March 30, 2005

چهارشنبه, 10 فروردين 1384

قصه‌ی پینگ و زیباترین‌های سال 83 و به روز کردن‌های زورکی!

نمی‌دانم این کیفیت خوب است یا بد که دیگر هرچیزی را این‌جا خالی نمی‌کنم! باری، چند لینک خوب کنار صفحه بود و من هم که شرمنده از به روز کردن الکی، مجبور شدم این چند خط را بنویسم که مانند خیلی‌ها بی‌دلیل پینگ نکنم و وقت و هزینه‌ی مردم را هم تلف نکرده باشم.

چند روزی به سفر می‌روم. عجالتن برای این‌که دست‌ خالی نروید، بعد از دیدن لینک‌های کنار صفحه، می‌خواهم بگویم که بهترین خوراک‌های فرهنگی من در سال 83 چه بودند و اگر بگویید به شما ربطی ندارد می گویم‌تان که "زکی!" خودتان هم باید بهترین‌تان را بگویید و مشغول‌ذمه‌اید اگر این صفحه را باز کردید و مُقُر نیامدید که بهترین‌های سال 83 شما چه بود. ( راست‌اش می‌خواهم بدانم چه خوب‌هایی را از قلم انداخته‌ام که تا دیر نشده بروم سراغ‌شان)

بهترین اتفاق فرهنگی هنری و شخصی که در سال 83 برای من افتاد، دیدن فیلم ماجرا(adventure) ساخته‌ی میکل آنجلو آنتونیونی بود که بایداز کاوه عزیز تشکر کنم که باعث و بانی این امر خیر شد! از خیلی سال‌های دور با فیلم‌نامه‌ی این فیلم همراه بودم و آرزوی دیدن‌اش را داشتم. باید بگویم که در کمال تعجب انتظارات‌ام را هم برآورده کرد.
حالا که از فیلم شروع کردم باید بگویم دومین فیلم خوب‌ بیست و یک گرم (21 grs) ساخته‌ی الخاندرو گونزالس ايناريتو و داگ‌ویل(dogville) ساخته‌ی لارس فن تریر بود.
دیدن دو فیلم تکراری تلما و لوئیز و بوی خوش زن هم خالی از لطف نبود.
سینمای ایران را هم با کمی اغماض سال پیش متعلق به مهمان مامانِ مهرجویی می‌دانم.

رمان ایرانی: چاه بابل اثر رضا قاسمی و نفس نکش، بخند بگو سلام نوشته‌ی حسن بنی عامری را با لذت خواندم.
مجموعه داستان کوتاه ایرانی: باغ ملی کوروش اسدی و آبی ماوراء بحار شهریار مندنی‌پور
رمان خارجی: بی‌برو برگرد کشور آخرین‌ها ی پل استر بود و البته هنوز خاطرات پس از مرگ براس کوباس را تمام نکرده‌ام پس در انتخاب‌های سال بعد جای‌اش می‌دهم!
مجموعه داستان خارجی: ... هیات انتخاب هیچ مجموعه‌ی خارجی را شایسته ندانست! راست‌اش اپیکاک را از ونه‌گات دوست داشتم و زندگی شهری بارتلمی برای‌ام تازگی داشت.

از همه‌ی هنرمندان، کارگردانان، نویسندگان و ... برای بودن‌شان ممنون‌ام. برای دنیای زیبایی که در سال 83 برای‌ام نقش زدند...

