September 30, 2004

پنجشنبه, 9 مهر 1383

معرفی یک کتاب

حرف اول سخنی از شیخ ابوسعيدابی‌الخير
خدايا! به آن‌که عقل ندادی٬ چه دادی؟
و به آن‌که عقل دادی٬ چه ندادی؟

حرف دوم
راجع به يک کتاب خوب چه می‌توان نوشت؟ نقدش کرد؟ تحليل و موشکافی‌اش کرد؟ مروری کرد و يادداشتی؟ يا آن را معرفی کرد؟

ريشه‌يابی درخت کهن عنوان زيبای پژوهشی‌است از بهرام بيضايی چاپ اول ۸۳ در شمارگان ۳۰۰۰ و منتشر شده توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان٬ که برای تهیه‌ی آن ۱۹۰۰۰ ریال باید بپردازید.

بهرام بیضایی حساس است و نکته سنج و باریک‌بین که گاهی در این راه افراط می‌کند. همه٬ او را کارگردان سینما و تئاتر و نویسنده‌ی نمایش‌نامه و فیلم‌نامه می‌شناسند. بهرام بیضایی اما پژوهش‌هایی در تئاتر کابوکی ژاپن و تاریخ نمایش آن و تعزیه در ایران و ... انجام داده که بسیاری چاپ قدیم هستند و نایاب. لیکن این پژوهش اخیر او در باب ریشه‌ی داستان مادر یا افسانه‌ی هزار و یک شب٬ یا همان الف لیله است. بررسی‌ای به‌غایت دقیق بر مبنای همان وسواس‌های بیضایی. این‌که ریشه‌ی اصلی و بدوی داستان هزار و یک شب از عرب است یا اسطوره‌ای هندوایرانی شاید اساسن اهمیت زیادی نداشته باشد.(که به زعم من دارد! چرا که در این کتاب شواهدی انکار ناپذیر ارائه شده تا خیال‌انگیزی و فراست و هوش ایرانی بر من اثبات شود٬ تا بر خود ببالم) اما آن‌چه در این کتاب چشم‌گیر است٬ علاوه بر زبان زیبا و نثری فرهیخته٬ مقابله و معرفی اساطیر ایرانی از شاهنامه و اوستا و تاریخ و روایات و یشت‌ها و منابع هندی است٬ که علاوه بر ریشه‌یابی نام‌ها و وقایع و تقابل و رودررویی‌شان با یک‌دیگر فرصتی برای دوباره‌خوانی آن‌ها فراهم می‌کند.

"حقیقت این است که از زمان خواندن دیباچه[هزار و یک شب (پنج جلد) به همت محمد رمضانی؛ با مقدمه‌ی علی اصغر حکمت(نوشته‌ی ۱۳۰۸). انتشارات کلاله خاور - ۱۳۱۵ . چاپ دوم - ۱۳۳۷. انتشارات ابن سینا.]همیشه خیال کرده‌ام که باید به احترام مولف آن٬ و به احترام ترجمه‌ی عبداالطیف طسوجی٬ و در جبران و به احترام لغت‌نامه‌ی دهخدا٬ چیزکی درباره‌ی ریشه‌ی گفته نشده‌ی هزار و یک شب بنویسم. از سویی به خودم می‌گفتم شاید یک هموطن شهرزاد[عرب] نیز حرفی بزند که نور تازه بر وی بتاباند؛ و از سوی دیگر می‌گفتم این ریشه ‌زیاده آشکار است؛ یا دست‌کم٬ آن همه پوشیده نیست که پیش از این کسی آن را درنیافته باشد؛ و همیشه منتظر بودم روزی پژوهشی را بیابم که این نگره در آن گشوده و همگانی شده باشد. و حالا که چهار دهه از این انتظار بیهوده می گذرد٬ خیال می کنم این حرفی است که اگر نزنم دیر می شود"
ريشه يابی درخت کهن - پيشگفتار ص ۲۱

و به حق و به مصداق معما چو حل گشت آسان شود٬ با خواندن اين مقاله درمی‌يابيم که اين معنا بسیار روشن و آشکار است. همان‌قدر که شهنواز و ارنواز همان شهرزاد و دين ازاد و شاه همان ضحاک است که پس از ديدن همسران‌اش در بستر با فريدون٬ غضبناک به قتل زنان می‌انديشد و فراست شهرزاد در گفتن قصه و تعليقی که در داستان‌هايش می‌افکند٬ سرنوشت شوم را از او دور می‌کند.
از سويی کتاب با مقايسه‌ی اين اسطوره‌های ايرانی و هند با رجوع به اوستا و شاهنامه و مهابهارات و ساير منابعی که نام‌های اينان و داستان‌هايشان تکرار شده به وجهه تاريخی و حماسی و خردورزانه‌ی شاهنامه و اوستا که نقش تقدس و باروری و تابناکی فر و شکوه ارنواز و شهنواز را در برابر منابع هندو کم رنگ تر نمايانده٬ اشاره می‌کند و فرهنگ و قوميت را به ميان می‌کشد. و اين‌که نهايتن هزار افسان و هزار و يک شبی که ما می‌شناسيم با توجه به نسخه‌های مردمی‌تر و عام و روي‌کردهای سنتی دهان به دهان گشته.

