May 31, 2005

سه شنبه, 10 خرداد 1384

ما و ادبیات و انتخاب و یک قصه

آن‌سال هم همین‌طور شد. همه چیز، آن تب و تاب و آن سید و سیدبازی و داغ کردن‌ها از یک ماه، بیست روز مانده به دومین روز از سومین ماه بهار، شروع شد. یک جورهایی خودت هم بازی می‌خوری نه این‌که نفهمی از کجا خوردی، اما که دوست داری و تن می‌دهی.
آن روز برای حمله بود، اما امروز تب و تاب‌اش برای پشت کردن است. شاید یک روزی برسد که مثل امروز که از کار آن روزت پشیمانی، از کار امروزت پشیمان شوی، ولی آیا هیچ کس هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کند؟

قصه‌ی پدربزرگ و باغچه‌ای که دیگر هیچ‌کس به فکرش نبود.

اگر باور می‌کردی که روزها و نفس کشیدن‌های واپسین پدربزرگ است که بد نبود. قضیه این‌جاست که باور نداشتی. و همه چیز از این ناباوری‌ات می‌آغازد. یاد باغ قدیمی و دست‌های سفیدش که لابه‌لای شاخ و برگ‌ها می‌گشت و هرس می‌کرد و می‌ریخت و جمع می‌کرد و با سرانگشتان‌اش نرم، برگ‌ها را لمس می‌کرد و زیر لب زمزمه می‌کرد براشان، قصه می‌گفت انگار، و هیچ‌وقت آب را با فشار پایشان نمی‌ریخت تا خاک را بشوید و ریشه‌هاشان بیرون بزند و دردشان بیاید. و حالا همه، آن قدر نگران، دور و بر او بودند که نگاه‌های غمگین‌اش را به سوی باغ نمی‌دیدند. خاک صله بسته باغچه را نمی‌دیدند. جوانه‌های شلیده و پلاس خورده و بی‌نسیمی برگ‌ها و تنهایی شاخه ها را.
حالا همه فکر می‌کردند چه‌کار کنند که او را از درد و رنج برهانند و این بین منورالفکرهای فامیل نظر به قطع و کشیدن سِرُم غذایی داده بودند و من لرزیدم. فکرش را که می‌کردم درست بودها. چون از بین بدتر و بدترین حالت، حالتی را انتخاب می‌کردیم که خوب‌تر است! اما نهایت‌اش باغچه می‌سوخت. مگر عمو شاخه‌ها را هرس می‌کرد؟ یا سعید وقت آب دادن پای درخت خرمالو انگشت‌اش را روی لبه‌ی شلنگ می‌گرفت تا آب ارام به ریشه‌های درخت تنومند و کهن باغ برسد؟ مگر دیگر می‌شد که دور حوض بنشینیم و هندوانه وسط آب غوطه برود؟ دیگر بوی محبوبه‌های شب را که با هم عشق بازی می‌کردند, چه طور فرو می‌دادیم و عاشق می‌شدیم؟
این شد که من مخالف بودم. اما رای، رای همه بود و شب همه به خیال خود راضی از راحت کردن پدربزرگ سِرُم را از دست‌های سفیدش جدا کردند.
اشک‌ام ریخت آن وقت، اما حالا که هشت سال گذشته فکر می‌کنم تنها ایراد قضیه این بود که من باور نمی‌کردم پدربزرگ مردنی باشد.

سپینود | 04:20 PM | نظرات شما(2)

May 30, 2005

دوشنبه, 9 خرداد 1384

.
.
.
.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: Human Rights
.
.
.
.
.

عجالتن گنجی از زندان مرخص شده. جالب است اما که یک تهاجم تازه از فیلترینگ سایت‌ها شروع شده. باید کاری کرد. می‌خواهید طاقت‌مان را بسنجید یا این‌که ببینید تا کجا در لجنی که شما ساختید فرو می‌رویم. کاش کودکی خود و این شعر را به‌یاد می‌آوردید که مورچگان را چو بود اتفاق/شیر ژیان را بدرانند پوست.

:: دوستان هر کدام می‌توانید به این حرکت کمک کنید.(+) ::

سپینود | 06:50 PM | نظرات شما(4)

