... جان سلام
احوال؟
از چه آشفته شدی؟! هیچ چیزی نیست. میدانم که حساسی و هرچه باشد همشهری خودمانی. باور کن این روزها هیچ نشده. آنقدر هیچ نشده که دیگر هیچی نیست برایام. شاید، شاید که نه حتمن، این ایراد من است که به همه چیز جنبهی تقدس میدهم. حالا هم خلوت و انزوا برایام شده مقدس!
میدانی گاهی این خلوت یک کاریات میکند که کودک بشوی. خانواده را که کنار بگذاری، آدمها را هم، وقتی دیگر هیچی نبود مثل نوزادی می شوی که اول به انگشتهایش نگاه میکند و کم کم توی سوراخ نافاش میرود و سر از جنس ناخنهایش درمیآورد و از کیفیت موهایش و شناخت آلت تناسلیاش هم ادامهی همان روند است. و بالطبع هنوز نه تابو میشناسد و نه خوبی و بدی. همه حسهایش در حد احساس درد و همه تظاهراتاش گریه و خنده است. شاید من هم الان همان خلوت را دارم. بهتر بگویم همان خلوت را به خودم تحمیل کردم. یک جور بازسازی. دوباره سازی. درست مثل اینکه راهی را که میرفتی را فراموش کنی و چند متری توی خاکی گم شوی. یا گمات کنند.(راستاش خیلی بدم میآید تقصیرها را گردن آدمهای دیگر بیندازم، خصوصن اوقاتی مثل الان که توی همان خلوتام آدمها را پاک کردم و این پاک کردن کیفیتی انتقامجویانه ندارد. ابدن. شاید بیشتر کیفیتی دلسوزانه و مشفقانه دارد.) و گم شدن با اینکه اولاش خلسهی شناخت وادیهای ناشناخته و بکر را دارد اما بعد از مدتی غربت سراپات را میگیرد و دلات هوای خانه و زیر لحاف و همان خلوت را میکند. خب باید چه کنی؟ راه خاکیای که آمدی را برمیگردی. این راه برگشت است که من میگویماش بازسازی. به صفر برگشتن بهات گفته بودم که مازوخیستی نیست، اما تو فکر کن با چکشی بکوبی توی سرت. تنفر از خود نیست. نمیدانم چیست. هرچه هست آرامات می کند. باورهای غلطات را میسوزاند و از ریشه میخشکاند. فرق است اینکه به خودت بگویی من باور دارم که نویسندهام حتا بدون کتاب(به قول دوستی خودنویسام!) تا اینکه به هوای جلسات و چند فقره کتاب خوانده یا چند خطی نوشته توی بوق جار بزنی آنقدر که خودت هم باورت بشود و آن قدر باورت بشود که باد کنی از این باورها و باورها و باورها و... نه قبل از اینکه بترکی فکری به حالاش کن. آن تبر و چکش اینجا به کار میآید.
میدانی؟ نباید از تنهایی ترسید. تنهایی بلای این قرن است و شرق و غرب و اروپا و آسیا ندارد. خب باید باهاش بسازی. دم به دماش بدهی و بگذاری خلاقیتهات همانجا بزند بیرون. اگر یک تحقیق باشد که بزرگترین مشکلات انسان این قرن را بررسی کند نه مرگ نه تصادف نه زلزله نه پول و نه سیاست و نه هیچ چیز دیگری به اندازهی مشکلات ناشی از ارتباط با آدمهای دیگر از پا درش نیاورده. میخواهد این ارتباط کیفیتی عاشقانه داشته باشد یا دوستانه یا برپایهی دشمنی دیرینه یا یک ارتباط خونی سببی یا نسبی و...
