ممنون از تمام دوستانی که همت کردند و متن پیشین را خواندند با مشکلات رنگ زمینه و فونت و طولانی شدن و عریض شدن صفحهی ضمیمه و سرمای بی سابقهي هوا(!) و برف و بیحوصلگی و جشنواره فیلم فجر و مراسم انتخاب کتاب سال و خیلی موضوعات بیربط که گاهی بازدارندهاند , نظر دادند تا باب بحث باز شود.
من هم اینجا حرفام را میزنم. اول آنکه گمان میکنم ما به آقای نویسنده(شهریار مندنی پور) و آثارش که خوانش دشوار یا سهل یا ...دارند کاری نداریم. یعنی میشود کار داشته باشیم اما این سخنرانی و گفتگو فقط فتح بابی بود برای اینکه کمی درددل کنیم. کمی حرفهامان را بزنیم. حالا قرار نیست اتفاقی هم بیفتد، اگر افتاد که فبها، نیفتاد هم به عادت مالوف ما ایرانی ها فقط حرف زدهایم! خودمان را که خالی کردیم.نه؟
حالا من از حق آب و گلام استفاده میکنم و پاسخ و نظرات خودم را اینجا میآورم
× اولین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد بحث انزواگزینی نویسنده است. تنگ شدن عرصه و ناملایمات و رقابتهای ناسالم و بحثهای حاشیهای ادبیات از عوامل اصلی آناند. این مختص ادبیات ایران نیست. سالینجر هم آدم منزویای است. یا مثلن اینگمار برگمن کارگردان بزرگ سینما که دارد در یک جزیره زندگی میکند. آنهم در سوئد که همینطوری دل آدم از تاریکی هوا و سرما میگیرد. دید مجرد و انتزاعی هنرمند او را از بقیهی مردم متفاوت میسازد. نمیدانم تا به حال در جمعی بودهاید تا این سئوالات مغزتان را بخورد که من اینجا چه کار دارم؟ اینها کی هستند؟ از چه صحبت می کنند؟ جایی که فروغ فرخزاد در نامهای میگوید: این حس خارج از روال عادی زندگی بودن دارد خفهام میکند... خب چارهی این خفگی را بعضی در انزوا مییابند. در سکوت. اینجا جایی است که متن با حاشیه دیگر معنا ندارند و تو در حاشیهی خود میتوانی متن بیافرینی. یا این که پوست کرگدن داشته باشی و مرد ره باشی و میان خون بروی! دم به دم اخبار و حواشی بدهی.فکر کنم مثل روز روشن است که تنها نتیجهاش خشک شدن سرچشمهی خلاقیت است. بالطبع بهترین گزینه همان خلوت است و بس. کیفیتی که زیاد هم کمیاب نیست. اما گمان اینکه در دایرهای بسته بتوان هزارتوهای ادبی را پیمود و دست به کاری کارستان زد هم بعید است. داستانها زندگیاند و قهرمانها آدمها و ماجراها اتفاقاتی است که چه پیچیده و چه ساده اطرافمان میبینیم. تخیل ما حتا منبعی واقعی دارد که شاید با دیدن یک مورچهی کنار دیوار و یا چهره به چهره شدن با یک پیرزن ما را به دنیای ساحران و جادوگرها ببرد.
من شخصن خلوت را دوست دارم. این روزها بیش از پیش به این نتیجه رسیدهام که هرچه بیشتر بدانی تنهاتری. و این بهایی است که با طیب خاطر میپردازم. شاید خیلیها این را باور نداشته باشند اما من باور دارم که نویسنده با جنوناش مینویسد. بارت پا را از این فراتر میگذارد و میگوید:
شعار هر نویسندهای این است: دیوانه نتوانم بود، فرزانه نخواهم شد، روانپریشام من.
[لذت متن، رولان بارت، ص 18 ، ترجمهی پیام یزدانجو، نشر مرکز]
اما بحث رقابت های ادبی و دشمنیها و مانعگذاریها را به گمانام دوست خوبام بسیار عالی بررسی کردهاست. ماهزاده امیری میگوید باید از چراییها سخن گفت. واعتقاد دارد همه میخواهند به روزنهای دست بیابند و...بقیهاش را خودتان بخوانید.
× نکتهی دوم در گسترهی آثار ادبی دسته بندیهای بسیاری وجود دارد. به اعتقاد من این درست که آثار خانم فهیمه رحیمی و یا اثری مثل بامداد خمار عوام و کسانی را که سطح آگاهی کمتری دارند را کتابخوان میکند، اما به اصرار(حال این اصرار می تواند دلایل فرهنگی یا اقتصادی داشته باشد) میخواهد آنها را در همین سطح نگه دارد. حرکت باید به سوی تفکر و ارتقاء فرهنگی باشد نه حرکتی به پساپشتها. من اگر با عادت میکنیم مخالفام دلیل آن واضح است: طعم گس خرمالو میشود چراغها... و چراغها... میشود عادت میکنیم و لابد سال آینده باید از خانم پیرزاد انتظار برسردوراهی زندگی را داشته باشیم. چه میشود که روشنفکران و تحصیل کردگان ما هم رویکردی آسانخوان و سطحی پیدا میکنند؟
× نکتهی بعد دربارهی جوایز ادبی بود. من هیچگاه دربارهی هیچ جایزهای نظری ندادم و نمیدهم. در هیچ مسابقهای هم شرکت نمیکنم! اما میتوانم جوایز ادبی را با جوایز سینمایی مقایسه کنم. ببینید! در هر کشوری منتقدان قشر خاصی هستند که انتخابشان از انتخابهای دولتی و مردمی و خصوصی بهتر است. یعنی قاعدهاش این است که باشد. جوایز منتقدین سینمایی همیشه به آثار متفاوت، معنامضمون و تجربی و... تعلق میگیرد. جایزهی اسکار سطح مشخصی دارد و جایزه کن و ونیز و... نیز همین طور. راهکاری که جوایز را به شکل مساوی بین آثار قسمت میکند و هم تکلیف مخاطبین و انواع آنها را روشن میکند. نخبهگراها اخبار کن را دنبال کنید! سرگرمی طلبان ببینید اسکار امسال را چه کسی از آن خود میکند! ضمن اینکه سینما عوامل گوناگونی دارد که باز جوایز را میتوان میان آنها تقسیم کرد. اما رمان یا مجموعهی داستان کوتاه یا مجموعهی شعر تنها یک روح لطیف و حساس و زودرنج پساش است که زود آزرده میشود! ناگفته نماند که اصولن در این که بشود یک اثر ادبی را با سنگی محک زد و پاداشی به آن اختصاص داد به زعم من خندهدار است.
باز هم تاکید می کنم که برخی از دوستان مبنای صحبت را شخص مندنی پور و آثارش فرض کردند که از ابتدا فرض درستی نبوده چرا که سخنان ایشان تنها بهانهای بوده و حتا صحه گذاردن بر آنها هم نبوده.
