میخواستم بنویسم از علی. از این داستان و مرد اثیریاش٬ از اتاقی از آن خود٬ و از حس بیخوابی که گریبانم را گرفته٬ که خبر آوردند:
منیرو از سفر آمده٬ پس کولیها این پنجشنبه٬ نشر ثالث٬ ساعت ۳ بعد از ظهر
و از آنهمه حرف اینکه٬ دوست داشتید اینجا را سر بزنید. دیگر فکر کنم تکلیف نوشتههای شخصیام روشن شد.
در بالکن را باز گذاشتی آقای میم
اما سالها بعد، وقتی نه زهره بود و نه تخم سگ و نه پلههای باريک و تاريک آن ساختمان، هنوز توی خيابان آقای ميم را میديدم.
خودش بود. با لباسِ کارِ آبیِ آلوده به لکههای سياه روغن و موهای بلند و ريشهای خاکستری، که يک دستهی پول در دستی و با دست ديگر اهرم دستگاه پمپ را بالا میداد و کلاه بافتنی سياهاش را روی گوشهايش میکشيد و به آسمان نگاهی میانداخت و شايد میخواست بداند فردا هوا ابریاست يا آفتابی. و من بوی بنزين را با ولع میبلعيدم.
آنقدر خودش بود، که شک کردم مردی که در اتاقک شيشهای عوارضی اتوبان با خِسّت دستاش را بيرون آورده بود تا ماهيچهی پشت بازویم کِش بيايد و برگهی بیمصرفِ رسيدِ عوارضِ جادههای پيچ در پيچ را بگيرم، آقای ميم بود يا نه؟
و حالا فکر میکنم به همين سادگی میشود آقای ميم را توی يک پوستر تبليغ انتخابات شورای فلان يا رياست جمهوری بهمان، روی ديوارهای کثيف و پوسته پوسته شده از اعلانات مختلف شهری٬ ديد. يا توی يک دکهی روزنامهفروشی در حال ديدن يک مسابقهی فوتبال، و از او سه نخ وينستون کوتاه سگی خريد و دنبال بقيهی پول، لابه لای آدامسها گشت.
***
دانستن اين كه چه كسي دارد از پلهها بالا ميرود چه فايده دارد؟ کافی است آن قدر كه بداني آقاي ميم است با نفسهاي بريده بريده از سيگارهايِ بعد از هر وعدهی غذا و نوشیدن هر ليوان چاي پرملات در بالكن ريختوپاشِ خانهشان، که پاياش را لخ و لخ، خسته از پشتميزنشيني، روي كف پلهها ميكشد ، نوك كفشهايش به ديوارهي پله سائيده ميشود و باز بالا ميرود.
اصلن دقيق شدن در زندگي آدمي مثلآقاي ميم
كسالت و بيهودگيات را بيشتر ميكند، برايات حالت تهوع ميآورد. فكر كن كه دراز بكشي و ته استکانات را سر بکشی و ضربههايي كه كونههاي پا به سقف روي سرت ميكوبند را بشمري و تخيل ات را بهكار بگیری كه اين صداي پا مال خانم آقاي ميم است يا خودش يا تخمسگشان.
هرقدر بخواهم حواس خودم را پرت كنم، نميشود. آقاي ميم با تمام جثهي نحيف و ناديدنياش حضور پررنگي دارد. دائم جلوي چشمام رژه ميرود. چندبار بيشتر با هم همكلام نشديم و توي آن گپهای مردانه، انگار راجع به هوا و آلودگي و وضعيت وخيم اتوبوسها و دير رسيدن سركار حرف زديم. و اينكه چرا آنبار قبض برق مشترک، مبلغ زيادي را نشان داده بود. آقاي ميم اعتقاد داشت كه بايد چراغهاي سردر، شبها خاموش شوند. و من فكر كردم براي اين است كه وقتي توي بالكن خانهشان كه بالاي سردر است، سيگارش را دود ميكند و به دوردستها خيره مي شود٬ كسي نبيندش. احتياطاش انگار از خيلي وقت پيشها آب ميخورد. از وقتهايي كه دانشجو بوده و اسلحه داشته و توي جوی ها سنگر ميگرفته يا شايد هم از شهري به شهر ديگر فراري بوده.و همهی اینها را من، فکر میکنم. آقاي ميم از خانوادهاش نميگويد. شرم دارد يا غيرت يا مذهبي است٬ نميدانم. فقط اين را ميدانم كه به زناش ميگويد خانمام و نميگويد "منزل" يا "مادرِ بچهها" يا "بچهها".
