April 28, 2005

پنجشنبه, 8 ارديبهشت 1384

شن ، زن و مرد

خدایان سیزیف را محکوم کرده‌بودند سنگی را که بر اثر وزن خوداز
بلندی فرو می‌غلطد، پیوسته به کوه ببرد. آن‌ها به حق اندیشیده
بودند که مجازاتی خوف‌ناک‌تر از کار بی‌هوده و بی‌امید نیست.

آلبر کامو، افسانه‌ی سیزیف

اما هیچ‌کس نیکی جومپی را مجبور نکرده‌بود که آن روز ماه اوت به سرش بزند و به ساحلی برود که بعد ناپدید شود. انسان مدرن خود تصمیم می‌گیرد و با اراده‌ی خدایان یا خدا کاری ندارد. او حتا می‌تواند مجازات کار بی‌هوده را به سرنوشتی قطعی برای ادامه‌ی زندگی خودخواسته‌اش مبدل کند.

زن در ریگ روان نوشته‌ی کوبه آبه و ترجمه‌ی عالی مهدی غبرایی چاپ انتشارات نیلوفر در زمستان 83 ، اولین کتابی بود که در سال جدید ورق زدم و خواندم و وحشت کردم و لذت بردم و فکر کردم و دست‌آخر از خودم پرسیدم برای چه باید حتمن درباره‌ی این کتاب بنویسم؟ نوعی خودنمایی یا این‌که دل‌ام می‌خواهد همه آن‌را بخوانند؟ فکر کردم که چرا این داستان تا این حد جذاب است؟ اصلن چرا در تعطیلات نوروز رفتم به یکی از معدود کتاب فروشی‌های شهر و این کتاب را خریدم و بلافاصله شروع به خواندن‌اش کردم؟ باید بگویم این اولین ژاپنی‌ای نبود که با خواندن اثرش شگفت زده شدم. دقت کنید اصلن نمی‌خواهم حرف‌های بزرگی بزنم که فرار کنید و فکر کنید این نوعی داستان ثقیل و سخت‌خوان است. بگذارید داستان را برایتان تعریف کنم همان‌که خودم خواندم و جادو شدم:
مردی، حشره شناسی، از خانه بیرون می‌آید تا در یک روز تعطیل کنار دریا به دنبال گونه‌ی کمیابی از یک حشره بگردد. در راه برای استراحت در خانه‌ی زنی که داخل گودالی از شن است توقف می‌کند. و هفت سال آن‌جا می‌ماند! در این هفت سال همراه آن زن، شن‌ روان را از گودال خالی می‌کند برای بقا، برای آن‌که خانه‌، این مفهوم مقدس، از بین نرود. فکر فرار در تمام این مدت او را مشغول می‌کند. و در انتها، هنگامی که راه برای فرار باز است، فرار نمی‌کند! زن از او آبستن شده و او "همچنین می‌شد فرارش را به اینده موکول کند."(ص 234)
رمان 236 صفحه است. و شاید باز می‌شد از شن، زن و مرد گفت. و از نیروی جاذبه! همان که سنگ سیزیف را به پایین می‌غلطاند و شن را در گودال می‌ریخت و ممکن بود زن و مرد را دفن کند. یک دانه‌ی شن ریز و ضعیف. شن ذره‌ای از سنگ. همان سنگ اما خرد شده و متحرک. همیشه در حال حرکت و " در قیاس با روش ملالت‌باری که آدمیزاد سال‌های سال به آن می‌چسبد تفاوت از زمین تا آسمان است."