"... اين نجات بخشی[شهرناز و ارنواز در اسطوره‌ی هندو ایرانی نماد ابرهای باران‌آور نجات‌بخش هستند که زندانی و سترون شده‌اند] از سويی٬ در بيان مردمی‌تر و بازاری‌تر اسطوره يعنی داستان داستان‌های «هزار افسان» باقی‌مانده؛ اما از سوي ديگر - و شايد همزمان - در متن‌های آيينی و حماسی٬ در جهت تعريف رسمی جهان( و تثبيت اين اخلاق مردانه که به هر روی زن نبايد عليه شوی خود - حتی ضحاک - باشد) هم اين نقش نجات‌بخشی٬ و هم بر اثر انديشه ی متناقض با آن( که زن نيک نبايد از بيگانه و دشمن و پلشت و اهريمن‌خوی فرزند بياورد) - و نيز البته در تثبيت سترونی ضحاک - حتی نقش خلاقه‌ی فرزندآوری از شهرناز و ارنواز - تا همسر ضحاک‌اند - ربوده شده..."همان٬ ص ۶۹-۷۰

لذت بخش است خواندن و دریافتن پیچیدگی‌های این نسخه‌ها با هم و نگاه دین‌مدارانه و جامعه‌شناسانه از سویی که با خیال و داستان‌های اساطیری آمیخته شده‌اند. و این‌که در نهایت بهرام بیضایی با ادله‌ی محکم به صراحت بیان می‌کند که این افسانه ریشه در اساطیر هندی و ایرانی دارد. و مبدا آن ایران باستان و داستان ضحاک و شهنواز و ارنواز است.

اين بررسی به قدری جامع و کامل است که می‌تواند الگويی برای پژوهش‌های آتی باشد. ضمن اين که بايد اذعان کنم که برای شخص من که دغدغه‌ی داستان و روايت دارم دانستن ريشه‌ها و مبدا و اصل اساطير و افسانه ها هميشه جذاب بوده و هست. و گمان بر اين دارم که زحمت و رنج و صرف زمان و دقتی که در تاليف اين کتاب بر بهرام بيضايی وارد شده٬ به شيرينی نتيجه‌اش می‌ارزد. گواراش باد!

September 23, 2004

پنجشنبه, 2 مهر 1383

برسد به دست شهرنوش پارسی پور...

از روزهای کوتاه عاشقی
تنها يادگار
قابی است از خاطره٬
و شايد
يک‌دروغ بزرگ
که ديگر دوستت ندارم!

