December 29, 2004

چهارشنبه, 9 دي 1383

از سرزمین های جنوبی

من در ژرفای حادثه و در بطن زمين و عمق تپش درخت‌ام. مست. نشسته‌ام بر روی تپه‌ای که پشگل‌های روی زمين‌اش آلوده که نيستند، يادم را به تيله‌های شفاف بچه‌گی‌ها می‌کشد. سکوت اين‌جا٬جايی در جنوب را فقط پچ‌پچ‌های باد می‌شکند. من اين‌جا آفتاب سرزمين‌های جنوب را نديدم اما. خرم‌شهر را چرا و شرمسار از اين‌که ياد مََثَلِ قديمی کچل نام‌اش زلف‌علی است افتادم. جای ترکش‌ها روی مسجد جامع فهماندم که من نبودم. هميشه دير کردم.از تصوير و صدا خبری نبود جز آن‌چه‌هايی که در روايت‌های فتح آوينی ديده بودم و فيلم‌های درويش. کشتی‌هايی که دراسکله‌ی خرم‌شهر به گل نشسته بودند و آبرفت‌هايی که مثل الماس در صندوقچه‌ی جواهرات زنی بی‌مرد و بی‌انگيزه٬ بی‌استفاده افتاده بودند.
امیدیه و هفت تپه و چغازنبیل و اندیمشک...آن‌جا گرمی دستان مردان و زنانی را با خودم تا تهران آوردم که يک بار نه٬ دوبار نه٬ سه بار بلکه هم چهار بار لبانِ ترشان را روی گونه‌هايت می‌گذارند. و نخل‌هايی که نشان از عرب دارند نه عجم و گويش‌هايی که دارند عربی می‌شوند و خب خليج هم که کم‌کم دارد عربی می‌شود. آن‌جا شاعر زياد ديدم. روشن فکر و کارگر و کارخانه‌ی کاغذ و هرچه که با کتاب سر و کار داشت.تکه‌ای از بهشت را ميان بيابان ديدم. زادگاه ماه را دیدم. و مدرسه ی کودکی‌اش. و بچه‌هایی٬ آرش با چوب و چرخ‌اش و فریبا و صغرا که یک تنه روی تپه‌ها پسرها را شکست داد و ... که روی خرابه‌های همان مدرسه درس می‌خواندند و مثل ماه شاعر و عاشق و نویسنده می‌شوند.
از عينک ري‌بن در آبادان خبری نبود. لطيفه‌ها از ترک‌ها نبودند فقط عبود و جاسم بودند که لطيفه‌ها را می ساختند. جاده‌های خطرناکی بود که جان مردان را می گرفت و زنان را با کودکان شان تنها می گذارد تا زندگی را به دوش بکشند. کار درس کار درس. غذاها و ادویه‌ها تند بود. ماهی و قلیه‌ماهی و خرماهایی تازه و بازار ماهی خرم‌شهر بوی بد بازار ماهی تجريش را نمی‌داد. هرجا بوی نفت و شرکت نفت می‌امد ردپای انگليسی‌ها و خانه‌هاشان و وازه‌های انگليسی را بود و ياد چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم می‌افتادی. هرجا گفتم فوتبال همه گفتند قرمز! ترسيدم و خف کردم گوشه‌ای. چه دايره‌ی لغاتی داشتند. کاش می‌شد آن‌ها را کشيد بيرون و چاشنی صدها داستان‌شان کرد.
حالا نیمه‌شب است و با جسارتی غریب٬ تنها در رستوران قطار نشسته‌ام و نفس نکش بخند بگو سلام را دارم تمام می‌کنم. گيج‌ام و منگ و هنوز به خود نيامده‌ام. قسم خوردم که وقتی برگشتمُ دگمه‌ی دستگاه‌ام را نزنم و چندی به دنيای مجازی برنگردم و از دوستان‌ام بابت تبريک‌هاشان تشکر نکنم و داستان جديدم را بنويسم و بخواهم که زندگی‌ام فرق کند کمی... انگار نمی‌شود.

