November 26, 2004

جمعه, 6 آذر 1383

مرد اثیری: پدیده ای نو یا خاک گرفته در گذر تاریخ؟

هرقدر فکر کردم بهتر دیدم با یک مقدمه شما را دعوت کنم به مقاله ی جالب و خواندنی ماهزاده امیری که گشایش دری است به بحث مرد اثیری و دیدگاه مردسالارانه ی تاریخ و فلسفه و ادبیات. صراحتن بگویم من این بحث را دنبال می کنم چون احساس ام این است که این قدرتی است کاذب که به مردان داده شده تا زنان را به دو بخش اثیری و لکاته مرز ببندند. حال باید دید زنان در مرد اثیری چه می جویند و مرد لکاته کیست و آیا اصلن لباس لکاته گی را مردان دربر می کنند یا خیر؟ شاید هم نام دیگری برای اش بسازند. باید خواند و دید.

November 24, 2004

چهارشنبه, 4 آذر 1383

میان نویس فوری!

این یک پیام فوری است!

نگوئید که دیر گفتم. چند روزی گرفتار بودم. اما آمدم تا بگویم اگر حتا یک نفر از کسانی که این جا را می خوانند این تومار را امضا نکرده اند سریع تر این کار را انجام دهند. نه برای حرف من. برای سال ها زندگی در این آب و خاک و سرکردن با خوبی ها و بدی هایش و تحمل آدم هایش و عشق ورزیدن به رسم و سنت هایش و تنفس هوای آلوده و برای شاعران پراحساسش و موسیقی دل انگیزش و کویر خشک و برهوت و بلندای قله ی دماوند.

و برای آرش، آرش که جان اش را بر کمان اش سوار کرد تا تمام این سرزمین را درنوردد.

سپینود | 08:00 AM | ...؟(8)

November 17, 2004

چهارشنبه, 27 آبان 1383

کولی ها و از هر دری سخنی

اصلن دليل نمی‌شود که نمايشی نام فروغ فرخزاد را يدک بکشد و پری صابری را و پر از ساز و آواز و موسيقی و شعر و ناله و رقص و افکت باشد و حسین پاکدل تعریف‌اش را کرده باشد و تو هم به آن لینک داده باشی و لزومن روح‌ات را اقناع کند و حس غبن به تو ندهد. شايد هم تقصير اين قداست و دست نايافتنی بودن فروغ است که هيچ اثری را نمی توان نام فروغ بر آن گذاشت. شايد هم من خيلی پرتوقع شدم...

رمان پاگردِ حسن شهسواری را دی‌روز روی سنگ‌های سرد جلوی تئاتر شهر شروع کردم. انگار بايد نويد يک اثر زيبا و محکم را بعد از مدت‌ها بی‌رمانی(عجب زبان سازی‌ای!) و فقر قصه٬ داد. حالا جلو برويم ببينيم چه می‌شود.

بعدی هم جلسه‌ی کولی‌های فردا که مانند هميشه در نشر ثالث برقرار است و سر ساعت ۵/۲ بعد از ظهر شروع می‌شود.

و این‌که دارم می‌روم جشنواره‌ی فیلم کوتاه. این روزها راضی‌ام از خودم. از این‌که ابلوموفِ وجودم را پنهان کردم و آرام‌تر شدم و یک تعادل نرمی میان خواسته‌ها و نداشته‌ها و تکان‌های موثر و حس‌های گذرا و آدم‌های عجیب غریب دور و اطراف‌ام و دوری مادرم و ناملایمات گاه‌به‌گاه و کتابِ بخوانیم و بنویسیم اول دبستان و عدم محبوبیت و دافعه‌ي مادرزاد و عشوه‌های خرکی و بوی قرمه سبزی ماسیده لابه‌لای کرک نازک پرده‌های خانه و بی‌محبتی و گریه‌های هق‌هق دیوانه‌وار و گل یخ و گرمای دل‌چسب زیر لحاف قهوه‌ای دونفره که سرم را می کنم زیرش و دیگر فقط بوی خودم را می شنوم و
no woman no cry باب مارلی و خنده‌های از ته دل و صبح‌های زود که به رقص در گوشه‌ی تنهايی‌ام شروع می‌شود و فهم و درک بی‌نيازی‌ام به آدم‌ها در عين جنون‌ام و...٬ برقرار کرده‌ام که به من حس قدرت می‌دهد.

November 14, 2004

يكشنبه, 24 آبان 1383

فیلم کوتاه ، داستان کوتاه ، زندگی کوتاه ...

جشنواره ی فیلم کوتاه تهران شروع شد. از چهارشنبه در سینما ایران. خاطرات زیبایی از این جشنواره دارم. فیلم های زیبا و اعجازانگیزی در این جشنواره دیده ام. یک یا دوبار هم فیلم برای شان فرستادم که تنها یکی از آن ها یک بار با حضور 4-5 تماشاگر به نمایش درآمد!

فیلم کوتاه مثل داستان کوتاه است. اوج هنر و خلاقیت که با ایجاز همراه است. به گمان من هنر ناب و ادبیات ناب را می توان در فیلم و داستان کوتاه یافت. که معمولن هم نگاه مخاطب عام به دنبال شان نیست. مهجورند و غریب. اما پرمایه و اصیل.