این روزها فیلترینگ سایتها مانع از دسترسی به بعضی منابع مفید در اینترنت شده است. البته این دلیل موجهای نیست برای پیگیری نکردن علاقهمندان به مباحث جدی. نمونهای از آن، عدم دسترسی بیشتر کاربران ادبی به گفتگوی شهریار مندنیپور در سایت اخبار امروز بود. بادوستی دربارهی این گفتگو صحبت میکردم. بحث جالبی بود که پیشنهاد کرد چرا آن را دست کم در وبلاگهایمان مکتوب نکنیم؟ گفتم آخر چند درصد این گفتگو را خوانده اند و... درنهایت به فکرم رسید تا این گفتگو را عینن در این سایت بیاورم و با توجه به این که منبع خبر را هم ذکر کردم، گمان نکنم خطایی از جهت حق مولف و کپی رایت مرتکب شده باشم. می ماند اتهامهایی نظیر باندبازی و به اصطلاح سریال ساعت 8 شب، پاچهخاری(!) و چاپلوسی و غیره که برای من مهم نیست. اصل همیشه چیز دیگری است که میان فرعیات و حواشی پنهان است.
اینک بخوانیم و با هم بیشتر حرف بزنیم.
گزارشي از سخنراني شهريار مندني پور در خانه هنر و ادبيات هدايت - برلين
"• حرفم اين است بصورت يک سوال که چرا اکثر نويسندگان ما در اين دوران وقتي نامي پيدا مي کنند در حد کوچک و بزرگي شان، روندي در زندگيشان آغاز ميشود که بايد در تنهايي بپوسند؟ اين سوال است.
• در ايران فضا بسيار سياهتر از اينجاست ولي اينجا هم هست. من مسافر هر جا ميروم خيلي کم دوستي ميبينم و خيلي خيلي در عوض کينه و دشمني ميبينم و همين حرف را ميشنوم و فکر ميکردم شايد من تنها هستم که رفتم توي زيرزمين توي يک شهر کوچک خودم را قايم کردم از دست دوستانم، و دوستانم از دست من. ولي اينجا هم همينطور است
پيام يزديان- هاله آگنج
شنبه ١۷ بهمن ١٣٨٣ – ۵ فوريه ٢٠٠۵
شهريار مندنيپور، نويسندهي پرکار اين سالهاست که تاکنون ده مجلد کتاب رمان و داستان در کارنامهي خود دارد. او سردبيري مجله ادبي "عصر پنجشنبه" را هم به عهده دارد.
مندنيپور، تاکنون جايزهي ادبي "مهرگان" را براي رمان"هزار و يکسال" و جايزهي ادبي "يلدا" را براي رمان[1]"آبي ماورا بحار"از آن خود کرده است.
او را ميتوان از نسل سوميهاي پرکار به حساب آورد که نزول واژه را در لحظه قدر مينهد. شايد در کتاب "جايگاه سخن" به کوشش دکتر شيوا رهبران (چاپ ارزان سوئد -٢٠٠۴) در مصاحبهائي گفته بود:«١٨ ماه از دورهي خدمتم در جبههي غرب بود. ... نگاهي که جنگ به من داد که زندگي چقدر زيباست... چند ثانيه طول ميکشيد تا اين خمپاره بخورد دور و ور سنگر من و يا روي سقف سنگر من. دراين چند ثانيه من ميتوانستم يک کلمه و يا دو کلمه بنويسم و همين يک. و دو کلمه به من ياد داد که زبان چه ارزش بزرگي ميتواند داشته باشد. کلمه درونش چقدر زندگي نهفته است ...»
شهريار مندنيپور، از طرف گروه مطالعات پيشرفته مهمان کالج علوم برلين در راستاي برنامههاي ادبي و تحقيقي خود از طرف اين کالج در خانه هنر و ادبيات هدايت در تاريخ ٢٨ ژانويه ٢٠٠۵، شب داستان خواني داشت که در اين حين از وضعيت حاکم بر ادبيات و جامعهي ادبي ايران هم سخن گفت. از انزواي نويسندهي ايراني.
او در انزواي تبعيد خودش در زيرزمين خانهاش صداي شليک خمپاره را ميشنود. صداي شليک خمپارهي دوست و همنوع.
بيخود نيست که او دردمند از روزگارش مي گويد:
"داريم نفله مي شويم"
سلام عرض ميکنم خدمت همهي دوستان
تشکر ميکنم از تشريف فرمائي شما. افتخاري داديد به من. همچنين تشکر ميکنم از عباس معروفي که در مورد من لطف کرد و اميدوارم قدري در اين حد و حدود باشم. زياد نميخواهم صحبت کنم.
برنامه اين بود که در ابتدا يک داستان بخوانم و اگر سوالي باشه راجع به کار خودم و کلاً از وضعيت فعلي ادبيات در ايران ، و همينطور مجله "عصر پنجشنبه" که در ايران و در شيراز اکثر کارهاش انجام ميشد توضيحاتي بدهم، اما قبل از اينکه که داستان را شروع کنم حرفي را که خيلي سال است که توي دلم هست اينجا عنوان کنم، اگر داخل ايران با اشاره با تک جملات گاهي راجع به آن حرف زدم و نوشتم اينجا بازش کنم و وقتي که برميگردم تبديلش کنم به يک مقاله، برايم مهم است که اينجا باشد علت را بعد عرض ميکنم.
حرفم اين است بصورت يک سوال که چرا اکثر نويسندگان ما در اين دوران وقتي نامي پيدا مي کنند در حد کوچک و بزرگي شان، روندي در زندگيشان آغاز ميشود که بايد در تنهايي بپوسند؟ اين سوال است. حرفم از اين نيست که "درد سانسور" هست و رنج و فشار است اينها را همه ميدانيم و خيلي هم راجع به آن نوشته ميشود و ميگوييم و خواهيم گفت، با اين رنج و دردها، ادبيات ايران و نويسندگان ايران ثابت کردند که سنگي از سنگي نميترکد. حرفم از رنجي است که انگار اگر سنگ هم باشي ميترکانتمان. و همين تنهايي تحميلي و به انزوا رانده شدن نويسندههاست. در کنار همين سوال، سوال ميکنم که چه پيش آمده چرا ديگر نويسنده ايران آنچنان وزني که بايد داشته باشد ندارد؟ بحث اصلاً از سر اين نيست که نسل قبل از من چه گونه نوشته و چرااين نسل مثلاً نتوانسته شاهکارهاي آنها را تکرار کند. به نظر من کرده و ادامه منطقي نسل قبل از خودش بوده، اما چرا اين وزن را ندارند. درست است جامعه در حال خلاصي از آن حالت استبدادزدگي ست، و اينکه نويسنده مثل آل احمد به معناي مراد طبيعتاً نبايد وجود داشته باشد، اما حرفم سر مريد و مراد نيست حرفم سر احترام و آبروي نويسندگي است و چشم روشن نويسندگي است، نه چشم گريان و يا اشکآلودش؛ فکر ميکنم من اگر دشمن ادبيات اين مملکت و زبان فارسي بودم الان بهترين شرايط بود و با دمم گردو ميشکستم و از اين شرايط کيف ميکردم. شرايطي که خود ما داريم براي خودمان پديد ميآوريم انبوهي شايعه، انبوهي بگومگو در مورد هر کدام که از خود ما پراکنده ميشود بعضيها و يا شايد خيليهاش شايد حتا عمدي باشد و شيوهي خوبي است که نويسندههاي ما شايد اين را ميگويند؛ سعيدامامي که ميکشت، يکبار مي کشت و چرا هر روز من نويسنده، با نويسنده کنار دستم اويي که تبعيد شده، اويي که دارد رنج تبعيد را اينجا تحمل ميکند، چرا بايدکشته شويم؟ آنهم با زبان هموطنان و دوستانش، اينگونه که هيچ کدام از ما با هيچ کدام نيستيم. دوستيهايمان همه در حال نابودي ست، هرجا ميرويم، همه و همه، کسي را مستنثنا نميکنم حتي خودم هرجا ميرويم انبوهي شايعه و حرف در مورد هم تکرار ميکنيم.