December 20, 2004

دوشنبه, 30 آذر 1383

× o × o ×

نوشتن تف سربالاست

نوشتن مثل برهنه شدن است

مثل عریان شدن

عریان شدن میان چشم های بی ارزش کن شما

چشمان مصرف کننده ی شما

شما که فقط از آدم مصرف می کنید

و آنوقت دیگر بعد لذت دادن

از تو تنها تنی می ماند

تنی

لاشه ای شاید*

* محسن هموردپور

امشب شب یلدا نیست، چله هم نیست و من شادم و بر یک گرباد سوار نشده‌ام. این جا یک تقلید است. از هر چه که استاد بودن را درمی آورد و تف می کند به شرم ذاتی انسانیت و قلب شفاف یک ماهی آنقدر شفاف و بی رنگ می‌شود که فقط بوی شوری اشک یک دریا را می دهد و بس. صبح که چشم‌ات را باز کنی و به جای قی گوشه‌ی چشم‌ات، ببینی که مستی، با یک ته استکان ابسلوت، استخوان تیز کرده از سرما، هیچ هم سر در گریبان نه، بوی بد اول صبحی دهان‌اش را هاااا می‌کند توی باریک و تاریکِ کوچه و فکر می‌کند که چرا من دارم همه‌اش به یک خودکشی فکر می‌کنم تا یک گندمزار طلایی رنگ که باید به یاد موهای پلاتینه شده‌ی آن جنده‌ی هر شب سر خیابان‌مان بندازدم، و نخواهی از یک مستِ ناشتا که عربده بکشد زیرا که طبعن(چقدر از این‌که دارم به جای تنوین نون می گذارم آخر کلمه، حس هویت می‌کنم! و فکر می کنم که باسوادم و فکر می‌کنم که چه خالی) او مثل مسیح دوباره زاده شده از دامن پاک مریم مقدس- که شاید یک قدیس نیست، و هیچ‌گاه هم نبوده - نمی‌خواهد آن پسربچه‌‌اک را بیدار کند که به بهانه‌ی دل‌درد، مدرسه را و کلاس تاریک و سرد را به با خود به زیر لحاف پر و پشم‌شیشه‌ی لایکو، که قابل شستشو هم هست و چه خوب روی تن می‌نشیند، برده و تا روی گوش‌های سردش بالا کشیده و دل‌اش از شادیِ مسخره‌ی دروغی که به پدرش گفته جدی جدی آشوب شده، چون مادرش دی‌شب با پدرش دعوا کرده و تاکسی تلفنی او را همان شبانه برده ترمینال تا برود شهرستان و مادرش هیچ‌کس را در آن شهرستان ندارد و می‌داند اگر از آن‌جا به پسرک زنگ بزند، بعد از این‌که پدر پسرک بشنود که او رفته است به جنوب(دوست دارم برود جنوب نه به خاطر این‌که من هم دارم می‌روم جنوب و یک هفته از ۴شنبه نیستم. اصلن چرا به خاطر همین است! چون من نمی‌توانم دیگر به جایی غیر از جنوب و اهواز و هفت‌تپه و امیدیه فکر کنم...)و شاخ‌های مردانه‌ای مثل بوفالو روی کله‌اش سبز بشود، تمام راه توی اتوبوس شب رو دل‌اش غنج می‌زند.
مستی ناشتا مثل منقل و وافور ناشتا با سیگار ناشتا تومنی صد غاز توفیر دارد و عربده های‌اش هم و بدی‌اش این است که وقتی مردم بریزند توی خیابان‌ها و صبح به خیر ایران شروع شود تو باید خف کنی بروی توی سه کنج صاحب‌مرده‌ی خودت و عین خیال‌ات هم نباشد که شاید آن شب طولانی‌ترین شب سال است. فقط همین امشب است که می توانی احیا بگیری تا الاه صبح بیدار باشی و ذوق ادبی ات بترکد. گورپدر وق‌وق نوزادی که این شب به دنیا آمده و انار و هندوانه و حتا می‌خواهم بگویم شعر فروغ(این را با ترس گفتی نه؟ راست‌اش را بگو که چوب توی ماتحت‌ات فرو می‌کنند) که حالا دیگر همه پشت کامیون هم نوشته‌اند و این من‌ام زنی تنها و فکر نمی‌کنند که اگر این کامیون مرد باشد و قطعن هست اگر فمنیست‌ها داد نزنند که کامیون‌ و تریلر هم زن هستند و شاید که کاشف به عمل آمد که راننده نویسنده‌ی شعر فروغ که به نظر من تن‌فروشی ادبی کرده، یک راننده‌ی کامیون بوده با موهای بلند که باز هم قاعدتن باید مرا یاد سرخ پوست‌ها بیندازد، مردی با بازوهای عضلانی که داعیه‌ی دفاع از حقوق زنان را دارد و زن‌اش یا نشمه‌اش (چه فرقی می‌کند؟!!!) را همیشه با خودش توی سفرها همراه دارد و شب‌های کویر توی جاده زیر نور ستاره‌ها با هم بی ترس از نیش افعی و مار کبرای کویر لای شن‌ها و رمل‌ها می‌غلتند و به ارگاسم می رسند.
بله امشب چله‌نشین بلندترین شب می شوم با یک استکان ابسلوت پرتقالی و یک رمان نیمه کاره و یک بسته شمع گچی که از امامزاده صالح از یک پیرزن خریدم که فوت کرد به سرتاپای‌ام، و می‌خواهم تنهای تنها باشم. و خوش دارم کَمَکی غم شیاف کنم چون کلی پز روشن‌فکری با خودش دارد. شاید هم یک تکه شکلات تلخ را با یک قهوه غلیظ بیندازم بالا تا بلکه به زور امشب را بیدار ماندم!