بدم نمیآید فکر کنم خانم آقاي ميم صبحها خوابآلود با چشماني پف كرده پسر و شوهرش را صبحانه خورده نخورده راهي ميكند وميآيد جلوي تلويزيون، روي كاناپه يله میدهد و باز خوابش ميبرد، چون ساعت 4 بعدازظهر كه آقاي ميم نزديك برگشتناش ميشود، انگار طبقهي بالا فرمان حمله دادهاند. و خانم آقاي ميم به ضرب و زور آهنگهاي بندتنباني و تلفنهاي مدامِ دوست و آشنا به جنبوجوش ميافتد. لابد غذایی، دستکم چیزی که بشود خورد، درست میکند و بعد از شام، دعواها شروع ميشود مادر با پسرك، پسرك با پدر و جدال نهايي مادر با پدر كه آخر شبها در نهايت، با تلاش بسیار در به صدا درآوردنِ فنرهاي رختخواب ختم به خيرِ موقت ميشود. نسخه پيچيدن براي زندگي آقاي ميم خيلي ساده است. گشت و گذار با رفقا، دورههاي قمار و بازي كه همراه باشد با يك دو شات عرق سگي. گاهي هرز پريدن با زني چيزي. يا بهكل درويش شدن و به سيمآخر زدن. كه اين آخري، بعيد است از آقاي ميم بربيايد.
اما انگار آن روزها آقاي ميم طور ديگريش بود. اين را از بالكن آمدنهاي مكرر و پكهاي عميق و زمزمههاي شعرگونه لابه لاي پس دادن دود به هواي سرد و خشك بيرون خانه، ميشد فهميد. اولين حدسات مي تواند درگيري عشقي و عاطفی باشد اما قيافهي آقاي ميم بهقولي چندان شكل اين حرفها نيست. شايد هم من بخيل باشم و حسود یا آقاي ميم را بی عرضه و نالایق برای روابط آنچناني بدانم. فعاليتهاي سياسي دارد؟ نه! اگر اينكاره بوده، ديگر الان چون مار گزيدتاش، هوس چريكبازي به سرش نميزند. اصلن با طبع محتاط و كارمندزادهي او سازگار نيست. دچار ياس فلسفي شده بود؟ شايد. راستي آقاي ميم از فلسفه چه ميدانست؟ انگار كه بنشيني توي يك پارك و يك گداي ژنده بيايد و برايت از پيچيدهترين مانيفستهاي فلسفي و پسافلانی بگويد. و الان كه فكرش را ميكنم زياد هم دور از ذهن نيست و ما در اين دنيا چيزهاي عجيب زياد ميبينيم.
و اين شد كه يك روز صداي لخو لخ پاي آقاي ميم نيامد. و در بالكن چندروز باز نشد. و داستان ما از این جا آغاز میشود. ممکن است دقیقن از این لحظهی خاص آغاز نشود. اما همین حوالی را برای روایت انتخاب کردهام. گاهی فکر میکنم شاید از انتها به ابتدا بیایم بهتر است. اما مشکل کوچکی هست - که چندان هم کوچک نیست! - آن این است که نمیدانم در انتها چه میشود.
آقای میم ماموريت بود يعني؟ آنقدر سوت و كور بود كه انگار كونههاي پاي خانم آقاي ميم و تخم سگشان را بريدهبودند. يك ماه گذشت. صداي توري بالكن بالا آمد و اولين چيزي كه به ذهن آدم ميرسيد اين بود كه آقاي ميم برگشته. و دومي، يكهخوردن از اين كه فکر میکنی چرا خانم آقاي ميم كه رانهاي سفيد و گوشتالويِ لابهلاي پيرهن گلدار و گشادش از زير ميلههاي موازي و بدبختانه بههم چسبيدهي بالكن، باز هم پيداست، سرفهكنان دود سيگاري را با ناشيگري فوت ميكند به هواي خنك و بهاري توي كوچهي باريك و دراز؟ خبري هم از پسرك نيست و خانم آقاي ميم شبها نميخوابد. نورِ چراغِ اتاق خوابِ سوت و كورش به درختِ وسطِ کوچه ميتابد.
- بياين تو.... ميدونستم كه يك روز درميزنین.... نه كفشهاتون رو درنياريد….. معطلش نكنين٬ در بازه. الانه که همسایه ها بريزن توي راه پله.