در ايران فضا بسيار سياهتر از اينجاست ولي اينجا هم هست. من مسافر هر جا ميروم خيلي کم دوستي ميبينم و خيلي خيلي در عوض کينه و دشمني ميبينم و همين حرف را ميشنوم و فکر ميکردم شايد من تنها هستم که رفتم توي زيرزمين توي يک شهر کوچک خودم را قايم کردم از دست دوستانم، و دوستانم از دست من.
ولي اينجا هم همينطور است، انگار حالا شايد اگر آنچنان زيرزميني نيست اما فکرها و دلها خيلي وقتها توي زيرزمينهاست و از دست همديگر فرار ميکنيم.
شايد خيلي ايدهآل است که نويسنده و ادبيات اين مملکت ضربه بخورد؟ و اصلاً نابود شدني است ولي سالها حتا عقب بيفتد وحتا روحيه نوشتن نباشد، وقتي شوق نوشتن نويسنده نداشته باشد وقتي ببيند که مثلاً يک داستان خوب نوشته و يا به خاطر نوشتنش مثلاً يک سفر خارجي برايش فراهم آمده در بازگشت به کشورش بر مي خورد به صدها شايعه و خبر ناجوانمردانه که در موردش ساخته شده است، اينگونه، شوق نوشتن هم کم ميشود و اين خيلي وحشتناک است.
بخشي از داستان شبهاي بنفشه[2] توسط شهريار مندني پور خوانده مي شود.
پس از اتمام داستان از شهريار مندني پور مي خواهم که در مورد مجله "عصر پنجشنبه" صحبت کند.
ش-م: حقيقتش اين است که يکي از آرزوهاي من بود که بتوانيم در شيراز يک مجله ادبي، هنري داشته باشيم. زماني که مجلههاي تهران را ورق ميزدم ميديدم که بخشهاي نسبتاً خوبي از اين مجلات را نويسندگان و شاعران شيرازي پر ميکنند و همين فکر با من بود و مدتها گذشت تا بالاخره توانستيم از طريق يک ضميمه براي يکي از روزنامههاي شيراز شروع به چاپ مجلهاي ادبي و هنري به نام "سرو" کنيم. و با امتياز يک روزنامه ديگر چاپ ميشد و چون امتياز نداشت يعني به من نميدادند.
و يک شماره فقط چاپ شد.چون هشت نفر از امضاءکنندگان ١٣۴ نفر در اين مجله مطلب داشتند و همه هم شيرازي بودند و ديگر براي چاپ اجازه نگرفت. چند سال بعد اين فرصت فراهم شد که ما بتوانيم از طريق يکي ديگر از روزنامههاي شيراز به نام "عصر" يک مجله ادبي و هنري در بياوريم. و اين کار شروع شد و امسال سال پنجم آن است.
يادم ميآيد مرحوم گلشيري که بايد يادي کنم از بزرگيهايش، همان موقع "کارنامه" را درميآورد و با هم قرار گذاشتيم که کارنامه بهرحال بصورت مجلهاي آکادميک باشد با رويکردش به قلمهايي که تجربهدار هستند و سالها نوشتهاند، اما ما در عصر پنجشنبه بيشتر سمت جوانترها باشيم و در حد ۶٠ تا ۷٠ درصد مجله در اختيار آنها و اسمهايي که هنوز نامي نشدهاند و کمتر در اين پايتخت محوري و پايتخت سالاري ايران اميدي براي چاپ آثارشان وجود ندارد بتوانند با چاپ آثارشان در چنين نشريهاي در کنار و با تلفيق با قلمهاي فرزانه و قلمهاي قديمي که تجربه زيادي هم دارند اين مجله را منتشر کنيم اما وزن مجله و رويکرد مجله و چشمانتظاري مجله بيشتر به سمت جوانهاست و خيلي نامها براي اولين بار در عصر پنجشنبه آمدند و الان کتاب دارند و من آنها را نميشناختم و وقتي ميبينم که کتابشان در کتاب فروشي است خوشحال ميشوم تنها اجري که شايد گرفتم اين بود.
خيلي خوشحالي و سبکبالي دارد. بهر حال مجله در حال انتشار است. اينجا هم ميدانم دوستان جوان نويسنده زيادند. وانتشار نشريه "گربه ايراني" که به کمک عباس شروع شده را تبريک مي گويم. ميفهمم که انتشار آن اينجا چقدر سخت است، ولي عصر پنجشنبه هم هست با شرايط ايران در اختيار شما دوستان چه قلمهاي فرزانه و چه نويسنده جوان و شاعران جوان، مطلبي هست بفرستيد روي چشم ميگذارم.
شايد بد نباشد در اين رابطه هم بگويم که بحران عظيمي در ايران در مورد خوانش و خواندن بوجود آمده اين بحران وجود داشت ولي روز به روز بدتر ميشود انگار که مردم به نوعي با خواندن و مطالعه لج کرده باشند. انگار به چشم خود ديدند که هرکس آگاهي پيدا کند چه سرنوشت تلخ و سياهي پيدا ميکند و نميشود هم ناديده گرفت که وضع زندگي و معاش بسيار سخت است.
کسي که سه جا کار ميکند تا بخور و نميري دربياورد چهطور ميتواند شوق مجله خواندن داشته باشد. يا کسي که کليهاش را براي جهيزيهي دخترش فروخته نميدانم اصلاً چيزي به اسم ادبيات برايش معنا داشته باشد يا نه. مجلات موفق مثل "کارنامه"، اگر اغراق نکنم همين عصر پنجشنبه ٣٠ تا ۴٠ درصد و گاهي تا ۵٠ درصد برگشتي پيدا ميکند و بستگي دارد به شمارهاش. جالب است که بگويم اگر مطلب هم سنگين و جالب باشد تفاوتي در فروش مجله نميکند. مگر اين که مقاله جنجالي يا نقد تندي در آن باشد.
که البته سعي ميشود که در عصر پنج شنبه به هيچ وجه اينگونه مطالب چاپ نشود.
بهر حال مجله منتشر ميشود به کمک صاحب امتياز روزنامه عصر آقاي عسلي ولي مجله خرجش را در نميآورد و اينکه بخش آگهي هم بسيار فعال شده است بخصوص با بحران اخير کاغذ که احتمالاً مصنوعي هم هست و تازه ما از کاغذ اضافي يک روزنامه استفاده ميکنيم و دغدغه خريد کاغذ و درد گراني آن را نداريم.
آرزوي من انتشار يک مجله آکادميک ادبي هنري و شايد آموزشي بوده است، بعدها اگر فرصتي بود از تجربههايم که در اين سالها و در انتشار مجله داشتم مينويسم و ميگويم. اميدها ظاهراً رمانتيک بودند و آن چيزي که ميخواستم بشود مجله آموزشي آکادميک که هر شمارهاش وزني داشته باشد نميشود.
