July 30, 2004

جمعه, 9 مرداد 1383

آدينه‌نامه


جمعه‌هاگم شده اند. بايد سياه شان کنی. هاشورهای يکنواخت سياه. يا با واژه ها و کلماتی که دوست‌شان داری. عاشقانه‌هايی که عشق می‌ورزی و برمی‌انگيزدت. شخم می‌زنی. اتاقی را که سرشار از بوی سبزينه است. زير برگي٬ تنها يک برگ٬ می‌خوابی.
چمعه‌ها خيلی رقيق و آبکی‌اند. بی‌نام و نشان. بی‌هويت. هيچ ندارند. و هرچه دارند را آدم‌ها با آب دهان به زور به‌شان چسبانده‌اند.
جمعه‌ها انگار تمام نمی‌شوند. تمام شدن٬ همان بود که ترس به جان سريرايت انداخته بود. لابد یک روز جمعه بود که سریرا خود را انداخت در ماشین زباله ی شهرداری. بله حتمن یک جمعه بود. روز دیگری نمی‌توانست باشد. از صبح جمعه که کلنجار بروی با خودت دیگر رمقی تا انتها برایت باقی نمی ماند و بعد از ظهر جمعه... در کش آمدنِ بعدازظهر آدينه گويی اضطرابی از جنسِ ننوشتن تکاليفِ شنبه نهفته است. آشوبی که تکان‌های زمين برپا می‌کند. انگار که جمعه نفس آخرت را می‌کشی. ترس از بودن داری و آدينه‌ای عزيز است٬ آن روز٬ که به گورستان دعوت شوی. جمعه را که با نيستی همراه کنی٬ دوست‌اش داری. گويی ذات‌اش را يافتی.
داستان‌های جمعه ناتمام می‌مانند و تو با غيظ ريزريزشان می‌کنی. تابستانِ نفرت انگیز است یا آدینه‌ کسالت‌آور؟ هنوز نمی‌دانی. شگفتا که باز جمعه‌ها را تبرئه می‌کنی. باز هم می‌گويی صبر کن شايد در آستانه‌ی فصل سرد همه چيز بهتر شود.

July 29, 2004

پنجشنبه, 8 مرداد 1383

شیدا ، انگار گریسته ای؟... (یک زنانه)

شيدا شيدا!
الان اصلن وقتش نيست.
شيدا شيدا!
بچه‌ها بيرون بازی می‌کنن. صدای سابيده شدن توپ پلاستيکيشون با اسفالت داغ کوچه می‌آد. اون قدر داغ و نرم که می‌ترسم بچه‌ها رو بکشه تو خودش.
شيدا شيدا!
گفتم وقت‌اش نيست. ديرم می‌شه. اين صدای ساعت چيه که مثل چکش می‌خوره توی مغز سرم؟ مثل وقتی که زودتر از زنگ ساعت بلند می‌شی٬ فکر می‌کنی خيلی وقت داری. يک هو ساعت زنگ می‌زنه. تو فقط داشتی صدای ضربه‌های ثانيه‌ها رو می‌شمردی.
شيدا شيدا!
بچه‌ها که بيان تو نوچ می‌شم از عرق تن شون. الهه زير گردن‌اش٬ پشت موهای فرفری‌اش خيسه. خدا کنه باز پای عروسک‌اش کنده نشده باشه. رضا...رضا چرا اين روزا دماغ‌اش خون می‌آد٬ از آفتابه؟
شيدا شيدا!
مرتضا امشب زود می‌آد. کاش يه پيرهن می‌گرفتم. بلند. تنگ. وقتی راه می‌رفتم باهاش اين ور و اون ور تاب می‌خورد. بازوهام معلوم بود. موهامو جمع می‌کردم بالای سرم. چندتا حلقه‌شو می‌کشيدم بيرون. روی گردنم. کنار گوشم. صندل می‌پوشيدم با بند لای انگشت. ناخن‌هامو لاک می‌زدم. رضا و الهه می‌اومدن از کوچه. ديگه جرات نمی‌کردن نوچ‌ام کنن.
شيدا شيدا!
صبرکن خیلی زود صدام کردی. گاهی با شلوار جين می‌رم پيش کلوپاترا. تعجب می‌کنن. دورم جمع می‌شن. بهشون يه چيزايی ياد می‌دم. دستور غذا. مد لباس. آرايش. زندگی. عشق. خوابيدن. می‌شم مشاور ملکه. مارک آنتونی دلاور. مرتضا اومد.
شيدا شيدا!
مامان بسه اين قدر صدام نکن. چرا بهم ياد ندادی کوفته تبريزی بپزم؟ اگه پخته بودم مرتضا سر سفره سرفه می‌کرد. سر سرفه هم نيگا به من. چقدر از کوفته تبريزی می‌ترسيدم. از چشم‌های باباقوری مامان‌بزرگ هم. از لپه‌ی کوفته که صاف بين اين همه جا پريده بود تو چشم‌اش. راستی اون شب آقابزرگ کوفته تبريزی رو خورد يا مامان بزرگ رو برد درمونگاه؟
شيدا شيدا!
خسته‌ام خسته. کاش دو وَر داشتم. يه وَرَم بیدار. يه وَرَم می‌خوابيد. يه ورم مرد يه ورم زن. يه ورم مادر يه ورم پدر. يه ورم حرف يه ورم سکوت. يه ورم مرگ يه ورم زندگی.