در زدهبودم. خانم آقاي ميم در را بازكرده بود..طولي نميكشد كه خانم آقاي ميم ميشود زهره و يادم ميرود براي چه رفتهام آنجا. وقتي تعارفام ميكند به بالكن انگار رفته باشي موزه يا كاخ ناپلئون و يا روي صندلي هنري پنجم بنشيني. صندلياي كه آقاي ميم مينشست. و ميزي كه لق ميزد و جاسيگاريِ آقاي ميم روياش بود و انگار كه يك ماه است خالي نشده پس چندتايي از سيگارهاي آقاي ميم هم توياش هست كه ارزش آن جاسيگاري با خاكسترهايي كه باد برده بودشان، را زياد ميكرد. زهره چايي آورد. لباساش را ولي عوض نكرد و خوشام آمد. حتا دستي هم به موهايش نكشيد. ژولیده.
- انگار توی خونه كار ميكنين؟.
- آره.
- چكار؟
- ميخونم و مينويسم.
- مگه كسي بابت خوندن و نوشتن پول هم ميده؟
جواب ندادم. تختهسياهِ سبزِ كلاس اول را ديدم و معلمي كه به بچهها پول ميدهد اگر "بابا با اسب رفت" را بنویسند.
- اول فكر ميكردم شما پول بادآوردهاي داريد٬ ارثی٬ درآمد خاصي.
نپرسيدم كه چرا حالا جور ديگري فكر ميكند.
- بعد شبها، صداي ضربههاي انگشتتون روي ماشين تايپ رو كه ميشنيدم كمكم دستگيرم شد.
خنديدم. خوشم آمده بود. خيلي مبتذل و مسخره بود. اما خوب بود. ميدانستم با او ميخوابم و ميدانستم كه بعد از يكبار دوبار خوابيدن با او٬ ديگر اين حس بكر را ندارم. پس ميخواستم زمان بيشتري در خلسهي اين بكارت باشم.
دراز كه كشيده باشي و به سقف نگاه كني ديگر صداي پاي زهره را ميشناسي. خيلي چيزها را ميداني. اينكه غفلتن آقاي ميم ناپديد شده و زهره، تخم سگ را فرستاده شهرستان پيش خانوادهاش تا بلكه خاكي به سرش بگيرد اين تابستاني و قبل از شروع مدرسهها آقاي ميم را پيدا كند. زهره انگار فهميده بود حوصلهي شنيدنِ ماجراهايش را ندارم٬ درز گرفت و من براياش شعري خواندم از وحشي بافقي.
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدی رمیدیم.
صبحها كه براي روزنامه خريدن پايام به خيابان باز میشد، چشمام برخلاف هميشه ميان چهرهي آدمها ميگشت. بهشدت گره خورده بودم توي نبودنِ ناگهانيِ آقاي ميم. حالا در روزهاي يكاندازه و يكجور زندگيام اتفاقي افتاده بود. يك آدمي را شناخته بودم كه دستآخر كار بزرگي كردهبود، توي زندگياش. آدمي كه ادعایی هم نكرده بود.
با اينكه به زهره قول داده بودم كه كمكاش كنم آقاي ميم را پيدا كنيم، وقتي نزديكاش ميشدم انگار، بوياش را که مي شنيدم، يا رد كفشهاي كهنهي هزاربار واكسخوردهاش را ميديدم، راهام را كج ميكردم.
- برگرديم زهره. من خستهام.
و زهره انگار كودك خردسالي كه از ترس گم شدن توي خيابانها محكم دست مادرش را بگيرد، بيحرف پشتام ميآمد.