سر ماه مجله بايد دربيايد حالا در آن يک مقاله يا داستان خوب شايد باشد ولي بقيه داستانها و مقالات را نميشود آنچنان تاييد کرد مانند همه نشريات ديگر ما و اين واقعاً دردناک است. تيراژ کتاب خودتان ميدانيد که متوسط آن هزار تا هزار و پانصد نسخه است يعني جمع کتابهاي پرفروش و کمفروش با شصت ميليون جمعيت و هزار و پانصد نسخه کتاب که بيشتر همان شاعران و نويسندگان ميخرند تازه اگر بخوانند!
گاهي وقتها من فکر ميکنم تلويزيون هم در اين فاجعه نقش دارد در تلويزيون آدمهاي اهل مطالعه معمولاً آدمهايي معرفي ميشوند دست و پا چلفتي و آدمهايي که نميتوانند زندگيشان را بچرخانند،آدمهاي کمدي و حتا در مورد مسائل زندگي ابله؛ حتا سريالي پخش ميشد که خيلي هم محبوب شد کساني را نشان ميدهد که در حال انتشار يک مجله هستند شخصيتهاي کميک که نه مسخره، دلقک هم حتا نه، شخصيتهاي بسيار احمق و مبتذل به جاي شاعر و نويسنده در اين برنامه نشان داده ميشود همه دروغگو و پشتهم انداز و دنبال منافع مادي خود و نسبت به يکديگر کينهتوز و دشمن، طبيعي است وقتي که بارها چنين تصاويري از آدمهاي اهل مطالعه و اهل فرهنگ نشان داده ميشود بدبينيهاي قديمي هم که توده مردم به روشنفکرها دارند. بيشتر و شديدتر ميشود. و آمار کتابها به اين فاجعه ميرسد.
کاظم کردواني مترجم و محقق از مندني پور مي پرسد:«آقاي مندني پور شما چند مسئله را مطرح کرديد در حوزه سياست و جامعه شناسي کتاب هاي بسيار خوبي هست وقتي اين کتابها را براي اساتيد دانشگاهها ميفرستند حتا به دانشجوها اين کتابها را معرفي نميکنند. ما يک ميليون و هفتصد هزار دانشجو داريم و اين اساتيد بايد اين کتابها را معرفي کنند، اصولاً کتاب اگر در دبيرستان و دانشگاه معرفي نشود به اين سادگي نميتواند وارد جامعه بشود .اصولاً ادبيات معاصر ما در حوزه آموزش جايي ندارد. و اين يکي از مشکلات اساسي ماست. مورد ديگر درددل شما يک بخش آن به جامعه و بخشي از آن برميگردد. ما توانايي اينکه با جامعهمان صحبت کنيم نداريم. و تا زماني که اين توانايي را نداريم منزوي ميشويم. يعني بخشي از آن را بايد به خودمان نگاه کنيم. که چرا داريم خودمان را ميجويم چون بلد نيستيم که خودمان با يکديگر برخورد کنيم.
مورد سوم هم اينکه ادبيات ايران از يک چيز رنج مي برد. پشت سر ادبيات ايران انديشه نخوابيده است. و اين سوال که چرا ادبيات ما جهاني نميشود براي اين است که بنيه ندارد. و پشت آن انديشه نيست. ما دو سه نويسنده داشتيم که انديشه داشتند موضوعمان اين است که نويسندههاي ما، اهل ادب ماانديشهاي را پشت سر ندارند. مثلاًً در سالهاي اخير همه ما پست مدرنيسم شديم و هيچ چيزي از آن گيرمان نيامد. و چيزي که درد ماست "فقر انديشه" است و در هر منصبي هستيم تا ما نياييم خودمان را شرحه شرحه نکنيم چيزي از آن بيرون نميآيد.
پيام يزديان:« پيرو فرمايش شما آقاي کردواني من ميخواهم بدانم فضاي جوايزي که در ايران بوجود آمده تا چه اندازه اين معيار ارزشگذاريها ميتواند در جامعه اثرگذار باشد؟
الان جوايزي مثل بهرام صادقي، گلشيري رواج دارد به نظر شما آقاي مندنيپور اين جوايز چه نقشي در ملي شدن يک اثر دارد تا بعد بتواند به جهاني شدن آن کمک کند؟»
ش-م: الان اين جوايز به يکي از مسائل تبديل شده است مثل همهي چيزهاي ديگر ما در ايران.
اصل اول اين است که بايد از اين جوايز استفبال کنيم و حمايتشان کنيم. چون تجربه نشان داده که کتابهايي که در ايران يکي از اين جوايز را ميبرند پرفروش ميشوند. و اين اصل را نبايد فراموش کنيم که بايد همه ما به هر طريق حتا اگر انتقاد هم داشته باشيم آنها را تقويت شان کنيم.
فقط مشکل همان چيزي است که برميگردد به شرايط اجتماعي سياسي کشورمان؛ قبل از شروع اين جلسه اين صحبت بود که انگار تازه ما روشنفکر ايراني داريم و آن شاه کوچک يا مستبد دروني خودمان را داريم کشف ميکنيم. حال تودهي مردم که منظور آن استبداد و خودمرکز بين مربوطه به فيزيک قبل از کوپرنيک است.
خود را مرکز جهان دانستن و طبيعتاً با اين خودمرکز جهانبيني، من اگر جايزه نبرم اولين کارم برچسب زدن به آن جايزه خواهد بود. که خيلي رواج دارد و سادهترين آن هم برچسب سياسي است که اين روزها مد شده. ببينيد در ايران ما هيچوقت مکتبي به نام نقد که خودمان تدوينش کرده باشيم نداشتيم.
نقد خود ما هم هيچوقت روش مند و دستگاه مند نبوده، مننقدان ما که جاي تشکر و تقدير از زحماتشان هست در خودسازي خودشان و بياجر و قدر بودن اثرشان، در نقد اسطوره اي که مينويسند. چند سطر نقش روانکاوانه وبعد هم سراغ نقش دانشگاهي يا آکادميک و جديداً هم پست مدرن.
چند نقل قول از آدمهاي متضاد هم مثلاً بارت اول و دوم در يک مقاله کنار هم جمع شده و نقل قول از آنها آمده براي اثبات يک حرف. وقتي چنين دستگاه نقد و انديشه نقد منسجم و روشمند نداشته باشيم برميخوريم به مشکل داوري. و اين مشکل اساسي ماست. هنوز ما تفاوت سليقه داورها را درک نکرديم. که طبيعي است که هر جايزهاي بايد براي خودش يک سطحي از سليقه و يک ويتريني از سليقه خودش را داشته باشد.
و آن را عرضه کند و مخاطب آن جايزه آن را انتخاب کند. همه ميگويند ميخواهيم به رمان و داستان جايزه بدهيم ولي هيچ کس تعيين نکرده که در چه سطح و چه نوعي و با چه معيارها و محکي ميخواهد رمان برتر سال انتخاب شود. بنابراين برميگردد به سليقه و تفاوت داورها. نميخواهم وارد آن بخش از کار بشوم که طبق خيلي چيزها مسائل باندبازي و گروهي هم وجوددارد که به ميان ميآيد.
من حقيقتاً اين جايزه را به عنوان حتا يک جور اعتراض نميخواستم بپذيرم چون ميديدم که کتابهايي چاپ شده در ايران که اينها حداقل در ۵ يا ۶ جايزهاي که وجود دارد بايد يکي از اينها را ميگرفتند.