(ص 21) نه ما این‌جا به هیچ وجه با یک مقاله‌ی علمی روبرو نیستیم... بگذار ببینم... چرا! زن در ریگ روان پر است از نظریات منطقی ریاضی و زیست شناسی و فیزیک که همه‌ی آن‌ها به انسان می‌رسد. انسان محاط در قوانین مختلف علمی مثل یک‌ذره تنها، یک ذره از همان شنی است که بی‌اراده در موقعیتی تلاش می‌کند تا وضع‌اش بهتر از چند دقیقه‌ی پیش شود. و لوله‌ی سیانور. مرد همیشه آن را همراه خود دارد. استعاره‌ای از خودویران‌گری. دغدغه‌ی همیشه‌گی انسان برای از میان برداشتن خود، برای قدرت نمایی برای اعمال اراده‌اش در هر لحظه که خود بخواهد. اما مرد با آن‌که همیشه به لوله‌ی سیانور، که جزیی از لوازم حشره‌شناسی‌اش است، فکر می‌کند هیچ‌گاه جرات استفاده از آن را ندارد حتا در نهایت استیصال.
شن موقعیتی انتزاعی را می‌آفریند که مرد برجسته‌ترین عنصر آن است یک عنصر نامطلوب و نافرمان نمونه‌ای از انسان طاغی در برابر سرنوشت محتوم. زن اما انگار با شن‌های روان یکی شده. او مثل کارشناسی خبره برای مرد از رفتار شن می‌گوید از این که شب‌ها چه‌گونه عمل می‌کند و روز چه‌طور و وقتی می‌خوابند یا می‌خورند باید چگونه مراقب این دشمن در کمین نشسته، باشند.زن ظاهرن نمونه‌ی کاملی از زنان ژاپنی است ، گوش به فرمان و مطیع مرد، او را حمام می‌کند و پشت‌اش را می‌مالد و جسم‌اش را به او می‌بخشد. اما زن، این زن که خانه‌اش میان ریگ روان محاصره شده سودای دیگری دارد. او خانه‌اش را مقدس می‌داند و حفظ آن را تنها دلیل برای ماندن آن‌جا و زندگی و تا آن‌جا پیش رفته که مرد را در دام این خانه و گودال بیندازد. زن مانند واسطه‌ای میان شن و مرد است او شن را آرام آرام به مرد می‌شناساند و از سویی ناظر چه‌گونه آشتی کردن مرد با شن است و کار به جایی می‌رسد که مرد از شن آب می‌گیرد(یکی از دلایل ماندن و پاگیر شدن مرد در آن شرایط) و زن هم از مرد نطفه‌ای برای جنین در رحم‌اش. همه‌چیز عادلانه است و به گمان من دیگر حتا نیازی به آن دو اطلاعیه‌ی اشخاص مفقودالاثر در پایان داستان نیست، چرا که مرد مدت‌هاست که دیگر از چرخه‌ی زندگی گذشته‌ی خود خارج شده و هویت تازه‌ای یافته.
حکایت راوی این داستان هم حکایت جالبی است. راوی دانای محدودی که همه‌جا به دنبال مرد و داخل ذهن او می‌رود و فکرش را می‌خواند، گاهی رو به خواننده از او سئوال می‌کند! انگار که او هم با خواننده دارد درگیر ماجرا می‌شود. با ناآرامی‌های مرد ناآرام است. با هیجانات او و فلسفه بافی‌هایش همراه می‌شود و تا هنگامی که مرد قرار را بر فرار ترجیح نداده، با زن از در آشتی وارد نمی‌شود و آن‌جاست که در صفحه‌ی 232 از فکر زن پرده‌برمی‌دارد. گویی راوی هم به ماندن و آن گودال عادت کرده و به زن نزدیک‌تر.