July 27, 2004

سه شنبه, 6 مرداد 1383

صدامو می شنوی؟

مي‌بيني .زمان رو كه بازم مي‌آد و می‌ره. مثل ما. مثل اون روز كه فيلم هامون رو ديديم. يادته تمام اتوبان تازه‌ساز صدر رو تا قيطريه و تا خونه‌ي ما پياده اومديم؟ يادته به من گفتي مي‌خواي بري يه جاي دور؟ جدي نمي‌گرفتم. فكر نمي‌كردم تو٬ كه برام اين‌قدر دم دست بودي، با يه تلفن، با دو قدم پياده، با يه بسكت رفتن، با يه زنگ تفريح كه از كلاسمون تا كلاستون يه راهروي كوتاه فاصله بود، ديگه نباشي. "و من براي خوردن يه سيب چقدر تنها بمونم".
چقدر بزرگ شدی؟ چقدر بزرگ شديم؟ من چی شدم تو چی؟ چی باقی مونده؟ خاطره٬ خاطره و بازم خاطره. تو يه طرف من بودی که هيچ وقت باورش نداشتم و الان خيلی کم دارم‌اش. شيطنت. زندگی. شادابی. شايد برای همينه که اين چند وقت اين قدر هوای بودن‌ات رو دارم. می‌دونی نيلوفر خوبی من اينه که اصلن فکر نمی‌کنم کسی داره اين جا رو می خونه. تصور من الان اون دست های نوچ و چسبونه که روبروی من و موهای لخت و لخت صاف. يه روزی بايد داستان ات رو بنويسم. می دونم يه روزی داستان ات رو می نويسم.

حتمن يه روزی داستان‌ات رو می نويسم.

July 25, 2004

يكشنبه, 4 مرداد 1383

سفر چیز خوبی است...