و اصلاً نامي از آن کتاب نيست و حتي کانديد هم نيستند. و اين نشان ميدهد که خيلي سطح داوري در مورد فلان جايزه بد بوده. بيانيه هيئت داوران را که بخوانيد هيچ معيار و ملاکي از ادبيات و اينکه با چه معيار علمي و نقادانه کتاب انتخاب شده نيست. يک سري چيزهاي کلي راجع به شخصيت پردازي و کشش و تعهد و اين چيزها ميگويند و جايزه را به کتابي ميدهند.
از اين دست مسائل بسيار است امسال مخصوصاً بدتر شد شايعات آن را حتماً شنيديد و خبرها را هم حتا زودتر از ايران شنيديد رفتاريهاي ناهنجار کساني که ميخواستند جايزه بگيرند وقتي اعلام شد در حين جايزه گرفتن، سوت، فحاشي، حتي دعوا و حرفهاي رکيک. اينها تبعات جامعه ماست ما تازه داريم ميفهميم که در طول اين سالها با اين فشارهاي اقتصادي سنگين و فشارهاي ديگر شخصيت ملي ما آسيب ديده و دچار نقاط ضعفهاي بسيار و مسائل دروني شديم و طبيعي است جايي که داوري و قضاوت پيش ميآيد ما آنچنان که بايد قضاوت صحيح نميبينيم ولي بايد اميد ببنديم و با همين نقدهااين جايزهها را تصحيح کنيم.
نکته اين است که اديب ما، منتقد ما، حتا نويسنده ما مسئله کتابت را درک نکرده و داور ما فکر نميکند که اين داوري که ميکند و پاي يک اثر امضاي خودش را ميگذارد براي ۵٠ تا ١٠٠ سال آينده در تاريخ ادبيات سند بر جاي ميگذارد.
ارزش اين را نميفهمد، معناي مستند بودن خويش و حياتش را درک نميکند، خيلي راحت کارهايي ميکنند و بعد هم فکر ميکنند طبيعتاً حافظه هم ضعيف است و فراموش ميشود. ما هنوز اينها را درک نکرديم و داريم تجربه ميکنيم. و بخشي از اين تجربه هم در اين داوريهاست.
به نظر من ما بايد اين جوايز را تقويبت کنيم. اولين بار خود ما در عصر پنجشنبه زماني که هنوز هيچ کدام از اين جوايز رنگارنگ نبود شروع کرديم و اتفاقاً اين بحث هم مطرح شد که بايد جايزه نقدي به نويسنده داد و سعي کرديم کمک جمع کنيم منتها در شهر کوچک ادبيات پرور شيراز نتوانستيم آنچنان که بايد کمکي جمع کنيم و جايزه سنگيني بدهيم. درکل، آنچنان که بايد نشد.
از اين جايزهها بايداستقبال کرد طبيعتاً با يک نقد عملي.
من کاري که توانستم بکنم اين است که در اين شماره که زير چاپ است يک گزارش مفصل تهيه کردم و اسمش را خواهم گذاشت بدون شرح!. گزارش مفصلي از اين جايزهها، داورها، سطح تحصيلاتشان و ميزان کارها و تجربههاي ادبي و نقدشان.
همهي اينهارا بصورت فاکت و بدون هيچ ارزش گذاري و حرف خاصي مي آوريم. تمام جوايزي که امسال داده شد؛ بهر حال مسائل زياد است در مورد جويدنهامان و چنگ در صورت هم زدنهامان.
و در اين حوزهها هم نمود پيدا ميکند. انگار اين جايزهها ميداني است براي اين کار که ميتوان در آن خوب تازاند.
نسرين بصيري، ژورناليست مي پرسد:« شما صورت مسئله را بيان کرديد و خيلي با درد از تنهايي نويسنده و رنجتان گفتيد. پيشنهاد و راهحل خود شما چيست و خود شما در اين زمينه چه تلاشي ميکنيد؟»
ش-م:علت اينکه چرا اين موضوع را اينجا مطرح کردم اين است که به نظرم ميآيد که دوستاني که اينجا تجربه زندگي در محيط دمکرات و ليبرال منش را دارند و تا حد کم يا زياد اين مهم برايشان دروني شده شايد خيلي بهتر از ماهايي که در ايران هستيم ميتوانند اين بحث را باز کنند و راهحل پيدا کنند و شايد نوع برخودشان مدرن باشد.
و شايد بتوان از اينجا اين حرکت را آغاز کرد. ولي موضوع آنقدر دردناک است نه فقط با شخص من. براي من هم هست پسر ده- دوازده ساله ي من چند سالي است که تنها دوست من است.
من زماني خيلي کم در خانه بودم يعني فقط زماني که مينوشتم الان به روزي رسيدم که همسرم مي گويد چرا اينقدر در خانه هستي برو بيرون، ميروم سر ِکار دفتر مجله و کتابخانه و بعد پر گاز به خانه برميگردم و بيرون نميروم.
گاهي به دوستانم ميگويم من از شما ميترسم و شما هم بايد از من نوعي بترسيد. همهي ما ماسک داريم. به قول فروغ روي همديگر را ميبوسيم ولي در ذهنمان داريم طناب دار ميبافيم. من يک سفر آمده بودم آلمان وقتي برگشتم دهها گونه شايعه پشت سر من بود. که واقعاً منفجرم کرد.
منفجر به معناي واقعي و فيزيکي. انقدر ما تنگ نظر شدهايم. خودم را جدا نميکنم من هم همينطور. يکي که به سفر خارج ميرود و يا جايزهاي ميگيرد به جاي اينکه کارهايش را نقد کنيم دهها چيز به او ميچسبانيم.
فقط ميدانم که اين به "شخصيت ملي" ما ربط دارد و به عنوان يک جور وظيفه حتا مبارزه براي حفظ ادبياتمان بايد سعي کنيم، درست است ما نويسنده داريم که از نظر شخصيتي ضعف دارد. در شهرستان بدنيا آمده و در شهرستان زندگي کرده دنياي باز را کمتر ديده و خوب طبيعي است که تنگنظر باشد.
ولي يک جايي بايد تکان بخوريم. چون انگار به هم وصل است. و فقط حوزه ادبيات نيست. تمام آدمها، همسايهها و خويشاوندها در ايران تنها هستند. ظاهراً با هم هستند ولي از هم آزردهاند.
و خيلي جالب است و به نظرم وحشتناکتر اينجاست که اين آزردگي عادي شده! يعني من کنار دست کسي که به قول فروغ طناب دار من را در ذهنش ميبافد راحت مينشينم و او هم کنارم مينشيند.
و اين خيلي وحشتناک است. و اين طبيعي شده در حوزه ادبيات که انسانها حساستر هستند به اين انزواها و تنهاييها.
چرا من بايد بنشينم ودرددلم و ناراحتيام را از يک دوست نويسندهام با يک پسر ٨ ساله مطرح کنم.
و او با همان زبان بچگي خود به من بگويد:« بابا من ميدونم که آدمها همه همينجور هستند.» به نظرم يک جور اراده شخصي ميخواهد و ما داريم با دست خودمان آبروي ادبيات خودمان را ميبريم.
وزني نداريم. و حرف نويسنده ديگر حرف يک نويسنده نيست. منظورم اين نيست که مثل آل احمد يک شعاري بدهيم و به مردم بگوييم چه کار کنند . حرفم اين است که آبروي نويسندگي داشته باشيم.