" اگر شيطان سخن بگويد " - رضايی‌زاده ٬ پدرام٬ نشر آرويج ۱۳۸۳

سلام خانم پارسی‌پور؛

نمی‌شناسید مرا اما خوب شناساندید خود را. آن‌قدر خوب که تو خطاب‌تان می‌کنم و ما می‌دانیم که دیگر دوره‌ی اسطوره‌ها و حضرت‌ها هم گذشته و بین خودمان هم که باشد٬ نام ِتو ٬شاید بهانه‌ای‌ست برای این نامه یا بهانه‌ای‌ست برای روایت از رنجی که می‌بریم.
محمود کریمی‌حکاک در کلاس‌های بازیگری پیش‌رفته باب کرده بود٬ شیوه‌ای را که در آن بازیگر باید در مقابل جمع٬ پنهانی‌ترین و درونی‌ترین زوایای روح‌اش را آشکار کند. حالا چرای‌اش بماند ولی تصور می‌کنم این به‌ترین روش درمان برای کسانی است که از خفقان و زور و فشارهای اجتماع قدرت فرافکنی ندارند و درون‌گرا هستند و اِل هستند و بِل که باز هم ربطی ندارد. مصاحبه‌های اخیر تو که اعترافات تکان‌دهنده‌ی یک زن نویسنده که متاسفانه آِثارش به نسبت دیگران آن‌قدرها شناخته‌شده نیست٬ شاید برای خاله‌خان‌باجی‌ها و خاله‌زنک‌ها و یا برای مردانی که شهوتِ شنیدن این‌گونه خاطرات زنانه را دارند و ... جالب و سرگرم‌کننده باشد٬ اما دلالت بر چند چیز می‌کند به زعم من. یکی از آن‌ها به خودت برمی‌گردد که فکر می‌کنم نشان سلامت روحی تو باشد و این‌که تو نویسنده‌ی موفقی هستی. در بازخوانی کتابِ "اتاقی از آن خود" اثر ویرجینیا وولف که به قصد قلمی کردن مطلبی درباره‌ی زنانِ نویسنده در ایران بود که امیدوارم اوضاع روحی‌ام به‌تر شود و تمام‌اش کنم٬ این سئوال برای‌ام پیش آمد که چرا زنان نویسنده ما کمیت خودشان و کیفیتِ آثارشان افت محسوسی دارد در مقابل مردان. باید بروی توی ذهن زنان تا بتوانی به این سئوال جواب بدهی. بعد نمونه‌های موفق زنان ادیب(از دید خودم) را به دقت بررسی کردم زنانی که اسطوره شدند. مثل فروغ فرخزاد( آن فروغی که روی دفترچه‌های یادداشت و کارت پستال‌ها و ... مبتذل نشده را می‌گویم) یکی از دلایل موفقیت‌شان شاید این بوده که جسارتِ کافی برای بیان حقیقت زنانگی‌شان را داشتند. بنابراین دیگر در اثرشان ناله و آه و ترسیم یک دنیای سیندرلاوار که با وجود مردی(شاهزاده‌ای) رویایی زیبا می‌شود٬ به چشم نمی‌خورد. باورپذیر می‌شوند و حرف‌هاشان از جنس ِخاکستریِ واقعیتِ موجود در کوچه و خیابان است و لاجرم در ذهن و روان مخاطب رسوخ می‌کنند و همیشه هستند و زنده می‌شوند و جسارت‌شان هم تکثیر پیدا می‌کند در زنان دیگر٬ که این آخری شاید به دلیل انقلاب و مسائل به تبع آن که زنان را ساکت و منزوی کرد ٬ متوقف شد. پرت شدم شهرنوش جان٬ پرت.

می‌خواهم کمی به تو حسادت کنم. چرا؟ خب اولی‌اش را که لابد باید بدانی! تو یکی از به‌ترین نویسندگان زن ایرانی هستی.(گفتم یکی... اگر آن جسارت را داشتم یکی را حذف می‌کردم!) خب یک‌مقدار هم متاسف‌ام برای ادبیات ایران و زنان نویسنده‌مان که گذاشتند تو به این مرتبه برسی! دلیل دیگرم برای غبطه و حسادت به تو شرایطی است که از آن برخورداری. خودت را جای یک زن نویسنده حدودن سی تا سی و پنج ساله بگذار. یک زن تنها توی یک شهرستانی دورافتاده که حتا سالن سینما هم ندارد. حلقه‌ی اتصال این زن نویسنده(که البته اثر چاپ شده هنوز ندارد ولی ما می‌دانیم که زیاد هم مهم نیست. چرا که قلم‌اش بسی بسیار از کتاب‌چاپ‌شده‌به‌دستان و لاغرنویسان و... به‌تر است.) به دنیای ادبیات کتاب‌های تاریخ‌مصرف‌گذشته‌ی تنها کتاب فروشی شهرش است که باید به زور از لابه‌لای کتاب‌های آن یکی زن نویسنده‌مان که برای خودش سبکی ایجاد کرده و مکتبی(!) به نام رحیمی٬ پیدا کند و روی‌اش را فوت کند و بخرد و بیاورد خانه و با ولع بخواند٬ انگار که یک کیک شکلاتی خوش‌مزه را گاز می‌زند. حلقه‌ی دیگر اتصال‌اش به ادبیات و داستان٬ خانه‌ی کوچکی در دنیای مجازی است که هر از چند گاهی می‌تکاندش و اسم و رسم‌اش را عوض می‌کند و داستانی و نقدی و مروری بر کتابی و خلاصه پشت‌کاری دارد این زن به اندازه‌ی چنته‌ی خودش و امکانات‌اش. خیلی هم بی‌عیب نیست. گاهی گاف می‌دهد و گاهی اشتباه هم می‌کند. اما او هم جسارت دارد. از جنس مال تو ولی افسوس! افسوس که میدانی ندارد و نمی‌دهند تا بلاهایی که به سرش آورده‌اند و می‌آورند را بیرون بریزد و با خیال راحت داستان‌اش را بنویسد. داستانی را که باید بنویسد. داستانی که رها از عقده ها و فشارهای درونی‌اش باشد. داستانی که به قول ویرجینیا وولف با یک لیوان شراب گوشه‌ی اتاقی از آن خودش و با خیال راحت بنویسد.