صبحهای بفهمینفهمی خنکِ تابستان، با کرختی بیخوابیهای شب قبل، پشت میز لق توی بالکن مینشستم و چای و نان بیاتی را سق میزدم و راه میافتادم. مثل هر روز. "در بالکنو ببند". بی کلام در را میبستم. و یکهو پرت میشدم توی این فکر که این در خانهی خودم است یا در خانهی آقای میم. وقتی به این فکر میکردم، گوشهایم تیز میشد و نگاهام میآمد پائین، میرسید به سگک آهنی کمربندم و به تای تیز شلوارم که زهره با بیحوصلهگی صدها بار اتویاش کرده بود، آنقدر که برق افتادهبود. کفشهایم را میمالاندم به پاچهی شلوارم و میکشیدمشان روی موزائیک کفِ پلهها. شنیدنِ صدای پای خودم توی راه پلههای باریک و تاریک آن ساختمان، مرا میترساند. لخ و لخ. هرچه فکر میکردم٬ این صدای پا مال من نبود. آنقدر مال من نبود که یادم نمیآمد صدای پای قبلیام در آن راهروهای باریک و تاریک چه طنینی داشت. کفشهایم چه شکل و چه اندازه بود؟
و آن روزِ آخر٬ یک بعداز ظهر شهریور بود٬ که بچههای کوچه ته دلشان دلشورهی مدرسه بود و توی ساقِ پاهاشان آخرین رمقهای یک تابستان پر از شوت و تکل و گل و بازی، بازی نهایی بود. رقتم توی بالکن با سیگارم٬ پشت میز لق نشستم . پک میزدم و دودش را میدادم توی هوای گرم و خشک کوچهی باریک، درست وسط خاکهای به پا شده از بازی بچهها و لابهلای صداها و کلمات هیجانزده و فحشهای رکیک پسرها به همدیگر و همسایهها به آنها. آن روز به زهره هیچ نگفتم. آن روز بعد از مدتها اصلاح کردم. و انگار آن روز فقط یک مدادِ سوسمار نشانِ هاش.ب. همراهام بردم. پلههای تاریک و باریک را دوتا یکی پائین رفتم. قبل از اینکه در را باز کنم، چراغ سردر خانه را بیخودی روشن کردم. دستی هم لای موهای خاکستریام کشیدم. به کوچه و به بازی پسرها که رسیدم کفشهای هزار بار واکس خوردهام را به خاک و توپ سه لایهی پلاستیکیشان دادم و خلاص.
سپینود.
اردیبهشت تا شهریور 83
*(قبل از پیگيری ادامهی بحث٬ يک تشکر از دوستانی که بحث را دنبال کردند٬ بايد بگويم که تا جايی که توانستم در بخش نظرات متن قبل٬ در بحث شرکت کردم. قصد زياده گويی ندارم فقط اينکه مقصود من از شناخت مولف٬ زمينههای فکری و خاستگاههای احيانن علمی و ... او بوده مسلمن نه زندگی خصوصی و جایگاه خانوادگی و ... او. که در نظرات پست قبل آمده و اينجا مجال پرداختن دوباره به آن نيست.)
صِرف سرگرم کنندهگی يک اثر٬ نشانگر ضعف آن نمیباشد. حتا شاید در بعضی جوامع٬ وجود اینگونه تولیدات لازم است. و بديهی است که نخبهگان٬ تعداد کمتری از جمعيت يک کشور يا يک قوم را تشکيل میدهند و رويه مخاطبنگر به سوی عامهی مردم است.
در عادت میکنيم اِلمانهای زيادی وجود دارند تا باور کنيم کفهی نگاهِ رمان٬ به سوی مخاطب عام٬ حتا به جرات میتوان گفت قشری خاص٬ سنگينتر است. پايتختنگری بيش از اندازه آن و کاربرد اسامی و مکانها به شيوه ای که حتا برای تمام کسانی که در تهران زندگی میکنند٬ نامانوس است. شايد ديگر دورهی شعارهای برابری طبقاتی گذشته باشد٬ اما به زعم من بسيار دردناک است که مانند دوران کلاسيک داستاننويسی٬ ادبياتی ويژهی ثروتمندان و اشرافزادهگان(که دستکم در ايران تجربه ثابت کرده که قشر مرفه و بازاری و بالاشهرنشين از هنرمندان و اديبان و متفکران و عالمان تشکيل نشدهاند!) پديد آيد با کدها و ارجاعات بيرونيِ خاص.
نکتهی دیگر اینکه؛ اين روزها که هر اتفاق کوچک را به سياست ربط میدهند٬ سکوتِ رمان عادت میکنيم در برابر رويدادهای سياسی کمی سئوالبرانگيز است. رمان٬ در زمان حاضر٬ تنها لبهی کند انتقادش به سياستهای برج سازی و تخريب منازل قديمی است که اين مضمون کهنه و دستمالی شده آدم را به ياد منتقدان کرباسچی در آن سالها و فيلم سلطانِ کيميايی می اندازد٬ که گفته می شد در اثر فشار گروهی خاص برای تخريب گروهی ديگر ساخته شده!
"... مامانم فکر کرده اوناسيس و آلن دلون و مارکس رو يه جا زده تو رگ.(اين سه تا که خاله شيرين میگه مال جوونیهای خودشونه. برای نسل ما میشه مثلا بيل گيتز و براد پيت و ـــــــــ جای مارکس هم خودتون يه بابايی رو بذارين.)..."