December 18, 2004

شنبه, 28 آذر 1383

گیجاویج

چراغ را که روشن می کنم می روند. همه با هم. حتا نمی گذارند یکی یکی بروند نکند پاهاشان به هم گیر کند و سکندری بروند با مخ روی زمین. نگاه با دریغ من همراشان و لعنتی به خود که کاش چراغ را روشن نمی کردم. تاریک که باشد آرام آرام می آیند و گوشه و کنارها جا می گیرند. چندتاشان غریبی می کنند توجه که می کنم شان، یخ شان آب می شود. گاهی روی زانوام می نشینند. با خنده شان می خندم و با گریه شان بغض می کنم. دست ام را آرام طرف روان نویس ام - همان که تازه خریده ام و رنگ آبی دل بری دارد- می برم و دفترکوچک سیمی زرد رنگ را هم با آن می خزانم زیر بالش. می خواهم نترسند. خیره می شوم . درست مثل کسی که با لبخندی به حرف های آدم روبروی اش انگار که گوش می دهد اما همه می دانند که به چه فکر می کند. شاید به موهای کرک مانند توی بینی و یا به طره ی گیسویی که بسان فنر از گوشه ی لاله ی ظریف یک گوش بالا و پائین می پرد.طفلک ها چه ساده خودشان را وامی دهند. دل ام برای خودم می سوزد که دخترانه گی ام را به دوردست ها دادم. ساده گی ام را. کاش می شد باز هم فریب بخورم. فریب حرف های قشنگ( و توی دلم بگویم قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال) و آن ها را دور خودم جمع کنم پر و بال بدهم شان. داستان ها بسازم ازشان، داستان هایی که نخواهم بنویسم شان. داستان هایی که فردا شبی با خیال دیگری با مهمانی رویاهای بعدی و شب های بعد فراموش شوند. همان ها که اتاق ام را صحنه ی نمایشی بی انتها می کردند. و من قهرمان همه ی آن داستان های شاد و غمگینی بودم که آن ها برای ام ساخته بودند. و آن وقت ها اگر چراغ را روشن می کردم آن ها بیشتر خود را به من می فشردند و هیچ وقت این گونه کوچ نمی کردند. آن وقت ها آن ها به همان دخترانه گی ام به همان معصومیت ام ایمان داشتند و ایمان را ذکرواره در گوشم زمزمه نمی کردند. با رنگ و موسیقی به من می فهماندند.
دارد برف می آید. شاید با نور کم رمق برف هم برگردند. شال بیندازم روی دوش ام و به لبه ی سرد و یخ بسته ی پنجره که تکیه بدهم و ها کنم توی هوا شاید ردم را بگیرند. شاید بفهمند که زانوهایم خالی است و بازوهایم گشاده و چشم های دخترانه گی ام به انتظار...

سپینود | 01:52 AM | ...؟(3)

December 11, 2004

شنبه, 21 آذر 1383

داستان (مهمان)

غروب سه شنبه ها و داستان یکی از اعضا

غروب سه‌شنبه يک سال و دو ماه شد. بزرگ شد. قد کشيد. قيم نداشت. مادر و پدری هم. خودش بزرگ شد و راه خودش را پيدا کرد. شايد از اين جمع چند نويسنده‌ی خوب شکفته شوند. من می دانم که آن‌ها و من هيچ‌وقت روز پنج‌شنبه ۱۸ آذر ماه ساعت ده شب٬ لحظه‌ای را که دست ها را دست هم گذاشتيم به نشانه‌ی پيمان و عهد دوستي٬ فراموش نمی کنند. می‌دانم که آن لحظه همه خواستند که برای هميشه همان‌طور بمانند.
اين داستان آرين دينازاد(يا همان عليِ خودمان) است. که امروز مهمان من شده. و من هم به نشانه‌ی دوستی و برای اين‌که هيچ وقت فراموش نکنم که من از غروب سه شنبه‌ها هستم٬ غروبی که يک نور نارنجی پررنگ و قوی از رفاقت‌ها دارد٬ اين داستان را تایپ کردم و اين‌جا می گذارم.


خوشه‌ی نر


آزاد که بیدار شد، هنوز تن‌اش از هم‌آغوشی دم صبح خیس عرق بود و صدای هی‌هی چوپان دره را از پنجره‌ی چوبی توی اشپزخانه می‌شنید، دست‌هایش را از هم باز کرد و پیچ و تابی به خودش داد.
صدای ترق‌ترق ستون فقرات‌اش را که شنید لحاف را کنار زد و بلند شد رفت کنار طاقچه و آئینه‌پوش سفید گل‌دوزی شده‌ی روی آئینه را بالا زد و نگاه کرد به چشم‌هایش که گود رفته‌بود و سفیدی آن‌ها که حالا قرمز قرمز بود.
از توی آینه دینا را دید که با همان صورت گر گرفته‌ی همیشگی آمد و ایستاد پشت سرش. برگشت و با همان چشم‌هایی که سفیدی‌شان قرمز قرمز بود زل زد به دینا.
دینا گفت: رعیت میرمهدی است. می‌گوید قرار بود امروز بروی و چندتا درخت را براشان بترسانی.

