امیرعلی
- بیرون نشستهای؟ هنوز نرسیده خانه؟
- نه. نیم ساعت مانده. من زود برگشتم.
کلید را چرخاندم توی قفلِ در آهنیِ جابهجا زنگزده و صدای نخراشیدهای درآمد٬ که صدای ظریف امیرعلی را خورد.
- بیا پیش من. یادم باشد، فردا میدهم سید یکی از روی این بسازد برایات.
و کلید را زیر روپوش٬ روی آستریِ ساتنِ جیب شلوارم سراندم آن ته و از سوراخ کوچک ته جیبم٬ سردای فلز روی رانام لغزید.
امیرعلی نگاهاش تردید داشت.
- گفته نیایی؟
سرش پائین بود امیرعلی. تاریک روشنای دم غروب اما گوشهی چشمهایش مانند همیشه برق میزد. خم شدم بازویاش را گرفتم و بلندش کردم. آهسته کنار کشید.
- میگوید خوبیت ندارد. میدانی که اخلاقاش...
دستام را، نفهمیدم چرا پس کشیدم؟ توی آن تهتههای چشمهایاش سراغ معصومیت گشتم. خندیدم.
- بیا پسر! میترسی شطرنج ببازی؟ باشد، نرد میزنیم...اصلن کتاب میخوانیم.
خندید. چشمهایاش دوباره برق زد و خیالام راحت شد. اما پلههای باریک و تاریک داشت میبلعیدام. خوانده بودیم سرکلاسی، درسی، جایی، ناماش Fame fatal بود گویا. زنِ اغواگرسینما. مشخصاتاش موهای کوتاه تا گردن به رنگ شبق یا سرخ فام. مکار و کامجو. امیرعلی مثل برهای رام که آغلاش را بو بکشد، رفت سروقت کتابخانه و من دمپختکی که دم صبح گذاشته بودم٬ درآوردم و گرماش کردم و صدایاش زدم. آمد مثل همیشه کتابی در دست. جلدش
را به پشت روی زمین گذاشت. سرخم کردم تا بدانم این بار چه کشفی کرده. سماجت نکردم. ترشی لیته را آوردم و کاسهی لعابی ماست از شب قبل. آب را که می ریختم توی کاسه، مقر آمد.
- فکر میکنی برای خواندن یک علم٬ از اول باید شروع کرد؟
- تو چی فکر میکنی؟
- فکر میکنم قاعدهاش این است. اما وقت چی؟ برای خواندن همه، وقت نیست.
- خب حالا خواندن یا نخواندن مسئله این است!؟
- یعنی چی؟
- یعنی این کتابی که دستات است میپرسد؛ بودن یا نبودن، مسئله این است. شاید خواندیاش و فهمیدی.
پونهها و نعناها را که ریختم توی دوغ روی آب ایستادند. مثل دیوانهها هم میزدم. میدانستم فایده ندارد. پدر هم که قوی بود اما٬ ظهرهای جمعه نمیتوانست پونهها و نعناهای خشک روی سطح دوغ را بخیساند. مادر میگفت چند بار بگویم مرد! قبل از این که کباب را روی منقل بگذاری دوغ را آماده کن که مثل وحشیها هی هم نزنیاش.
- زری هر شب دا رد دیرتر میآید. چند شب پیش بیدار شدم برای دست به آب.نزدیک سپیده بود. دیدم گوشی تلفن دستاش زیر لحاف دارد کرکر میخندد.
- ناراحت شدی؟
- نه به مولا... برایاش خوشحال هم میشوم. غیرت اینها نیست که. باید آزاد باشد. گاهی فکری میشوم بروم بندر جایی گم و گور کنم خودم را تا بلکه برود شوهر...
- کاش برود شوهر... یا دست کم صیغه ...
- مردکه باز آمده بود؟
- گور جد... ترشی بزن تنگاش. میدانی خراسانیها دمپختک را با شکر میخورند؟
هردوبه هم نگاه کردیم و خندیدیم. با دست روی کتاب ضرب زد. مادرمیگفت دلمه برگ شیرین هم هست. پدر روترش میکرد و علی میگفت غذا٬ غذاست. باید خورد و سیر شد و شکر کرد. سرش بوی قورمه سبزی میداد، درست. اما پدر نباید آنجور میزد توی سر مادر. داغ خودش بس بود.
- حالا این صیغه چه دردی دوا میکند؟
- هیچی. یک افسار است منتهایاش جور دیگر. شاید به درد بعضیها بخورد. ول کن امیرعلی هرکس یک جور دردش را دوا میکند.
لقمه آخر را فهمیدم که به زور دوغ فروداد.