يک اصطلاح فرنگی است به نام nervous breakdown يک چيزی مثل پاشيده‌گی روانی و يا يک همچين چيزی. حالا ربط‌اش: هيچ‌کس نمی‌داند ديگری در زندگی چه غم‌ها و چه مشکلاتی دارد. ما زندگی می‌کنيم درست٬ و برای خودمان هم زندگی می‌کنيم اين هم درست٬ اما ما با مردم زندگی می‌کنيم و بودن‌شان را نمی‌توانيم چشم بپوشيم. القصه هفته‌ی پيش در آستانه‌ی همان عبارت خارجکی بودم که مهمان عزيزی شدم. عزيزی که صفا و وفای‌اش مثال زدنی است. اين سال‌ها هروقت به سفری چيزی می‌روم ياد اين حرف علی نصيريان در فيلم آقای هالو (با همان لهجه‌ی ساده و احمقانه) می‌افتم "سفر چيز خوبی است. آدم را پخته می‌کند! "و من پخته شدم. نه از گرمای مهلک تابستان که ديگر امانم را بريده و با حسرت مرا ياد قرمزی نوک بينی‌ام در سوز زمستان می‌اندازد٬ از چيزهايی که ياد گرفتم. از هم‌سفرانم از ميزبانم و از بچه‌ها. بچه‌ها که با پاکی و سادگی‌شان هيچ چيزی را مشکل نمی‌کنند و در همه‌ی شرايط خوش هستند. حالا که برگشتم حرکت می‌خواهم. به‌قول هامون "يه اين‌وری٬ يه اون‌وری يه تکون٬... "و ديگر اين‌که يک سبکی و سيالی عجيبی دارم مثل روحی که از بدن جدا شود. انگار دعوت شده ام تا با مرده‌های گورستان برقصيم و پاهايمان روی زمين نباشد. انگار که نوای دلنشينی پهن شده باشد در يک صحرا . منتظرم. منتظرم که شب و سکوت‌اش برسد تا کلمه‌ها را بپاشم روی کاغذ.
اين‌ها را گفتم فقط برای اين‌که گفته باشم.

July 18, 2004

يكشنبه, 28 تير 1383

نوشته ای در جایی دیگر

نقطه ی پایان بر لذت

من عاشق شده‌ام. نه نخنديد. من عاشق شده‌ام. گفته بودم که دیگر به عشق اعتقادی ندارم، یادم هست. اما داشتم به آخرين لذتی که بردم فکر می‌کردم، که يادم بيفتد بعدش احساس گناه داشتم يا نه، يک‌باره يافتم که عاشق شده‌ام. پس اين حالات عجيب‌ام افسرده‌گی نيست. درد فراق است. درد هجران. دوری يار. همه از عشق است ... از عشق... از عشق*. اين روزها حالم زياد خوب نيست. بغض عجيبی از صبح علی‌الطلوع بيخ گلويم را گرفته. با اين‌که عينکم را فقط هنگام مطالعه می‌زنم، اما اين روزها برای پوشاندن پف چشم‌ها و سريع پاک کردن اشک از آن‌ها خيلی به‌کار می‌آيد. ناز و ادا نیست. همه ما اشک ريختيم. اما دست‌کم يک دليل منطقی داشتيم. دليل منطقی و تلخ. القصه. به قول زن آبی روزهای شنبه‌ی عزيز، عرض می‌کردم(!) موضوع بحث اين‌جا باعث شد با نااميدی شروع به گشتن، دنبال آخرين لذت‌ام، کنم. و فهميدم. خوب هم فهميدم. ياد لحظه‌ای افتادم که نقطه‌ی آخر و پايانی را در انتهای آخرين داستانی که نوشتم گذاشتم**. يادم هست آهی که از سر رضايت کشيدم تو گويی نفس عميقی بود که پس از يک هماغوشی گرم و دلچسب، وقتی دنبال خنکی بالش می‌گردی و پيدای‌اش می‌کنی و سرت را می‌گذاری تا آرام، توی گرمی بازوهایی عاشقانه چرتی بزنی، می‌کشی. کسی به من چه‌کار دارد. من برای خودم چای نعنای داغ می‌ريزم و گوشه‌ی خودم را پيدا می‌کنم و می‌خزم آن تو و می‌نويسم و لذت‌ام را می‌برم. این از من. از سپینود.

***
حس گناه را عرف و جامعه بر دوش‌مان گذاشتند. می‌توانیم نپذیریم و گوش‌مان را بگیریم تا نجواهای اطراف‌مان را نشنویم. کار ساده ایست. می‌توانیم عاشق شویم. عاشق. عاشق. و لذت ببریم. لذت. لذت. و شاید که لذت ما حتا اگر ممنوع، طعم دل‌چسب‌تری هم داشته باشد. مثل شکلات دزدکی برداشته شده‌ی کودکی‌هامان که هنوز مزه‌ی شیرین‌اش زیر دندان‌مان است.