March 28, 2005

دوشنبه, 8 فروردين 1384

تشنه‌ی سینمای متفاوت

سینمای متفاوت، هنری، متفکر، تجربی و ... این‌ها نام‌هایی است که به فیلم‌های دارای مخاطب خاص اطلاق می‌شود. بحث بر سر این نام‌ها نیست اما دست‌کم همه بر این نکته اتفاق نظر دارند که وجود این سینما پهلو به پهلوی سینمای سرگرم کننده الزامی است.(زمانی بود که می‌گفتیم بودن سینمای سرگرم کننده کنار سینمای با مخاطب خاص الزامی است!) تئاتر به‌اصطلاح لاله‌زاری و نمایش‌های سنگین و متفاوت هنری، موسیقی پاپ کنار موسیقی سنتی و کلاسیک و ادبیات عامه‌پسند در کنار ادبیات پیش رو و مبتنی بر تفکر و نه صرفن سرگرم کننده.
اما چندی است که سینمای ما بعد از نام‌هایی مانند کیارستمی و بیضایی و مخملباف و پناهی و ... از کارگردانان مولفی که تم‌های جدیدی به این بخش از سینما تزریق کنند خالی شده. در این سال‌های اخیر نام‌های اندکی از فیلم‌ها و نه سازنندگان آن‌ها به شکل جدی ، برخورد کرده‌ایم که از تعداد انگشتان دست فراتر نمی‌روند. فیلم‌هایی مانند نفس عمیق، شب های روشن، از کنار هم می گذریم و ... که هنوز ظرفیت این را ندارند که نام کارگردان‌هایشان را به عنوان سینماگرانی متفاوت برجسته کنند. دانشکده‌های سینمایی ما لبریزند از ایده‌ها و تفکرات نو که صاحبان این افکار در میدان کار، حداکثر جذب صدا و سیما و منشی‌گری صحنه و نهایتن دستیاری کارگردان‌ها در سریال های آن‌چنانی می‌شوند.
این مقدمه کمی طولانی شد. اما برای نگاهی به فیلم سیمای زنی در دوردست، ساخته‌ی علی مصفا، لازم می‌نمود.
مهندسی میان‌سال، شبی که قرار است به فرودگاه و به دیدار پسر دور از وطن‌اش برود با پیغامی روی دستگاه تلفن خود برخورد می‌کند که صدای دختری است که قصد خودکشی دارد. شبی طولانی شروع می‌شود و او با دختری بازیگر که ادعا می‌کند دوست دختر پیغام‌گذار است آشنا می‌شود و ...
افسوس که علی مصفا که دوبار داستان‌هایش در مجله‌ی هفت چاپ شده و ظاهرن داستان‌نویس خوبی هم هست، این خط داستانی جذاب را با افزودن اضافاتی بی‌ربط و پراکنده‌گویی به هدر داده است. تصور کنید با این روایت که می‌تواند فراز و نشیب‌های بسیار و کشش خوبی داشته باشد، در این فیلم ناگهان با زنی روبرو می‌شویم که خواننده است و افغانی هم هست. گویی این گوشه‌ از روایت را به فیلم وصله کرده‌اند. و افغانی‌ها و افغانی‌ها که دست از سر سینمای ما و جهان بر نمی‌دارند! چرا به این توجه نمی‌کنیم که هرچیز که زیاده‌ از اندازه‌اش به ما حقنه شود احساسات ضد آن حس را برانگیخته می‌کند؟ به هر حال از علی مصفا که دستی به قلم هم دارد کمی دور بود. مگر خوانندگان زن ایرانی خیلی در آزادی هستند؟ ضمن این‌که این آقای مهندسی که ایرانی است با چه ترفند و روایت پیچ در پیچی که در فیلم به درستی ذکر آن نیامده، به این خانم خواننده افغانی وصل می‌شود؟