- شاید تا صبح بمانم توی دکه. میخوانم، میخوابم، یک کاری میکنم دیگر. جعفر هم راضی میشود. یعنی از خدایاش است. شب تا صبح را هم کاسب میشود.
- کسب از کی؟ معتادها و ولگردهای شبمست و بیقرار؟ تو دوام نمیآری شب تا صبح دکه بمانی.
قلبام انگار گرفته بود. بغض، لقمهی آخر را گره گلویام کرد. مادر که گریه میکرد٬ سرفهاش میگرفت، پدر میگفت دریای محیط که پاکه از دهن سگ چه باکه. زن! همه که شبها پی الواطی دیر نمیآیند خانه٬ این پسر از اولاش کلهاش بوی قرمهسبزی میداد. با عروسکهایام که بازی میکردم٬ سرظهر تا بوی قرمهسبزی بلند میشد هی به عروسک بی مویم میگفتم آخه مرد حالام از بوی قرمهسبزی به هم خورد. داداش علی مگه کلهشو کرده تو قرمه سبزی؟ آری٬ سرش جزغاله شده بود انگار٬ اما معلوم نبود توی چی فرو کرده بودند. و گویی کودکیهایام الهامی بود. از همان وقت شروع شد که میدیدم.
- به چی فکر میکنی که میخندی؟
- هیچ. به کودکیها... برو ببین انگار زری آمد؟ اگر نه که یک دست شطرنج میبازی...
امیرعلی نیشخند زد که
- از کجا میفهمی که آمد؟ وانگهی تو که گفتی نرد؟
- تو هم که باز فراری هستی از فکر کردن.
سفره را جمع میکردم. خمیده روی بشقابها، چانهام روی زانو، گوش کردم تا بلکه صدای دشنام زری به من و پدرجدم را بشنوم و هملت را ببرم بگذارم پشت در خانهشان تا امیرعلی زباله را که میگذارد زیر طاقی در، ببیندش و برش دارد و بخواند تا بفهمد عاقبت٬ بودن مسئله است یا نبودن. گنگ و نامفهوم چیزهایی شنیدم. زری بود و نبود.سفره را رهاکن، رفتم کنار در. گوش چسباندم. و آن قدر نفهمیدم تا امیرعلی چند تقه زد به در و پرید داخل. گر گرفته بود. پنبه خواست و الکل. مادر هم هول کرده بود آن نیمه شب و تمام مرکورکرومها ریخته بود زمین. پدرم اما آرام پاچهی شلوار رفیق علی را جرید و اشاره کرد تا او جلوی دهان رفیقاش را بگیرد و شیشهی الکل را برگرداند روی زخم گود افتاده. و من از گوشهی چشم نگاهی کردم به مادر که ریز هق هق میکرد و کسی را حواله میداد به امام زمان و آنوقت فکر میکردم پدر را، چون الکلها و خونها را میریزد توی چاهی که مادر آب برنجاش را میریخت و یک بار که دماغام خون آمده بود آرام توی دهانام زده بود که نجاست و خون را دیگر هیچ وقت نریزم توی چاهی که برکت تویاش میرود.
- جاهای دیگرش هم حتمی زخم و زیل دارد. میآیی ببینیاش؟
- نه. خودت برو امیرعلی! ناسلامتی خواهرت است. مرا ببیند شرماش میآید. برو پسر... بجنب.
رفت. تکیه به در نشستم. حنجره میخواستم برای فریاد. مادر وقتی پهن شد روی زمین چادرش دورش چه زیبا حلقه زد. نگاهاش که کردم غبطه خوردم. چه بارها میان عروسکانام چادر نماز گل گلی را خواسته بودم آن جور پهن و گرد کنم مثل ملکهای میان رعایایاش و نشده بود. پدر ساکت بود و رنگ بر چهره نداشت.مویه مادر که علی گویه بر سینه میکوفت ، تو گویی حواس پدر را برگرداند و رفت و رفت و پایاش روی فرش چادر دور مادر، نه گذاشته و نه برداشته خواباند توی سرش و هنوز یادم است ضجهی مادر که محو شد. زری را چه کرده بودند؟ کام مفتی و کتکی نوش جان. باید بروم به امیرعلی بگویم که شبها را زمینگیرِ خانه شود.
یلدا شب بود و بوی ترش باقالی پخته وبخار لبو مست میکرد رهگذر را و دیدن مردهای خانه با دستهای پر٬ که سنگهای زیرین آسیاب بودند و زنان که شور رنگین کردن سفرههاشان را داشتند دلات را غنج میزد و حسرت به چشمانات میآورد.