-----
* فروغ فرخزاد
** "..وقتی داستانی زيبايی را خلق کند٬ هيچ لذتی بالاتر از گذاشتن آخرین نقطه‌ی پايان بر داستان نيست." مندنی‌پور، شهريار، کتاب ارواح شهرزاد، نشر ققنوس، تهران

July 17, 2004

شنبه, 27 تير 1383

ساعت 21

هنوز چای‌ای که ريخته بودی برايم٬ روی ميز بود که رفتی. من هم رفتم و وقتی برگشتم٬ هنوز روی ميز بود. حلقه‌ای از رنگ قرمز تيره٬ که به قهوه‌ای می‌زد٬ دور سطحِ زرد رنگِ ليوانِ سفالی٬ ماسيده بود. صدای يک گربه‌ی نر٬ ناله‌ای مست و بی‌قرار٬ شهوت‌ناک٬ از لابلای سوراخ‌های ریز توری می‌آمد. ساعت نٌه می‌شود حالا. گربه‌ی مادر می‌آيد شکم گل‌بافالی‌هايش را سير کند و گربه‌ی نر بی‌قرار است. از اين خردک جلوه‌های طبيعت اطرافم راضی‌ام. غلو می‌کنم. پررنگ‌اش می‌کنم. روی سطح ظریف و ترد برگ بنجامين ريزه‌ام را٬ انگار که جنگل انبوه و سبزی باشد٬ با پنبه‌ای که به محلول آب و شير آغشته می‌کنم٬ سفيذ می‌کنم. دوست‌ام دارد. از آدمي‌زاد چه خيری٬ تا از تو با شرم سبز و سکوت سردت توقع باشد. راحت باش. این‌بار برای خودم نمی‌خواهم‌ات.
اگر حلقه‌ی قهوه‌ایِ دورِ سطحِ زرد رنگِ لیوانِ سفالی‌ام پاک نشود٬ می‌اندازم‌اش توی زباله‌ها٬ تا ساعت نٌه٬ لب گربه‌ را ببُرَد.

سپینود | 07:56 PM | ...(11)

July 16, 2004

جمعه, 26 تير 1383

بی موضوع

آن‌جا٬ دورترها٬ گوشه‌ی دل يک زن٬ يک زن تک افتاده٬ يک زن جدا افتاده‌ی تنها٬ چمدانی‌است.
"يک بار ديگر بچين‌شان٬ بلکه جا شوند. تا کن. هرغم ريزی را ميان بزرگترهاشان جا بده. لابه‌لای‌شان فضای خالی باقی نگذار. ديگر جايی نيست. مانده آن غده‌. توی گلويت جا بده‌اش٬ جوری که راه نفس‌ات را بگيرد. حالا دست‌هايت بی‌کارند. آويزان شان کردی؟ در باد پيچ و تاب می‌خورند. بايد بروی برشان داری و بخواهی ازشان. ازشان بخواهی که برايت کار کنند. بگو آن توده‌ی عضلانی کوچک را بيرون بکشند. جلوی چشمان حالا ديگر ريز شده و ضعيف‌ات بگيرند تا خوب نگاه‌اش کنی. فقط تو نگاه‌اش کنی. می‌توانی يک اعلاميه برداری بچسبانی سردر اين‌جا و بگويی تا يک ماه ديگر که نه از کولی خبری هست و نه از داستان و نه از عشق و نه از رفاقت و نه از ...٬ تو را در اين خلاء رها کنند تا بچرخی و تاب بخوری و از هیچ٬ از بی‌وزنی٬ که آرزوی‌اش را داری٬ لذت ببری. هرچه بخواهی٬ قلب تنگ‌ات٬ را بگويی. هيچ را در دست‌ات بگيری."
پس٬ از فردا٬ اين‌جا٬ پايان است. پایان هم یک آغاز است. آغاز تو. آغاز خلاء. شروع غوطه وری.