در انتها، گودال شن کنایه‌ای از دنیا و مرد و زن ،آدم و حوایی هستند با واقعیت‌هایی نه چندان متمایز از حیوان با فضولات و عرق و چرک و بوی بد و ... که دنبال هیچ آرمانی نیستند و هیچ رویا و خیالی ندارند، اتوپیایی نمی‌شناسند و به عقوبت هیچ ‌گناهی مجازات نمی‌شوند و اصلن مگر بازی با شن‌های روان مجازات است؟!


April 19, 2005

سه شنبه, 30 فروردين 1384

داستان

آن مرد تبر دارد


چرا؟ نمی‌دانم شايد می‌خواستيم بگوئيم ما همه‌ی راه‌ها را امتحان کرديم. يا بخواهيم ديگران بدانند که ما خيلی راحت از هم‌ديگر خداحافظی کرديم. راحت نبود. بعد از آن هميشه چهره‌ی آن مرد را می‌بينم. آن‌که ديگر نديدم و فکر می‌کردم که حتمن می‌بينم. کسی که می‌خواستم به سرعت توی جای خالی پازل‌ام جا بدهم‌اش. فکر می‌کنم اگر حالا این‌جا بود خیلی دل‌ام می‌خواست عاشق‌اش شوم. گیرم که 60 ساله، انسولین تزریق کند یا پروستات‌اش دم‌به‌دم عود کند. از خودم می‌پرسم راستی چه چیزی داشت جز آن تبر کوچک نقره‌ای مینیاتور، که به درد پشت شیشه‌ی ویترین قدیمی یک مجموعه‌دار می‌خورد، که او را جذاب، مرموز و عاشق شدنی می‌کرد. موهای جوگندمی بلندش نبود. آن روزها دیدن این جور آدم‌های عارف‌نما و درویش مسلک عادت شده بود. و حتا بدبین بودی چون بیشترشان آنی که می‌نمایاندند، نبودند. از نزدیک زَهره می‌بردند. نه! همان بود. همان تبر بود که توی آن جنگل وصله‌ی نچسب بود. سلاحی که مانند نخستین تیغ تیزی که بشر را از حیوان سوا می‌کرد آن مرد را توی آن جنگل برجسته ‌کرده بود. اما که تمام این‌ها را آن روز، وقتی رضا بعد از این پا و آن پا کردن بسیار، پیشنهاد سفر و اُتراق در جای همیشه‌گی‌مان را برای آخرین بار داد، هنوز نمی‌دانستم و به کوه‌ها خیره شده بودم که:

- فایده‌ای نداره رضا.

- ولی امتحان‌اش که ضرری نداره. ها؟

- وقتی برگشتیم اون وقت دیگه کسی باورش نمی‌شه که ما دیگه نمی‌تونیم...

- گورپدر مردم. مگه تو همیشه اینو نمی‌گفتی.

جنگ مغلوبه نبود. مدت‌ها بود که سکوت را تمرین می‌کردم. وقتی لبه‌ی پرتگاهی ایستادی، دیگر فقط به پریدن فکر می‌کنی، به این فکر نیستی که چرا علف‌های کنار لبه‌ی صخره‌ها خشک شده‌اند تا بلافاصله فکر کنی که لابد آب بارانی که باید سیراب‌شان ‌کند، عوض باریدن به ریشه‌های‌شان مثل چند دقیقه‌ی بعدِ خودت به قعر دره پرتاب می‌شوند.

پس نمی‌توانم بگويم که آن مرد بی‌تاثير نبود. چون وقتی از آن جنگل برمی‌گشتيم من توانسته‌بودم بسيار نرم تا خانه بيايم. و به همان نرمی هم چمدانم را ببندم.

وقتی رسیدیم، همان جای همیشه‌گی، کسی نبود و از صندوق ماشین بی‌کلامی ساک‌ها و وسایل را برداشتیم و یکی یکی میله‌ها را علم کردیم. گویی کوک‌مان کرده بودند و وقتی چادر به پا شد می‌دانستیم که باید هرکدام به سویی برویم به دنبال هیزم. من همیشه از دورترک‌ها شروع می‌کردم و رضا همیشه از اطراف چادر. ترکه‌ها و خار و خسک‌ها برای نخستین شعله‌های کم‌جان آتش بهترین گزینه هستند. بعد باید افتاد به جان شاخه‌های پرمایه‌تر و کنده‌ها و غلتاندشان تا چادر که جانب آتش کم‌کمک گرم شوند و جان بگیرند و بسوزند و از میان بروند. سکوت و اما جیغ گاه‌به‌گاه شغال‌ها و تن نرم خزه‌ها تمام جنگل بود آن لحظه و چشم‌هایم که باید کار می‌کردند و بهترین‌ها را می‌جستند. دست‌ام که پرشد، عزای برگشتن به چادر و دیدن رضا و کسالت هم‌کلامی با او کلافه‌ام کرد. دومین بار هیزم را می‌بردم به سمت اتراق‌گاه که آن مرد را دیدم. ایستادم و دست‌ام را سایه‌بان چشم‌ها کردم، گرچه که آفتابی نبود. شاید برای این‌که به او نشان بدهم که او را دیده‌ام و فکر می‌کنم که با دیدن ما و چادرمان باید برود و جای دیگری را انتخاب کند. رضا هم که آن اطراف بود انگار که سگ تازی خطر گرگ را بو کشیده به طرف‌ام آمد. از این حمایت‌های مسخره‌ی او بیزار بودم و تا به من برسد آرام آرام به طرف ماشین آن مرد جلو رفتم. یک نفر یک مرد، با موهای آشفته‌ی خاکستری و عینکی که به دسته‌اش زنجیری نقره‌ای آویزان بود از ماشین پیاده شد و آهسته به سمت درختی رفت تو گویی ما نبودیم. قدم‌هایش مصمم بود و با پاهایش زمین را می‌کوبید و قلوه سنگ‌ها را کنارمی‌زد. رضا شانه به شانه‌ام رسیده بود که نمی‌دانم چه طور برگشتم و رفتم تا بقیه‌ی هیزم‌های اطراف را جمع کنم انگار این من بودم که آن مرد را ندیدم. انگار آن مرد نیامده بود.