کجایی شهرنوش جان که این‌جا عشق و عاشقی هم مخرب است. مخرب روان‌ات. حالا می‌خواهد طرف معاشقه٬ متفکر و روشن‌فکر و نویسنده و هنرمند باشد یا مکانیکی سر خیابان با آن دست های سیاه و آلوده‌اش که گاهی سگ‌اش می‌ارزد... عشق در تعاریف دنیا٬ مثلن جایی که تو الان زندگی می‌کنی ترکیبی زیباست که با آن نیازهای روحی و جسمی‌ات را برطرف می‌کنی و می‌نشینی با خیال راحت سرکارت. نیاز نیاز است دیگر! باید رفع‌اش کرد. فرض کن مثانه‌ات پر باشد و بروی به یک دستشویی که عوض راحت‌تر کردنت می‌گویند هی آب بخور! خب می‌ترکی. حالا بیا و با مثانه‌ی پر داستان بنویس! اشتباه نکن منظور من نیاز جسمی فقط نیست(که به برکت این‌همه فشار در این نقطه از دنیا٬ زنان راه‌های عجیبی پیدا کرده‌اند برای رفع نیازهاشان از همان‌ها که خودت می‌دانی!) نیاز روحی از همه بدتر است. چرا که نمی‌توانی بروی دستشویی و تخلیه‌اش کنی و سیفون بکشی روی‌اش. می‌دانی کجا خِرت را می‌گیرد؟ متاسفانه درست آن‌جا که قلم‌ات را دست‌ات گرفتی. می‌شوی پر از عقده یا پر از خیال‌بافی‌های بچه‌گانه و احمقانه‌ی غیرواقعی که گریبان تو و داستان و شعرت را می‌گیرند. و اتوپیایی را ترسیم می‌کنی که دیگر در دنیای مدرن کسی به آن اعتقاد ندارد و تو زنِ نویسنده می‌شوی:دروغ‌گو. مردان هم که می‌تازند. و اتفاقن از این خفقان و اختناق و خودسانسوری زنان بهره‌ی زیادی می‌برند. حالا دانسته یا ندانسته. چرا که خیال که راحت باشد٬ راه که هموار باشد٬ می‌توانی تا ابد‌الدهر بتازی و نگران پنچر شدن چرخ‌هایت نباشی.

می‌دانی مشکل من چیست؟ مشکل من این است که از فمنیسم و فمنیسم بازی بدم می‌آید اما همین‌طور پیرامون‌ام اتفاقاتی سلسله‌وار رخ می‌دهد که باورم می‌شود آن‌هایی که فریاد می‌کشند به نفع زنان٬ پربی‌راه هم نمی‌گویند. کاش می‌شد آلات تناسلی همه بریده می‌شد و یک دنیای یک‌جنس ساخته می‌شد - از تو چه پنهان الان که این‌ها را می‌گویم از زخم تیز خنجر نرینه‌ها یا مادینه‌گانی که می‌گویند گناه یکی را نباید به پای همه نوشت٬ می‌ترسم- انگار ترس ترکیبی لاینفک از زن است. برای همین است که من جسارت امثال تو را می‌ستایم و در عین‌حال می‌دانم که زنانی این‌جا٬ در این مرز و بوم پرگهر هستند٬ که می‌ترسند. راستی می‌دانم که می‌دانی سنگ‌سار چیست. اما خودمانیم تاحال شده تصور تعلیق لحظه‌ای را کنی که تا گردن توی خاکی و منتظر اولین سنگ که آیا به کجا بخورد؟... میان دو کتفم تیر کشید.

حالا تو بگو چه باید کرد؟ برای آن زن نویسنده بگو باید چه فکری کرد؟ آن‌که نمی‌تواند بگوید. و اصلن جایی هست که زبان و عناصر داستانی راه نمی‌دهند. شعر حق مطلب را ادا نمی‌کند و اگر هم همه‌ی این‌ها سرجایش باشد ذهن‌هایی هستند مثل گچ که نمی‌فهمند. یا نمی‌خواهند بفهمند. از این‌ها همه بدتر تجاوزاتی است که با روح و جسم‌ات با نام عشق انجام می‌دهند. آن‌وقت دیگر چطور می‌شود داستانی از هم‌جنس‌ات بخوانی که در آن زنی ٬ شیرزنی٬ برای‌اش به‌ترین و رویایی‌ترین و شیرین‌ترین اتفاقات می‌افتد؟ یا چطور از زنی که می‌فهمد بخواهی که یک داستان بنویسد که از عقل سلیم و سوژه‌های بکر و مضامین نو لبریز باشد؟ بنویسد بدون آن‌که جانب‌دار جنس خاصی باشد؟ بنویسد بدون آن‌که شعار بدهد؟

می‌خواهم بگویم که همه‌ی لرزش دست و دل‌مان باید از آن باشد که ادبیات تکیه‌گاهی شود برای زنان و نه پروازی بلکه گریزگاهی بشود تا در پناه آن و به توسط آن فریاد بزنند. نه این ادبیات٬ ادبیات سالمی نیست.
سرت را مانند مال خودم درد آوردم. خدا کند ارزش اش را داشته باشد. می دانم نگفته زیاد است اما من می ترسم!