May 28, 2005

شنبه, 7 خرداد 1384

WANTED*

هرچه تلخ تر و سیاه تر ؛ پس عمیق‌تر و متفکرانه‌تر. موافق‌اید؟
امروز روز فیلم بود و سینما. امروز کسانی فیلم آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند را دیدند. و ما دورهم جمع شده بودیم و فیلم کاوه را دیدیم و من همین الان از دیدن فیلم آموزش غلط(Bad education) از پدرو آلمادوار فارغ شدم.(گرچه که فکر نکنم تا مدت‌ها از فکرش فارغ شوم) خیلی برایم سخت است که چیزی بنویسم و نمی‌دانم چرا خودم را ملزم کردم به این نوشتن. فیلم کاوه فیلم راحت و سرزنده‌ای بود. به نظر خیلی روان و راحت ساخته شده بود و حرف‌های بزرگی نمی‌زد. و اگر نمی‌شناختی فکر می‌کردی از یک ذهن سالم که در یک جامعه‌ی سالم زندگی می‌کند برآمده. نه! انگار منظورم را خوب بیان نکردم. بگذارید از جانب دیگر نقب بزنم. سینما پس از این که نقش خود را در بیان روایت و نه صرفن نمایش تصویر پیدا کرد، که می‌شود تقریبن بعد از دیوید وارک گریفیث که ادبیات و روایت داستانی را وارد فیلم‌هایش کرد،در دوره‌ای محصول خیال‌پردازی و رویاسازی صاحبان آن بود. از آن‌جا که ادبیات و تئاتر و نقاشی و انواع دیگر هنر با فلسفه و زبان و سیاست و جامعه شناسی و روان‌شناسی حتا گاهی مذهب پیوندی جدانشدنی دارند، پیش‌رفت در هر حوزه بر هنر و ادبیات و سبک‌ها و مکتب‌های ادبی و هنری اثر گذاشت. تا این‌جایش را می‌دانم که همه می‌دانید و می‌دانید که رئالیسم و سورئالیسم و نئورئالیسم از کجا پدید آمدند و اگر بحث را منحصر به سینما بدانیم خواهیم فهمید که چه شد که سینمای درخشان نئورئالیسم شکست خورد و چگونه ستاره‌ها دوباره برگشتند و افه‌های اندیشمندانه رنگ باختند و تجارت و سودآوری و اقتصاد در سینما حرف اول را زد. اما حالا وجه افتراق زیادی بین گونه‌های سینمایی به چشم می‌خورد. فارغ از بحث اقتصاد در سینما، جامعه شناسی و چگونه نفوذ کردن به لایه‌های ذهن مخاطبین، خلاف راه‌های آزمایش شده‌ی پیشین مطرح شد. بگذارید مثالی بزنم:داستان وست ساید یا آوای موسیقی فیلم‌هایی موزیکال از دهه‌ی 60 و 70 بودند و رقصنده در تاریکی ساخته‌ی فن‌تریر نیز موزیکال و مربوط به این دهه و همین چندسال گذشته است. یا حتا فیلم تجاری مولان‌روژ که آن هم ساخته‌ی سه چهار سال پیش است. اگر هیچ از سینما و فن آن ندانید هم تفاوت و فاصله‌ی عمیق بین این چگونه گفتن‌ها را درک می‌کنید. تفاوت میان عرضه و تقاضای چند دهه‌ی گذشته و اکنون را. می‌بینید خسته‌گی مخاطب از تلخ و سیاه دیدن و ناله‌ها را با شیوه‌های بیانی کهن نخ نما و تکراری پیشین، هرچند که حس نوستالژیک و تجربه‌های شیرین گذشته را زنده کنند. سیاست‌مداری و فقر و مرگ و عرفان در آثار این روزها کم‌تر به چشم می‌خورد. حتا پرداختن به انسان به گونه‌ای که پس از فروید و یونگ دغدغه‌ی اصلی اثار هنری را تشکیل می‌داد یعنی شناخت انسان و پیچیدگی‌های او و نظرات اگزیستانسیالیست‌ها و غور و کشف لایه‌های مرموز ذهن و رفتار انسانی.
متاسفانه ما در هنر و ادبیات خود کم‌تر رنگی از این تغییر می‌بینیم.ادبیات و هنر ما نقش چندانی در جهت‌دادن به سلیقة‌ی مخاطب ندارند در حالی‌که دیگر وقت آن رسیده که یک خانه‌تکانی اساسی کنیم. گفتن از غم و درد جانکاه، به شیوه‌های فعلی نمی‌تواند مخاطبی را تربیت کند که نگاه‌اش را عوض کند. مثل این‌که با کسی که به تازگی عزادار شده بنشینیم و گریه کنیم و هیچ‌کاری از دست‌مان برنیاید. هنر و ادب ما با مخاطب هم‌دردی می‌کند و فقط همین. هیچ‌کاری بیش‌تر از این انجام نمی‌دهد که گاهی حتا غم و درد او را دو چندان می‌کند. او را به تفکر وادار نمی‌کند و حتا گاه قدرت تقکر او را و درگیر شدن با مسائل را کاهش می‌دهد. یا به کل سلب می‌کند؛آلترناتیوهای زیادی در اختیارش نمی‌گذارد و با زمینه‌های مختلف آشنایش نمی‌کند. تازه اگر کورسو حرکاتی هم در این بین باشد میان اکثریت سیاه‌نما و تلخ‌بین خفه می‌شوند و تازه تمام این‌ها نام‌شان به رسالت هنری تعبیر می‌شوند. نمی‌دانم تا چه حد صحیح است اما صاحب قلم و سبک ما یا از تاخت و تاز در میدان‌های تازه می‌ترسد و یا راه رسیدن به آن‌ها را نمی‌داند. و یا به اعتقاد من شناخت آن‌ها از تجربیات تازه و اتفاقاتی که پیرامون‌شان رخ می‌دهد صحیح نیست و قدرت تبدیل آن‌ها را به یک اثر بدیع ندارند.
کمی فکر کنید که برخی ژانرها و گونه‌ها چه قدر در ادبیات و هنر ما مهجورند مثل طنز یا تخیل و فانتزی و یا روی‌کردهای علمی و یا کشف فضاهای تازه(چیزی مثل داستان میرا اثر کریستوفر فرانک و یا کشور آخرین‌ها اثر پل استر) اما تا دل‌تان بخواهد داستان‌ها و فیلم‌های ما پر است از سیاست، عرفان و روابط عاشقانه‌ی سطحی و یا خانوادگی (که زنانه‌نویسی، فارغ از بحث این‌که اصلن این اصطلاح صحیح است یا خیر، هم جزئی از آن است) آدم‌های تنها و مفلوک و شکست‌خورده، خودکشی و ...
این‌ها را که می‌گویم یک جوال‌دوز هم به خودم می‌زنم. اما امروز با دیدن فیلم کاوه و کمی فکر درباره‌ی بحث‌های پست قبلی و حرف‌های دوستان در پیغام‌ها و ... ذهن‌ام خیلی مشغول شد.به هرحال بهانه‌ای بود برای درددل.

پ.ن. ضمن این‌که باید بگویم که فیلم کاوه روز یکشنبه ساعت 10-12 صبح در سالن اجتماعات دانشگاه سوره در خیابان آزادی، بالاتر از خوش، دانشکده‌ی سینما تئاتر سوره نمایش داده می‌شود. من دیدن‌اش را توصیه می‌کنم که غیر از دلایل و حرف‌های بالا، برای این است که او همشهری‌کاوهی شهر وبلاگ‌ها است و هم‌صنف!
---
*WANTED نام فیلم کاوه است.


