دلم لرزيد. الان هرچي فكر ميكنم يادم نمياد تا اتاقش چهجوري دويدم و چه جوري بغلش زدم. عجب ترسيده بود. فكر كن توي خواب ناز بعد از ظهرباشي، بعد يههو خودتو توي حياط و پابرهنه توي بغل مامانت ببيني، كه داره ميلرزه و …
مسئوليت يه بچه عجب سنگين و سخته. تا صبح نخوابيد. دستمو گرفته بود توي دستش. منم گوشم به نالههاي احتماليِ زمين بود. توي خواب و بيداري يه چيزايي جلوي چشمام مياومد. عكسهاي بم. اون مادر خاكآلود كه بالاي جسد دخترش بود يا اون مادري كه با نوزادِ توي بغلش خشك شده بود. ياد حرفاي اون مردي كه خودش و خانوادهاش رو كشيده بود زير تشك و سالم مونده بود و ياد اينكه بم خشت و خاك بود و بالاي سر من تير آهن. تشك كه سهله … ياد درساي دورهاي عمران. ياد بارگذاري افتادم. مهندس بديعي چه زوري ميزد تا تحليل سازهها، همه رو بندازه. ياد آئيننامه زلزله و ساختموناي آجري. و سقف رو كه ديدم، خندهام گرفت. سقف بالاي سر من و دختركم هنوز طاق ضربيه! ياد روزي افتادم كه اسلايدهاي يه كارخونه توي ژاپن رو نشونمون دادن، كه بدون تماس با سطح زمين، به يك ميله، توسط كابلهاي كششي وصل شده و موقع زلزله مثل گهواره با زمين تكون ميخوره، نه اينكه مثل ساختموناي بتنيِ ما، صُلب و سخت سرجاش بايسته. نمي دونم اينا رو چرا مينويسم؟ هميشه وقتي ديگه هيچي قطعي نيست، حرف زدن مثل هذيون گفتن ميمونه. ديگه ادبيات كيلويي چنده؟! صبح كه اومدم سركار، ديدم يه يادداشت براي خودم گذاشتم كه بنويسم دربارهي كنزا بورو اوئه، فوتبال و برنامهي نود ، شهرقصهاي كه فيلماش رو تازه دوباره ديدم و يه داستان كه بازنويسياش كردم و چندتا لينك و … دوم خردادي كه اومد و رفت و كسي نفهميد. مجلس ششمي كه تموم شد و كسي خيالاش نبود. هر روزمان شده عزاداري و اگر هم نباشه خودمان تبديل به عزاي ملياش ميكنيم. همه چيز عالي است. در حد استانداردِ خوب بودن. مصائب مسيح هم اكران است ميتوانيد برويد ببينيد و گريه كنيد به حال مارمولك كه رفت و داغ يك لبخند را گوشهي لب من گذاشت كه با اين پلمب آي اس پيها توي ازدحام آنها كه ميآيند چت كنند و وبلاگ بنويسند و كامنت بگذارند و تحقيق علميكنند و سايتهاي پورنو بروند يا براي تفريح زني را براي صيغه كردن پيدا كنند، هركار ميكنم نميتوانم صفحهاي را باز كنم و اين سايتي كه راه انداختهام و بقول يكي از دوستانم ديگر خبري از نوشتههاي صميمانه در آن نيست، را بهروز كنم. مي دانم زبانم يكدست نيست نثرم هم شكسته است هم فني. ميدانم كه درونمايه مغشوش است. فكر كنم اگر ابوالفضل بيهقي هم اينجا بود، عطاي زبان و لحن را به لقايش ميبخشيد.
من اينجام، صبا مهدكودك، پدر صبا هم نميدونم، مادرم خانهاش، رفيقم كرج، خالهام در حال احتضار توي بيمارستان، برادرم مثل هميشه كه خبر جنگ عراق و زلزله بم و … رو شنيده پريده با رفقاش توي يه اوتول با دوربين و دفتر و دستك و ژستهاي هنري كه سوژهي عكاسي پيدا كنه. ديروز از كوه اومده بود و من احمق نگران بودم كه نكنه كوه روي سرش ريخته باشه اما اون به من زنگ زد و پرسيد: اوضاع چطوره؟
- يعني چي؟ ما حالمون خوبه
- نه ميگم زلزلهجوري هست ما بريم عكس بگيريم يا الكي بوده؟
- اگه منظورت اينه كه بگم چقد كشته داده و ميتوني از دست و پاهاي بيرون از آوار مونده عكس بگيري يا نه…
- اه خفه شو احساساتي. يه كم رئال باش؟!!!
- خدافظ
صداي آژير آمبولانسها داره كم كم عصبيام ميكنه. ميترسم بگم كه برج ميلاد از اينجا پيداست اونوقت بگن وبلاگ نويسا همه از خودكشي حرف ميزنن و كمبود محبت دارن!