سرد و بی‌حرف از کنار دینا رد شد و رفت سمت در خروجی آن اتاق‌های تودرتو. در را که پشت سرش می‌بست، یک لحظه دینا را دید که همان‌جا مقابل آئینه خشک‌اش زده‌بود. در اتاق را بسته بود که آن طرف، جلوی در حیاط رعیت میرمهدی را دید که با کلاه بافتنی توی دست‌اش ورمی‌رفت و بی‌حوصله بود. بی‌آن که سلام علیکی کند از پله‌های آجری پائین آمد و روی آخرین پله یادش افتاد که امشب شب آخر است!
اره‌ی بزرگ دسته چوبی را که از توی دل درخت خشک انبار برمی‌داشت، انگار چیزی به ذهن‌اش رسید که برگشت و با سرعت از پله‌ها بالا رفت و در را با همان دستی که اره را داشت نیم باز کرد. باد تندتر از لای در نیم باز گذشت و رفت زد زیر برگ‌های زرد پیراهن دینا٬ که هنوز همان‌جا ایستاده بود٬ و به هوا بلندشان کرد.
دینا برگشت و میانِ در چشم‌های قرمز آزاد را دید و بعد پائین‌تر نگاه‌اش روی تیغه‌ی نقره‌ای اره ثابت ماند. آزاد نفس نفس می‌زد. انگار که شرم داشته باشد بگوید، اما گفت. گفت: امشب شب آخر است و اگر باردار نشوی باید برگردی خانه‌ی پدرت. رنگ نقره‌ای تیغه‌ی اره حالا توی چشم‌های دینا بی‌قرار شده بود و تکان تکان می‌خورد. در روی صورت دینا بسته شد و گویی تیغه‌ی اره صورت‌اش را برید، که جایی روی استخوان گونه‌اش سوخت و پائین رفت.
چند لحظه‌ی بعد از توی حیاط صدای احوال‌پرسی آزاد با رعیت میرمهدی آمد و باز صدای بسته شدن محکم در و سوزش جایی روی استخوان گونه‌ی دینا.
رعیت میرمهدی و آزاد پابه‌پای هم از کوچه‌های خاکی که دیوارهای خشتی٬ سال به سال تنگ‌ترشان می‌کرد گذشتند و پیچیدند توی خیابان اصلی ده و دنبال جویی که آب قنات را به کوچه‌باغ‌ها و دشت می‌برد راه افتادند.
رعیت میرمهدی داشت توضیح می‌داد که چندتا درخت پسته وسط باغ هست که بار نمی‌دهند و آزاد همان‌طور که دسته‌ی چوبی اره را توی دست‌اش فشار می‌داد به این فکر می‌کرد که درخت‌ها را چندسال پیش خودش پیوند زده بود و حالا باید خودش می‌رفت و می‌ترساندشان.
پائین ده، جوی آب پیچیده بود توی کوچه‌باغی که باغ میرمهدی توی آن بود و از میان کوچه رد شده بود و از آب‌راهِ زیر دیوار رفته‌بود تو. رعیت میرمهدی کلید درآورد و قفل چوبیِ کهنه‌ی باغ را باز کرد. اول آزاد خم شد و از در رد شد و پشت سرش رعیت میرمهدی.توی باغ داد و قال راه انداختند و همان‌طور که خماخم از زیر شاخه‌های درهم کلافه شده می‌گذشتند، تا برسند به درخت‌ها یکی آزاد می‌گفت و یکی رعیت میرمهدی جواب می‌داد.
آزاد با صدای بلند گفت: کدام درخت‌ها را باید ببُّرم؟ و رعیت میرمهدی پا زد زیر کلوخ‌های خشک و به طرف درخت‌ها پرت‌شان کرد و بلندتر جواب داد: آن چندتا درخت وسط باغ را.

- چرا؟
- چند سال است که پیوند خورده‌اند و بار نمی‌دهند.
- حالا چرا ببّرم‌شان؟
- برای این‌که کود و آب را بی‌خود حرام نکنند

آزاد اره را توی دست‌اش چرخاند و پای یکی از درخت‌ها نشست و با نوک اره چند خراش روی تنه‌ی درخت انداخت، که رعیت میرمهدی آمد و نشست زیر درخت و با دست تیغه‌ی اره را گرفت و گفت: حالا امسال نبّرشان، سال دیگر حتمن پسته می‌دهند.
آزاد خودش را خیزاند زیر درخت بعدی و باز با نوک اره چند خراش روی تنه‌ی درخت انداخت که رعیت میرمهدی باز تیغه‌ی اره را گرفت و گفت: حالا امسال نبرشان. و با دست زد به تنه‌ی درخت و گفت: سال دیگر قول می‌دهد که بار بدهد.
آزاد بلند شد و ایستاد که برگردد و زیر درخت بعدی بنشیند که نسیم پائیزی تندتر آمد و زد زیر برگ‌های خشک پای درخت و به هوا بلندشان کرد. آزاد داشت با نگاه برگ‌های خشک را که حالا توی شاخه‌ها سروصدا راه انداخته بودند، دنبال می‌کرد که چندتا خوشه‌ی چروکیده‌ی پسته را دید که رنگ گر گرفته‌شان روی شاخه‌های پیوند خورده‌ی بی‌برگ توی چشم می‌زد. دست برد روی صورت‌اش و شاخ سبیل‌اش را پیچاند و با نگاه انگار که دنبال چیزی باشد، لابه‌لای شاخه‌ی درخت‌ها را جستجو کرد. ترکه‌های پیوندِ نر قد کشیده‌بودند و بالا رفته بودند و روی هیچ کدام‌شان خوشه‌ی نری نبود و حتا پک خوشه‌ی نر سال بعد هم روی آن‌ها دیده نمی‌شد. رعیت میرمهدی ایستاده بود پای درخت بعدی و همان‌طور که اره را لای شاخه‌های درخت می‌رقصاند، با درخت یکی به دو می‌کرد که اگر امسال بار ندهی مجبورم ببّرم‌ات.
آزاد همان‌طور که داشت می‌رفت به طرف جوی آب پای دیوار باغ تا دست‌هایش را بشوید گفت: شاید سال بعد هم پسته‌ای در کار نباشد...
کف دست‌هایش را گداشت روی سطح آب و انگشت‌هایش را از هم باز کرد تا آب سرد از زیر دست‌اش بلغزد و در برود.
چندتا از مردهای ده نشسته بودند دو طرف جوی جلوی دکان حاج مصطفا که غروب که می‌شد چراغ جلوی دکان‌اش را روشن می‌کرد و آن جا می‌شد بُکّه‌ی مردها که بنشینند و حرف بزنند. سیدِ گُنگ نشسته‌بود میان‌شان و پاچه‌هایش را بالا زده بود و پاهایش را گذاشته بود توی آب. سید گنگ سالی یک بار به ده‌شان می‌آمد و مرد و زن دورش جمع می‌شدند برای گرفتن دوا و درمان و باز کردن سرکتاب. می‌گفتند با جن‌ها ارتباط دارد و حتا یک بار عکس یکی از جن‌ها را روی کاغذ کشیده بود. آزاد را به اصرار برده بودند و نشانده بودند روبه روی سید گنگ و به او حالی کرده‌بودند که آزاد اجاق‌اش کور است و چندسال است که زن به خانه برده و بچه‌ای ندارد. بعد سیدگنگ سرش را برده بود سمت آسمان و سفیدی چشم‌هایش بالا آمده بود و با اشاره‌ی سر و دست به آزاد فهمانده بود که باید شست پای‌شان را توی یک کاسه‌ی آب بشویند و آب‌اش را بریزند چهار گوشه‌ی یک اتاق تو در تو و کنج اتاق بخوابند تا چهل شب. مردها خندیده بودند . باز سید گنگ سفیدی چشم هایش بالا آمده بود و خیره شده بود به جوی آب. آزاد نگاه کرده بود به جایی که سید گنگ خیره بود و دوتا خوشه‌ی نر پسته دیده بود که روی سطح آب داشتند به طرف آن‌ها می‌آمدند آن وقت نه آزاد و نه مردهای دیگر معنی آن را نفهمیده بودند و فقط صدای هر و کر خنده‌شان بلند بود.
از باغ میر مهدی که بیرون آمد، بالای بوته‌های خار روی دیوار باغ چشم‌اش افتاد به یک تکه ابر سپید، زنی بود با شکم برآمده که باد گویی قابله‌ای بود که داشت بچه‌ای را از توی شکم‌اش بیرون می‌آورد.
تا غروب خانه نرفت و وقتی رفت که دینا کنج همان اتاق تو در تو کنار لحاف و تشک و کاسه‌ی آب نشسته، خواب‌اش برده بود. رفت و نشست رودرروی دینا و چشم دوخت به صورت بکر و دخترانه‌اش. بعد انگشت‌هایش را کشید توی کاسه‌ی آب و خُراشه‌های آب را آرام پاشید روی صورت دینا. دینا که بیدار شد، آزاد خندید و بی آن که به شب آخر فکر کند، بالین‌اش را برداشت که برود و توی حیاط بخوابد.