سپینود | 02:22 AM | نظرات شما(9)

May 24, 2005

سه شنبه, 3 خرداد 1384

بخش‌هایی از گفت و گوی رضا قاسمی

حاشیه:
این جمله آشناست برای ما:Access dinied ! خیلی توهین‌آمیز است این طور نیست؟ توهین‌های دیگری هم به ما می‌شود مثل همین افتضاح اخیر؛ رد صلاحیت دکتر معین.(هرچند فرقی هم به حال ما رای ندهندگان نمی کرد!) آن‌قدر توهین می‌شنویم و می‌بینیم که مثل آدم زندگی کردن و داشتن حقوق انسان‌های عادی و حتا نفس کشیدن برای‌مان عجیب است.
بگذریم، رضا قاسمی نویسنده‌ی رمان هم‌نوایی ارکستر شبانه‌ی چوب‌ها و چاه بابل و نمایش‌نامه‌های حرکت با شماست مرکوشیو و معمای ماهیار معمار و ...چندی پیش گفت‌و گویی با رادیو هم‌بستگی(یک گفت‌و گوی ادبی) انجام داده بود که شنیدن آن از طریق اینترنت، در ایران، به مدد همان جمله‌ی یاد شده غیرممکن بود. بخش‌هایی از این گفت‌و گو را پیاده کرده‌ام و با اجازه‌ی ایشان و با لینک مستقیم به فایل صوتی، آن را این‌جا می گذارم تا آن‌هایی که دوست دارند بخوانند. بد نیست دوستانی هم که می‌خوانند بحثی درباره‌ی آن کنند. درباره‌ی زبان و جهانی نشدن ادبیات و ...
تنها باید بگویم من نه خبرنگارم و نه گفت‌و گو کننده. بنابراین چون تجربه‌ی مشابه نداشتم، علاوه بر تغییر نثر شکسته، بعضی افعال را جابه‌جا کردم و جمله‌ها را شکل دادم، اما بقیه را به همان شکلی که شنیدم تایپ کردم. و بخشی را هم که به چاپ آثار نویسندگان خارج از کشور در ایران بود، نیاوردم.

بخش‌هایی از گفت‌و گو با رضا قاسمی رمان‌نویس ایرانی ساکن پاریس. رادیو همبستگی.

0 شما به تاملات نویسنده به‌خصوص در رمان اشارات زیادی کرده‌اید. من تاملاتی که شما از آن سخن می‌گویید را با میلان کوندرا بسیار شبیه می‌بینم. چیزهایی که یک مقدار درک مطلب را به تاخیر می‌اندازد و زیبایی هم در همین است که زیبایی برای این‌که درک شود به تاخیر می‌افتد و بسیار خوشایند است و لذت هنری می‌بریم. می‌خواهم بدانم آیا شما با آقای میلان کوندرا از نزدیک آشنایی دارید؟ و این نزدیکی را چگونه می‌بینید؟

00آشنایی با ایشان ندارم. به دلیل خصلت انزواجویانه‌ام با اغلب کسانی که دل‌ام می‌خواست هم آشنا نشدم. به یاد دارم زمانی که تازه به پاریس آمدم، با توجه به این که از دوره‌ی جوانی و دانشجویی عاشق کارهای بکت بودم، همیشه فکر می‌کردم که چه‌قدر خوب است که روزی بکت را ببینم. به طور تصادفی هم کافه‌آی را که بکت به آن‌جا می‌رفت، پیدا کردم اما هیچ وقت اقدامی برای دیدن او نکردم و چند سال بعد وقتی فوت کرد خیلی متاسف شدم. این خصلت من است و کاریش هم نمی‌شود کرد. در ایران هم که بودم وقتی به تهران آمدم. طبیعی‌اش این بود که به دیدن شاملو می‌رفتم. چون وقتی جوان هفده ساله‌ی شهرستانی بودم اولین کار من در خوشه چاپ شد. و این اولین کار رسمی من بود. در اغلب موارد بقیه این کار را می‌کنند اما من متاسفانه ایشان را ندیدم و خیلی از کسانی که بزرگان ادبیات و هنر ما هستند را از نزدیک ملاقات نکرده‌ام و چندتایی از این بزرگان را هم که دیدم، به شکل اتفاقی در جایی بوده. بنابراین عدم آشنایی من با آقای کوندرا و نویسندگان مشهور به دلیل پی‌گیری نکردن از سوی من است و مشکل من است در دشواری ارتباط برقرار کردن. اما از نظر شباهتی که گفتید این بسیار طبیعی است چون مشابهت ژانرهاست. یک ژانر به نام رمان - تفکر که خیلی هم قدیمی‌تر از آقای کوندرا است. هرمان هسه ،دیدرو و هرمان بروخ و... در این ژانر نوشته‌اند. و وجه تشابه همه‌ی آن‌ها این است که لابه‌لای موقعیت‌های داستان این تاملات را می‌بینیم. در واقع داستان برای‌شان محملی است برای تفکر. البته نه این که برای دیگر رمان‌نویسان این محمل وجود ندارد. اما دوجور تفکر است در رمان؛ یکی این‌که تفکر در پس‌زمینه و بافت و استراکچر[ساختار] پنهان می‌شود، مثل کارهای تولستوی و بالزاک و خیلی بزرگان. و دیگری در رمان - تفکر ضمن این‌که تفکر گاهی پنهان در استراکچر است، از آشکار شدن هم ابایی ندارد. و لابه‌لای داستان حتا شکل مقاله به خود می‌گیرد. که این شباهت‌های مربوط به ژانر است. ضمن این‌که پنهان هم نمی‌کنم که کارهای آقای کوندرا را دوست دارم. البته نه همه‌ی کارهایشان. مثلن هویت کار بدی است. اما به هرحال از نویسندگان مهم است. چیزی که در کوندرا خیلی می‌پسندم کوندرای نظریه پرداز است تا کوندرای رمان‌نویس، البته نظریه پرداز ادبی.

0 سئوال بعدی من این است که شما به مکتب و دبستان خاصی در رمان‌نویسی عقیده دارید؟

00خیر من در رمان‌نویسی اعتقادی به مکتب و یا دبستان خاصی ندارم. کاری که می‌آید خودش پیشنهاد می‌کند که چگونه نوشته شود. ضمن این‌که من همیشه از تکرار خود فراری هستم. برای همین اگر کارهای من را دنبال کنید در عین دارا بودن مشترکاتی می‌توانید بفهمید که چقدر متفاوت هستند.