پراکندهگویی میکنم ببخش اما گاهی بسیار دوستتر میداشتم که قبل از دهههای 60 و 70 میلادی بهدنیا میآمدم که دوران پختگیام معاصر اوج هنر و ادبیات و فیلم و موسیقی و... اینها بود. حالا هم امیدوارم که در دورههای بازگشت برگردیم و آن دوران طلایی را بررسی گنیم و کمی نزدیکاش بشویم. متاسفانه گویی چند دهه باید بگذرد و این شاید به عمر من قد ندهد اما به تو حتمن میرسد. دورهی طغیان بوده. دورهی عصیان و نه این عصیانی که ما از آن دم میزنیم. یک چیز ناب و حقیقی لابد برای این است که آدمهایی که آن دوره را درک کردند فرق میکنند با بقیه. نظرگاهشان، سلیقههاشان یک جور دیگر است. هنرشان به عمق روح آدم مینشیند.
من زیاد به عرفان و دستورات "چگونه زندگی کنیم "اعتقاد ندارم اما به پاکی چرا. مثلن اعتقاد دارم وقتی مادری میخواهد نطفهی یک بچه را در رحماش ببندد و همچنین پدر که میخواهد نطفهاش را بریزد توی رحم آن مادر باید یکی دو ماهی دروغ نگویند حتا سیگار نکشند الکل مصرف نکنند و هیچ مخدری. هوای تمیز استنشاق کنند ورزش کنند. سرود بخوانند و شاد باشند. عشق ناب و خالص بههم داشته باشند. یک جور گرم شدن و آمادگی برای تولید یک انسانی که بعدها ممکن است حتا توی نکبت جامعه غرق شود ولی بگذار پیاش پاکیزه باشد.(این را هم بگویم درست است که خیلیها به اخلاق و ارزشها اعتقاد ندارند و میگویند نسبی است اما شاید نسبتاش برای من این تعاریف را شامل میشود.) حالا شده حکایت قصه نوشتن من. که سه چهار ماه است چیزی ننوشتم. سه چار قصهی نیمه کاره دارم که زور میزنم اما تمام نمیشوند یعنی اصلن جلو نمیروند. برگشتم توی خودم و دیدم کینه و نفرت وجودم را پر کرده. من که اینطوری نبودم. خلافاش حتا شهره بودم به مهربانی و سنگصبوری. دیدم وای! مردم با من چه کردند و خودم هم همراهشان اره دادم و تیشه گرفتم. حالا دارم خودم را پاک میکنم که آن نوزادی که قرار است ازم بیرون بیاید که اسماش داستان است توی رحم پاکام نطفه بگیرد و هیچ موج منفی و هیچ نفرت و آلایشی نداشته باشد. همان داستانی باشد که داستان همهی عمر است. همان که زیبایی را خلق کرده . گل نیلوفر آبی گرچه روی مرداب میروید اما ریشهاش زیر مرداب و توی آبها و خاکهای اصیل است.
راستاش کمی خسته شدم از پرچانگی و شعار همین الان به فکرم رسید که عوض همهی اینها بروم . کار کنم. سکوت هم خوب است. اما هر سکوتی سکوتی که تو فکر میکنی نیست. این سکوت من را حمل بر عشق و صفا کن نه قهر و ریا.
خیلی خوب است که ما همدیگر را هنوز داریم و نگران هم میشویم. باید قدر جلساتمان و ادبیات را بدانیم. فکر کنم!
سپینود
پ.ن.
و نگویی چه ربطی دارد! اما من باب مارلی را خیلی دوست دارم و هیچوقت فکر نمیکنم چرا مرفین را به مغزش تزریق کرد و مرد.
و نگویی من چه بیخیالام! یک زن شاعر مرده(مثل باب مارلی) و بچهها سوختهاند و وبلاگنویسان نامه دادهاند و ... خلاصه شهر شلوغ است و من از بیخ عربام. نه! آخر گلهای نیست...گر هم هست دگر حوصلهای نیست.