آرین دینازاد(علی)
ششم آذر هشتاد و سه
بازنویسی دوازده آذر.

December 07, 2004

سه شنبه, 17 آذر 1383

یادداشتی بر پاگرد محمدحسن شهسواری

پاگرد رمانی است پرکشش و جذاب با طرح قصه‌ای قوی که از عشق‌های رویاگونه و آبکی و فانتزی برای این جذابیت یاری نمی‌گیرد بلکه بن‌مایه‌ی آن را وقایع سیاسی کاملن رئال همین چند سال پیش شکل می‌دهد. بنابراین برای خواندن آن سختی نمی‌کشید و احتیاجی نیست که رمانتیک باشید و یا حتا آدمی سیاسی با حافظه‌ی تاریخی قوی چرا که پاگرد نه به شکل عامدانه(مانند بعضی داستان‌های اخیر) از سیاست فاصله می‌گیرد و نه پر است از شعارهای سیاسی (که مشخصن در بعضی فیلم‌ها٬ مثلن فیلم‌های کیمیایی می‌توان یافت). داستان سعی دارد بی‌طرفانه گزارش‌گر باشد و نگاهی به ریشه‌ها و علت بوجود آمدن ناهنجاری‌ها و تولید برخی شخصیت‌ها در جریانات سیاسی دارد.
نه! نترسید شما دراین رمان زیاد به عمق فرو نمی‌روید. توقع لایه لایه بودن و بینامتنیت و سفیدخوانی و کشف رمز نداشته باشید. پاگرد بسیار ساده و روان و از کم‌ترین فاصله(که همانا خط مستقیم روایت است) با شما حرف می‌زند. این شاید به مذاق بسیاری از نخبه‌گان که عادت به پیچیده‌خوانی و کشف رمز و کدگشائی دارند خوش نیاید. قصه‌ی لیلی و مجنون هم نمی‌گوید. درون‌مایه‌ی پاستوریزه‌ای دارد و از صحنه‌های اروتیک در آن خبری نیست. پاگرد جوانان چند نسل را در پاگرد خانه‌ای در موقعیتی بحرانی گرد هم می‌آورد و به این بهانه نقبی به گذشته‌های دور و نزدیک‌شان می‌زند. انتخاب موقعیت بحرانی که درگیری‌های کوی دانشگاه است یادآور یک الگوی مشخص است از داستان‌ها و فیلم‌هایی که آدم‌های مختلف را در بحران زیر نظر دارد . معمولن عشق و نفرت و کینه در این پوزیشن داستانی -همان موقغیت بحرانی - برجسته‌تر می‌شوند. گاه کاراکترها درنده‌خو و اصطلاحن کله‌خر یا بالعکس ترسو و بی‌عاطفه می‌شوند. همیشه در ابتدا از هم دور و سپس بنا به شرایط ویژه به یکدیگر نزدیک و در نهایت با هم متحد می‌شوند. نقطه‌ی صفر روایت یا حال روایت در پاگرد درست در این موقعیت قرار گرفته و مشخصن داستان را حول دکتری به نام بیژن مشفق می‌گرداند. که ای کاش در انتخاب نام او دقت بیشتری می‌شد. چرا که در بحث شخصیت‌پردازی اولین نکته‌ی ساده و بدیهی استفاده از نام‌هایی است که کم‌ترین جهت را به ذهن مخاطب بدهند و دکتر مشفق علاوه بر دکتر بودن‌اش به‌ویژه در فصل‌های روستایی که طرح‌اش را در آن‌جا می‌گذراند، مشفق بودن‌اش بدجور چشم آدم را می‌زند. این موضوع خارج از بحث کلیشه‌ای بودن و موضوع دستمالی‌شده‌ی یک دکتر یا معلم پاک و متعهد به آرمان‌ها و اید‌ه‌آل‌ها است٬ که وارد روستایی دورافتاده می‌شود که ارباب یا خانی (در این‌جا معدن) در آن شبه حکومتی دیکتاتوری راه انداخته و با استفاده از جهالت و خرافات مردم ده٬ عاقبت آن معلم یا دکترِ مشفق را از آن جا می‌راند و دکان‌اش را تخته می‌کند.
یکی از برجسته‌ترین نقاط روایت در رمان پاگرد فصل بندی آن است. هر فصل به شکل مجزا بار داستانی فرعی را به دوش می‌کشد که در راستای این استقلال حتا راوی‌های متفاوتی دارد. هر فصل قطعه‌ای است از پازلی که نه به یک‌باره و کلیشه‌ای بلکه آرام و آهسته کنار هم نهاده می‌شود و در انتها روایت را کامل می‌کند.
طرح قصه: بیژن مشفق در روزی که زمان و مکان و وقایع نامناسب برای اوست، ناخواسته و برحسب اتفاق وارد درگیری‌های دانشجویی چند سال قبل(18 تیرماه٬ البته نه به صراحت) شده و در حین فرار وارد خانه‌ی زنی به نام آذر می‌شود و آذر به او و چند نفر دیگر (حیدر کارگر ساختمان، نوش‌آفرین و مرجان و خلیل دانشجویان درگیر و مهرداد لمپنی که دلبسته‌ی مرجان است) پناه می‌دهد. با فلاش‌بک‌های داستان، زندگی بیژن مشفق از کودکی و آشنایی‌اش با سیاوش و ضربه‌ی روحی‌ای که در نوجوانی از او خورده تا دوران جنگ و شرکت او در عملیاتی جنگی و آشنایی او با سروان و تبدیل شدن‌اش به ویلیام، تا دوران دانشگاه‌اش و اخراج‌اش و گذراندن طرح در یک روستا و ناملایمات‌اش در آن روستا و شرح مصایبی که او را وامی‌دارد تا دیگر به حرفه‌ی پزشکی روی نیاورد، تا پاگرد خانه‌ی آذر روایت می‌شود. در انتها درمی‌یابد که گویا تاکنون روی زمین زندگی نمی‌کرده و با قطعه‌ی شعری که آذر به او می‌دهد و عشقی زیرپوستی از جانب او، اعتراف می‌کند که یک پزشک است.
فرم و زمان: در این یادداشت به قصد شکافتن و بررسی ابزار و راه‌هایی که داستان نویس به روایت‌اش قوام و دوام داده، رمان را بنا به ترتیب فصل‌ها، که کلیدی ترین شیوه ی روایت پاگرد است، به شکل زیر نام گذاری می‌کنیم:
پاگرد خانه‌ی آذر = A
کودکی بیژن مشفق = B
روایت فرعی(مرجان) = X
روستای محل گذراندن طرح دکتر مشفق = C
صحنه‌های جنگ = D
روایت فرعی(خلیل) = Y
دوران دانشجویی مشفق = E