0 این سئوال را از این جهت مطرح می‌کنم که در رمان همنوایی... گفته شده که شما با تصویر کشیدن موضوعاتی چون رنج‌های تبعیدیان و یا مطرح کردن مواردی چون سایه و هم‌زاد و بازی با تصویر خود در آینه، به نوعی واقع گرایی وهم‌آلود را در رمان‌های خود دنبال می‌کنید. قبول دارید یا نه؟

00 ببینید این طبقه‌بندی کردن کار منتقد است نه نویسنده. نویسنده وقتی می‌نویسد دغدغه‌های خود را دارد. من وقتی می‌نویسم دغدغه‌ی این را دارم که از چه راهی می‌توان وارد شد که شیوه‌ی تازه‌ای را در بیان یافت. شیوه‌هایی که بتواند بهتر بیان کند واقعیتی را که من از ان می‌گویم. البته این مختص من نیست و تمام طول تاریخ هنر تشکیل شده از کسانی که سعی کردند شیوه‌های تازه پیدا کنند.حال آن که چه‌قدر این شیوه‌ها تازه است و تا چه حد موثر و موفق بوده است بحث دیگری است. ولی شخصن بیشتر تازگی در شیوه را در نظر دارم. به همین دلیل یک سال است که رمان تازه‌ای شروع نکرده‌ام چرا که از تکرار در کارم پرهیز می‌کنم و دوست دارم کار متفاوتی انجام دهم از این سه رمانی که قبلن نوشته‌ام.

0 سئوال بعدی من درمورد بازنگری‌های شما در خارج از ایران است. طبیعتن شما وقتی به خارج از ایران سفر کردید به بازنگری‌هایی رسیدید. خصوصیت آن ها چیست و چه جلوه‌های تازه‌ای دارند و چه چیزهایی زیر سئوال رفته در زمینه‌ی اندیشه، فرم و سبک شما؟

00 در مورد کار شیوه‌ی کار فرقی نکرده. چون همان تازگی برایم همیشه مهم بوده، از هنگامی که در ایران کار می‌کردم. مسلمن این‌جا من تئاترها و فیلم‌های تازه دیده‌ام. امکانات بیشتری بوده. کتاب‌های بیشتر و مقداری دست‌ام بازتر شده. ولی در نهایت همان ادامه‌ی کاری است که در ایران انجام می‌دادم. اما از لحاظ فکری خیلی همه‌چیز برایم زیر سئوال رفت. می‌توانم بگویم که چیزی نبود که زیر سئوال نرود و ابتدا از خودم شروع کردم و فکر کردم که در واقع مشکل خود من هستم و باید بدانم که از چه تشکیل شده‌ام و لنگی‌های کارم چیست و از کجاست.

0 بیشتر توضیح می‌دهید.درباره‌ی نتایج این بازنگری.

00 البته نتیجه زیاد هم مهم نیست. گاهی نتیجه هم نمی‌گیریم. عوض شدن یک انسان آسان نیست. شخصیت ما همان‌طور که در علم روان‌شناسی هم آمده تا شش سالگی شکل می‌گیرد. مسئله‌ی بعد زبان است. یعنی ما فکر می‌کنیم که داریم فکر می‌کنیم. درواقع ما با زبانی حرف می‌زنیم و فکر می‌کنیم که از بچگی از والدین به ما منتقل شده، بعد از آن هم معلمین و مدرسه و گردانندگان کشور چه روشنفکران و یا حکومت ... ما از تقلید شروع کردیم و خیلی از کلماتی که ما به کار می‌بریم را ناخودآگاه به کار می‌بریم و راجع به آن فکر نمی‌کنیم و رها شدن از این امر آسان نیست. یعنی تمام فرهنگ لغات و کلمات را باید الک کنیم و این کاری است که من سعی کردم انجام دهم یعنی پرهیز کنم از واژه‌هایی که مال من نیست و یا مال نویسندگان دیگر است. اگر به ادبیات ما توجه کنید پر است از کلمات و واژه‌هایی که مال خود نویسنده‌ها نیست. مثل عبارت "گاس هم" یعنی شاید هم که من نمی‌دانم این واژه کجایست و کدام نویسنده اول بار آن را به کار برد و یک دوره‌ای در تمام داستان‌ها از این عبارت استفاده می‌شد و یا عبارت "سیگارش را گیراند" باز نمی‌دانم کدام نویسنده اول بار این عبارت را به‌کار برد اما زمانی داستان هرکه را می‌خواندی آن را به‌کار برده بود،حال یا اصفهانی بود یا همدانی یا مشهدی یا گیلانی. در زندگی معمولی هیچ کس نمی‌گوید "گاس هم" یا "سیگارش را گیراند". این کلمات مال نویسنده نیست. شاید مال کسی که اول بار آن ها را به‌کار برد، باشد، اما مال بقیه نیست. من سعی کردم ابتدا زبان کارم را پالوده کنم از این واژه‌ها و اصطلاحات و تشبیهات و تعبیراتی که مال من نیست.

0 آقای قاسمی شما هنگام نوشتن بیش‌تر به این فکر می‌کنید که چه بنویسید و یا چه‌گونه بنویسید و رابطه‌ی این دو چیست؟

00 من به هیچ کدام از این دو فکر نمی‌کنم. زیرا چی نوشتن ِ من، دست خودم نیست. همین حالا چهار پنج رمان در دست دارم که بخش‌هایی از یکی دوتاشان را هم نوشتم، اما برای رمان بعدی هنوز نمی‌دانم کدام‌شان در انتها نوشته خواهد شد. راجع به چگونه نوشتن هم باید پیش از این و خارج از کار فکر کرد که مقدار زیادی از آن را در این سال‌های عمرم حل کرده‌ام و مربوط به درک من از زیبایی‌شناسی و هنر و از داستان است که تقویت کرده‌ام. هنگام نوشتن، عمل اتوماتیک است و حالت فورانی دارد و من بی‌وقفه می‌نویسم و جلو می‌روم. و فردا شب که یک دور می‌خوانم کلمه‌ای را که به نظرم درست ننشسته است یا جمله‌ای که خوب به عمل نیامده را اصلاح می‌کنم و جلو می‌روم.