سپینود
روز اول پائیز 83 شمسی

September 21, 2004

سه شنبه, 31 شهريور 1383

غرابت تنهایی...

مقنعه‌ی لیمویی رنگ با حاشیه‌ی گیپور سفید که سرید روی زیتونی ِ روپوش‌اش، نشناختم‌اش. نه این‌که غریبه باشد. فرشته‌ی کوچولویی بود که انگار ندیده بودم‌اش تا حال. شب پیش خوابم نبرد. گوشت و لوبیا را بار گذاشتم که به دل بجوشد تا صبح و قرمه‌سبزی جاافتاده‌ای ضیافتِ روز اولِ کلاس اولِ دخترکم شود. خواب‌ام نمی‌برد. نگران بودم. دل شوره داشتم. مدام به آشپزخانه سر می‌زدم و به اتاق‌اش. یک بار روی‌اش را می‌کشیدم یک‌بار هم کتری را پر آب می‌کردم تا برای صبحانه آماده باشد. ماهزاده شب پیش‌اش گفته‌بود عکس و دوربین و... اما نداشتم. ولی قرآن چرا. از زیرش رد شد و با لبهای قیطانی کوچک‌اش بوسید. وقتی دست‌ام را گرفت و اولین قدم را توی کوچه‌ی باریک‌مان گذاشتیم، فهمیدم که دارد کوچه به کوچه از من دور می‌شود. به آدم‌ها نگاه می‌کرد تا واکنش‌شان را ببیند. همه لبخندش می‌زدند. و خیره می‌شدند به یاد اولین روز مدرسه‌ی خودشان. سردر ِمدرسه‌اش را که دیدم و مادر و پدرهای شاد با دوربین و عکس و فیلم٬ یک هو حس کردم آن سپینودِ قوی نیستم. توی دلم خالی شد. بعد از سه چهار سال تنهایی انگار تازه الان تنها شدم. چشم‌چشم کردم تا آشنایی کسی را ببینم دلم برای غربت‌ام سوخت. اشک از زیر عینک آفتابی شره می‌زد روی رژ گونه و از آنجا سریع می‌بلعیدم‌اش.
روز اولِ کلاس اول٬ صبا نبود که گریه می‌کرد. من بودم. نمی‌دانم چرا. برای این که او هم زن می‌شد مثل خودم ، مثل خاله پونه‌اش یا برای این که ... هیچ چیز نمی‌دانم.
گذاشتم‌اش خانه‌ی مادربزرگ‌اش که بیایم راحت هق بزنم. توی راه برگشت از دست‌فروش زیر پل عابر پیاده کنار پارک، بیگانه‌ی آلبر کامو را خریدم.

سپینود | 12:14 PM | ...؟!(19)