و فرم رمان تا حدودی به ترتیب زیر منظم می‌شود:

AB AXC A(AX)DY A(AY)BE AC AD AB AC AD A

آشکارا می‌توان دریافت که از نیمه به بعد، که رمان فارغ از معرفی شخصیت‌ها و اجبار به روایتِ روایت‌های فرعی شده، نظم محسوسی به خود گرفته و تا انتها با ضرباهنگ مناسبی پیش می‌رود. روایت‌های فرعی X و Y و تا حدودی E که به یک‌باره رها می‌شود، روایت‌های زایدی هستند که قابلیت پخش شدن در بخش‌های A و C را دارند. یعنی داستان‌های زیرمجموعه‌واری که به معرفی مرجان و خانواده‌اش که مطلقن بی‌استفاده در روایت می‌باشند و خلیل و اخراج مشفق از دانشگاه٬ می‌توانستند در همان پاگرد خانه‌ی آذر با اشاره‌های ضمنی بیان شوند. کاربرد ایجاز و دوری از حواشی در این سیستم از روایت، لازم به نظر می‌رسد. که همان گونه که گفته شد از نیمه‌ی رمان به بعد به درستی رعایت می‌شوند. این خود از عوامل کشش رمان پاگرد است.

راوی: در هریک از بخش‌های ذکر شده راوی‌های متنوعی انتخاب شده‌اند. تنوع راوی و تنوع لوکیشن‌ها(مکان‌ها؛مثل روستا٬ پاگرد٬ جبهه٬ محله‌های کودکی و ...) داستان را بسیار جذاب نموده.