محافظه کاری از اين واضح تر نمی شود. البته سابقهی اين رفتار پراحتياط در چراغها... هم بود.(کلاريس نهايتن به وضيعت پيش از بحران و اوج داستانی برمیگردد بی آنکه آب از آب تکان خورده باشد.) ضمن آنکه پيشتر هم گفته شد ٬ انتخاب زمان و مکان خاص برای رمان چراغها يعنی پيش از انقلاب و آبادان و شرکت نفت و ... دست نويسنده را در پرداختنِ هرچند اندک به اوضاع سياسی٬ باز میگذارد.
ورود به داستان يعنی فصل ابتدايی رمان٬ آرزو صارم را به بدترين وجهی معرفی میکند و يکباره آدم را در فضای بنگاه و کارمندهايش و برخورد انها با آرزو صارم قرار میدهد با اشارهی بسيار بزرگنمايانه و نمایشی به ارتباط آرزو با کارمنداناش٬ کارمندانی که با وجود تاکيد اوليه دستکم از دوتای شان ٬ يعنی آقای امينی و ناهيد خندهرو ديگر نشانی نمیيابيم و محسن هم در يک ماجرای آبکی دزدی از بنگاه کمی به او در سطح پرداخته می شود.
نقش خواننده و مخاطب برای کامل کردن(اگر ديگر چيزی برای کامل کردن وجود داشته باشد) داستان حذف شده. خواننده بايد آرزو را در نقش باور نکردنی زنی مدير٬ مدبر٬ مهربان٬ دستگير٬ مادری نمونه٬ دختری نمونه که خرج خانوادهای پر ريخت و پاش را میدهد که داستان مدام از خستهگی او و فشار زندگی می گويد تا اينکه شاهزادهی زرجوی مهربان سوار بر اسب سپيدش ظاهر می شود. سهراب باشی٬ زرجو باشی٬ پولدار باشی٬ مهربان و نيکوکار باشی٬ عاشق باشی، عارف باشی و از نعمت زبان چرب و نرم و لطيف برخوردار باشی٬... برای آرزو خانم بهترين چيزها رخ می دهد.(يادتان هست که به ورِ سرگرمیطلب و رويايي خواننده اشاره شد٬ خود بخوانيد حديث مفصل از اين مجمل). از آدمهای خاکستری کمتر خبری هست. فصل کمک آرزو و سهراب برای ترک دادن اعتياد برادر تهمينه اوج ابتذال و شعاری بودن رمان است. و پس از آن کمک سهراب زرجو به آن خانواده و تعمير خانه شان ديگر اغراق است. ضمن اينکه به شکلی کاملن رو خانوادهی تهمينه از سه برادر تشکيل شده بود؛ يکی اعدامی(دل اپوزيسيون را نسوزان) يکی شهيد(...) و ديگری معتاد(نسل جديد بيشتر با مشکلات اجتماعی دست به گريبان اند).
اما و اما زمان آن رسيده که به يک کلمهی مورد تاکيد ديگری اشاره کنيم؛ کشف( يادتان هست؟) ور ديگر ما که تشنهی يادگيری و گشايش معماهاست٬ آن سو که اگر نبود شايد تا کنون به جای کشف نیروی گرانش زمین٬ از افتادن يک سيب درختی٬ در پی کسب لذت و سرگرمیاش(ور تنبل و عیاش!)٬ گاز محکمی به آن میزد٬ گیرم خيلی زيادهخواه و پرتوقع است٬ چرا که از پس سادهترين جملات هم معانی ديگر میطلبد. و عادت می کنیم انتظارات او را برآورده نمی کند.
يکی از خصوصيات خانم پيرزاد ساده نويسی اوست. حتا تلويحن در رمان(بخشهايی که از زبان آيه در وبلاگاش بيان میشود) ساده نويسی در زبان فارسی و پرهيز از پيچيده نويسی و پيچيده گويی٬ ستايش میشود. که اين بهخودیخود بد نيست٬ به شرط آنکه درپی برآوردهکردنِ انتظارات فرمی مخاطب٬ در پس سادگی٬ ژرفايی از معنا باشد.(نمونهي بارزش آثار ريموند کارور است) اما عادت میکنيم٬ کمتر از اين ويزهگی سود میبرد. تمهيدات داستانی٬ عناصر و فرمهايی که بتوان با آن مخاطب را در هزارتوهای داستانی شگفتزده کرد و لذت کشف و درک مفاهيم را به او چشاند٬ در عادت میکنيم نقشی ندارند. شايد اين عيب نباشد٬ اما برای جلوگيری از خطر درغلتيدن به ورطهی ابتذال و سطحیگويی٬ کمک بزرگی است. اينگونه آثار روی لبهی بسيار نازکی حرکت میکنند و چه بسا کوچکترين حرکتی( حتا يک جمله يا يک صحنه يا يک ديالوگ) برای تعيين مرز آنها کافیاست.