- باید یه کم دورتر بریم. الان این یارو می‌آد همه چوبا رو جمع می‌کنه.

...

- می بینی طرف چه پررو بود انگار جنگلو خریده فکر نمی‌کنه شاید مزاحم باشه باید بره یه جای دیگه ناسلامتی این‌جا خانواده‌است.

- خانواده!...

ربطی به هیچ کس نداشت. این زمین و این هوا مال ما نبود. شاید چون لیاقت‌اش را نداشتیم. شاید چون حرف نمی‌زدیم. حرف زدن خیلی مهم است و ما همیشه از همان ابتدا حرف نمی‌زدیم. حرف نزدن را دست کم نگاه باید که جبران کند و نگاه‌های ما فراری بود از هم.

می‌دانستم، همه چیز را مثل شاگردان مدرسه‌ای از بر بودم. بعد از آتش نوبت مرتب کردن توی چادر، خالی کردن بقیه‌ی وسایل، فکر شام شب و نهایتن نشستن و دمی به خمره زدن و خیره شدن به شعله‌ها و گوش دادن به تقه‌ی ترکه‌های ترو هوی شّره‌ی شیره‌ی کنده و هوا از میان سوراخ‌ها و اگر آن اول‌ها بود، گفتن مدام این‌که "عجب آتشی شده!"،" چه زیباست" و "چه صدایی می‌دهد" و یا جابه‌جا کردن مدام کنده‌ها تا دوباره و سه‌باره جان بگیرند، بود. اما حالا می‌خواستم در مه هرچه بیشتر دور از آتش باشم، دور از کوره راه و خیابانی که آن را طی کردم تا این جا. دور از تمدن و شهر. بگذار رضا با آن مرد توی چالشی انسانی و ابتدایی برای تنازع بقا بجنگد. بگذار دل‌اش خوش باشد که پیروز است و یا کفرش در بیاید که باخته است. اما که نمی‌خواهم فخر بفروشد به بودن و همراهی با من. اصلن بهتر است خودم را داخل این جدال نکنم. مه پایین‌تر می‌آید. دلم می‌خواست بگویم نمی‌ترسم اما جیغ شغال‌ها و خرناس گرازها نزدیک‌تر می‌شد و با سردی هوا، لرزه‌ای گرفتم که نمی‌توانستم بگویم از ترس نبود. شاید اگر زمزمه‌ای ، آوازی بخوانم و آرام راه‌ام را کج کنم بهتر باشد. یا بلند بلند بخوانم برای درختانی که سرتاپا گوش‌اند و فکر کنم که با شاهزاده‌ای میان جنگل‌ام و آن‌ها با هر بادی برای‌ام دستی، برگی تکان می‌دهند و به نشانه‌ی زیبایی صدای‌ام، شاخه‌هایشان را به چپ و راست می‌تکانند. زنجره‌ها بیرون می‌آیند و با من هم‌آوایی می‌کنند. کیفورم. هر دم که این خیالات و رویاها و بازی‌ها سراغ‌ام می‌آیند، کیفورمی‌شوم و می‌دانم که هر لحظه اتفاق یگانه‌ایست که هیچ‌وقت نبوده و دیگر هم نیست. وقتی لبه‌ی پرتگاهی بایستی می‌توانی با خودت فکر کنی که من همه‌ی همه‌ی این‌ها را بوده‌ام و عطرشان را فرو بردم و صدایشان را شنیدم و دیگر هیچ نمی‌ماند که بخواهی.