September 17, 2004

جمعه, 27 شهريور 1383

داستان

پیراکتوس لیترانوس

برگ‌هایی باریک و سوزنی‌شکل داشت که از شاخه‌های ترد و نازک‌اش یکی در میان جدا می‌شدند. زن وقتی به باغچه رفته بود و زیر نور گرم و چسب‌ناک خورشید به رزهای هفت‌رنگ آب داده بود، و پیچک‌های هرزه‌ی مزاحم را که دور تنه کوکب پیچیده بودند و با شهوت ازتنه‌ی او بالا می‌رفتند، با ناخن‌هایش پاره کرده بود، اصلن نفهمید که نهال کوچک پیراکتوس لیترانوس از خاک باغچه‌اش سر درآورده و آرام آرام دارد بالا می‌رود٬ ساکت و محجوب. آن‌وقت هنوز اسمش را نمی‌دانست. وقتی مرد باغبان، که هر روز ساعت پنج بعدازظهر می‌آمده بود و آنجا می‌ایستاده بود و او را تماشا می‌کرده بود و روزی بالاخره به او گفته‌بود سلام، نام پیراکتوس لیترانوس را به زبان آورد، زن ابتدا تعجب کرد. سپس نام را تکرار کرد و یاد سیاره‌ی اورانوس افتاد. تازه فهمیده بود که آن مرد شندر پندری که هر روز ساعت پنج بعد از ظهر می‌آمده و آن‌جا می‌ایستاده٬ با گیاهان آشناست.
پیراکتوس لیترانوس - که ما می‌توانیم از همین‌جا او را پیراک بنامیم چون ‌ما به عادت، نام‌ها را مختصر می‌کنیم- گرچه که از خانواده‌اش اطلاعی در دست نیست٬ اما گیاه کمیابی نبود. اصلن شاید یک نوع خودرووی بی‌عار بود. گیرم نه به بی‌عاری کاکتوس و به خودرووییِ بائوباب – که می‌توانست سیاره‌ای را بپکاند – اما یک چیزی داشت. چیز معانی زیادی دارد. گاهی نیاز به توضیح نیست و شما خودتان می‌توانید بفهمید که چیز بر چیز بدی دلالت ندارد. چیز فقط چیز است. کلمه‌ای که با آن بحران را از سر می‌گذرانید. پیراک در استواری و قد و قامت‌اش اصالتی داشت که تا نبینیدش نمی‌فهمید. نازک نارنجی نبود که با یک باد خزان کند و با یک کپه نور ذوق کند و گل بدهد. همیشه جایی می‌روئید که از یک سوم آفتاب و دو سوم سایه‌ی کامل بهره بگیرد. شاید کلمه‌ی چیز این‌جا بر هوش‌مندی پیراک دلالت کند. اینها همه را باغبان به زن گفته بود. و شاید هم دروغ گفته بود.چرا که در هر حال او مردی بود که با زنی سخن می‌گفت و زنان همیشه فکر می‌کنند مردان دروغ می‌گویند.حتی اگر درباره پیراکتوس لیترانوس( اوه ببخشید پیراک... می‌بینید که قوانین زیاد هم واجب الرعایه نیستند) باشد. از وقتی پیراک در باغچه‌ی زن روئیده بود، زندگی‌اش از روال و جریان عادی خارج شده بود. یا دست‌کم خودش این‌را تصور می‌کرد. او پیراک را نمی‌شناخت. غریبه بود. نمی‌توانست مثل اقاقیا یا دراسنا یا اسطوقودوس با او حرف بزند. آب بدهد یا کود بپاشدش. یک عنصر ناشناخته در باغچه‌اش بود٬ که هم باید از او خوب پذیرایی می‌کرد و هم ناچار او را تحمل می‌کرد. شب‌ها که با پیراهن خواب نازک‌اش به حیاط می‌آمد تا کمی قدم بزند٬ حس می‌کرد زیر نگاه پیراک است. و وقتی نزدیک‌اش می شد، لمس برگ‌های او می‌لرزاندش. گاهی که فکر می‌کرد نفس پیراک را روی پوست کتف‌اش احساس می‌کند، می ترسید که خیالاتی شود یا حتا شب‌هایی خواب می‌دید که زیرتنه‌ی پیراک نفس نفس می‌زند. و صبح که می‌شد هنگام آب دادن باغچه، روی گونه‌هایش ردی از سرخی پیدا می‌شد که از هوای خنک صبح‌گاهی نبود.
و این‌جا جایی است که باغبان باید وارد قصه ‌شود. چرا که زن یکه و تنها بود. وباغبان هرچه بود یک مرد. و منطقی نبود که زنی با درختچه‌ای نرد عشق ببازد. روز اول که باغبان از در پرچین باغچه گذشت روز آفتابی و قشنگی بود. نسیم ملایمی می‌وزید، پرنده‌ها می‌خواندند و همه چیز برای دیدار زنی و مردی آماده بود. آن روز نوک برگ‌های پیراک کمی زرد شده بود و این بهانه‌ی مناسبی برای دعوت از مرد به داخل حیاط بود. شب پیش که زن متوجه زردی نوک برگ‌های سوزنی پیراک شده بود، فرداش حمام کرده بود و گونه‌هاش را با گل‌برگ کوکب کمی سرخ کرده بود. و مرد این‌را به سرعت فهمیده بود. مرد تشنه نبود ولی گفت که تشنه است و زن برایش مایعی آورد که آن‌را نوشیدنی می‌نامیم. و شما می‌توانید از تخیل و یا سلیقه خود کمک بگیرید. بنابراین فکر کنید که مرد و زن برای دقایقی نسبتن طولانی پیراک را فراموش کردند و به خودشان پرداختند. پیراک بی‌چاره که خود را در این بازی مغلوبه می‌دید، با باد تکان می‌خورد. شاخه‌هاش را تکان می‌داد. زن و مرد را دید که دست در دست هم به سویش آمدند. ایستادند و پشت زن را ‌دید و دست مرد که کمرگاه زن را گرفته بود. آفتاب ملایم بود.نسیم می‌وزید و پرندگان هم‌چنان می‌خواندند. گفتن این‌ها همه برای این است که شما فکرتان از چیزی که ناخودآگاه به سمت‌اش کشیده می‌شود منحرف شود. و فراموش نکنید که چیز ماهیتن بد نیست. چشم‌هاتان را ببندید و فقط به پیراک فکر کنید که حالا دیگر از غم و غصه برگ‌هایش همه زرد شده‌اند و ساقه‌ی تردش شکسته است و روی زمین مچاله شده و بوته‌ی کوکب که سوگلی گل‌هایش را از دست داده تا زن به یقه پیراهن خود بچسباندش. و زن که گل و لای و کود را از روی پیراهن گل درشت خود می‌تکاند. و مرد هم که دارد سیگار روشن می‌کند.
پیراکتوس لیترانوس عاشق بی‌چاره...