مشکل دیگر فیلم که یکی از مشکلات اساسی سینمای ایران است نداشتن یک مارچلو ماسترویانی‌یِ تمام عیار است! همایون ارشادی نابازیگری بود که با طعم گیلاس وارد سینمای ما شد. شرایط خاص طعم گیلاس و ویژگی نابازیگران در فیلم‌های کیارستمی را فراموش نکنیم. این کیفیت نمی‌تواند در تمام فیلم‌ها تکرار شود و به همان اندازه جا بیفتد. همایون ارشادی تمرینی بر گویش خود ندارد. کلمات را زیبا ادا نمی‌کند. ظاهر مناسبی دارد اما برای یک مرد میان سال روشن‌فکر کافی نیست. ببینیم چه آلترناتیوهای دیگری داریم: پرویز پرستویی، باید گفت پرستویی خلاف چیزی که درباره‌ی او ادعا می شود توانایی ارائه بیش از دو تیپ را ندارد. یک مرد احساساتی آن هم نه عاشق و نه روشن فکر( به یاد بیاورید ارائه‌ی ضعیف نقشی که در آب و آتش فریدون جیرانی داشت در هیات یک نویسنده که عاشق می‌شود!) و یا ارائه تیپ‌های کمدی مانند لیلی با من است و مارمولک. بله حاج کاظم احساساتی بود ولی نه رمانتیک. محمدرضا فروتن تنها در شب یلدا، به کمک کیومرث پوراحمد و گریم مناسب این تیپ را اجرا کرد. باید کمی صبر کرد تا شاید وقتی دیگر. مجید مظفری که از او به جز ماهور در فیلم مسافران هیچ‌گاه چیز خاصی ندیدیم. مهدی هاشمی بازیگری است بسیار قوی اما افسوس که در این حرفه فیزیک بدنی و شکل ظاهر اهمیت زیادی دارند. آقای هاشمی نازنین، قد کوتاه و چهره‌ای کمی مضحک دارند. شاید گزینه‌ی رضا کیانیان برای این فیلم بیشتر قابل فبول بود. ضمن این‌که لیلا حاتمی بسیار گیرا و مسلط بود. انگار که جلوی دوربین شوهرش بسیار راحت است. تاکید زیاد بر روی بازی‌ها بیشتر به دلیل دیالوگ‌های نسبتن فراوان و حساس فیلم است. دیالوگ‌ها خوب نوشته شده‌اند. خصوصن دیالوگ‌هایی که در ماشین میان دختر و مرد رد و بدل می شوند که بسیار به سبک دیالوگ‌های همینگوی، در سینما هم هال هارتلی، است. حدس می زنم صفی یزدانیان کمک خوبی برای علی مصفا در نوشتن فیلم‌نامه بوده.
شاید باید بهای بیشتری به این نوع سینما داد. اما از نظر دور نیست که مخاطب خاص این گونه فیلم‌ها دست‌کم با دقت و نکته‌بین است و عیارسنج حساسی دارد. این چیزی از ارزش‌های یک فیلم کم نمی‌کند اما کار را برای کارگردان سخت تر می کند. شاید برای همین است که باج‌خور ِ فرزاد موتمن راحت‌تر از شب‌های روشن او پذیرفته می‌شود یا اصلن درباره‌ی آن سخنی گفته نمی‌شود و کارگردان نباید برای محک زده نشدن از خیر ساختن فیلم هنری و تفکرمند بگذرد.
می‌خواهم بگویم با تمام این احوال سیمای زنی در دوردست را ببینید. خواستم بگویم در سینما عصرجدید، اما یادم آمد که گذشت آن روزگاران که سینما عصر جدید پاتوق سینماروهای حرفه‌ای و دانشجویان برای دیدن فیلم‌های متفاوت و زیبا بود ... فیلم را می‌توانید در سینما فلسطین ببینید یا ایران.


March 22, 2005

سه شنبه, 2 فروردين 1384

امروز روز اول فروردین ماه بود

چقدر سخت است این اولین متن سال را نوشتن، چقدر سخت است فرار. نه نشد. دست آخر نشد. انگار ما در برابر تقدیر ناگزیریم. در برابر نسیم خنک بهار، چهار شاخه گل زنبق بنفش و رفقای گرمابه و گلستان که اولین روز بهار می‌آیند و با وجود کوچکتری برای‌ات کتاب به رسم عیدی می‌آورند و تو را از تنهایی خودخواسته و تاری که دورت تنیدی بیرون می‌آورند و در عین غم خودشان، می‌خندانندت، داستان می‌خوانند و درددل می‌کنند. انگار نمی‌شود به‌خاطر بهار هم که شده غروب‌های سه‌شنبه‌ها را تنها بمانی و به خودت بگویی راه علاج من فقط نوشتن است و بس. فیبرهای نوری و نانوری و دکل‌های مخابراتی که روزانه ده دوازده نامه‌ی مجازی حاوی تبریک جلوی چشم‌ات می‌کارند و دوستان شناس و ناشناس و بستگان دور و نزدیک درد ریشه‌ی دندان‌ات را تسکین می‌دهند. نه انگار گریزی نیست از بهار، هرقدر هم که بگویی "و این منم زنی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد" و این‌که "امروز روز اول دی ماه است" اما امروز روز اول فروردین بود.