July 13, 2004

سه شنبه, 23 تير 1383

داستان، داستان خوانی و دیگر هیچ

جلسه‌ی کولی‌ها پنج‌شنبه‌ی اين هفته نشر ثالث ساعت ۵/۲ بعد از ظهر. خانم روانی‌پور قطعن می‌آيند.

تا يادم نرفته بگويم که امروز هم طی يک جلسه‌ی پرشور داستان‌های برتر جاداستانی و غروب سه‌شنبه انتخاب شدند. فردا خبرنامه را در جاداستانی بخوانيد!

July 10, 2004

شنبه, 20 تير 1383

از کنار هم می گذریم

من الان عصبانی هستم. از اين‌که بايد به حکم جبر انشايی بنويسم که موضوع‌اش: علم بهتر است يا ثروت؟ شايد در دنيای عدم قطعيت، در دنيای پسامدرن کنونی پاسخ به اين سئوال احمقانه و بی‌مورد باشد٬ ولی می‌بينم که بارها و بارها عملن در زندگی بايد پاسخگوی اين سئوال باشيم. درد است که می‌بينم کسی ساعت‌ها به اينترنت وصل است تا سکس‌چت کند يا بازی کند يا بخواهد جواب دندان‌شکنی به کسی بدهد٬ زيرآب کسی را بزند و يا هزاران ايميل و آگهی و تبليغ بفرستد تا يک‌نفر بازديدکننده اضافه‌تر بيايد و بخواند. خب هرکسی يک‌جور است. ولی لک و لک ادبیاتی که توی وبلاگ ها راه افتاده، همیشه چرخ اش بلنگد.
این چند روز سکوت ام از اعتراض نبود. منتظر بودم کسی از دوستان نزدیک یا دور، از خیل مشتاقان و علاقه مندان، چه می دانم متنی چیزی، پیشنهادی، هرچه باشد برای خوابگرد(و نه سیدرضاشکراللهی) داشته باشد رو کند. ولی هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. گله ای دارم از گرداننده ی خوابگرد: چرا زودتر با خوانندگانت مطرح نکردی؟ شاید دوستان و یاران موافق یا حتا کسانی که تو دست شان را گرفتی و پا به پا بردی توی این فضای مجازی، هرکدام یک گوشه ی خوابگرد را می گرفتند تا همه باشد و نه هیچ. دست کم از لحاظ فنی و تکنیکی که می توانستی روی کسانی حساب کنی. گاهی ما اجازه نداریم در قبال جریانی که راه افتاده، هرچند بوجودآورنده اش باشیم، سرخود عمل کنیم. خوابگرد دیگر فقط مال تو نبود. حالا گذشته. اما کارنامه ی یک سال و چندماه خوابگرد(بعد از اینکه سایت شد و جدی تر از قبل به کارش ادامه داد) به حق کارنامه ی درخشانی بود(نه آن درخشان!). معرفی کتاب، غلط-نامه(که این یکی برای من کلی کلاس درس بود)، پایگاه مسابقه ی ادبی بهرام صادقی، برنده شدن در بخش ادبی وبلاگ ها و هزاران مطلب به درد بخور دیگر که هرکدام لینک لینکدانی های وبلاگ من و شما شدند.