- این صدای چیه رضا؟

- هیچی...ببین چه آتیشی شده. اون کنده رو با پات یه کم هل بده توتر.

- نشنیدی چی پرسیدم؟

- هیچی بابا صدای داسه تبره نمی‌دونم مرتیکه یه چیزی آورده که باهاش شاخه‌ها رو بزنه. بگو اگه مردی دس خالی آتیش علم کن.

یعنی مسلح بود. یعنی آن مرد باکی‌اش نبود. خواستم فکر نکنم اما نتوانستم. حتا برخلاف میل نهانی‌ام با رضا هم‌فکر شدم. بدکی هم نبود که آن‌جا و آن چند روز را آن مرد مشغول‌مان می‌کرد تا صحبت‌های تکراری و مهوع در باب ادامه‌ی زندگی و رسیدن به تفاهم فراموش شود.
توی سکوتی معنادار که صدای آن چیز آلوده‌اش می‌کرد، حالا یا تبر بود آن‌وقت یا داس، آن‌وقت که صرافت دست زدن‌اش مثل خوره به جان‌ام نیفتاده بود، هردو کارهای شبیه به هم می‌کردند. تا صبح نمی‌خوابیدند. با حرصی آشکار هیزم جمع می‌کردند. جای من برای رضا را آن تبر برای او پر می‌کرد. حالا جدال بر سرتداوم بود. چه کسی بیشتر طاقت می‌آورد و دیگر مرا خسته کرده بود.بازی‌هایم ته کشیده بود؛ دختری زیبارو با دو رقیب توی یک جنگل ، ملکه‌ای قدرتمند با دو فرمانده‌ی جنگی، با دو شوالیه ، با دو پیشکار، با دو خواستگار. و صبحی بود که برقی کنار چادر آن مرد مرا کشاند و کشاند و تا نیمه‌ی جنگل به دل‌گرمی آن تبر مینیاتوری اما برنده جلو رفتم. وقتی خود را رها کردی باز هم اگر شاخه‌ای را بیرون زده از صخره دیدی به آن می‌آویزی و پرواز را از یاد می‌بری.
وسوسه‌ی انگشت کشیدن به تیزی برّنده‌ی لبه‌اش، خیره‌ی نگین‌ها و سنگ‌های رنگارنگ روی دسته‌اش، خیال زدن ریشه‌ی درختی یا بریدن شاخه‌ای با یک ضربه. داشتن‌اش قدرتی مضاعف بود. می‌توانستم برگردم و در قلمروی خود با آن دو فرمانده‌ی لشگر دشمن بجنگم. این هدیه‌ای از معشوق‌ام در سرزمین‌های دور است. چین و ماچین شاید. یا شاهزاده‌ای رعنا از دیار ژرمن‌ها. این شاید یادگاری است از جنگ‌های صلیبی یا میراث من از ژاندارک. هرچه هست خیال‌ام را با خود می‌برد تا خش خش برگ‌ها و صدای شکستن شاخه‌ها را نشنوم و بعد از چوبه‌ی دار ژاندارک، خون گرم گرازی را ببینم که بخار از زخم عمیق زیر کتف‌اش توی مه و لابه‌لای درخت‌ها گم می‌شود و آن مرد از من می‌پرسد "کباب گراز دوست داری؟!" و نفهمم تبر چطور از دست‌ام درآمد تا به دست مرد خون جهنده‌ی گلوی گراز را آزاد کند.

"هنوز خیلی جوونه. برا همین می‌خواست بهت بزنه."

هنوز گیج خیال‌ام نکند این شاهزاده‌ایست که مرا نجات داده.

"خیلی از چادرت دور شدی. شوهرت می‌دونه اینجایی؟"

پس من شوهر دارم. خیلی وقت بود رضا را شوهر خطاب نکرده بودم.

"شوکه شدی؟...الان یه آتیش ردیف می‌کنم تا کباب گراز بت بدم. گرسنه‌ای دیگه.نه؟"

وقتی از آن بالا که خود را رها کردی به پایین نگاه کنی سربگردان تا همه‌چیز را همان‌طور که هست ببینی.

