هم خوشحال نشدم. نمیدونم زیادی بدبین شدم یا دارم واقعن فرای اتفاقات رو میبینم. این فوتبال و ریخت و پاشای بعدش به نظرم یه جور شوی سیاسی اومد. از مردم لجام میگیره که مینالن اما میخوان رای بدن. چهقدر پراکنده میگم. خب تو موتور منو راه انداختی. از تبریز و زنجان که اومدم دیگه دلام نمیخواست بنویسم. یا دست کم میخواستم برم اونجا که دارم و خصوصیتره بنویسم. لامصب این نمایش و نشون دادن که دست از سرما برنمیداره. میدونی زرنگی بعضیا اینه که خودشونو پشت پرده یا حجاب یا استعاره نگه میدارن و کشفشون رو موکول به گذشت زمان میکنن و رمزآلود میشن و جذاب و این اصلن بد نیستا، ولی ما(تو بیش تر از من!) هرچی داریم همون لحظهی اول می ریزیم روی دایره و خلاص!
الان ساعت 2 صبح پنجشنبه است. مردم خسته، با گلوهای خشدار از جیغ و داد رفتن خونههاشون. دخترا و پسرا و بچهها و بزرگا. بعضی دخترا رفتن خونهی پسرا و بعضی دیگه خونهی خودشون. من هم میخوام دیگه برم توی گوشهی خودم. میدونی کجاست؟ بین بالشم ودیواری که تختم بهش چسبیده. لحافو بکشم تا روی سرم. روی کلهی تیغ تیغیام(راستی باید بیای زودتر ببینی که سرمو تراشیدم چه قیافهای شدم! انگار تو راست میگفتی که دارم پروسهی مرد شدن رو طی میکنم و بهخدا از این حرفات دلگیر نشدم اصلن و کور شوم اگر دروغ بگویم!) مثل تموم زمستون که روزامو اینطور میگذروندم. توی تخت زیر لحاف بین بالش و دیوار و سعی می کردم که به هیچچیز هیچچیز فکر نکنم اما اخر سر به این فکر کرده بودم که چه طور میشه به چیزی فکر نکرد. راستی چه طور میشه اصلن به چیزی فکر نکرد. ها؟
دلام از حالا برای زمستون تنگ شده.
تک صدایی را هیچوقت دوست نداشتم و نمیپسندیدم. انزوا و گوشهگیری را هم همینطور. با تمام این احوال معتقدم هر انسانی، خودش میداند که کجاست و چهکار میکند و چه حالی دارد. بعضی اوقات از خودش دور میشود و مواقعی هست که نزدیکتر میشود. گاهی ذهنات که آشفته میشود، میروی مسافرت. یعنی همین کاری که من فردا انجام میدهم. بروم زنجان و از آنجا برانم تا تبریز و در راه بوی سیب را از باغهای سیب کنار جاده فرو بدهم و موزیک را بلند کنم و خودم با آن بخوانم. گاهی گوشهای بایستم و کمرم را صاف کنم و پنجههای پایم را از عادت گاز دادن و ترمز گرفتن دربیاورم و شاید هم بغلی کوچکی با خودم ببرم و صفا کنم. گنبد سلطانیه را ببینم و خوشحال باشم که اینجا زندگی میکنم با همهی بدیهاش و نامرادیهاش. به این هم فکر نکنم که دیگران چه میکنند و چه می گویند. به انتخابات و گنجی و فیلترینگ. من کار خودم را کردم. به آیدای شاملو که مثل احمقها نشاناش دادند یا به اینکه ورژن ادبیتر ِ "بدون دخترم هرگز" بعد از یک ماه و اندی باز دوباره سرزبانها افتاده به نام خداحافظ تهران. خداحافظ شما هم باشد. ها؟
چهقدر تک صدایی خوب است. من به راحتی آب خوردنی دمکراسیای را، که بلد نیستم از آن چهگونه استفاده کنم، در کوزه میگذارم و گلویم را با آب آن تازه میکنم. چه قدر خوب است که من تریبونی دارم که در آن انتخاب میکنم، جریان میسازم، حودم را باد میکنم و هی به ریش بقیه میخندم.
دوستان خوب ایراد از شما نبود. شما به من حتا از گل نازکتر نگفتید. اگر هم گفتید خواستم همیشه که منطقی با شما حرف بزنم. دلام هم برای حرفهاتان که گاهی از سر لطف میآمدید و میگفتید اینجا، تنگ میشود. شاید هم طاقت نیارم، اما مرا که میشناسید باید این را هم امتحان کنم. حالا زودتر از اینجا جعبهی پستی آبی رنگام را باز میکنم، تا از همهی همهی شما خبری بگیرم.ها؟