0 آقای قاسمی آیا به نظر شما محک ثابتی برای رمان وجود دارد یا به عبارتی به چه اثری می‌گوییم رمان خوب؟

00 این از آن سئوال‌های سخت است. چون در درجه‌ی اول سلیقه است. یعنی رمانی که به سلیقه‌ی من خوب است، ممکن است به سلیقه‌ی شما خوب نباشد. اما همین سلیقه هم چیز انتزاعی‌ای نیست و متر و معیار دارد. و سلیقه‌ی ما را دانش ما درباره‌ی آن موضوع مورد بحث، مشروط می‌کند. طبیعی است که کسی که هیچ‌گونه آشنایی با رمان و هنر و تفکر ندارد، اگر از رمان آناکارنینا خوشش نیاید، اعتبار ندارد. ولی کسی که می‌شناسد و می‌داند که تولستوی در این اثر چه کارهایی انجام داده سلیقه‌اش مبتنی بر دانش و آگاهی است. که این آگاهی و دانش هم مطلق نیست و ممکن است میان دو نفر که هر دو این شرایط را دارن،د یکی رمانی را بپسندد و دیگری خیر. به نظر من باید به آن احترام بگذاریم و اهمیت دهیم. این چیزی است که متاسفانه در جامعه‌ی ما ایرانیان وجود ندارد، که به سلیقه‌ی هم‌دیگر احترام بگذاریم و بگوییم که فلانی می‌تواند نویسنده‌ی خوبی باشد اما نویسنده‌ی من نباشد. اگر بخواهم یک مورد شخصی را مثال بزنم باید بگویم من از بیست و پنج سال پیش از بکت خوشم می‌آمد و اوژن یونسکو را نمی‌پسندیدم و الان هم نمی‌پسندم. و جالب است که اوژن یونسکو این روزها، روز به روز بیشتر رنگ می‌بازد و مشخص می‌شود که عمقی نداشته، ولی بکت روز به روز بیشتر مطرح می‌شود و عمق کارهایش بیشتر مشخص می‌شود. حالا فرض بر این باشد که این‌طور هم نباشد. باید به من حق داده شود که یونسکو را نپسندم. باز برای مثال کسانی را دیده‌ام که بورخس را نمی‌پسندند و آدم‌های بی‌دانشی هم نیستند و سلیقه‌ی هنری خوبی هم دارند اما بورخس را نمی‌پسندند. باید بپذیریم که در بعضی مواقع سلیقه‌ی ما مبتنی بر آگاهی صرف هم نیست و بستگی به چیزهای دیگری هم دارد. مثلن توقع ما از یک اثر هنری یا تجربه‌ی شخصی که ممکن است اثری از تجربه‌ای سخن بگوید که ما آن را زندگی کرده‌ایم و به دلیل این تجربه‌ی مشترک، احساس تعلق خاصی به آن پیدا کنیم. به نظر من باید به سلیقه‌ی افراد اهمیت بدهیم که به نظر من فردیت همین‌هااست.

0 چرا ادبیات ایران و به خصوص رمان ایرانی جهانی نشده است؟

00 این سئوالی است که این روزها خیلی مطرح می‌شود. و هرکس هم سعی می‌کند جواب خود را بدهد. من می‌گویم اول باید دید منظور از جهانی شدن چیست؟ مثلن سینمای ما که همه جای دنیا نمایش می‌دهند، آیا جهانی است؟ اگرمقصود از جهانی شدن این است و سینمای ما جهانی شده، باید بگویم که ادبیات ما نه تنها از سینمای ما چیزی کم ندارد بلکه در مواردی از سینما برتر هم هست و اگر نتوانسته مانند سینما مطرح بشود به دلیل نفس کار است. سینما متعلق به ژانری است که متکی بر تصویر است که زبان جهانی است و هرکس در هر جای دنیا می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند. اما ادبیات متکی است به زبان. درست است که سینما دیالوگ هم دارد اما دیالوگ مکمل است و ترجمه‌ی آن خیلی ساده است زیرا که اغلب گفت‌و گوهایی با زبان پیش پا افتاده و روزمره است. درحالی که در یک رمان گاه ما با چندین صفحه توصیف یک وضعیت برخورد می‌کنیم، که اتفاقن قدرت رمان‌نویس‌ها در همین بخش‌ها مشخص می‌شود و این‌جاست که تسلط او بر زبان مشخص می‌شود، که این‌ها در ترجمه به راحتی قابل انتقال نیست. و هر کسی نمی‌تواند آن‌ها را ترجمه کند و تازه بعد از ترجمه می‌شود یکی از روایت‌ها و برداشت‌های ممکن که از آن اثر می‌شود نه کل اثر. بنابراین در قیاس با سینما فکر نمی‌کنم ادبیات ما چیزی کم داشته باشد. فقط باید مترجمینی باشند که از عهده‌ی ترجمه به خوبی برآیند. اما اگر جهانی شدن را به این معنا بدانیم که نویسندگانی داشته باشیم، در حد نویسندگان بزرگی مثل مارکز، فوئنتس یا کوندرا، نه! نمی‌توانیم. یعنی توقع بی‌جایی است. ما در کدام زمینه چیزی داریم که در موارد مشابه بتواند در جهان مطرح شود؟ آیا صنعت ما در جهان مطرح شده یا متفکرانی در سطح جهانی داریم؟ نقاش داریم در جهان؟ یا تئاتر ما در دنیا مطرح است؟ اجزاء فرهنگ و تمدن به هم وابسته‌اند و نمی‌توانیم توقع داشته باشیم که در یک زمینه یک شبه جهانی شویم، در حالی که بقیه در وضعیت جهان سومی خود باقی بماند. که دلایل آن به عقیده‌ی من بیشتر به وضعیت کل کشور و به خصوص وضعیت فرهنگی کشور برمی‌گردد. تاخیری را که نویسنده‌ی ایرانی در همان بیست ساله‌ی ابتدای زندگی نسبت به نویسنده ی غربی دارد، نتوانسته‌ایم برطرف کنیم. نتوانسته‌ایم امکاناتی را در مدرسه، دانشگاه و جامعه فراهم کنیم. فیلم‌های مختلف، تئاترهای مختلف. درحالی که در کشوری مثل فرانسه امکانات هنری اعم از فیلم و تئاتر و کتاب‌های مهم و مختلف در اختیار جامعه است. وقتی نویسنده‌ی ایرانی این امکانات را تا بیست سالگی نداشته باشد، نمی تواند این تاخیر را جبران کند. حال چه به خارج از کشور سفر کند و با جدیت مطالعه کند.