وقتي يک خواننده اثر من را ميخواند و مرا ميبيند نميپرسد که چي نوشتي؟ خيلي علاقهمند است که صحبتي از دوستم را به من بگويد و از من هم حرفي را به او برساند. بعيد ميدانم که با اين آزردگيهايي که بين ما پيش آمده بتوان يک ١٣۴ نفر ديگر را جمع کرد.
خيلي چيزها تاريک و تلخ و تار شده در چشم و دلهايمان. و من راه چارهاي برايش ندارم اگر داشتم خودم از زيرزمين در ميآمدم.
سوال:اين تناقض را چه طور توضيح ميدهيد. که در ايران تيراژ عنوان کتابهاي بالاست ولي ميزان تيراژ بنا بر صحبت شما کم است.اين تفاوت چگونه اتفاق ميافتد. و چه نوع کتابهايي پرفروش هستند؟
ش-م: بالا رفتن تعداد عناوين کتاب بخصوص چاپ اول از دوره آقاي خاتمي شروع شدو به هر حال وضع سانسور کمي بهتر شد و سختگيريها کمتر شد بنابراين کتاب نوشتن و چاپ کردن راحت تر شد.
جرياني بسيار اميدوار کننده و دلچسب در ايران راه افتاده که در نسل بعد از من تعداد زيادي نويسنده و شاعر در حال کار کردن هستند و در شهرستانها و شهرهاي کوچک و حتي روستاها و مثل يک موج عظيم است و اصلاً قابل قياس با دوره من و نسل قبل از من نيست که تعداد خيلي کم بود.
اين ميتواند به خاطر اين باشد که جوان ايران کار ديگري ندارد که انجام دهد نه سرگرمي خاصي دارد و نه جايي هست که برود وقتش را بگذراند، البته به جز جوانان خانوادههاي مرفه که متفاوت است.
توده متوسط و فقير جوان ايران هيچ چيز ندارد نه کتابخانه هست که بتواند فقر کتابخواني خود را جبران کند و بسيار روي آوردند به نويسندگي و اين فرخنده است و جالب اينجاست که تعداد دختران و زنان نويسنده و شاعر از مردان بيشتر است.
و علت بعدي اين است که اکثر نويسندگان پول چاپ کتابشان را خودشان ميدهند.
در گذشته اگر تعداد محدودي از ناشران سرويس چاپ کتاب را ميدادند امروز تعداد بسيار زيادي اين کار را ميکنند و از فرد پول چاپ کتابش را ميگيرند و در ضمن از ارشاد هم براي چاپ همان کتاب کمک ميگيرند . براي ٣٠٠٠ نسخه کمک دريافت ميکنند و ١٠٠٠ نسخه به نويسنده ميدهند و گاهي چند برابر هم با او حساب ميکنند.
جريان ديگري هم که شايد ادامه فرخندگي فرهنگي باشد اين است که نوعي نگاه تحقيقي و اعترافي بوجود آمده که عنوانين متعددي در اين زمينه درآمده و تک عنوانها ديده ميشوند.
علت بعدي شايد حتي اين باشد که ناشران کوچک حمايت ارشاد را دارند به طور مثال در شهري مثل شيراز ناشري است که بيش از ٨٠ عنوان کتاب در سال چاپ ميکند.
در کنار همين، اين انتقاد را هم بايد بکنيم که نسل جوان ما آن حالت انتقادپذيري که ما تا حدي داشتيم را ندارد.
و سياه مشقهاي خود را هم شاهکار ادبي ميداند بخصوص با اين ورود غلط و سوء تفاهمي که به عنوان پست مدرنيسم در ايران رواج پيدا کرده.
هرچيزي که از قلمش درآمده باشد تمرينهاي داستاني و شاعرياش را چاپ ميکند روزي نيست که در عصر پنجشنبه يک يا دو کتاب شعر و داستان تازه نيايد. نامهايي که يک يا دو کار در مجلات چاپ ميکنند و بعد به کتاب رسيده بعضي از اينها حتا يک کار چاپ شده در يک مجله هم ندارند.
کتابهايي که پرفروش هستند در ايران بعد از اين که موج کتابهاي "خاندان پهلوي" تمام شد يعني خاطرات درباريها که خيلي پرفروش بودند کتابهايي که به نوعي اعتراف شخصي باشند پرفروش هستند که اين نيز خود مبارک است
يعني افرادي آمدند و نقطه ضعفها و شکستهاي خودشان را در زندگي مينويسند بيوگرافي خودشان را مينويسند و اصل اعتراف در آن وجود دارد اصلي که در غرب شايد از زمان "روسو" شروع شد، اين عصر الان در ايران شروع شده. شخصي ميآيد بجاي اينکه بيايد در بيوگرافي از خودش قهرمان بسازد
عادت هميشگي ما ايرانيها، ضعفهاي خودش را بيان ميکند اين جور کتابها هم فروش زياد دارند مثل خاطرات تبعيديها در شوروي.
در حوزه ادبيات ما يک جور ادبيات سبک چندپشيزي رواج پيدا کرده، مدت ها در ايران بوده و هنوز هم هست و اصلاً نبايد اسمش را ادبيات گذاشت و نه داستان و نه رمان، خيلي خيلي ضعيفتر حتا از پاورقيهايي که قبل از انقلاب در مجلات "اطلاعات بانوان" و "زن روز" چاپ ميشدند.
و ماجراي عاشقانه و يک دختر و پسر و مسائل خانوادگيشان و درگيريها و مسائلشان و بعد هم وصالشان در اين جور رمانها نوشته ميشود.
نکتهاي که شايد براي شما جالب باشد . روزي آقايي آمد شيراز دفتر مجله و اسم خودش را گفت ولي من نشناختمش و گفت بايد هم نشناسي چون من ۷ تا ٨ رمان دارم که ناشر گفته بنشين ومثل "فهيمه رحيمي" بنويس حتماً يک دختر و پسر جوان هم در آن باشد و من کتاب هايم را به اسم يک زن چاپ ميکنم.
چون رمانهايي که خانمها نوشتهاند و اگر عکس پشت جلد آن عکس يک دختر زيبا و يا يک پسر زيبا باشد که در حال قدم زدن و يا دور شدن از هم و يک ترک هم ميانشان باشد. خيلي پرفروش هستند. ۴٠٠ تا ۵٠٠ هزار نسخه در عرض ۴ يا ۵ سال تجديد چاپ ميشوند.
بگذريم از رمانهايي که مثل "بامداد خمار" که وارد حوزه ادبيات ميشود و يا کارهاي خانم "زويا پيرزاد" که بايد براي آن کتابها تک تک بحث کرد. بهر حال يک رويکردي به آثار نويسندگان زن و شاعران زن وجود دارد.
کاظم کردواني:« شما يک بحثي را مطرح کرديد و آن هم اين است زماني که ما جوان بوديم چگونه کتاب خوان شديم.
کتابهايي که ما ميگوييم در حوزه ادبيات نيستند واقعيت اين است که با اين کتابهاست که خواندن به درون خانهها راه مييابد. ما با کتابهاي ذبيح اله منصوري کتاب خوان شديم. من فکر مي کنم ما به نوعي از بالا به اين کتابها نگاه ميکنيم.
ما جوري اينها را دست کم ميگيريم.
در حالي که اين کتابهاست که آدمها را کتاب خوان ميکند و من فکر ميکنم ما به اينها کمي بيمهري ميکنيم، من يادم هست آقاي گلشيري براي اينکه آقاي نجفي و ضيا موحد از "بامداد خمار" تعريف کردند عليه بامداد خمار يک مقاله مفصل نوشت.