يک بار کسی به من گفت خانم ناجيان شما انگار هنوز حرفه‌ای نشده‌ايد. گفتم من اين‌جور حرفه‌ای گری را نمی‌پسندم. من اولين منتقد خودم هستم. نمايش هم نمی‌دهم. اين طور که نمی شود تا خواستی از جايی دوستی سايتی و ... انتقاد کنی فوری عَلَم بردارند و بخواهند زمين‌ات بزنند. شايد نخواهی محافظه‌کار باشی٬ می‌خواهی حرف‌ات را بدون رعايت مصالح و منافع‌ات بزنی٬ اصلن آقا جان اين منفعت مال من است. ها؟ نمی‌خواهم‌اش. به کسی چه مربوط. باز گر گرفتم. دو روز است می‌خواهم بنويسم در باب اين‌که ديگر خيابان‌های مجازی اين دنيا شب‌ها صدای سوت خوابگرد را نمی‌شنود. گوش‌ها پرشده از صداهای نعره‌وار و گوش‌خراش مستان.
اين روزها وقتی وصل می‌شوم٬ تمام وقتم صرف پاک کردن ايميل‌های تبليغاتی از اين سايت و آن سايت در باب يک شعر منتشر نشده٬ يک داستان ديده نشده٬ يک نويسنده ی به دنيا نيامده و ... می شود. حالا بماند که لابد می‌دانيد که اين وصل شدن‌ها برای هرکدام‌مان چه بهای سنگينی دارند(قابل توجه دوستان خارج از کشور!) شايد لازم است توضيح دهم: با هزار بدبختی دنبال کارت يا سرويس دهنده‌ای می‌گردی که فيلتر ملايم‌تری دارد تا بلکه بتوانی مثلن شعرهای يداله رويايی همراه با فروغ فرخزاد را از طريق دوات بخواني. بعد با کلی پشت خط ماندن و حساب شدن پالس‌های مخابراتی وصل می شوی اول گيجی از کجا شروع کنی. چند آدرس محکم و معتبر ادبی که بيشتر نداری. من‌جمله دوات و خوابگرد و آدم و حوا و با شما نيستم و قابیل..(جای نقطه‌چين ديگر چه گزينه‌هايی داريد؟!) با زور سرعت پائين و حجم‌های محدود صفحات باز می‌شوند. اگر به سراغ ايميل‌ها و آف‌لاين‌هايت يا کامنت‌های وبلاگ خودت، که برای بعضی از آن‌ها پاسخ‌ندادن به منزله ی پايان یک دوستی يا بی‌احترامی‌است٬ نرسی٬ قطع می شوی. حالا در آف لاين همه را می‌خوانی بعضی را ذخيره می‌کنی برای بعد. حالا بايد بنويسی و آن‌هايی را که با ارزش‌اند را به دوستان معرفی کنی. دوباره همان پروسه را طی می‌کنی تا... می بينيد چندان آسان نيست. به‌ويژه برای کسی که بخواهد همه باشد تا هيچ.
حالا پشت قضايا: ما آدم‌ها گاه بی‌چشم و رو می‌شويم. برنخورد به‌مان٬ اما راست است. يادمان می‌رود که که بوديم و کی هستيم و چه می‌خواهيم. ما جاه‌طلب هستيم. تائيد ديگران برای‌مان حکم عسل است و می‌خواهيم سر به تن آن کس که نقدمان می‌کند نباشد. يارگيری مي‌کنيم. توجه کنيد اين يارگيری حکايت غريبی دارد در وبلاگستان. مواد لازم‌اش هم سهل و ممتنع است. عده‌ای نوچه. گوش مفت برای ساعت ها ثابت کردن اينکه برحق‌ايم. تريبون آزادی مثل وبلاگ که تا توانستيم ديگران را خراب کنيم و هرچه پربيننده‌تر و مخاطب‌مان بيشتر باشد برخلاف آن‌که بايد احساس مسئوليت بيشتری کنيم و مراعات٬ از ابزارمان برای تخريب ديگران استفاده می‌کنيم. من هيچ‌وقت نمی‌گويم که چرا فلان وبلاگ و بهمان سايت که آمار بازديدکننده‌های نسبتن بالايي هم دارد٬ حرف‌های خاله‌زنکی می‌نويسد؟ چرا مطالب‌اش عمق ندارد. و یا برعکس چرا از سطح سوادم بالاتر است. من به عنوان خواننده فقط انتخاب می‌کنم و انتخابم اين است: روی نام‌شان کليک نمی‌کنم.