May 22, 2005

يكشنبه, 1 خرداد 1384

+0+0+0

این چند روز کمی بیمار بودم. کمی هم بی‌حوصله. بیماری‌ای هم که تب نداشته باشد به دل‌ام نمی‌نشیند. خاصه که محدودتر هم بشوی. نکش و نخور. قلب ما هم به هیچ‌ کاری نیامد مگر محدود کردن زندگی...

دوست عزیزی، آقای محمدی که نمی‌شناسم‌شان، در کامنت‌های دو پست قبل سخنی درباره‌ی رسم جدید نوشتاری(حتمن و مخصوصن و ...) گفتند که کامل‌اش را بعدتر در همان پیغام‌گیر گذاردند که برای خواندن‌اش این‌جا را کلیک کنید.(آخرین پیغام) نمی‌دانم من در این رسم الخط و شیوه ی نگارش، دل را مبنا می‌دانم. یک جور خودمختاری در انتخاب شیوه‌ی نوشتار که البته به عقیده‌ی من دعوایی است بر سر یک لحاف، آن‌هم مال ملا. پس شخصن نظری نمی‌دهم اما کار خودم را می‌کنم.

امشب شبی‌است طولانی. شب قلندر است امشب. امشب سر آن دارم که این قطعه را که از دو سه ماه پیش می‌نوشتم کامل کنم. یک گم شده‌ای داشت. حالا به نظرم پیدا شده. برای‌تان قسمتی را می‌گذارم.
کاش که تب داشتم...

"فصل سوم: انتظار و تردید هر دو سرشار از دلهره‌اند. مرد دنیای تنهایی‌اش را در انتظار و نوشتن سر می‌کند.

یکی دیگر از ترفندهایی که مردم را به خانه نشینی تشویق می‌کند، رمان‌خوانی است. افراد شهر داوطلبانه رمان‌ها و داستان‌هایی را که در طول هفته خوانده‌اند، شب‌های تعطیل از میکروفن‌هایی که در خانه‌هاشان است و از طریق بلندگوهایی که در خانه‌های متقاضیان قرار داده شده، می‌خوانند. به این ترتیب بازگشتی به دوران رادیو که مدت‌ها بود نابود شده بود دارند و این کیفیت باعث خانه‌نشینی اکثر روشنفکرانی که با ادبیات سر و کار دارند و یا آن‌هایی که شیفته‌ی رویاسازی رمان‌ها و داستان‌ها هستند، می‌شود.زندگی خالی کسانی که تن به سفر نمی‌دهند با رمانخوانی رنگ و بویی پیدا می‌کند..."

پ. ن. داشتم مطلب را دوباره‌ نگاه می‌کردم تا غلط املایی نداشته باشد(!) که چشم‌ام خورد به تاریخ. فردا دوم خرداد است. دوم خرداد برای من یک معنی‌ای دارد غیر از آن معنی که برای همه دارد. روزی عاشق مردی شدم که گفت آزادی برای مخالف من است که معنا می یابد. او گفت هرجا من هستم سخن از مرگ نرانید. همو بود که چندین سال قبل‌اش گوشه‌ی کتاب‌خانه‌ی ملی را ترجیح داد تا این‌که فیلم‌هایی به زیبایی سینمای سال 71 ساخته نشود. فکر می‌کردیم امیرکبیر و مصدق اذناب دارند. اما نه انگار آن تفکر ابتر بود. دوم خرداد حالا شده سند رسوایی من پیش وجدان‌ام.

May 16, 2005

دوشنبه, 26 ارديبهشت 1384

یک نع گنده!