چراغهای نئون٬ خیابانها را روشن کرده بود. آن قدر که بیترس و بیعینک میشد رفت روی نیمکت پارک و انگشتان سرمازده را کشید به عمود ورقهای به هم چسبیده و چند خطی حافظ را تفال زد. پاکت تخمه و سه دانه اناری که دستام بود انگار که بار پنبه بود اما نم کشیده. کنار دکه سری برای امیرعلی تکان دادم و نگاهی به جریدههای رنگارنگ. اشارهام کرد.
- زری امشب تنهاست. میشود حواسات باشد. شاید مردک باز بیاید سراغاش.
- نمیآیی خانه پسر! شب یلداست. حافظ صدایات کرد چه؟
سه نخ سیگار رد کرد به مشتری و زهرخندی گوشهی لباش آمد که
- از ازل قرعه به نام من دیوانه زدند. به نیت تو. شاهدش را برایام بنویس و بس.
گلپر را پاش دادم روی کاسهی گلی انار و بوی بهشتیاش را فرو دادم. از آن حالها بود که میگفتی با خودت : زندگی چه زیبا و خوش عطر است.
در زدم. پیوسته و آهسته. صدایاش گفت کیه؟ آخر بگویم کی. آن که شده آینهی دقات. آن که صدای پایاش توی راه پلههای باریک و تاریک٬ زخمهای است بر زخمات. در را باز کرده بود،تا به خود بیایم که آخر من کیستام. نگاهاش کینه نداشت. خسته بود. مستاصل. انگار که بخواهد بگوید تو دیگر چه میخواهی از جانام.
- زری جان انار دان کردهام.
- چه میخواهی؟ پسره را هوایی کردی بس نیست؟
- میگذاری بیایم یا نه؟ شب یلداست و فرصت آشتیکنان.
صورتام را جلو بردم و کبودی زیر چشماش را که هنوز بعد آن شب سرخ بود را بوئیدم و بوسیدم.
- میخواهی به رخام بکشی که مهربانی و الی و بلی و جیمبلی؟! یا دلات سوخته و آمدی نصیحت بپرانی؟
- گوشت تلخی نکن.
- خانه ریخت و پاش است. حوصلهی پذیرایی از آدمهای باسوادی مثل تو را ندارم...
دستاش را کشیدم. کاسهی انار را دادم دستاش. صدای نفساش را که شنیدم٬ گرفتم که سحر عطر گلپر کار خودش را کرده و آرام زیر گوشاش گفتم
- بیا بالا ببین به یاد قدیمها چه کردم. امیرعلی که شب نمیآید. صلاح نیست تنها بمانی و امشب غم داشته باشی. بیا گپی و تخمهای و اناری .
خواب زده آمد. در را بست و پلهها را پشت پای من آمد و میدانستم اگر کرسی را ببیند ذوق میکند. یک چیزهایی یک جورهایی برای همهی یک نسل یک معنیهایی دارد. چشمهایاش برقی زد. همان برق ته ته چشمهای امیرعلی بود.
- میخواهی خفتام بدهی؟ میدانم که آن ورپریده همه چیز را کون مشتات میگذارد. راستاش را بگو چه خوابی برای امیرم دیدی؟ میخواهی همسن مادرش را بگیرد؟ میخواهی آب جوانی امیرعلی را بمکی؟
سخت بود ساکت باشم. اما تمریناش را داشتم. خزیدم زیر لحاف و پاهایام تازه گرم شد.
- میدانم زری. اما بگذار برایات بگویم. خیلی سالها بود. پبشترها که تو گیر کوروش و گوگوش و بهروزها بودی و من فکر میکردم از تو بهترم. برادرم شد سرمشق شبهای کودکی و نوجوانی و به خود که آمدم دیدم دیکته شدهام برای آنکه بخوابم زیر رابط رده بالای سازمان به هوای ازدواجی تشکیلاتی که فرزندان تشکیلاتی به ارمغان میآورد تا دور از آغوش مادران تشکیلاتی٬ درست مثل اسلحههای خودکار ماشینی شبیه به هم بزرگ شوند. آن وقت که تنها بار بود که خوابیدم روی میز و مرد درنده دفتر و دستکها و اسناد سازمان را از روی میز کنار نزد و خونآلوده شدند٬ من فقط به چراغ بالای سرم نگاه میکردم و حیرتی بودم که من جلو و عقب میروم یا چراغ٬ یا دنیا دارد تکان میخورد. شاید هم مانند بهلی راضی و خوشحال از تقدیم بکارتام برای اهداف والای انسانی بودم. هرچه بود آنوقت نمیدانستم که امیرعلیای هست و تویی و من چه میشوم و آن فکرها کجا میروند. من مانند تو بدتر از تو...