خب باشه همه چي خوبه. ما خوبيم. تو خوب باش. خوبي؟ …
اين داستانِ سَريرا نيست. “فقط برام ورق بيارين تا فال بگيرم.” رويم را برميگردانم و محكم دست پرستار را ميگيرم. خودم ميفهمم كه دارم التماسش ميكنم. از اينكارم هم اصلا ناراحت نيستم. باسنم كمي ميسوزد. شايد اينطور پيش برود زخم بستر بگيرم. شايد هم شورتم داخل باسنم فرو رفته. اما اگر بخواهم هر روز فال بگيرم بايد يك نازبالش كوچك زيرم بگذارند. زخم بستر آدم را يادِ پيري و مرگ مياندازد. يادِ تمام شدن. توي اين اتاق، با همهي قابهاي رنگارنگ و گواهينامههاي عجيب و غريبِ پزشكي روي ديوار و ميز قهوهاي، مبلهاي چرمي سياهسوخته كه وقتي مينشيني رويشان، صدايي شبيه ول كردن باد از بدن ميدهند و خندهات ميگيرد، فقط يك چيز ميخواستم؛ بروم جاي گلدانِ پيتوس را عوض كنم با آن درختچه مصنوعي خاك گرفته، تا كمي نور بخورد. “اسمتون ؟” ميگويم سَريرا… سَ ري را… اگر بگويد چه اسم قشنگي يا بپرسد معنياش چيست، تف ميكنم توي صورتش. بگذار فكر كند من زنجيري هستم. آنوقت يك جليقه تنام ميكند و به يك اتاق انفرادي ميبَرَدم. من هم به ريشاش ميخندم. هيچكاري هم كه نتوانم بكنم، ميتوانم ثابت كنم اينهمه سال درس خواندن و دكتر شدناش، همه پشم است. سرشاخههاي پيتوس خشك شده. بايد كَندشان. برگها وقتي زرد شدن و خشك شدنِ اطرافشان را مي بينند غمگين و پژمرده ميشوند. تمام ميشوند. “گفتند ورقِ بازي خواستيد؟” “بله بله اگه ميشه. بهخدا كاري نميكنم. فقط فال ميگيرم. قول ميدم قايماش ميكنم. اگه بازرس اومد نفهمه. اونوقت براي شما هم بد نميشه.” “باشه. مشكلي نيست.” چه مهربان است. شايد بهتر است خودم را به ديوانگي بزنم تا او فكر نكند اشتباه كرده. و از اينكه درست تشخيص داده كه من زنجيريام، خوشحال شود. كنار پنجره ميروم. چه ساختمانهاي قشنگي توانستهاند جلوي كوههاي قشنگ را بگيرند و اين پنجرهي دودي چقدر خوب نور آفتاب نيمروز را غربال ميكند و پيتوس پژمرده ميشود. وقتي به او ميگويم اينها را، همانطوري كه فكر ميكردم، بلند ميشود تا بيايد كنار من بايستد. مثل من به دوردستها نگاه كند. آهي بكشد و سر حرف را باز كند و زيركانه بخواهد روانكاويام كند تا بداند من براي چه خودم را از بلندي ميخواستم پرت كنم. حوصلهي اين بازيها را ندارم. خستهام و مغلوب اتفاقي كه وقتي بايد بيفتد، ميافتد. “باد شديدي مياومد. اون بالا همش حواسم به اين بود كه، دامنم نره بالا تا شورتم معلوم نشه. عين فيلماي كمدي شد. افتادم توي ماشين زباله. خندهام گرفته بود. فكر ميكردم الانِ كه خندهام تبديل بشه به گريه. ولي نشد. لابد برا همين فكر كردن ديوونهام! آدامس دارين؟.. خب اگه ندارين منم مثل بقيه سيگار ميخوام.. نه تاحالا نكشيدم.. خب بعد از اين ميكشم.” خيلي مشتاق است بداند چرا اين كار را كردهام. داستان من هم مثل داستان بقيه است. وقتي بگويم ديگر تمام ميشود. از تمام شدن خسته شدهام. ميدانم اگر الان برايش بگويم فرو ميرود در عمق مبلش دستهايش را حايل ميكند زير چانهاش. اصلا نيم نگاهي هم به پيتوس بيچاره و بلايي كه سرش آورده، نميكند. گاهي خسته ميشود و دستي به سر و چشماش ميكشد. چندبار جاي لمبرهايش را عوض ميكند و رويشان لمه ميدهد. چشمهايش را ريز ميكند و ميخواهد چيزهاي ديگري را از عمق چشمانم بفهمد. و من از همهي اينها خستهام. ديگر ميخواهم آنچه را كه انتظار دارم، نبينم. مثل وقتي كه ميخواهي از پل عابر خودت را پرت كني و يك آن، ماشين زباله جمعكن شهرداري عقب عقب ميآيد و استخوانهايت بهجاي اينكه زير چرخهايش له شوند، در بالشي نرم از زباله فرو ميروند. يك نوار بهداشتي مستعمل به