و راستی نامه هم خیلی خوب است برقی یا کاغذی اش فرقی نمیکند... یا حق
1- راستاش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که من زیاد با مباحث زبان شناسی و نظریات سوسور و لوی اشتراس و سپس دریدا و... آشنا نبودم. منابعی هم داشتم اما فرصت چندانی برای پرداختن به آنها پیدا نمیکردم. چند روز پیش کتابی به نام واسازی یا دیکانستراکشن توی کتابخانه پیدا کردم که مربوط به دورهی دانشجویی معماریام بود(که مثل همه چیز دیگر در زندگی ولاش کردم!) زمان گذشت و دیدم دو ساعتی هست که مشغول زیر و بالا کردن کتابام. مقدمهای بسیار طولانی داشت که برای شناخت هرچه بیشتر از فلسفهی واسازی یا دیکانستراکشن که ضد ساختارگرایی است و پساساختارگرایی و دلایل عدم موفقیت پستمدرنیسم در شاخههای مختلف هنری، بحث را از زبانشناسی آغاز کرده بود و زبان گفتاری و نوشتاری و چه و چه. مخلص کلام اینکه به قسمتی برخوردم که بسیار برایم جالب بود. چرا که من به جملات بلند و جمله در دل جمله، که توسط ویرگولهای متعدد پشت هم میآیند علاقهای هیستیریک(!) دارم و راستاش در بسیاری از موارد بسیار ناخودآگاه و غریزی و حسی این جملات را استفاده میکنم. خودم اسم آن را ماکسیمالیسم(!) گذاشتم شاید هم جایی به گوشم خوردهاست. حالا این قسمت را بخوانید: (ضمن اینکه کمی در متن دست بردهام تا برای خودم سادهتر شود)
"دریدا بر این نکته اصرار می ورزد که میتوان بر ساختارِ[structure] کل معانیای که به جملهای مرتبط است، واژهای افزود یا آن را از این ساختار برداشت. هر معنیای را که بر جمله وارد است و میتوان آن را اشاره یا علامت نامید، در جملهای به صورت غیرمستقیم نقل قول کرد و یا به صورت مستقیم داخل گیومه نهاد یا توسط ویرگول در درون جمله جای داد. این کار ممکن است معنی متنی را به کلی عوض کند و اگر ادامه یابد متنهای جدیدی را – تا بینهایت ـ پدید آورد. این وارد کردن نقل قول جدید در موضوع که از طریق نوشتار صورت می گیرد؛ یا به عبارت دیگر خودِ نوشتار است و نیز تبعیت یا تقلید(منظور تبعیت متن از موضوع مورد مطالعه است) دو عامل اصلی در روش واسازی[deconstruction] دریدا هستند."
خوب دیگر شکستن ساختارهای رایج و منطقهای مفروض از ویژگیهای بارز پساساختارگرایانه است. راستاش بعد از خواندن آن کتاب و اگرچه که یک سره خواندماش، به این فکر فرو رفتم که کاش مکتب بعدی که بیاید، کمی و فقط کمی زبان سادهتر و قابل فهمتری برای بیان خود و مقصودش انتخاب کند و این دو دلیل دارد. اول آن که خود ما بفهمیم که دنیا حالا دست کی است و چه عقایدی دارد. و دوم اینکه بعدها خدای ناکرده نگویند که فلان مکتب جدیدالتاسیس کلاهبردار است و چرندیاتی به خورد مردم داده و همه را با زبان غامض و پرطمطراق گول زده. ما هم که عروسک خیمه شب بازی شدیم!
2- یک رمان هم که تازگی خواندم برای متفاوت خوان ها معرفی می کنم. نفس نکش، بخند بگو سلام نوشته ی حسن بنی عامری. ساختار روایت اش بسیار جالب و درون مایه ی غافلگیر کننده ی هم دارد. وقت شد درباره اش مفصل می نویسم.
3- نمی دانم بحث فیلترینگ وبلاگ ها و چه و چه چقدر جدی است. من از سرویس دهنده ای استفاده می کنم که ارکات را فیلتر نکرده و نام اش هم سپنتا است. اما به همه ی دوستان ادبی نویس این پیشنهاد را می دهم که می توانند از فضای این جا برای ارائه ی شعر و داستان شان استفاده کنند. فقط کافی است متن ادبی شان را در فضای ورد برای من ایمیل کنند تا با نام خودشان در این جا منتشر کنم.