ش-م:آن حوزهاي که من ميگويم نبايد جز ادبيات به حساب آورد براي اين است که زيان آور هم هست. کتابهاي ذبيح اله منصوري خواندن داشت.
من منظورم اينست آن پاورقيهايي که وجود داشتند زبان کم غلطي داشتند نثر داشتند ولي اين کتابها اينطور نيست.
و در همان صفحه اول دهها غلط انشايي و املائي در آن ميبينيدف يعني زبان را ويران ميکنند يعني همان زباني که در راديو و تلويزيون به کار گرفته ميشود. شمار اين آثار را ميبينيد من بيشتر منظورم اين کتابهاست و به نظرم بايد خيلي استقبال کرد از بامدار خمار.
من يادم هست که ٣ کتاب پليسي داشتم از آقاي پرويز قاضي سعيد که يک داستان پليسي بود که من اين رمانها را چون کتاب کم داشتم بعضيها را ٣٠ تا ۴٠ بار خواندم و بعد شروع به خواندن چوبک وهدايت کردم.
ولي آنهاحداقل يک سلامت زبان داشتند. ولي اين آثاري که من منظور است پر از غلط است و حتي سبک.
کردواني: در خصوص نقد هم شما صحبت کرديد در فرانسه در دورهاي دروهگردهايي بودند که کتاب را ميخريدند و ميبردند در روستاها و ميفروختند .و بعد نظرات مردم را به کتاب فروشيها منتقل ميکردند و بر اساس آن نظريات آنها به نويسندگان سفارش کتاب ميدادند در حقيقت پايههاي نقد را در فرانسه اينها ساختند.
ش-م:« اولين سفر ادبي که من رفتم به دعوت پن نيويورک بود، آقاي دولتآبادي و سپانلو نيز بودند و يک هفته طول کشيد و من يک هفته آنجا مهمان يک خانم و آقاي نويسنده بودم و راجع به ادبيات مهاجرت با من صحبت کردند و من در چند روزي که آنجا بودم تمام مدت در خانه بودم و اين آثار را ميبلعيدم و تصور اوليه من راجع به ادبيات مهاجر شکست، فکر ميکردم که همان کتابهايي که به ايران ميآيد نماينده اين ادبيات است.
و اتفاقاً چيزهايي ميآمد که نويسندگان آن در همان دههي ۶٠ مانده بودند و داستانهاي سياسي و شعاري و من با چيز ديگري در آنجا آشنا شدم و واقعاً با يک ادبيات جديد آشنا شدم و وقتي برگشتم در يک روزنامه در دو شماره دو صفحه راجع به ادبيات مهاجر نوشتم و اينطور گفتم که به نظر ميآيد چه در لسآنجلس که يک جزيرهي شلوغ ايراني است و چه در جزيرههاي پراکنده اروپايي که در بعضي شهرها فقط يک ايراني است و آن يک نفر هم داستان نويس است.
انگار اين جريان پارسيگويان هند است که در حال تکرار است و الان به نظر ميآيد که وقت آن است که اين دو جمع شود وقت وصال شاخه خارجي و دروني ادبيات ايران، بايد به هم نزديک شويم و همديگر را بشناسيم، به دنبال آن در عصر پنج شنبه شروع کرديم در حد بضاعتمان و معمولاً اين جور کارها هم بر اساس شناخت فردي است.
وقتي در يک سفر من با يک نويسنده برخورد نکنم و او خودش را معرفي نکند اين کار پديد نميآيد که بتوانيم يک نويسنده خارج از کشور را در ايران معرفي کنيم. به عنوان يک خواهش مطرح ميکنم که در اين راه قدمي برداشته شود. من در سفر قبل به دوستي که انتقاد ميکرد گفتم خوب شما مطلب بفرستيد ميگوييد بخش شعر خوب نيست، تو چرا شعر نميفرستي؟ به من گفت:« خوب کتابم هست، ميتوانيد از توي کتابم دربياوريد و چاپ کنيد.
چنين پاسخي به نظر من يک نوع ديوار کشيدن و فرار کردن است. طبيعي است که يک مجله بايد با شاعر و نويسنده تماس بگيرد ولي به ياد داشته باشيد که امکانات خيلي کم است و همين تماس با خارج کشور کلي هزينه دارد و حتا عدم آشنايي و نشناختن؛ خيلي از کتابها در اينجا چاپ ميشودکه در ايران نيست و کسي حتا چيزي درمورد آن نشنيده و نميشناسد.
بعد از جريان جايزههاي "بهرام مرادي" و "رضا قاسمي" يک کمي روي ادبيات مهاجر سر و صدا شد و تازه همه راهافتادند و ميدانم که از آن طرف بام هم ميافتند يک زماني اصلآ هيچي نبود و ايرانيان در مهاجرت هيچ ننوشتند و اين طرف بام بوديم و حال از اين به بعد هرچه که از اين طرف بيايد فکر مي کنند شاهکار جهاني است در صورتي که يک زماني هيچ توجهي نبود.
ولي به هر حال شناختي از ادبيات مهاجر و افراد و امکان تماس نيست و به نظرم مناسب است که دوستان جوان ما آثارشان راارسال کنند و ما استقبال ميکنيم.
و دلمان ميخواهد که هميشه يکي دو مطلب از دوستان مهاجر داشته باشيم و آخرين شماره عصر پنج شنبه را من در اختيار يک گروهي گذاشتم در لسآنجلس که به به اسم "دفترهاي شنبه" دور هم جمع ميشوند و جلسات خوبي دارند و انگار کمتر کينه ورزي رايج است و بحث جدي است. واگر اين شناخت تصادفي پيش نميآمد و من با "خسرو دوامي" نامي و "مليحه تيرهگل" نامي آشنا نميشدم اين ويژه نامه هيچگاه منتشر نميشد و من خواهش ميکنم که دوستان مطالب را ارسال کنند و مشکلي در چاپ نيست.
و ديگر اسمهاي جديد چاپ ميشود وفقط حرف اسمهاي خاص مطرح نيست و اتفاقاخيلي دنبال اسمهاي جديد هستند.
سوال: شما گفتيد که اينجا دموکراسي هست و ميگوييد هر کسي ميآيد و هر چه نوشته خارج از ادبيات چاپ ميکند چرا ما چارچوب دور ادبيات ميکشيم و ميگوييم اين نوشتهها ادبي نيست. و اگر ما دموکراسي را دوست داريم چرا تصميم اين را که چه کسي چه کتابي بخواند را به عهده خواننده نميگذاريم؟
ش-م:من فکر ميکنم همينطور است . ما وقتي ميگوييم ادبيات، چارچوب ندارد ولي يک پيشفرضهايي دارد که تعريف ميکند و حرکت ادبيات را آغاز ميکند و آن زبان است. وقتي ما ميخواهيم ادبيات را تعريف کنيم بهترين چيزي که من ميدانم همان طرح فرماليستهاست.
يعني گونهاي ناهنجاري و يا گونهاي ناهماهنگي با زبان روزمره اما نه با زبان مغلوط با بيسوادي نويسنده. وقتي شما اين کتابها را باز ميکنيد مسلماً نميتوانيد بخوانيد وقتي شما کتاب را جمله به جمله ميخوانيد پر از غلط است و حتي بلد نيست علامتهاي سجاوندي را بگذارد و اينها به نظرم بايستي به گونهاي نقد شود.