القصه، غرض از این آن لاین نویسی، خبر دادن بود و معرفی این سایت(اینجا را کلیک کنید) تا بتوانید شرح فیلم ها و جزئیات این جشنواره را پی گیری کنید.

سپینود | 05:19 PM | نظرات شما(5)

November 11, 2004

پنجشنبه, 21 آبان 1383

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

گرَد مرگ است اين يا مرگ قلم؟ بلايی که بر اين دشت مجاز٬ مثل قطره‌های باران ريخته و به جای شستن و زلال کردن رخوت و کسالت را پراکنده يا اين‌که من چنين شدم؟
می‌نويسم سفيد و سياه خوانده می‌شود. از عشق بگويم کينه تعبیر می‌شود. مدح‌ام شبيه ذم می‌شود و دلِ ‌نازکی را آزرده می‌کند.
به همه چيز و همه کس بدگمان شده‌ام حتا به قلم‌ام. به خطوطی که از پس شيشه‌های لک‌دار عينک‌ام می‌بينم. آدم‌ها٬ رفيق٬ آشنا و غريبه.
توی اين سکوت مرگی مجازی٬ چيزهايی هم هست که گاه گوشه‌ی لب را بکشاند به لبخندی اما تلخ و از اين قبيل است؛ ليست سپاهی به نام اسلام. نفس عمل آن قدر بچه‌گانه است که دور از انديشه می‌نمايد پرداختن به آن و تحليل و تفسيرش و انگار که از ريشه٬ قضيه بوی‌ناک است و شايد اصلن کار کار خودی‌ها و کسی باشد که اين قدر در آن نوشته درباره‌اش تاکيد شده.
بگذريم. اما غرض از ذکر اين مطلب برای من که با هر بهانه‌ی ريز و درشتی به گذشته‌های غريب خود نقب می‌زنم يادآوری کتابی بود که در بچه‌گی خوانده بودم. اوايل انقلاب بود و عمه فرشته برای‌ام هميشه کتاب‌هايی می‌آورد که چين اخمی به ابروی مادر می‌افکند. تا بيايم و بزرگ شوم و بفهم‌ام که مادرِ ملی گرای من٬ که مرادش مصدق بود و اميرکبير٬ با عمه فرشته که دختر جوانی بود و چپ می‌زد و چه می‌دانم اقليتِ چه و فدايی که بودُ٬ توفيرات زيادی داشتند و منِ هفت هشت ساله٬ شده بودم بازيچه‌ی عقايدشان٬ کمی طول کشيد. القصه٬ کتاب‌های قدسی قاضی نور علی اشرف درويشيان٬ صمد و بهروز دهقانی و ... شده بودند سيندرلا و زيبای خفته‌ی من. يادم می‌آيد٬ مثل روز جلدش سفيد سفيد بدون طرح يا نقاشی و روی‌اش انگار با خودکار و تایپ نشده نوشته بودند: پدر چرا توی خانه مانده است؟ و زيرش : نادر ابراهيمی. قصه قصه‌ی پسری بود در محله‌ای که همه‌ی پدرها يا مبارز بودند يا دستگير شده بودند و يا اعدام و شهيد . پسری که پدری آرام و محتاط و آسه برو آسه بيا دارد٬ غصه‌دار از اين تابلو بودن ميان بچه‌های محل است و آرزو می‌کند کاش پدرش در خانه نمانده بود و سرانجام روزی که ساواک برای بردن پدرش می‌آيد با خوشحالی در کوچه می‌دود و فریاد می زند پدرمو بردن! پدرمو بردن!

شده حکایت ما. وقتی ليست تهيه شده توسط سپاه اسلام را خواندم وقتی خبر دستگیری وبلاگ‌نویسان را دیدم٬ در خودم گريستم که چرا من توی خانه مانده‌ام؟

November 01, 2004

دوشنبه, 11 آبان 1383

خارش (بازنویسی)


تا گردن در خاک بودم و فکر می‌کردم نکند جانوری بگزدم. پارچه‌ی زبری مانند گونی دور بدن‌ام را پوشانده بود٬ با بافت‌های درشت که شاخک عقربی یا دندان ماری به‌ راحتی از آن می‌گذشت. لحظه‌ای گذشت در سکوت و بعد دردسر دیگری سراغ‌ام آمد؛ نوک بینی‌ام به شدت ‌خارید. شروع کردم به پیچ و تاب دادن دماغ‌ام. مرد سیاه‌پوش فکر کرد دارم شکلک در می‌آورم. تقصیر خودشان بود. آخر اگر دست‌هایم٬ تنها یک دست‌ام از خاک بیرون بود الان با یک حرکت ساده خودم را راحت می کردم. حالا بیا و به آن‌ها بگو آقا! آهای آقا! می‌شود نوک بینی من را بخارانید؟! و این طور لگدی محکم به سرم نمی‌خورد که چشمان‌ام سیاهی برود و ندانم که چه کسی بود که اولین سنگ را پرتابم کرد.