طلوع صبح فردا بود ، از چادر آن مرد که بیرون آمدم رضا را با سیگار و پک‌های عصبی و چند مامور بی سیم به دست جلوی چادر خودمان دیدم و آرام از جلوی آن‌ها گذشتم و فریادهای رضا را نمی شنیدم. به همان نرمی که گفتم خرت و پرت‌هایم را جمع کردم و نرم‌تر از آن توی جاده راندم. تا سرزمین‌های دور. تنها یک افسوس بود برای‌ام. همان یک افسوس و حسرت بود که ایستاندم و به عقب نگاه کردم و تا لبه‌ی این‌جا کشاندم که آن تبر را، هدیه‌ی هم‌آغوشی آن‌شب را یادم رفت با خود بیاورم.

سپینود

فروردین 84

April 17, 2005

يكشنبه, 28 فروردين 1384

When you cried I'd wipe away all of your tears

چه‌قدر دل‌ام برای‌ات تنگ شده است مادر!( جمله‌اش مثل جمله‌ی پشت کامیون‌ها شده! خیلی بد است چیزهایی که دوست دارم را دیگر نمی‌توانم به زبان بیاورم مثل فروغ مثل عشق مثل راجر واترز مثل رفاقت...شاید هم این بد است که بخواهی با بقیه فرق کنی. شاید هم بشود هرکدام از این‌ها را فقط اسم‌اش را تغییر بدهی ولی نه حس‌اش را...). این روزها فکر می‌کنم اگر تو بمیری، روزهای سخت‌ام را سر چه کسی خالی کنم. این روزها از این‌که وقتی این‌جا بودی همیشه با هم قهر بودیم و دعوا داشتیم بغض بدی گلویم را می‌گیرد. این روزها به صبا حسودیم می‌شود که مرا دارد. این روزها دل‌ام بدجوری هوای کلاس‌های مثنوی و شاه‌نامه‌ات را کرده. اگر بیایی می‌گویم‌ات که ادبیات یعنی همان‌ها که تو به ما یاد دادی. تو راست می‌گفتی. هنوز محوطه‌ی لغت‌نامه را، آن ساختمان قدیم‌اش را یادم می‌آید. وقتی پیران ادبیات پاهایشان را روی برف‌های محوطه می‌گذاشتند. این روزها تو نیستی تا زنگ بزنم و از تو معنی لغتی را بخواهم. نیستی تا گاهی داستان‌هایم را برایت بخوانم تا اشکال دستوری بگیری و تمام را‌های مفعولی را سر جای خودشان بگذاری. نیستی تا با شک و تردید بگویی که نمی‌دانی این واژه‌های من درآوردی و زبان عجیب داستان‌های من را که درست است یا نه. می‌خواهم قول بدهم که وقتی برگردی حتمن را برای خاطر تو همان حتما می‌نویسم. آسمان که به زمین نمی‌آید. امروز دل‌ام خیلی شکست که هوای‌ات را کردم. تقصیر تو نبود اما که تو خواستی ما را خیلی مغرور بار بیاوری وگرنه که سر هر هیچ و پوچی دلگیر و ناراحت نمی‌شوم. اما برای‌ام گران بود بگویند برای خوردن یک قهوه یا رفتن خانه‌ی یک نویسنده...باورت می‌شود این‌ها خودشان را نویسنده می‌دانند و بودن باهاشان را افتخار!
خسته‌ام خسته. می‌دانی می‌ترسم این یک ماه را تا آمدن‌ات دوام نیارم. یاد فیلم The wall می‌افتم. آن‌جا که می‌گوید:
I wanna go home/ take out this uniform and leave the show,,,
می‌خواهم همه چیز را ول کنم بروم گم و گور شوم. دل‌ام دست‌هایت را می‌خواهد. همان پوست نرم و چین خورده را کاش می‌توانستم آن‌قدر کوچک شوم که لا‌به‌لای آن چین‌ها برای همیشه بخوابم. آدم آدم است دیگر. فراموش‌کار است. می‌دانی این‌ها را برای چه می‌نویسم؟ برای این‌که وقتی برگشتی و خواستیم دوباره با هم جدل کنیم به این نوشته رجوع کنم و جلوی خودم را بگیرم. احمقانه است. رمانتیک و سانتی‌مانتال است. می‌دانم. اما جلوی خودم را نمی‌توانم بگیرم.باید زنگار بگیرم از روی احساسم. امروز فهمیدم چرا داستان‌هایم پیش نمی‌روند. چون آینه‌ام غماز است. زنگار دارد. خیلی می‌خواهم این نوشته را به کسی نشان ندهم. اما می‌خواهم همه سر به بالین بنهند و تنها مرا رها کنند و ترک من خراب شب‌گرد مبتلا کنند.می‌خواهم اگر از آن ینگه دنیا نوشته‌های مرا می‌خوانی زود برگردی. توی این کابل‌ها و فیبرهای نوری نمی‌خواهم که از صدای‌ام غصه بخوری و می‌خواهم فقط تو بگویی.راستی این روزها دارم برای‌ات مجموعه کامل تصنیف‌های قدیمی را جمع می‌کنم. از مرضیه‌ی عزیزت تا وقتی برگشتی توی آن ضبط صوت کوچک آشپزخانه‌ات آن ها را گوش بدهی و زیر لب زمزمه کنی. هنوز صدای‌ات که توی بچه‌گی‌هایم برایم می‌خواندی:

ای گل من به‌خدا به خدا ندهم به‌جز تو دل به دل‌بری...

توی گوش‌ام است. اگر برگردی بوی جوی مولیان را با هم می‌خوانیم و برای این‌که بابا هم دل‌اش نشکند یکی یک پول خروس بدیع‌زاده را برای‌اش ضبط می‌کنم. فقط زود برگرد. تا همه‌چیز سرجای خودش باشد. خب؟

April 10, 2005

يكشنبه, 21 فروردين 1384

بخشی از یک داستان بلند

(... خواندن نامه‌های انباشته شده در مدت زمانی طولانی کار جالبی است و هیجان زیادی دارد. از هنگامی که نوشتن بر کاغذهای نازک و زرورق مانندِ رنگی با خودنویس و قلم و دوات رواج پیدا کرد، در هر محل پست‌خانه‌هایی تعبیه شده تا نامه‌های کاغذی و سبک‌وزن را توسط لوله‌های زیرزمینی و با فشار هوا به مقصد برساند. هر منطقه‌ی پستی به نواحی کوچکتر تقسیم می‌شود و نامه‌ها با سرعتی باور نکردنی درون لوله‌ها حرکت می‌کنند و پس از برخورد به دریچه‌ای که به شکل اتوماتیک و با فرمان مرکز پست ناحیه بسته می‌شود، جهت حرکت‌اش را تغییر می‌دهد، و جلوی خانه‌ی مورد نظر و داخل صندوق پستی که یک طرف‌اش توری ضخیمی دارد تا هوا را به خارج هدایت کند، آرام می‌گیرد. چندین سال پیش هوای درون لوله‌ها سرد بود و نواحی‌ای که بشترین ارتباطات پستی را داشتند دچار تغییر آب و هوا می‌شدند. هوای گرم هم امکان داشت بر کیفیت کاغذ و مرکبی که روی آن به کار رفته‌بود تاثیر بگذارد. اما با سیستمی که سال پیش بر روی صندوق پستی هر خانه نصب شده، هوایی متناسب ِ فصل، با رطوبت و رایحه‌ای مطبوع، که خودِ صاحب صندوق آن را بوسیله‌ی کلیدهای روی صندوق پست تنظیم می‌کند، در اطراف هر خانه پراکنده می‌شود...)

ضمن این‌که - البته گفتن ندارد ولی...- یکی از داستان‌هایم با نام "در بالکن را باز گذاشتی آقای میم" در مجله‌ی گربه‌ی ایرانی در شماره‌ی نوروز چاپ شده. گربه‌ی ایرانی به مدیریت عباس معروفی در برلین منتشر می‌شود. شاید برای من این اولین حرکت جدی در داستان‌نویسی باشد. همه‌ی قصه نویس‌ها خاطره‌ی اولین داستان چاپ شده‌شان در مجله‌ها را به خاطر دارند. لابد کم سن‌تر از من. اما سال 84 را با این اتفاق سال خوش‌یمنی می‌دانم.(اگر این فکرهای مثبت را نکنیم، چه کنیم!؟)