سئوال:چرا انتخاب اين را به عهده من خواننده نميگذاريد من وقتي کتابي را اين جوري ميبينم ميبندم و ميگذارم کنار.
ش-م: نه اينجا صحبت سر شما نيست. حرف از جوان ١۶ سالهاي است که نه در تلويزيونش و نه در مدرسهاش حرفي از ادبيات معاصر ميشنود و نه در دانشگاه و مدرسه، و اگر حرفي از ادبيات معاصر باشد از يک جريان خاص مذهبي است.
و يکي از وظيفههاي من و دوستانم در دهه ۶٠ اين بود که کلاس بگذراريم که ادبيات را بشناسانيم اينکه شاملو کيست؟ فروغ کيست؟ و داستان چيست؟ الان دانشجوي ادبيات ما شاملو و دولتآبادي را نميشناسد. در دهه ۶٠ که واقعاً گسست چندين ساله بود که هيچ چيزي در بازار نبود.
من فکر ميکنم که آن جوان ١۶ ساله تقصيري ندارد و در مدرسه به او چيزي معرفي نميشود. ميآيد و وارد بازار ميشود و آن جلدي که با او حرف ميزند را ميخرد ولي بايد کتابهاي درست بخواند.
من حرف از چاپ نشدن اين کتابها نميزنم ولي ميگويم بايد نقد شوند و اين حرف را ميزنم که من نويسنده اين را بايد بدانم که اين کاغذ روزي درخت بوده و حرمت آن را نگه دارم و سياه مشقهايم را چاپ نکنم.
اينها بايد باشند و نقد بشوند ولي يک جور عدم تعادل وجود دارد مثل اينکه امروز يک فردي که به هيچ جناحي وابسته نيست و بخواهد کانديد رياست جمهوري شود با کسي يا با کانديداهايي که همه ميشناسند و راديو و تلويزيون هم با آنان موافق است، شما فکر کنيد تعادل در اين حد است رمان هوشنگ گلشيري مثل همان آدم است ولي يکي از آن رمانهايي که بدشان نميآيد خوانده شود تبليغات خودش را دارد و همه جا پخش مي شود و فروش هم دارد.
کاش يادي هم کنيم از خانم "نازنين نظام شهيدي" خيلي وحشتناک است که در يکي از اين وبلاگها يک نفر چيزي نوشته بود بسيار پست و کثيف يعني به طرز ماهرانه با ۴ تا ۵ جمله، هم نازنين نظام شهيدي و هم جايزه کارنامه را و به اين شکل، کلي جماعت شاعر ونويسنده را به ظاهر دلسوزي و اندوه در مرگ نظام شهيدي بر باد داده بود.
و خيلي تهمتهاي کثيف نوشته بود. اوشاعري بود، هم دوستداشتني و هم شعرهاي زيبايي داشت.
داريم نفله ميشويم، يعني هر کداممان به يک طريقي و اين خيلي بداست. يعني چيزي که رنجآور است اين است که يک موقع ميگويي به خاطر قلمم و اين را هنوز آدم ميتواند فکر کند و اين که ميگويند دورهاش گذشته و ادبيات متعهد نيست و آرمان هم نيست.
ولش کنيد اين انگار خيلي خوب است ولي نفله شدن در اين انزواها و دردکشيهاي وحشتناک و توي اين تنهاخواريهاي وحشتناک، من فکر مي کنم حق ما نيست حق نويسنده و شاعر ايراني نيست و فکر ميکنم مردم بايد کمک کنند، و خودمان هم پيش قدم شويم.
سوال: شما نقش ناشران را در انتشار کتابهايي که ميگوييد ارزش ادبي ندارند چگونه ميبينيد؟ چون ناشر در بازار سرمايه داري، جنسي را توليد ميکند که بتواند خوب بفروشد و بتواند رقابت کند.
ش-م:خوب چاره نداريم آقاي کردواني خيلي بيشتر از من در جريان هستند يک بحثي در کانون بود و راجع به آزادي قلم اينکه نوشته شود "آزادي بيحد و حصر" و يا "آزادي قلم" و خود من فکر ميکردم مگر ميشود آزادي بي حد و حصر؟ و در خود اروپا هم نيست و نويسنده هم محدوديتهايي دارد ولي بعد فکر کردم نميشود و به محض اينکه شما يک استثناء بگذاريد بلافاصله تبديل ميشود به چماق و به يک شمشير دو دم،
شايد به اين دليل است که روي آزادي بي حد و حصر تا اين حد پافشاري ميشد بنابراين اگر ما بخواهيم يک قاعده بگذاريم که مثلاً ناشران کتاب بنجول چاپ نکنند اين چيز خوبي برايشان ميشود ولي اصل رقابت است و ناشر ميخواهد کتابي را چاپ کند و بفروشد و بهتريين شيوه رقابت آزاد بين ناشران است . و بهر طريق که بخواهي يک ناشر را برتر کرد و يا تشويق کرد بلافاصله از آن يک چماق سياسي درست ميشود
و اين باز ميگردد به خوانندهها که مثلاً توانايي درک کتابهايي مثل گلشيري و کسان ديگر را هم پيداکنند آن جور کتابها هم بايد باشد اينجا هم هست ولي فکر نميکنم درحد ايران و با اين همه غلط. اينجا هم کتاب پرفروش است مثل سکوت برهها که وقتي ميخواني در مقابل شخصيت پردازي آن به زانو ميافتي
و آن هم ادعاي ادبي ندارد و بعد مقايسه ميکنيد با بهترين فروش نوع ايراني .اين فاجعه است.
اگر آن کتاب ايراني بامداد خمار باشد بايد تقدير کنيم ولي آن نوع پرغلطش بايد نقد شود و با نقد خواننده را پرهيز دهيم و مشلک اين نيست که آن دختر ١۶ ساله فقط يک کتاب فهيمه رحيمي را ميخواند وقتي با اوصحبت ميکني حداقل ١٠ عنوان از او را ميخواني و بچههاي جواني را ميبينيم که همه اينها را خوانده اند و ديگر دلشان نمي خواهد کتاب ديگري را بخوانند.
بهر حال شما نبايد مشکلي داشته باشيد چون اگر انتخاب آزاد است آنها مي توانند بخوانند و بهر حال شايد زنهاي نويسنده چيزهايي ميگويند که در کتابهاي ديگر نيست.
نه در آن کتابها شما نميتوانيد آن مسائل را پيدا کنيد اينها را در کتابي مثل کتابهاي زويا پيرزاد و يا غزاله عليزاده ميتوانيد پيدا کنيد.
در آن رمانها اگر اسم نويسنده زن نباشد شما نميتوانيد بفهميد که آن را زن نوشته و آن دوستي که آمده بود دفتر مجله و چندين رمان منتشر کرده مشکلش اين بود ميخواست الان به نام خودش بنويسد و نميدانست چه کار کند و با هويت واقعي اش مشکل داشت.
پيام يزديان هاله آگنج
ژانويه ٢٠٠۵ برلين"
------
[1] آبی ماورا بحار رمان نیست. بلکه مجموعه داستان است.(سپینود)
[2] تصور میکنم که مقصود شرق بنفشه باشد. چرا که تا جایی که میدانم مندنی پور داستانی به نام شبهای بنفشه ندارد. مگر کاری تازه باشد.(باز هم)