رقابت یعنی چه؟ یعنی من آن قدر شانه ی تو را فشار بدهم تا بیشتر فروبروی یا آنکه در کنار رشد تو، من بیشتر رشد کنم؟ به ویژه در شرایط خاص گرفتاری و مشکلات.
حکايت انسانيت حکايت غريب ديگری است: وقتی يک بلای همگانی نازل می‌شود مثل زلزله يا قحطی يا ... اين خاصيت را دارد که انسان‌ها را به هم نزديک می‌کند. داستان تپلی گی‌دوموپاسان را خوانديد؟ نخوانديد؟ پس فيلم دليجان جان فورد را چه؟ ديديد؟ حکايت اين است که شرايط مشترک و مشکلاتی که برای يک عده‌ آدم متفاوت از سطوح مختلف جامعه رخ مي‌دهد آن‌ها را به هم نزديک می‌کند٬ چهره‌ی واقعی‌شان را می‌نماياند. این جاست که باید دید هرکدام چند مرد حلاجیم.
ولی ما به راحتی از کنار هم گذشتیم. به همین سادگی. به سادگی یک کلیک. به آسانی یک دیلیت. و با چاشنی دروغ و فریب دنیای مجازی.

سپینود | 03:21 AM | پیشنهاد؟(15)

July 05, 2004

دوشنبه, 15 تير 1383

پاسخی به نامه ی یک دوست.

سلام ... عزیز
می‌دانم که اینجا را می‌خوانی. نامه ات را خواندم و نمی دانم چرا دوست دارم مثل سیاق گذشته بگویم: مرقومه تان واصل شد. ملالی نیست جز دوری شما و اگر از احوالات من خواسته باشی، خوبم و در سفر بودم و مهمان ماه. و تو می‌دانی که پیشِ ماه که باشم چقدر بعدش خودم را پیدا می‌کنم و مثل باتری شارژ شده٬ تقویت می‌شوم. قلم با دست‌هایم آشناتر می‌شود و میل و شوقی عجیب سراپایم را می‌گیرد. خاصه که زیرِ باران شلاقی هم پیاده روی کنی و ... اما می‌دانی که همیشه نمی‌شود که همه‌چیز خوب باشد و خوب باشی و خوب باش. و می‌دانی و می‌دانم که جهان به لانه‌ی ماران مانند است.