***
کتاب در حالی در آستانهی چاپ سوم قرار دارد که هنوز يکماه از تاريخ انتشار آن٬ در تيراژهای ۵۰۰۰ جلد٬ نگذشته. حيات اقتصادی ادبيات، سينما، تئاتر و ... در گرو آثاری اين چنين است. منطقی که ببينيم بازار توليدات فرهنگی شور و هيجان خود را مديون اين دست محصولات است.
اگر آن زن خانه دار و مادری که شب ها با خواندن رمان ها و کتاب هايی ر.اعتمادی وار و دانيل استيل مآب(همان گونه که در خود رمان عادت می کنيم به آن ها اشاره شد) سر بر بالين می گذاشت، اکنون با نمونههايی مثل بامداد خمار٬ سهم من و عادت می کنيم به خواب رود٬ شايد پيروزی خوبی برای رشد فرهنگ جامعه باشد. بايد آن را به فال نيک گرفت. و آرزو کرد تا در سمت ديگری از اين حرکت اقتصادی و فرهنگی٬ توجهای به جريانها و جرقه های نو و متفاوت شود و اين دو در کنار هم به حيات خود ادامه دهند.
* نام متن با احترام به دکتر استرنج لاو و کوبریک اش! که تازگی رویت شد.
پیشدرآمد:
یادت باشد که این نقد نیست این یک یادداشت است. یادت باشد که خواستی در ِ این جا را تخته و روی نامات قلم بگیری. یادت باشد که مدتها بود نمیخواندی و اگر میخواندی٬ بهدل نبود. یادت باشد که نقاهت میگذرانی. یادت باشد که تو آزادی و میتوانی هر آنچه میخواهی بگویی٬ بگویی. یادت باشد که چشمهایت را ببندی بر بددلان، بدنویسان، چاپلوسان، هرزهگان، نارفیقان، خودبزرگبینان و ایضن فروتنانِ بیمایه، مگسانِ گرد شیرینی و ... (و اینان را خود میدانم که کیستاند و بس. نجوئید چون یا نمییابید یا همه را یکجا در خود میبینید که درمورد آن هم٬ من بیتقصیرم!). یادت باشد که این جا دنیای مجازی و دروغ است. سر تا به پا.
پيش از اصلِ مطلب:
(برای خودم که میخواهم حرفام را آغاز کنم و برای آغازش بهانه میطلبم)
چند وقت پيش بود. نه خيلی وقت. کتابِ اتاقی از آنِ خود ويرجينيا وولف٬ که قبلتَرَش گرفته بودم از نمايشگاه٬ را گذاشته بودم در صفِ انتظار و شانس با من يار شد و ورقاش زدم. افسوس خوردم. اول از آنکه استاد قديمام٬ که سراپا گيرش بر ترجمه است و تا میرسی به او٬ از ترجمههای بد مینالد مرا از خواندن اين اثر وولف با ترجمهی(به زعم او) ناشناس٬ برحذر کرده بود. دومين تاسفام هم اين بود که چرا مثل وولف نداريم. به همين سادگی. ولی بسيار پيچيده. اتاقی ازآن خود٬ مقالهوار با شيوهی روايتیِ خاص وولف(واگویههای ذهنی) از زن و داستان٬ زن و ادبيات٬ زن در جامعه و ... میگوید. و میگوید زن نویسنده باید اتاقی از آنِ خود و لیوانی شراب داشته باشد. باور کنيد. اصلن بيائيد بگذريم. اينجا ما بايد عادت کنيم. يا بالاخره عادت می کنيم.
میخواهم اگر بتوانم به شیوهی خودِ پيرزاد بگويم که آدمها به عقيدهي من دو وَر دارند.(بيشتر از دو ور هم دارند و اين را با قطعيت در عالم عدم قطعيت میگويم... راستی شايد هم اصلن وری نداشته باشند.) دست کم در برخورد با آثار هنری دو ور دارند. ور تنبل و راحت طلب و سرگرمیطلبشان و ور تفکرطلب٬ متفاوتپسند٬ کوشا و کاشفشان. اين کلمهی کشف را به ياد داشته باشيد.
(بخشی که می آید را با لحن گفتارِمتن آنونس فیلمها بخوانید.)