سپینود
آذر 82 (بازنویسی شهریور 83)

September 14, 2004

سه شنبه, 24 شهريور 1383

یزدنامه

الان از یزد رسیدم تهران. کلمات ساده این را می گویند. اما من هنوز سِحرم.عجالتن این را دارم تا بعد چه می شود. کاش می شد کام همه شیرین می شد با قطاب.

September 05, 2004

يكشنبه, 15 شهريور 1383

طرح یک داستان: یک دوشنبه ی ساده

دوشنبه ۸ آبان

اگر نوشته‌های پراکنده‌ی مرا گردآوری کنند، زبان و زمان را گسسته خواهند یافت و بعد از خواندن آن‌ها می‌فهمند که حلقه‌های مفقوده‌ی این زمان دورانی است که به سرخوشی سپری شده. (الان پنجره‌های مغازه رو باز گذاشتم. باد خنکی میاد. فردا حتمن با خودم یه نواری٬ سی‌دی چیزی میارم. توی این هوا می‌چسبه) می‌گفتم٬ اصلن دست به قلم بردن مال آدم‌های الکی‌خوش نيست. خوش بخوری٬ خوش بگردی٬ خوش بخوابی و خوش گاز بدهی به پدال ظريفی که صدای ملودی موتور ماشين زيبايت در بیاید٬ ديگر رمق نوشتن برای‌ات نمی‌ماند. انگار بار آوردند. بروم قفسه‌ها را خالی کنم. الان بوی مرکب تازه است که می‌پيچد توی مغازه.

سه‌شنبه ۹ آبان
نمی‌دانم چرا نوشته‌ی قبل را که خواندم برايم غريبه بود. انگار مال من نبود. عجيب است. تنها يک جای‌اش که می‌گويم فردا نوار يا سی‌دی بياورم مغازه٬ آشنا بود چون از صبح که رسيدم سراغ ضبط رفتم و اين آهنگ را تقريبن ۱۵ بار گوش دادم؛ No woman no cry و اين جمله مثل ورد روی زبانم شد. جادويم کرد. بعد که می‌گوید: Everything's gona be alright پشت پيش‌خوان پائين تنه‌ام را تکان می‌دادم. مثل خودِ Bob Marley*. آخ که انگار کس ديگری بودم. اين‌جور وقت‌ها دوست دارم عاشق بشوم. انگار که ماشين آبميوه‌گيری است که دگمه‌ی روشن و خاموش‌اش را بزنی!

پنج شنبه ۲۵ آبان
مدتی بود... بگذار ببینم چه طور بگویم!... وای... ننوشته بودم دیگر! نه ! ماشین نخریدم می‌توانید فرض کنید که عاشق شدم. فقط فرض کنید! کف دست‌هام دارد عرق می‌کند و این خودکار آبی هی لیز می‌خورد. مبتذل شده ام؟ خودم فکر می‌کنم که دیگر روان نمی‌نویسم. کلمات و واژه ها را فراموش می‌کنم. انگار دستور زبان بلد نیستم. کتاب‌های تازه‌ای آوردند برامان اما حوصله‌ی خواندن ندارم. در عوض در دلم غوغاست. هر روز با هم حرف می‌زنیم. هر روز که چه عرض کنم! هر شب تا صبح. وقتی سپیده می‌زند٬ دل‌مان نمی‌آید از هم خداحافظی کنیم. هی او می‌گوید اول تو قطع کن٬ هی من. یک چیزهای می‌گوید که قلبم تکان می‌خورد. مثل وقتی توی هواپیما نشستی٬ یک هو خالی می‌شود. نفسم بند می‌آید و نمی‌توانم جواب‌اش را همان لحظه بدهم. خودش هم می‌فهمد. وای الان هم همان‌طور شدم. با این‌که این حالت‌ها را می‌شناسم اما همیشه انگار بار اول است. گفت بیا مثل هامون و مهشید توی کتاب‌فروشی قرار بگذاریم. گفتم که بیاید مغازه ی ما. جسارتم برایم عجیب است. صاحب مغازه و آن یکی همکارم هم فهمیدند انگار. زنگ می زنند... خودش است.