این خیلی بد است که من از سفرکی می‌آیم و بلافاصله این دستگاه لعنتی را روشن می‌کنم. این‌ها شاید نشانه‌ی تنهایی باشد یا افسرده‌گی یا مرگ و در همه‌ی این احوال نشانه‌ی خوبی نیست. باز هم بد است که من نخوانم و نخواندنم را گردن روزگار بیاندازم. و وقتی هم که می‌خوانم از نازکم توقع داشته باشم که بفهمد مادر دارد ایتالو کالوینو می‌خواند و چون سن‌اش بالا رفته سخت می‌فهمدش پس نازک باید ساکت باشد. پس گوشه‌ای کز کند. پس وقتی جایی می‌رویم هنگام رفتن بی‌تابی کند چون باید به انزوایش برگردد. پس...
این بد است که همه‌ی ما ناراحت باشیم. این خیلی بد است. گاهی که فکر می‌کنم٬ چیست که می‌خواهم (و به خدا که ادعا نمی‌کنم) زنی باشم در روستایی دور، یاد زنی دیگر می‌افتم که می‌گفت«کجائید ای زنان ساده‌ی خوشبخت». چه رازی است در ساده‌گی و بی ریایی و استنشاق هوای پاک و کار سخت و نفهمیدن رازهای فلسفی و پیچیده‌ی هستی است٬ که به خوشبختی می‌رساندت؟ چراست که ما می‌خواهیم روز به روز پیچیده‌تر شویم و ببالیم از این به‌هم‌تنیده‌گی و (راستی چرا من دارم از این الفاظ مشگل استفاده می‌کنم؟!) بخواهیم که درک نشویم و فهمیده نشویم؟ آن‌وقت شقِ دیگر ماجرا آشکار می‌شود؛ وقتی که به اندازه‌ی کافی دور شدیم، تنها می‌شویم. می‌شویم بلای جان خودمان. افسرده٬ نافهمیده٬ درک ناشده. عشق‌ را از خود می‌تارانیم. برای اثبات خودمان دست به هرکاری می‌زنیم. اما سبوی ریخته شده را شاید بشود چسباند ولی با آب درون‌اش که در این خاک تف‌زده‌ی خشک محو شده کاری نمی‌شود کرد.
آری همین است. دردِ تو و من همین است. این‌که بروی توی یک بحثی غرق شوی و از آسمان ریسمان بافتن و حرف‌های خان‌باجی‌گونه دور شوی، به تو لذت می‌دهد، اما دورت می‌کند از آن. از آن. از آن دیگر٬ که یک‌بار به تو گفتم. روال، جریان، مناسبت را می گویم‌ات.
حالا باز هم به تو می‌گویم. این را که من نگفتم. آن زنی گفت که دنبال زنان ساده‌ی خوشبخت می‌گشت. چرا که خفه شده بود. یادت هست گفتم برایت. توی خیابان بودیم گمانم. به تو گفتم که او می‌گفت «این حسِ خارج از جریانِ[روال] عادیِ زندگی بودن، دارد خفه‌ام می‌کند...» یادت هست به تو گفتم. گفتم«بدبختی این‌جاست که ماها داریم با این حس متفاوت بودن حال می‌کنیم. اینو بدون که اگر با این وضعیت حال کردی و راضی بودی راه اشتباه رو رفتی. می‌شی مثل اونا که قبل از هنرمند شدن موهاشونو بلند می‌کنن. باید زجر بکشی باید نفس‌ات بالا نیاد باید احساس خفه‌گی کنی....» شاید کمی فاشیستیک باشد. نمی‌دانم فقط این را می‌دانم که مثل ثروت واقعی که با مشقت واقعی نصیب می‌شود، دانایی حقیقی هم می‌رساندت به حالی که هیچ حال خوشی نیست. آن‌جاست که برای درکِ نسیانِ این حالت٬ رو به خمر و شراب بیاوری٬ یا به افیون و یا سر به جنون بزنی و آواره شوی که هیچ‌کدام از چون مایی ساخته نیست و اصلن هنوز به آن نرسیده‌ایم که بخواهیم تصمیم بگیریم که بعد چه؟ شاید آن بصیرت که پیدا کردیم٬ خودش ما را راهنمایی کند و قطعن این‌طور است.
از من نپرس نامه‌ات چه ربطی داشت به این حرف‌ها شاید نامه‌ی تو برای حلقوم گرفته‌ی من که چندی است بسته شده، راه فراری بود و بهانه‌ی فریاد. کورسویی که کمی هوا از آن به ریه‌ی بیمارم رسید. شاید چشمه‌ای که داشت خشک می‌شد را به آب بست. هرچه بود این ها جرقه‌هاست. باید ازشان ممنون باشیم که هستند. باید این حداقل را محکم بچسبیم. شاید روزهایی بیایند که ما حسرت جدل‌ها و بحث‌های چندنفره‌مان و داستان‌ها و شعرها و همین دوستان مجازی را بخوریم. مثل همین کشور آخرین‌های پل استر بشود. همه چیز را آخرین بار تجربه کنیم. چقدر آن‌وقت لذت خواهیم برد از همه چیز. حتی از آدم‌های پست. شاید هم بتوانیم... ولی نه! دیگر دنبال هیچ اتوپیایی نیستم. تو هم نباش. بگذار فکر کنیم این بهترین است که روی می‌دهد.
هميشه بهترين روی می‌دهد.

سپينود- یک‌شنبه ۱۴ تيرماه ۸۳

July 03, 2004

شنبه, 13 تير 1383

سینما تا ابد حسرت دن کورلئونه را خواهد خورد

این که فرانسیس فورد کاپولا بود که دن کورلئونه را ساخت یا مارلون براندو زیاد به فکر کردن نیازی ندارد. سینما با نام هایی مانند آخرین تانگو در پاریس، در بارانداز، ژولیوس سزار، اتوبوسی به نام هوس، و... سینما شد. و همه این نام ها با کسانی مانند مارلون براندو. و اهمیتی ندارد اگر براندو در جزیره ی خصوصی اش، بدون مراعات رژیم غذایی، در انزوا یا در لذت زندگی می کرد. مهم این بود و هست که سینما تا آخر عمر نامعلوم خود حسرت چون او را خواهد خورد.