March 08, 2005

سه شنبه, 18 اسفند 1383

Dead woman walking

با یاد فروغ فرخزاد و "خانه سیاه است"‌اش


روزهای من می‌گذرند و فکرهایم زیاد و زیادتر می‌شوند. ن. تولد گرفته است. بیرون از این‌جا برای هرکس تعریف کنی خنده‌اش می‌گیرد اما این‌جا همه چیز عادی است. ن. حق دارد برای بار آخر هم که شده شمعی را فوت کند – البته اگر شمع درست کار کند!- م. شمع را درست کرده اما حالا خودش نیست تا روشنایی‌اش را ببیند.
حالا من به دنبال یک موچین هستم. دست‌ام را به زبری زیر چانه‌ام می‌کشم. به موهایم، به لب‌هایم. سرانگشتان‌ام را روی مژه‌هایم می‌کشم. بلندند. می‌دانم. امشب سر آیینه دعوا می‌شود. سر زغال‌های گوشه‌ی سلول از آتش چوب کبریت‌ها.
چوب کبریت سوخته را به پشت پلک‌هایم می‌کشم. زیبا شدم. شاید برای آخرین بار زیبا شدم. شب پیش خواب دیده بودم که در محله‌ی نوجوانی‌هایم هستم. غروب است و دوستان‌ام به دنبال‌ام آمده‌اند تا شب‌گردی کنیم. آن پسر عینکی همیشه، سر کوچه‌مان ایستاده بود و باز با چشم‌هایش التماس‌ام می‌کرد. می‌دانستم و از گوشه‌ی چشم نگاه‌اش می‌کردم. سرانگشتان‌ام را روی مژه‌ام کشیدم و به او گفتم داخل چشم‌ام را فوت کند تا ذره‌ی خاکی که تویش است بیرون بیاید. پسر عینکی مرا بوسید. خیلی وقت بود که بوسیده نشده بودم. قلب‌ام تند می‌زد در خواب و بلند که شدم لبان‌ام خشک بود. اثری از بزاق دهان مرد روی لبان‌ام نبود.باز پلک‌هایم را به هم فشار دادم و غلت زدم اما پسر عینکی رفته بود.
کاش می شد با چشمان باز بمیرم. خیلی از بچه‌ها ادعا می‌کنند ولی موعدشان که می‌رسد حتا شب در جایشان ادرار می‌کنند. سر هم دیگر داد می‌کشند. قبل از حکم همه همدیگر را دوست داشتند. دیگر به پر و پای هم‌دیگر نمی پیچیم. امشب تولد ن. است. باید برقصیم. تنبل شده‌ایم. بعضی که روز ملاقات برای‌شان خوراکی‌های رنگارنگ می‌رسد چاق هم شده‌اند. باید امشب خیلی برقصم. با اندام زیبا و قدم‌های قرص و زمزمه‌ی موسیقی زیر لب رفتن به محوطه‌ ، شرط است. حفظ آخرین تکه‌های غرور، پیش چشمان ترس‌خورده‌ی بچه‌ها از گوشه‌ی پنجره‌ی دستشویی بند 7، شرط است.
امشب تولد ن. است. از دو روز قبل که به حمام رفتیم موهایش را توی تکه‌های روزنامه‌ای، لوله کرده بود می‌گفت از دیدن بالا و پایین پریدن فنر مانند آن‌ها روی سر دیگران همیشه لذت می برده، اما نمی‌داند که چرا هیچ وقت نشده که این مدل را روی موهایش امتحان کند و حالا بهترین فرصت است. بهترین فرصت همیشه در بیشترین فرصت و نامحدودترین زمان به‌وجود نمی‌آید. این را در این مدت یاد گرفتیم. کارهای زیادی بود که در ده سال انجام ندادیم اما این‌جا و در ده روز انجام دادیم. این طور باشد دست‌کم آرزوی چیزی را دیگر نداریم، وقتی جلوی چشمان ترس‌خورده‌ی بقیه بچه‌ها به محوطه می‌رویم.
یادم باشد اگر موهای ن. امشب خوب شد من هم برای آن روزم موهایم را این طور درست کنم.
نور کم است داریم می‌رقصیم. بدون موسیقی. حرکات ناخودآگاه‌مان مثل هم است. قبل از جشن تولد حکم‌ام را گرفتم. آواز خواندیم و سکوت را شکستیم. یکی از بچه‌ها موم شمع تولد را با زغال کبریت به هم مالید و به مژه‌هایش زد و ن. با سوزن سنجاق قفلی سینه‌بندش که ازخیاط‌خانه برداشته بود، به سرانگشت اشاره‌ام زد و خون‌اش را به لبان‌اش زد و لب بالا و پایین‌اش را به هم سائید و بعد لب‌های مرا بوسید. ل. می‌گفت می‌خواهد یک بار دیگر هم که شده به ارگاسم برسد. من با ریتمی که ش. روی تخته‌ی زیر تخت‌خواب می‌کوبید مثل بومیان افریقایی بالا و پایین می‌پریدم و دیوانه‌وار می‌خندیدم. موهای ن. حلقه حلقه دور سرش را گرفته و حلقه‌ها مثل فنر بالا و پائین می‌روند. یک بسته سیگار و کتاب بربادرفته‌ی ورق ورق شده از فرط خواندن و گردنبندی با برگ‌های سوزنی کاج محوطه هدایای ن. هستند.
نگاه‌های بچه‌ها از چشمان من فرار می‌کنند. خودش است شروع شد. پاهایم آرام آرام می‌لرزند و گونه‌هایم گر گرفته‌اند. امشب حمام می‌کنم و موهایم را لای روزنامه لوله لوله می‌کنم تا 48 ساعت دیگر آماده می‌شود.