ساکت شدم. همه چیز به شکل تمسخر آوری خندهدار مینمود. صدای شکستن تخمههامان میگفت که کو تا درازترین شب سال به انتها برسد. و آدمها در شب جورهای دیگری می شوند. جادو یا طلسماش را نمیدانم اما وقتی شانههامان را به هم تکیه دادیم٬ امیرعلی یا هرکه بود که هراسان زنگ میزد ممتد و گوشخراش هیچ کدام به صرافت باز کردن در نیفتادیم. شاید آن شب و شبهای بعد را امیرعلی در دکه سر کرده بود و شاید هیچوقت دیگری اندیشهی برگشتن به خانه را نداشت. شاید هم آن شب شاهدش را همان طور که روی تکه کاغذی مینوشتم ندای لسانالغیب در گوشاش زمزمه کرده بود که؛
چرا نه درپی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سرکوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو برنمیتابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
سپینود
5 آبان ماه 83
"سهمم را از رنجت به من بده٬ و از من نپرس چه میخواهم و چگونه همهجا میبينمت. برايم حتا دور است اين آرزو که وقتی که مینوشی٬ ته ليوانت صورت مرا ببينی. چنگکهای فولادی که خاکستر و نخاله و استخوان آدم جابهجا میکنند با هم ديدهايم. اولين دستی که درآوردند٬ با هم ديدهايم. اولين زندهای که درآوردند و خوشحالی کردند با هم ديدهايم. پس خواهی نخواهی٬ من و تو اولين باهممان را بودهايم. روز و روزها٬ هربار که پشت پنجره به کوه آوار خيره ماندهای٬ و چشمهايت که ترکيده اند٬ من ديده ام٬ و از چشمهايم کاری برنيامده است. دختر! اشکهايت به آن چندهزار مرگ نمیرسند. نگهشان دار٬ که وحشت ديگر توی آسمان هم کمين میکند٬ و وحشت در باز میشود٬ طرف تنهاييت میآيد کنار پنجره و وحشت اشک هم که توی چشمهايت باشد٬ گردنت را میليسد و شهوتش را میپاشد؛ چون من هم وحشت دارم که بگويم چطور تو را پيدا کردهام و چطور اينها را میدانم..."
*آبی ماورای بحار؛ مندنیپور٬ شهريار؛ داستان شرح افقی جدول؛ ص ۴۴؛ نشر نيلوفر۱۳۸۳
اوقاتی هستند گاه که میانديشی ديگر قابل گفته شدنی نيست. واژهها تمام شدند. دو سه صفحهای از يک داستان و جند دقيقه از يک فيلم و سه چار بيتی از يک شعر که خستهات کردند دورشان میاندازی. دندانها را می فشاری. بغضی يبخ خرخرهات را میجود از غم و کينه. سراب است و سراب. آدم هايی هم که می نشينند و می سازند و می نويسند و می سرايند ديگر آن وجودهای ساکت و ساده و صادق و عاشق نيستند. و دروغها که با بخار دهانشان در سوز زمستان هيچ گرمايی حتا به کوچکترين فاصله کنارشان نمی بخشند.
اما جرقه هایی که شراره های عشق از آن ها می بارند، هنوز هستند. هنوز هستند کسانی که بوسه را در افقی جدول با عمودی آن چفت کنند و بکارند در ذهن و جان ما. عاشقيت میخواهد تا عشق را با واژه زينت کنی. دردت بايد تا رنج را بکشی.اندامت بايد درهم شکسته باشد و خرد تا شکل را بدانی و بسرايی.«آلوچهی باغ بالا/جرات داری؟بسمالله»
در يک دخمهام. دخمهای از سنگ و چوب. چوبهايش نمورند و سنگهايش سرد. سرم سنگين است و تکيهگاهاش شايد نرمي ِ لزج پوست تن ماری باشد٬ چنبره زده در گوشهای٬ خواب است و زبانش را با تکان هر لرزشی از سوز سرما بيرون میآورد.
تاريک٬ سرد٬ سخت٬ تلخ٬ پوچ. اين همهی من است. ديگر نه به خرمهرهای که از گردنام آويزان است٬ آويزانام و نه آويخته به صدای پچپچههايی که در گوشم با فاصله میخوانند.
ديگر هيچ برایام همه است.
جنگل ای دوست به يک افرا يا تبريزی جنگل نيست...
يخفروش بغل کوچهی ما
با دو فرزند بزرگاش
و زناش گلبانو
همهگی با هم فاميل سليمانی را میسازند
و تو به تنهايی میخواهی جنگل باشی؟*
* جعفر کوش آبادی