عادت میکنيم٬ دومين اثر بلند از نويسندهای که دو سال قبل تقريبن تمام جوايز ادبی سال را درو کرد و بسيار حواساش جمع بود که با رئيس جمهور٬ هنگام گرفتن جايزهاش دست ندهد٬ که به سرنوشت عباس کيارستمی دچار نشود!(خوب است که من نويسنده نيستم. اگر غير از اين بود می گفتند از حسودی دارد می ترکد. حسادت زنانه و از اين حرفها ولی شما را به جان عزيزتان سوگند که تا آخر مطلب را نخواندهايد قضاوت نکنيد) او کيست؟ زويا پيرزاد؟
زويا پيرزاد٬ زنی با دو عکس٬ زنی ناشناس٬ عالیترين شقِ قضيه اين است که از حاشيه کنارهگيری میکند. به کارش میرسد. های و هوی ندارد. درعوض پشتکار دارد. نمیشود غيبتاش را کرد(چقدر بد!). درمورد او فقط میتوان روی آثارش حرف زد و بس. آيا او جروم سالينجر ايران است؟(شايد بله با کمی(؟) نه٬ زيادتر از کمی٬ تفاوت.)
آخرين پرتگويیام که ثابت میکنم چندان هم پرت نيست٬ ميهمان مامانِ مهرجويی(نه مامانِ مهرجویی! اثر مهرجویی) است که خواهيد گفت چه ربطی دارد و من هم حتمن پاسخ میدهم.
اين هم آخرین تکههای این پازل(رمانِ عادت میکنیم نه. بلکه نوشتهی من پازلوار است). خواهر همسر سابق من زنی بود مرفه. نمیدانم چرا دلم میخواهد بگویم بورژوا. اهل کتاب بود. رمانهایی مثل برف و شقایق. گاهی مارکز میخواند. ایزابل آلنده و آلبا دسس پدس را دوست داشت. در خانوادهی همسر سابق٬ کسی غیر از من و او و انگار یک نفر دیگر٬ اهل کتاب نبود. یادم هست که حرفها آنجا همه از مارک لباس و سفرهای خارج از کشور و تشریفات و تزئینات بود. اگر از کبوتران میدان پیکادلی لندن میگفتی٬ بقیه از مارکساند اسپنسر و وولورت میگفتند. و نمیدانستند معبد پانتنون یا کیلیسای فلورانس کجاست ولی بارها از جیورجیو آرمانی و گوچی خرید کرده بودند. این وسط میخواهم از خواهر همسر سابق بگویم که بورژوا بود. عاشق فیلمهای مهرجویی تا پیش ار بمانی و کيکهای شکلاتیِ بیبی و شيرينیهای شيرينخانم الهيه و بوسينی و گپ و رستوران گولدن دراگُن و بهويژه سوئيس بود. دوست خوبی بود. زن خوش قلبی بود. هميشه لبخند برلباش بود(البته اينها همه الان هم هست. اما من نمیبينم). پاک کردن نقرههايش از سرگرمیهای عزيزش بود. و کتاب خواندن. از کتاب که با هم حرف میزديم٬ میگفت "کتاب ايروونی دوست ندارم." يک روز آمد با کتابی لاغر با عنوان جالبِ طعم گس خرمالو. گفت کسی برايش آورده. يکی دو داستاناش را خوانده(زياد اهل مجموعه داستان نبود. زياد که چه عرض کنم٬ اصلن) خلاصه که میدهد به من. نويسندهاش اسم جالبی داشت: زويا پيرزاد.
مَخلص کلام آنکه٬ عادت میکنيم را که تورق میفرموديم ياد آن خواهر همسر سابق افتاديم که بهبه. عجب خوراکی است برای او. درست مثل فيلمهای سابق مهرجويی پر از ملاحتهای بورژوازی امروزيِ پايتخت ايران عزيز. چه معناهای ارجاعیِ لذتبخشی. چقدر برای خواهر همسر سابق و دوستان دوره ايِ دکترشان و خانمهای زيباشان جالب و هيجان انگيز خواهد بود خواندن اين کتاب.
پیش تر:
چراغها را من خاموش میکنم( يا بقولی چراغها) را خواندهايد ديگر. به اینها دقت کنید؛ زمان: ايران پيش از انقلاب. مکان:آبادان. آدمها: ارمنی.