سپینود
8 مارس 2005

سپینود | 12:52 AM | ...؟(27)

March 03, 2005

پنجشنبه, 13 اسفند 1383

یک داستان قدیمی

سيلويا،سيلويا

پاهایم را روي قيد چوبي‌اي كه پايه‌هاي صندليِ پشتِ پيش‌خوان را نگه مي‌داشت، جابه‌جا كرده‌بودم و چرخي زده‌بودم و خودم را توي صندلي جا داده‌بودم، كه لابه‌لايِ بداهه نوازيِ عليزاده، تلفن زنگ زده‌بود. اصلن دوست نداشتم حالت‌ام را به‌هم بزنم و تلفن را بردارم. داد زدم:

- تلفنو برمي‌داري؟

يك نگاه سنگين تنها چيزي بود كه جواب گرفتم و تا صدايِ آشنايِ بله‌ي كوتاه و مقطع، بعد خنده‌ي كشدار دخترم را نشنيدم و بسته شدن در اتاق را نديدم، در وضعيتِ بلاتكليفي ميان ماندن و رفتن بودم. حالا اول فنجان قهوه را بردارم يا درِ روان‌نويسِ جديدم را باز كنم. فرقي نمي‌كرد. از کی تا به حال این‌قدر تردید و دو دلی سراغ‌ام آمده؟ مي‌شد يكي دوصفحه از خاطرات سيلويا پلات* را بخوانم. عجيب رسوخ كرده بود توی رگ‌ها و تک تک سلول‌ها و زیر پوستم و روی آن. كتاب را كه باز مي‌كردم، مثل شربت آلومينيوم ام جي كه وقتي هم مي‌زني‌اش، منتظر مزه شيرين و آشناي‌اش مي‌شوي، بدجور احساس زنانگي مشترك سراغ‌ام مي‌آمد. همان طعم “ منم كه همينو مي‌خواستم بگم! ” و ضربان سريع قلب.
دستها را زير چانه گذاشتم، مثل بچه‌ها و فكر كردم مثل بچه‌ها. اگر دست در دست سيلويا مي‌رفتم مهماني و يا يك بار یا کلوب رقص چه مي‌شد؟
سيلويا خوشگل بود. شايد بيشتر خوش تيپ و جذاب بود. شاید هم یک چیز اروتیک داشت که همه سراغ‌اش مي‌آمدند.