دیگر فکری به خاطرم نمی آید جز این.
کدام قله، کدام اوج ، کدام قدرت؟
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه در مدار صفر سفر کردهاند. (فروغ فرخزاد)
دریغ است که تصاویر زیبای جنوب و مردمی که با مشکلاتی جدی دست بهگریباناند و نمیدانند حاشیه چیست و کیست و اینترنت به چند من(!)، را فراموش کنم و باز در سرزمین کوتولهها سراغ نقاله و گونیا برای سنجیدن یک میلیمتر بیشتر یا کمتر بگردم. اما همیشه گفتهام این دنیای مجازی مانند منطقهی محافظت شدهایست که اطلاعات آن قدر که بیرون می رود علم و دانش به درون آن کمتر راه پیدا میکند. آدمهایش فکر میکنند فقط و فقط خودشان هستند که هستند و تا چندمتر آن طرفتر را نمیبینند. جدا از دنیای حقیقیاند و در روزانههاشان سهم پَرسه در خیال و رویابافی و فکر و مجاز و توهم، بیشتر است. هر دم با انفجار ترقهای در دست کودکی یا کودکانی، خوابها آشفته میشود و جنجالی شروع میشود که آن سرش ناپیدا و حواس ما کوتولهها پرت میشود و پس از مدتی دوباره توی لاکهایمان فرو میرویم.
شاید خیلی بدبینانه است اما من دو سال و اندی است که ساکن این شهرک هستم. دیگر شیوه واسلوب کار را یافتهام. شناختهام که کار جدی و مبتنی بر تفکر را از کدام گوشه و کنار ناپیدای خیابانهای این دهکده بیابم. دیگر فهمیدهام اجناس کدام فروشگاه مجازی مرغوبتر است! گرچه خودم هم گوشهای دکّهای زدهام و زحمت گردآوری مرغوبیات را می شناسم و ایضن میدانم که راههایی هم برای سَمبَل کردن هست. این را هم نیک میدانم که هرکدام چه هزینهای را برای کار فرهنگی در اینجا میپردازیم و اهدافی که هرکدام دنبال میکنیم را میشناسم و البته که فارغ از جاه و مقام و نام هم نیست. این آیا قدرتی است که از آن سخن به میان میرود؟
طبیعی است که شیوهی برخورد هر یک از ما با این مقولهی مضحک، یعنی قدرت، تفاوت میکند. چند وقت پیش بود که کسی از فامیل در مجلسی به من گفت:" شنیدم شدی بچه معروف وبلاگستان!" آن وقت لبخندی چاشنی چند کلام تمسخرآمیز کردم. اما تلخ درونام گریستم، چه من خودم که میدانم که خودم کیست و از کجا آمد و نادانستههایش چقدر است و...(واینها شکسته نفسی نیست. واگویههای درونیِ هرکه در خلوتاش است). میدانم این جور وقتها چه کنم. خف میکنم در گوشهای و خود را میشکنم و از نو تازه میسازم.
آن قدرتی که خوابگرد عزیز از آن سخن گفت، جدا از خندهدار بودناش(انگار که ملکهی شهر عروسکها باشی!) بسیار خطرناک هم هست. و میخواهم بگویم که ناپایدار. باعث جنجال و فروریختن بنیادهای انسانی و رفاقتها و ایجاد حرف و حدیث و حاشیه و غافل ماندن از اصل مطلب.