میبینید که برخلاف رمان جدید٬ بنمايههای تازه و جذاب و قابل کشف و نسبتن ناشناختهای در چراغها وجود داشت. من رمان را دوست داشتم فقط میخواستم کمی جسورانهتر٬ چطور بگويم چيزی مانند اسماش٬ باشد. آن تاکيدی که روی منِ کلاريس میشود به عنوان کسی که میخواهد چراغها را خودش٬ خودِ حودش٬ خاموش کند، نبود. دلم میخواست میرفت. آن زندگی٬ که برای او بیهيجان و يکنواخت بود٬ را رها می کرد. وَرِ خيلی زنانهام اين را میخواست. ديگر فرصتی نبود برای کلاريس. برای اينکه آنطور که میخواست زندگی کند و خودش چراغها را خاموش کند. که اين طور نشد و انگار برای چراغ ها بهتر هم شد. چونکه ارشاد نمیآيد به کتابی جايزه بدهد که شخصيتِ اول و قهرماناش٬ نانجيبی(!) کرده باشد. پس انگار همه کلاريس را آنجور میخواستند. خب. من هم به وَرِ زنانهام میگويم ساکت شود و بگذارد تا کلاريس چراغ ها را خاموش کند تا عادت کنيم. هرچه باشد من يک زنم و بايد خوشحال باشم از اين ستارهی مونثی که درخشيده و ماه مجلس ادب شده. پس خاموشی و انتظار. اما هرچه تقلا کرديم بدانيم زويا جان(میدانيد که ما ايرانیهای خونگرم زود صميمی و به قول آيه پسرخاله میشويم!) کيست و کجاست و چه شکلی است و چه زمينهها و پيش زمينه هايی دارد و اينکه مثل هرکسی که اين روزها به او میرسی میگويد شاگرد مرحوم گلشيری بودم٬ شاگرد گلشيری بوده يا نه٬ بینتيجه بود. ( برخلاف اين شهرنوش عزيز[!] که هرجا قدم میگذاری از خودش و روانکاویها و خصوصیترين مسائلاش بی پروا میگويد) يادش بخير کلاسهای تحليل فيلم و نقد خسرو دهقان. با همان صراحت لهجهی گاه تلخ و گاه با نمکاش میگفت"آقا جان برای نقد کردن و تحلیل یک فیلم٬ شما بايد برويد ته و توی زندگی خصوصی فيلمساز(حالا کلیترش میشود صاحب اثر) را دربياوريد." الان ونگوگ و ضربه های قلممویاش ديگر بحث فرم و سبک و دوره در نقاشی نيست٬ صحبت از روانکاوی فرويد و يونگ و لاکان و ... است. بههمین دلیل است که اشخاص رمانهای پيرزاد عمق ندارند. گاهی حتا درحد تیپ باقی میمانند(مثل ماهمنیر یا نعیم و نصرت و ...) و تنها اين نيست. ببينيد٬ منِ خواننده نمیتوانم اعتماد کنم به کسی که نمیشناسماش. به کسی که نمیدانماش. من٬ خواننده حرفهای٬ بايد بدانم پيش زمينههای اتود يک شخصيت از دل چه برآمده اند. بايد با تفکرات خالق اثر اشنا باشم تا زمينههای پديد آمدن آدمهای مختلف در ذهنم چيده شود. بايد با جهانبينی و ديد فلسفی نويسنده آشنا باشم. میگوئيد غلو میکنم؟ يک جا حق داريد. و آنکه اين رمان را درحد بحثهای فرامتنی و بينامتنی و بهقول دوستی٬ سفيدخوانی و شخصيت ها را با ظرفيتهای روان شناسانه و خاستگاههای ذهنی٬ ندانيد. شايد رمان عادت می کنيم را يک رمان کلاسيک با روايتی ساده و پر از اتفاقات سطحی و ساده میبينيد که نيازی به اين همه آسمان و زيسمان بافتن در اطرافاش ندارد.
اما من به جرات و صراحت میگويم که زويا پيرزاد قصهگوی بینظيری است. انگار روح شهرزاد در کالبدش دميده شده٬ اما با همان ويژگیهای کهن شهرزاد. او آنقدر تيزبين و نکته سنج و آدمشناس است که اين آخرين دستگلاش يعنی ورود به وبلاگها٬ با شرح و تفصيلی که دادهاست(دل ما وبلاگستانيون که غنج زد)ديگر جای هيچ اما و اگری را دراين باره نمیگذارد. پاسخی دندان شکن به منزويانی که در گوشه ی ۳-۴ متری خود با سيگار و قهوه شان مینشينند و میخواهند داستان روايت کنند ولی مدام غر میزنند.
*** موافق هستيد که اين بحث را دو بخش کنم که هم حوصلهی شما تاب بياورد و هم من نفسی و فکری تازه کنم و هم بقيه نخواندهگان کتاب عادت میکنیم به جمع ما بپيوندند؟ اگر بله که تا همينجا برای چند روز دست نگهدارم و اگر نه که باز يک نفس برويم؟