اين ديگر مثل روز روشن بود كه تنها مي‌مانم و بايد سيلويا را نگاه كنم و براي‌اش نگران باشم و کمی هم به او غبطه بخورم. پسرکی كمر سيلويا را گرفته، مي‌چرخند و مي‌چرخند. گاهي سرش را دمِ گوش سيلويا مي‌آورد و زمزمه‌اي مي‌كند كه سرِ سيلويا عقب مي‌رود و خنده‌ي سرخوشانه‌اي سر مي‌دهد. مي‌دانم الان در دل سيلويا آشوب است. قلب‌اش تند مي‌زند. توي دلش يك هو خالي مي‌شود و نفس كشيدن‌اش غيرعادي است. مي‌دانم كه حتي لباس زيرش نمناك و لزج شده. مي‌خواهم صدايش كنم اما حواس‌ام پرت مي‌شود. انگار ورق برگشت. حالتي داشتم كه‌ هميشه براي توضيح‌اش مي‌گويي “داشتم به سمتي نگاه مي‌كردم، اما گوشه‌ي چشم‌ام مي‌ديد كه كسي نگاه‌ام مي‌‌كند”. كدام احمقي دارد من را نگاه مي‌كند؟.. مگر كور است كه سيلويا را نبيند؟.. به بهانه‌ي صاف كردنِ ژاكتِ مدلِ دهه شصت برگشتم و ديدم‌اش. مردي با موهاي جوگندمي. جا افتاده. نه قشنگ. نه خوش تيپ. لابد اگر سيلويا به جاي من بود با خلقي تنگ رويش را برمي‌گرداند. ولي من خيلي ساده جايم را با صندلي روبرو، جاي سيلويا، عوض كردم تا روبروي مرد باشم. لابد اگر سيلويا بود كمي يقه‌اش را باز مي‌كرد. اما من لرز كرده‌بودم و دگمه بالاي ژاكت را هم بستم. پاهایم را هم محکم به هم فشار دادم، یک عکس‌العمل کاملن غیرارادی زن‌ها. مرد نگاه‌ام كرد. نگاهي آرام. از آن‌ها كه اعتماد به نفس آدم را خرد مي‌كند. کاش می‌شد طلسمی چیزی بخوانم چقدر مادربزرگ گفته بود مفاتیح بخوانم. حالا حتمن دعایی، ذکری برای این طور مواقع توی آستین داشتم. جابه‌جا شدم و در پيست رقص به دنبال سيلويا گشتم. كاش مي‌توانستم فقط پنج دقيقه با او مشورت كنم. “سيلويا سيلويا كجايي؟”
مسخره است. مشورت با كسي كه خودكشي كرد. اگر سيلويا عقل داشت كه… ترديدم از همين است.اينكه نكند او عاقل بود و من ترسو…
نگاه‌هاي مرد دوباره نگاه‌ام را كشاند. اين‌بار دقيق‌تر. طرح لب‌ها و چشم‌ها. خطوط صورت. دست‌هاي ظريفي داشت. چه خوب كه سيگار مي‌كشيد. چه خوب كه هنوز آمريكايي‌ها از سيگار متنفر نشده‌اند. حالا من هم روشن مي‌كنم. اما دستان‌ام مي‌لرزند. سيگارگوشه‌ي لب‌ام هم. سيلويا كو؟.. زير نگاه‌هاي مرد لِه شدم. عطر سيلويا را بو كردم. نسيمي که از دامن‌اش وزيد به من. ولي مرا نديد. پسرك كمرش را خم مي‌كرد. مي‌دانستم كه دارد برجستگي‌هاي بدن‌اش را مي‌دهد و مي‌گيرد. و مي‌دانستم كه عاقبت خوبي ندارد. مرد مسير نگاه‌ام را جست. و به سيلويا خيره شد. تمام شد. مي‌دانستم. مي‌دانستم كه سيلويا همه چيز را خراب مي‌كند. چه كسي بود كه مي‌گفت هيچ مردي ارزش آن را ندارد كه با زني بجنگي؟ اما من دلم مي‌خواهد موهاي سيلويا را بكشم. اگر هم چادر داشتم دور كمرم محكم مي‌بستم و با جارو... گيرم كه سيلويا اصلن در باغ نبود. او همين‌طور مي‌چرخيد و مي‌رقصيد.

- مي‌خوام باهاتون حرف بزنم.

مرد خيلي محكم و قاطع گفت. انگار معلمي به شاگردش بگويد “بعد از كلاس با شما صحبتي دارم” اين لحظه و اين جواب سازنده بود.لابد بايد با صداي كش‌دار مي‌گفتم“ درباره چي؟” يا خيلي مودبانه “خواهش مي‌كنم.بفرمائيد” و يك لبخند مصنوعي تحويل مي‌دادم.

- من هم خيلي مي‌خوام باهاتون حرف بزنم.

- شما درباره چي مي‌خواين حرف بزنين؟

- من؟… ام… مي‌خوام بدونم كار من درست‌تره يا سيلويا؟

- اين يه سئوال تاريخ‌اي‌ه.براي جواب دادن‌اش هم بايد به تاريخ مراجعه كرد. زن‌ها در عين اين‌كه به هم شبيه‌اند، رفتارشون متفاوته.

- شما چي مي‌خواستين بپرسين؟

- مي‌خواستم بدونم حقيقت داره كه سنگ‌هاي تخت جمشيد و پاسارگاد همه يك‌پارچه‌اند؟

- خب مي‌دونيد. اونا واقعا اينطورند. من با چشمِ خودم بَست‌هاي فلزي كه از پشت ديواره‌ي اونا مي‌گذره، رو ديدم.