چه کسی فهمید که دو مجموعهی اپرای قورباغه مرداب خوار و منظومهی بلند از تکه خدایی تخم مرغ شعرها و داستانهای اینترنتی رضا ناظم با فرمتی تازه در شهر کوچکمان تمام شد و به بایگانی پیوست. چه کسی راجع به آن ها نقدی یا تحلیلی نوشت و چه جای کار بسیاری دارند این دو مجموعه و الگوی جدیدی از تعریف داستان اینترنتی میتوانند باشند. و همینجا باید بگویم که اینجا همهچیز زود به آرشیوها و بایگانی و تاریخ میپیوندد. تا بیایی و به خودت بجنبی و بخوانی و بنویسی از کنارت رد شدهاند و از دستات لیز خوردهاند. آنوقت چطور این فرصت گرانبها را به حواشی و حرفهای صد من و دریغ از یک غاز میگذرانیم؟
دعواهای جوایز ادبی چه شد؟ چه نفع و سودی داشت؟ هنوز باید راهها طی کرد تا بفهمیم و عادت کنیم که در ادبیات سلایق حاکمند و این هیچ بد نیست. هر کدام از ما یک ذائقه داریم که اگر مثل هم بودیم ربوتهایی میشدیم بی حس وشعور. چرا آن بحثها و دعواها را به وبلاگها و سایتهای ادبی کشاندیم؟
چه شد که آقای پیام یزدانجوی عزیز ابتدا وبلاگ خود را به زبان فارگلیش(فارسی-انگلیسی) شروع کرد، به همراه ادعای بزرگ تعویض رسم الخط عربی به انگلیسی؟ و حالا چه شد که به رسم الخط مالوف روی آورده؟ چه کسی روی آن ایده صحبت کرد و چرا نپرسیدند که فرهیختهای چون پیام یزدانجو از چه روی این موضوع را مطرح کرد؟
کجا بحث مرد اثیری، مقالهای در دو قسمت، که با زبان و نثری زیبا هم نگاشته شده بود، جدی دنبال شد؟ فارغ از عقاید فمنیستی و جنسینگری، جایگاه مرد اثیری در ادبیات ما، که اکنون به گواه بسیاری از صاحب نظران اهل فن، زنان سهم عمدهای در آن دارند، کجاست؟
و چه کسی دنبالهی پروندهی غلامحسین ساعدی در قابیل را گرفت؟ ساعدی که به زعم من بسترساز بسیاری از جریانات فرهنگی ایران بوده چه در داستاننویسی و نمایشنامهنویسی و چه در سینما و قومنگاری و...
و صد البته از این پروندهها بسیار است اگر احیانن(!) سری به سایت دوات زده باشید و ببینید که آن قسمت پایین پروندههای جامع و کامل ادبی خوان گستردهای دارد. و در عجبام از رضا قاسمی که یک تنه دانشگاهی را به نام دوات میگرداند بیتوجه به جنجالها و سرو صداهای اطرافاش، بدون دشنام و ناسزا(که برخی همتایان به اصطلاح ادبی عادتشان است) و خودش هم برترین آثار ادبیات داستانی و نمایشی را میآفریند و کار نیکو کردن از پر کردن است. او چرا اهل حاشیه نیست؟
میبینید! هرجا که سخن از دانش و علم و فرهنگ است، سخن از "چه در چنته داری؟" بسیاری سکوت اختیار میکنند. تصور بوجود آمدن پدیدههایی چون میان بارگان ادبی یا کوتولههای ادبی و... یا حتا جهانی نشدن ادبیات این مرز و بوم دیگر کار سختی نمینماید.
گفتنی بسیار است. همانگونه که بالاترین لذت دنیا برای یک نویسنده نهادن نقطهی پایان بر داستانیاست که زیبایی را خلق کرده،* بزرگترین درد و رنج دنیا نیز دیدن خردورزان و فرهیختهگانی است که به جای خلق زیباییها به زشتیهای دنیا دامن میزند و معیارهای سنجش را به صفر نزدیک و نزدیکتر میکنند.
از سفر که بازگشتم، دیدم که خوابگرد هم بازگشته و خواستم به بهانهی دوباره فعال شدناش چیزکی قلمی کرده باشم که فضای تیره و تار وبلاگستان رغبت و میلام را از من گرفت. اما به هر حال خوب است که خوابگرد برگشته و میتوانیم منتظر باشیم تا از اندوختههایش در ماههای سکوت بگویدمان و از بحثهای جدی ادبی و آموزشیاش و لینکهای فکر شده و ارزشمندش استفاده کنیم.
* شهریار مندنیپور / کتاب ارواح شهرزاد