عجبا! امشب واژه‌های داستان‌ام بعد از مدت‌ها آمدند. آن عناد و لج بازی همیشه‌گی‌ام هم. "سپی‌جان! دخترم! می‌شود یک بار هم به حرف من گوش کنی. انجام نده. می‌دانم نمی‌کنی ولی دست‌کم گوش کن. تا آخرش. خب؟" و بازهم آن نع گنده تک زبان‌ام می‌چرخید. ای- میل آمد. ایمیل‌های یوسف را همیشه پاک می‌کنم! خب مرد حسابی من دارم روزی یک‌بار بلکه هم دو سه بار به قابیل‌ات سرمی‌زنم، چرا دیگر زور می‌گویی؟! آن نع بزرگ تک زبان‌ام است. قابیل یک ساله شد. متنی بفرستید. زرشک! هیچ‌کس نمی‌تواند برای‌ام تکلیف تعیین کند. نع نمی‌خواهم. وقتی می‌گویم‌ات نمی‌خواهم یعنی نمی‌خواهم. شب توی خواب فکر می‌کنم وولف چند ساله بود؟ من چند ساله‌ام؟ فروغ از کی فهمید شاعر است؟ منیرو می‌گفت تو ده سال از عمرت را هدر دادی. نه! ماه چرا تابه‌حال چیزی درنیاورده؟ فرشته چند سال‌اش است که مجموعه‌اش را پارسال درآورد. وا! با من به جهنم بیا هیچی ندارد. نویسنده‌اش می‌گوید می‌خواستم خواننده را اذیت کنم! ناتاشا امیری متولد 49. سرم گیج می‌رود. چی شد که وبلاگ را شناختم؟ همشهری تهران بود انگار، نام یوسف علیخانی و سیدرضا شکراللهی که برای آن شماره مطلب داده‌بودند. وبلاگ معرفی کرده‌بودند. وصل می‌شوم. نه! چت، نه! بروم ببینم این وبلاگ چیست؟ "می‌شود به وبلاگ من سربزنید؟ بیا به هم بلینکیم!" این‌ها چیستند و کیستند؟ این چه زبانی است؟ لینکیدن؟! لاگیدن؟! یک چیزهایی می‌نویسم از سر غم آن‌وقت‌ها. یک داستانکی و ... چرا هیچ‌کس پیدایش نمی‌شود. روی‌ام نمی‌شود بروم و برای دیگران پیغام بگذارم که آهای خلق بلاگر(؟) بیایید و بخوانیدم. و یوسف علیخانی با کیف پر از قالب و لینک و خدمات وبلاگی، بی‌منت آمد. بعد هم رضا شکراللهی یک لینک در آن صفحه‌ی سورمه‌ای رنگ آشنا که هنوز هم گه‌گاه سری به آن می‌زنم و نمی‌دانم آرشیوش کو، به آغاز می‌دهد. به آبی پرشین وبلاگ‌ام. یک‌هو آدم‌ها می‌آایند. هول شدم. مثل وقت‌هایی که مهمان سرزده داشتم. آن‌وقت‌ها که مقیدتر از حالام بودم و سفره‌ام رنگین‌تر. حالا چه کنم؟" شیوه‌ی برخوردمون چیه؟ چیه؟" مقامات پنج‌گانه‌ی این‌جا چیست؟ قاعده‌ی بازی چه؟ برای‌ام مسلم بود که اهل باج دادن نیستم. نمک نشناس هم نیستم. الان خوابگرد آن خوابگردی نیست که بود ولی چه باک. قابیل هم به سرعتی می‌تازد که سرم گیج می‌رود. دیگر از آن دید و بازدیدها و نظرات خبری نیست. دمکراسی را بچسب! آخ که چه روزهایی بود. و پرونده‌ی قابیل را که می‌خوانم یادش می‌افتم. حال من‌ام. سپینود. که ابتدا آغاز بودم و به پیش‌نهاد همین یوسف علیخانی اسم خودم را با شهامت چسباندم جای پلاک و رفتم و رفتم تا کم کم پیدا کردم. خوشحال‌ام که خودم‌ام. اگر تلخ‌ام و بی‌عشوه. اگر زود جوش و احساساتی. اگر خر و ساده. دست‌کم خودم‌ام. و اگر بیایید نزدیک‌تر، گوش‌تان را بدهید، می‌گویم‌تان که خیلی دوست دارم قبل از 35 سالگی یک مجموعه‌اَکی از من دربیاید. چرای‌اش را هم بی‌پرده بگویم. خیلی کسان‌اند که باید بفهمند که سپینود که از بچه‌گی فکر می‌کرد یک روز جبرئیل بر او نازل می‌شود و خدا او را به پیامبری برمی‌گزیند! یک چیزهایی نوشته که شاید بشود خواند. و دخترم، صبا، خیلی حرف‌ها را می‌خواهم با همان داستان‌هایم به او بگویم که خودش بفهمد منظورم چیست. یک روز بود که دل‌ام می‌خواست بگوید" مامان من کارگردان سینماست!" نشد. حالا دست‌کم بگوید"این کتاب را مامان من نوشته." مادری که یاد گرفته دیگر نع گنده نگوید. بگوید حالا بگذار ببینم چه می‌شود. کهE=mc2. که زندگی خیلی چیزها یادش داده. حالا همه‌ی این‌ها را گفتم و خودم را خالی کردم که بگویم یوسف علیخانی! از تو متشکرم. و خیلی ساده بگویم که دوست دارم همیشه در کنار همسر فهیم‌ات ایرنا و دخترک کوچک‌ات ساینا خوشحال و راضی و موفق باشی. چه قابیل باشد و چه زبان‌ام لال نه! امشب به قول این بروبچ جوان باعث شدی تا نوستال بزنیم! ( ول کنید دیگر یه کم راحت باشیم. نیم فاصله‌ها که سرجای‌اش است. نه؟!) قابیل یک ساله شد.

May 13, 2005

جمعه, 23 ارديبهشت 1384

باد ما را خواهد برد...

And now from where I stand
Upon this hill I plundered from the pool
I look around, I search the skies
I shade my eyes, so nearly blind
And I see signs of half remembered days
I hear bells that chime in strange familiar ways
I recognise...
The hope you kindle in your eyes

It's oh so easy now
As we lie here in the dark
Nothing interferes, it's obvious how to beat the tears
That threaten to snuff out
The spark of our love

(Roger Waters, The Pros and Cons of Hitchhiking. in every stranger's eyes)

و این‌ها همه در یک غروب دل‌گیر جمعه در تنهایی اتفاق افتاد، وقتی که باد پروازم داد. و غم، شکلات تلخ و شیرینی بود که ذره ذره روی سق‌ام آب شد.
و من مدام به زنی فکر می کردم که روی سنگ‌فرش‌های خیس خیابانی قدم می‌زند، یقه‌ی بارانی‌اش را تا روی چانه‌اش بالا کشیده و می‌خواهد به یاد کودکی‌اش لی‌لی بازی کند.
یک، دو، سه
حالا دوپا
یک
حالا دوپا
و برگرد...

سپینود | 05:43 PM | ...!؟(16)

May 12, 2005

پنجشنبه, 22 ارديبهشت 1384

اندر فواید تصمیمات جدیدالتاسیس(100٪ آنتی عربیسم!)

تصمیم گرفته‌ام که سراغ هیچ نظریه‌ی ادبی و حرف‌ سنگین و غیر قابل فهم و غیر حسی که نشانی از غریزه‌ نداشته باشد، نروم. که یک‌باره شاهد از غیب رسید؛

"...این‌جا از شما تمنایی دارم. کتاب‌ها و مقالاتی را که درباره‌ی اصول هنر یا نقد نوشته‌اند تا می‌‌‌‌توانید کم‌تر بخوانید. زیرا این نوشته‌ها یا نتیجه‌ی فکرهای محدود و جامدی است که از فرط افسردگی دور از ذوق هنرند، و یا عبارت‌پردازی‌های استادانه‌ای هستند.
یک روز عقیده‌ای در این نوشته‌ها قانون کلی می‌شود و روز دیگر عقیده‌ای مخالف آن. آثار هنر خلوتیانند و برای آشنایی با ایشان هیچ وسیله‌ای بدتر از نقد نیست. عشق است و بس که می‌تواند این آثار را دریابد، نگه‌دارد و درباره‌ی آن‌ها عادلانه حکم کند..."