- غریب نیست. انگار هر چیزی رنگ و بوی شرقی داره مرموز و جذاب است. اهرام ثلاثه‌ هم...

- بله بله توی یک فیلم مستند دیدم که یک عالم کارگر روی غلتک های بزرگی...

- درسته. اما تخت جمشید و پاسارگاد حیرت انگیزند. از حیث کاربردشان که یک مرکز دولتی با شکوه و تمام عیار بوده و ...

ما حرف مي‌زديم و حرف مي‌زديم. سيلويا مي‌چرخيد و مي‌چرخيد. من نفهميدم چطور با مرد، قدم‌زنان درباره تاريخ شرق و غرب و اسطوره و المپ يونان حرف زديم و در سرما كنار يك ديوار روي يك سطل زباله دستهاي گرم او از ران‌های سرد من بالا رفتند.
بعد كه يك سيگار براي‌ام روشن كرد، من كه ديگر نمي‌لرزيدم، توي چشم‌هايش خيره شدم و از روي سطل زباله پائين پريدم.

- از اطلاعاتي كه به من دادين خيلي ممنونم. من به كشورهاي شرقي علاقه زيادي دارم.

و رفت.داشت دور مي‌شد كه رويش را برگرداند و گفت كه درباره‌ي سئوال اول من، فكر مي‌كند كه سيلويا روش بهتري دارد و اگر بخواهم، دفعه ديگر مي‌توانم با خود سيلويا به خانه‌اش بروم، تا تفاوت‌هاي روش من و سيلويا را عملن نشانم بدهد. از او خيلي تشكر كردم. و فكر كردم اين فرنگي‌ها چقدر مبادي آدابند. واصلا حق داريم كه جور ديگري به‌ايشان نگاه كنيم. شعور دارند. فرهنگ يعني همين ديگر.
همه‌جا ساكت شد. يك‌باره ترسيدم. كوچه خلوت بود. من تنها بودم. چرا تنها شدم؟ صداهاي نامفهومي مي‌آمد. يك صدا نزديك‌تر از بقيه بود و وقتي فهميدم صداي پاشنه‌ي كفش‌هاي سيلوياست كه عصبانيت‌اش از فشار دادن دندانهايش بر هم كه صداي چندش آوري مي‌داد،معلوم شد. بايد مي‌پرسيدم چه شده. اما ورق كه زدم، نوشته بود:" پيش از آنكه جسمم را بدهم، بايد افكار و ذهنيات و روياهايم را مي‌دادم و او هيچ‌كدام از آنها را تاب نمي‌آورد…"
عرق‌ام سرد بود. اما نه روي پيشاني‌ام. زير گردن‌ام. دهان‌ام خشك شده بود. دست سيلويا را گرفتم. مست كرده بود و سنگين راه می‌رفت. ژاكت دهه شصت‌ام را روي دوش‌اش انداختم. گوشه‌ي خيابان بالا آورد. می‌لرزید اما گريه‌ نمي‌كرد. ناخن‌هایش را کف دست من فرو می‌کرد و دندان‌هایش را به هم می‌سابید. صورت‌اش مهتابی شده بود و لب‌هایش بی‌رنگ. خانه كه رسيديم، روي همان صندلي‌هاي پيش‌خوان نشستيم. دخترم نبود. لابد با دوستان‌اش رفته بود گردش، مهماني، يا… شب را هم جايي مي‌ماند يا نمي‌ماند. هنوز دست‌هاي سيلويا را رها نكرده بودم. انگار كه بترسم فرار كند. مي‌لرزيد. این‌باراز غيض. مي‌دانستم چه مي‌خواهد. كاغذ را از تقويم كَندم. روان‌نويسي كه تازه خريده‌بودم هم روي ميز بود. علیزاده هنوز می‌نواخت و سيلويا نوشت و من هم.

سپينود ناجيان – آذر 82
بازنگري ارديبهشت 83
نگاهی دوباره اسفند 83


---
* Silvia Plath شاعره‌ي امريكايي، همسر تد هيوز، كه در سال 1932 به دنيا آمد و در 31 سالگي خودكشي كرد.

سپینود | 09:38 AM | نظرات شما(7)