بخش A : راوی دانای کل محدود است. این زمان زمان حال داستان یا زمان صفر می باشد. و بیشتر زمان‌های داستان بر مبنای این انتخاب در گذشته روایت می‌شوند و به شکلی موازی با اتفاقات زمان حال داستان که در خانه‌ی آذر و در پاگرد رخ می‌دهد٬ حرکت می‌کند. پاگرد خانه‌ی آذر٬ این خاصیت را دارد که مانند صحنه‌ای از یک نمایش در نقطه‌ی اوج آن که پرده‌ها برمی‌افتد و بازیگران همه گردهم می‌آیند و گره کار گشوده می‌شود، عمل می‌کند. یکی از بن‌مایه‌های اصلی رمان، گردهم آمدن جوانانی از تیپ‌ها و دوران گوناگون است که در فاصله‌ی زمانی ده سال به دنیا آمده‌اند و ابتدا و انتهای یک نسل هستند ، نسلی با فراز و نشیب‌های بسیار که در کم‌تر جامعه‌ای نمونه‌ی آن یافت می‌شود، در پاگرد خانه‌ی آذر است، که از تمام عدم قطعیت‌ها و سردرگمی‌ها و خشم و نفرت و عشق و صداقت در آن جا پرده‌برداری می‌شود. عدم قطعیتی که حتا به گونه‌ای در طرح روی جلد رمان که با الهام از یکی از آثار موریس اشر است، آورده شده. پله‌کانی که ابتدا و انتهایش معلوم نیست و آدم‌هایی که نمی‌دانی بالا می‌روند یا پائین سردرگم‌اند. خودی‌اند یا غیرخودی. و اصلن آیا نیاز به انجام این دسته‌بندی است٬ در جایی که وقتی گذشته‌ی پرعقده و کینه‌شان آن‌ها را درنده یا نرم‌خو می‌کند و مفاهیم اخلاقی و خوبی و بدی در آن‌ها به شکل دهشتناکی هم‌زیست‌اند؟

بخش B : راوی اول شخص است در حالی که ذکری از بیژن مشفق نمی‌رود، کودکی او و آشنایی‌اش با سیاوش پسر همسایه که در شکل‌گیری شخصیت پیچیده او و خشم و کینه‌ی پنهان‌اش نقش مهمی دارد. در این که منشاء بسیاری از رفتارهای ما ، کودکی‌مان است٬ دیگر شکی نیست. بیژن مشفق هم از این قاعده مستثناء نیست. خاطرات کودکی همه هم کمابیش یکسان است.(هنگام نوشتن این سطرها به یاد گفتگوی فروغ فرخزاد با ایرج گرگین افتادم که درباره‌ی کودکی‌اش می‌گفت: دوران کودکی همه مثل هم است. عاشق شدن در نوجوانی توی حوض افتادن در بچه‌گی و...) بنابراین این بخش از رمان حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد. تا بخش نهایی‌اش که بی‌گناه گرفتار شدن بیژن است. که مسبب هم مانند همیشه سیاوش است و کینه‌ای آن قدر عمیق که به زعم من٬ خواننده را هم درگیر می‌کند و شاید هم دندان‌قروچه‌ای از سر خشم نتیجه‌ی آن باشد. این کینه٬ کودکی را سوق می دهد به کشتن کفترها و خوشه چینی و کندن سر گنجشک‌ها و سبعیت انسانی که می‌شود ویلیام و دست راست کسی مثل سروان...

بخش C : راوی محمدطالب است که به شکل منولوگ و یا گفتگویی که دیالوگ‌های طرف دیگر گفتگو حذف شده، روایت می‌کند از دکتر مشفق٬ دکتر جوانی که به روستا می‌آید که معدن دارد آن‌جا حکومت می‌کند با همکاری جهالت و خرافه‌ی اهل روستا. اگر به خاطر داشته باشید اوایل انقلاب اکثر فیلم‌های کوتاه و بلندی که ساخته می‌شد در نقد فئودالیته و نظام ارباب رعیتی و خان‌سالاری بود که نمونه‌های دیکتاتوری‌های کوچک و مشت‌های نمونه‌ی خروار از یک کشور، بودند. معلمی یا پزشکی یا حتا سیاسی ِ فراری‌ای بود که به روستا می‌آمد و مردم را متحول می‌کرد و یا کشته می‌شد و... همیشه شخصیتی مثل محمدطالب هم بود که اشنا به ده و نزدیک این شخصیت و شاهدی می‌شد بر ماجرا. سوای از شرح بیماری کرم دراکنکلوس مدنیسس و راه درمان آن و باب کردن آن توسط دکتر مشفق در روستا، که فصلی بسیار درخشان است، بقیه‌ی روایت در این بخش بسیار کلیشه‌ایست. از آن بدتر زبان محمدطالب است که به هیچ روی به زبان یک مرد روستایی جور نمی‌آید.