(راینر ماریا ریلکه، چند نامه، ترجمه‌ی دکتر پرویز ناتل خانلری، نشر معین)

من هم خیلی اعتقاد به برخورد بی‌واسطه با یک اثر هنری دارم. برخورد خام و نو و انتزاعی که مستقیمن از حواس بربیاید.

یک تصمیم دیگر هم گرفته‌ام که همیشه می‌گیرم! خصوصن در اطراف و حوالی نمایشگاه کتاب، این‌که کتاب‌های ناخوانده را سریع‌تر بخوانم. حالا هم نیاز به یک انقلاب درونی دارم و یک حرکت...


سپینود | 07:58 AM | نظرات شما(7)

May 08, 2005

يكشنبه, 18 ارديبهشت 1384

غروب سه شنبه‌ها

"بی‌تعارف بگم هیچکی نمی تونه جلوی من از غروب سه شنبه‌ها و بچه‌هاش بد بگه!"

این دیالوگ بسیاری از ماست. ما پنج، شش، هفت، سیزده، بیست، بیست و پنج، بیست و یک، پانزده و یازده و دوباره هجده و ... نفر. سخت است. بی‌اغراق بگویم سخت است که یک گروه داستان‌نویس از توی این دنیای مجازی و از گوشه‌و کنارهای ایران دور هم جمع شوند و بمانند تا یک سال و نیم و آن‌هم هر هفته سه شنبه ساعت 5 بعداز ظهر و هیچ پدرخوانده‌ای نباشد وگاهی تا دو سه داستان را به‌قول بچه‌هاپنبه بزنند و هیچ‌کس دلخور نشود و گاهی بدون داستان باشند و بحث کنند یا حتا داستانی صد صفحه‌ای بخوانند نوبتی (مثل موسیو ابراهیم نوشته اریک امانوئل اشمیت) و کسانی هم گذری گه‌گاهی بیایند و باشند نادیده‌انگارنده‌گانی و کسانی هم باشند که گاهی شیطنت کنند و اما جلسه مثل صخره‌ای محکم سرجایش بایستد.
خیلی دلم می خواهد تک تک از رفقا نام ببرم آن‌ها که بودند و حالا نیستند آن‌ها که شهرستان‌اند و دورادور پی‌گیری می‌کنند و آن‌ها که هنوز سفت و سخت به گروه چسبیده‌اند و می گویند حتا که عاشق نمی‌شوند مبادا که مانعی سر راه خود و جلسه‌شان ببینند!

کافه‌بلاگ که بسته شد، گروه غروب سه شنبه بی جا و مکان ماند. باید یادی کنم از ماکان مهرپویای عزیز و نشر ماکان با آن ساختمان قدیمی و زیبا و نوستالژیک‌اش و با آن بوی کاغذ و چاپ که ما را چندی پناه داد. و یا چند صباحی را که در انتشارات علمی و فرهنگی به لطف دوستی گذراندیم. و حالا که با محبت مهندس فتح‌الله بی‌نیاز روزهای سه شنبه غروب نشر امتداد و کلاس درس‌اش را در اختیار ما گذاشته اند تا از کافه‌نشینی درآئیم. و تشکر از سایت‌ها و یا مجلاتی مثل قابیل که لینک ثابت صفحه‌ی غروب سه شنبه را داشتند و این‌ها همه خاطراتی تلخ و شیرین است که با خواندن داستان و بحث توی جلسه های هر سه شنبه از یادمان می رود و باز تا هفته‌ای دیگر...

القصه و داستان، غروب سه شنبه صاحب خانه‌ای از آن خود شد و این هفته طی یک حرکت نمادین جلسه داستان‌خوانی را بر سکوهای کنار استخر نمایشگاه کتاب برگزار می کند. کاستی‌ها هنوز بسیار است اما رفاقت و داستان و عشق هنوز پابرجاست و دست دوستانی که چه در این دایره مجاز چه در عالم واقعیت‌ها دست‌مان را بفشارند به گرمی می فشاریم و بر دیده می‌گذاریم.

May 02, 2005

دوشنبه, 12 ارديبهشت 1384

من سوت می‌زنم و از این‌جا رد می‌شوم!

داشتم قدم می‌زدم. نه! داشتم قدم می‌زدم و سوت هم می‌زدم. تازگی‌ها یک پاتوق برای خودم ساختم که از این‌جا خیلی بیش‌تر دوست‌اش دارم. کمی توش راحت‌ام و خلاصه دراز می‌کشم و غلت می‌زنم(غلت و واغلت به عبارتی)شاید هم لخت شدم، کسی چه می‌داند.آن‌جا رنگی تر از این‌جاست و آینه ندارد تا شمایل نفرین شده‌ات را دم به دم ببینی. این شب‌ها که تا صبح بیدارم، توی این خانه‌ی شلوغ و نامرتب نمی‌مانم. این‌جا را ول می‌کنم و می‌روم به آن‌جا سر می‌زنم. هی دست به سر و گوش‌اش می‌کشم. الکی. شاید از فرط تنهایی. شاید چون بهار است!

بوی چمن‌های کنار محوطه‌ی نمایشگاه کتاب پارسال با چندتا دوست خوب و یک عالم کتاب که پخش شده بود روی زمین می‌آید. چه بهانه‌ی خوبی که حالا حالاها این طرف‌ها پیدایم نشود و صدای سوت شبانه‌ام بیدار نکند همسایه‌ها را.


پ. ن. داشتم می‌گفتم که داشتم سوت می زدم و قدم. چشم‌ام به چیزی افتاد و جلوی چشم شما هم گذاشتم تا بخوانید. گفت‌و گوی ساقی قهرمان را می‌گویم. آن بالا. آره! گوشه‌ی سمت راست. آن‌جا که نوشته دنیای مجازی چه خبر. نه! اولین نوشته است. همان خودش است. برو بخوان.