دوشنبه ۲۹ آبان
خسته‌ام ولی راضی. خیلی وزن کم کرده‌ام. گونه‌هایم فرو رفته. شب‌ها را تا صبح بیداریم و این‌که اصلن غذا از گلویم پایین نمی‌رود. تا حالا چند شب را هرطور بود با هم گذراندیم. من به آتلیه او رفتم. او به آپارتمان هم‌کلاسی دانشکده‌ام آمد. شوق زیادی برای شناختن هم داریم. درک ذهن و قلب و جسم. زوایای نادیده. خیلی حرف داریم. تمام نمی‌شود. دیدگاه‌های خاص و عجیبی دارد. این روزها از درس هم افتاده‌ام. امتحانات میان‌ترم است.

جمعه ۱۰ آذر
این‌که بخوام بگم عصر جمعه دلگیره حرف تازه‌ای نیست. پس خفه می شم.

جمعه ۱۰ آذر
نتونستم جلوی خودمو بگیرم. خیلی دلم می‌خواد با یکی حرف بزنم بلکه بتونم روال عادی زندگیمو شروع کنم. از اون گذشته این دفتر با خودکار آبی گوشه‌ی میز به من نگاه می‌کنه. خب اعتراف می‌کنم. همه‌چی تموم شد. به همین سادگی.(ساده؟) تعریف نمی‌کنم. تا همین‌جاش هم نوشته هام شده مثل دختربچه های ۱۳ ساله... ورق زدم. مسخره است. پوچه. زندگی در آبان و مردن به وقت آذر. خدا رو شکر که تا امتحانام مونده و می‌تونم خودمو جمع و جور کنم. برای احتیاط یه ازمایشگاه هم می‌رم و ...

شنبه ۱۱ آذر
این‌که زندگی ادامه دارد خیلی خوب است. این‌که خورشید فردای روز مرگ‌ات طلوع می‌کند ترسناک است، اما جای شکر دارد. هیچ‌کس برای‌ات صبر نمی‌کند. نه آفتاب و نه ماه‌تاب.

دوشنبه ۱۳ آذر
همیشه هرگاه٬ هنوز از این گسیختگی شگفت زده بودم. تاریخ و انسان و طبیعت حافظه‌های ضعیفی دارند. اما من در حسرتم. آن‌که خود را باور ندارد چگونه می‌تواند دیگری را. دین‌ستیزی و خداگریزی در نهادم سرکشی می‌کند. حسرتم برای آن دم راز و نیاز است. بروم مرخصی بگیرم. فردا سودایی می شوم و به کوه می‌زنم.

چهارشنبه ۱۵ آذر
رفتم کوه. برگشتم. حاصل‌اش یک نفس عمیق بود. یک دسته والک کوهی. چند شاخه زرشک سیاه و قوزک ورم کرده.

شنبه ۲ دی ماه
دیروز اول دی ماه بود و من راز فصل ها را ندانستم!
امتحان دارم. جواب آزمایش هم عجیب بود. یک آزمایش دیگه هم دادم. مدتیه توی گلوم دردی دارم.

پنج‌شنبه ۱۴ دی‌ماه
دنبالم آمده‌اند. بوق می‌زنند. خیره به چشم‌هاشان نگاه می‌کنم. از من می‌ترسند. هنوز می‌توانم تپش قلب‌شان را از پشت روپوش‌های یک رنگ‌شان بخوانم. کاش تا آخر می‌توانستم بخوانم.

دوشنبه ۲ بهمن
دفترم را تازه به من دادند. لابد فکر کردن بهترم. چون سه چهار روز پیش هم اجازه دادن کتاب بخونم. ولی نه کافکا. موسیقی هم گفتم... می‌گن نباید باهاش بخونی. اونا فکر می‌کنن حالم بهتره. اکنون حالتی است که قبل از مردن است. یه هو آدم حالش خوب می‌شه لپاش گل میندازه. بعد احتظار. یه کم خودمو جمع کنم. فکرامو. ببینم چی باید بنویسم. دوست داشتم وقت مردن می‌خوندم. نه اینکه بخوام بگم من کتاب‌خون بودم بعد از من بگن به‌به. برای این که این درد لعنتی رو نفهمم. بیاین دیگه ببریدم. نه نوشته‌هایم را نه. بگوئید درد من نه حنجره بود٬ نه جنون٬ نه نوشتن٬ نه خواندن٬ نه عشق... درد من٬ من بود.


سپینود
شهریور 83

-----
* خواننده ی سیاهِ سبکِ reggae در امریکا که با تزریق مرفین به رگ پیشانی از دنیا رفت.(1944-1981)