بخش D : یقینن درخشان‌ترین و منحصربه‌فردترین بخش رمان و به جرات می‌گویم ادبیات سال‌های اخیر است. چرا که راوی ویلیام است! و ویلیام یک علامت سئوال است. بسیار دور از ذهن می‌نماید که ویلیام همان بیژن مشفق باشد و چرا ویلیام؟ این یکی از تعلیقات رمان است که در این بخش روایت می‌شود. دلیل دیگر، انتخاب لوکیشن جنگ است با تمام روابط و شرح تاکتیک‌ها و فضاسازی بسیار موثر و قابل لمس. شخصیت پردازی‌های درخشان، به ویژه سروان و ارتباط او با ویلیام یا مشفق خودمان(!). این بخش گویی قصه‌ای مستقل و یگانه است که به نرمی با بقیه داستان می‌آمیزد. کلید تمام معماها و چرایی‌ها را در خود مستتر دارد.رمان پاگرد در این فصل‌ها شخصیتی را به ما می‌شناساند که در امریکا و اسرائیل دوره‌ی نظامی دیده، پیش از انقلاب افسر بوده و پس از آن هم هم‌چنان فعال است و از مهره‌های مطرح جنگ و سپس بعد از جنگ فعال در سرکوب دانشجویان و به قول خودش جنگ برای او هیچ‌گاه تمام نمی‌شود و تنها شکل‌اش عوض می‌شود و انگار کسب و کارش است حتا بالاتر می‌توان نوعی شهوت را در جنگ طلبی او دید. داستان زندگی‌اش آدم را یاد همین بن‌لادن می‌اندازد و جسارت شهسواری در ترسیم چنین کاراکتری ستودنی است. نه برای این که به حریم تابوها و خطوط قرمز نزدیک شده است، بل‌که برای واقع‌نگری و تیزبینی‌ای که در شناخت و نه لزومن پرداختِ چنین شخصیتی دارد. بعد از آشنایی با سروان دیگر هیچ معمایی درباره‌ی بیژن مشفق لاینحل و غیرقابل‌باور نمی‌نماید و این‌جا ریتم رمان شتاب بیشتری گرفته و وقایع مسلسل‌وار پیش می‌روند تا به انتها و لحظه‌ی درک و پخته‌گی قهرمان برسد.
در این‌جا و در پی بحث ساختن شخصیت‌ها در رمان پاگرد ذکر این نکته ضروری است که هرقدر پاگرد در ساخت تیپ‌ها(مانند حیدر و مهرداد) و شخصیت‌های مرد داستان (سروان و دکتر بیژن و...) درست و سنجیده و به تناسب موقعیت عمل کرده، در ارائه‌ی شخصیت زنان بسیار بد و ناموفق بوده. آذر و نوش‌آفرین و مرجان انگار یک نفرند و همه‌گی از یک قالب بیرون آمده اند. حتا دیالوگ‌ها و افکارشان آن‌قدر با هم یکی و به تیپ زنان روشنفکر می‌زند که اگر با اغماض بسیار مرجان را کمی از آن دوی دیگرجدا کنیم، گویی یک نفرند و یک نفری که تنها یک کاربرد دارد: تلطیف فضای داستان! ثریا که عشق کودکی بوده که عملن فقط یک نام است و بود و نبودش فرقی در ماجراها ندارد. بقیه هم چنگی به دل نمی‌زنند و شاید به همین دلیل باشد که مایه‌ی عشق میان آذر و مشفق به ضرب و زور هم به رمان نمی‌چسبد و مانند یک وصله‌ی نافرم است. نمی‌توان باور داشت که پیچیده‌گی‌های روح مشفق را آذر درمان کند و بتواند او را متحول کند(البته اگر چنین ادعایی را بشود کرد) و نویسنده به شعری از شاملو متوسل می‌شود. که باز هم علاوه بر کلیشه‌ای بودن مثل گل ارغوانی بسیار بزرگی بر زمینه‌ای سیاه رنگ است.

پاگرد پس از” کلمه و ترکیب‌های کهنه” که مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه بود که به زعم من دو داستان بسیار ناب و درخشان دارد، اولین رمان محمدحسن شهسواری است که منتقد بسیار خوب و باحوصله‌ای هم هست که قریب به یک سال است که آرام و بی‌سر و صدا داستان‌های آماتور شرکت کننده در مسابقه‌ی اینترنتی بهرام صادقی را دارد بررسی می‌کند و این در حالی است که او داور چند جایزه ادبی حرفه‌ای در سطح کشور نیز هست و روزنامه نگار هم. و به گمان من آدمی بی‌حاشیه و بی‌سر و صدا و آرام که موفقیت‌اش هم مرهون همین سکوت و بی‌حاشیه‌گی است.


--------
ضمن این که جلسه ی کولی های خانم منیرو روانی پور، این پنجشنبه در نشرثالث,
ساعت 5/2 بعداز ظهر به بحث درباره ی این اثر اختصاص دارد.


December 02, 2004

پنجشنبه, 12 آذر 1383

بهانه ی نوشتن

بهانه ای برای نوشتن ندارم. بهانه ها بیشتر به خواندن تشویق می کنند و انگار در زندگی جز خوانیدن و نوشتیدن کار دیگری نیست.گیرم باشد هم چه سود برای من؟

خیلی خوب است که اگر هم من حرفی برای گفتیدن نداشته باشم، دیگران آن قدر حرف دارند که هیچ مورچه ای که زیر پا له شود را برای اش ختمی و پرسه ای نگیرند. زندگی وحشی است دیگر!

یک چیز دیگر هم می تواند خوب باشد این میان و آن این که... این که چه؟ شاید این که یک نوشته که زائیده می شود یک قصه که ساخته می شود (بازسازی بگوئیم بهتر است چون همه ی قصه ها همیشه از ابتدا بودند و ما آن ها را نمی دیدیم. کسی که دید یا نوشت یا در گوش کسی نقل کرد، او نساخت.) شناسنامه اش را نگیریم. آب و دان اش بدهیم ولی چرا به همسایه نشان اش دهیم که قربان دست و پای بلورش برود و ما فکر کنیم این یک فقره تخم دو زرده ایست که تنها از تخمدان ما نشاء می گیرد. بگذاریم بزرگ شود برود خودش راه خودش را پیدا کند.

این روزها برای داستان ها گریه می کنم. برای آن قصه ها که سطرهای شان دوتا یکی و گاه سه تا یکی خوانده و نخوانده از یاد ذهن های خسته و مریض و نسیان گر می روند. داستان هایی که وقت بستن نطفه شان عشق به تکامل نرسید. داستان هایی که ناقص الخلقه شدند و چاره ای براشان نبود. یا داستان های محجوب و زیباصورتی که کسی آن ها را ندید و پیر شدند و حالا عجوزه.

زیر لحاف می روم همان لحافی که بوی خود بدن من و چربی و سیگار مانده ام را می دهد. چندتا هم از داستان ها را هم با خود می برم که گرم شان کنم.