تو چشمك مي زند و يادت مياندازد كه مدتهاست ديگر آن را مثل عكس برگردان به شورتات نچسباندي، مدتهاست كه ديگر تمام شدي و دردت يادت ميافتد و از تقارن اتفاقات و غير منتظره بودن آنها خندهات ميگيرد. “اگر دوست داشته باشيد از گذشته برام بگيد، خوشحال ميشم بشنوم.” “حوصلهي تعريف كردن ندارم. وانگهي مگه شما دفترچههاي خاطرات منو زير و رو نكردين. فكر كنم تنها كاري كه ميتونين الان برام بكنين، اينه كه دو دست ورق KEM بهم بدين تا اگه يه دستش رنگ و روش رفت، دست ديگهاشو استفاده كنم.” “حداقل بگيد از اين همه بازي و فال گرفتن چه لذتي ميبريد؟ چه حسي بهتون دست ميده؟” ساكت ميشوم. هر كسي بيبي پيك را نميفهمد. هركسي نميداند او چه كشيده. فايده ندارد اگر بگويم وقتي بيبي پيك بين شاه و سرباز گير ميكند قيافهاش چقدر غمگين است. گيرم بفهمد، ولي فكر ميكند بيبي پيك ديگر تمام شده. و بيبي پيك از تمام شدن خسته است. پس نگاهش ميكنم. زل زل. ميدانم اگر الان دهانش را باز كند، ميپرسد كه آخر چرا به او اعتماد ندارم. “ آقاي دكتر يا هرچي هستين. ميدونيد شما قابل پيش بينيترين آدمي هستيد كه ديدم؟ و اين زياد خوب نيست” و شانههايم را بالا نمياندازم و راهم را نميكشم كه بروم. يك خودكار از روي ميزش برميدارم. دقت ميكنم كه مشكي باشد. عكس بيبي پيك را، با لبخند غمگيناش، سعي ميكنم كه بِكِشم. ميپرسد كه كيست؟ و اينجا من بايد جواباش را بدهم. دستِكم به ضرورت داستان. پس يك چيزي ميپرانم. “فاحشه است”. ميگويد اسمش چيست؟ ميگويم بيبي ميگويد ميشناسياش؟ سكوت ميكنم. ميگويد ديگر چيست؟ ميگويم هميشه عاشق است يا شايد وانمود ميكند. بله وانمود ميكند. تمام زندگياش را بازي كرده. ميگويد براي چه؟ ميگويم چون ميدانسته آنچه ميخواهد پيدا نميكند. براي همين يا بايد ميمرد يا بايد بازي ميكرد. اول بازي كرد و بعد خواست كه بميرد. همانوقت كه زير سرباز خوابيد، و فكر كرد ديگر پيدا كرده. بعد از آن نتوانست ديگر بازي كند. ميگويد چرا؟ چه شد كه ديگر بازي نكرد؟ ميگويم بازي قواعدي دارد. تقويم را كه نگاه ميكني، روزها را كه ميشمري، قاعدتن بايد قاعده شوي. وقتي نشوي يعني نطفه كوچكي درونت بسته شده. اما بيبي بيچاره يادش رفته بود كه گاهي مغلوب اتفاقاتي ميشوي كه قرار نيست بيفتند ولي ميافتند. ميگويد چرا ؟ ميگويم چون بيبي ديرش شده بود. سرباز رفته بود. بيبي هم تمام شده بود. عجيب است… يائسه. يائسگي. كمي هموزن بازنشستگياست. حال آدم را بههم ميزند اين تمام شدن. سكوت ميكند. خوشحال است. فكرش را هم نميكرد كه به زبان بيايم. كاش زودتر بروم توي تخت، روي نازبالش و يك دهتايي بچينم كه همان دور اول آساش دربيايد. باز ميگويم براي همين است ديگر دوست ندارد اتفاقاتي كه قاعدتن بايد بيفتند، بيفتند. وارد اتاقم ميشوم. سفيد مثل كاغذ. پيتوس را آوردهاند اينجا بلكه نور بخورد. از پلهها كه بالا ميآمدم ، دستهايم را به كمرم گرفته بودم. تاب ميخوردم و راه ميآمدم. با يك دست كمرم و با دست ديگر زير شكمم را گرفته بودم و كيف ميكردم از اتفاقي كه قاعدتن بايد ميافتاد ولي نيفتاده و من وانمودش ميكنم و كاري ميكنم بيفتد. وقتي آمد با دو دست ورق مشكي، از جا پريدم و فراموش كردم كه انگار استراحت مطلق دارم و نبايد هيجانزده بشوم. “خانم سريرا! اينم ورقها كه قولشون رو داده بودم. بيبي پيكِ خوشگلي داره. مراقبش باشين كه بين شاه و سرباز گير نكنه!” و من با خنده زبانم را بيرون آوردم. خيالم راحت است كه نه ماه بعد، مثلا وقتي مرخص شدم، ورقها رنگ و رويشان كامل رفته و او نميتواند بيبي را ديد بزند. سپينود - بازنويسي ارديبهشت 83
امشب ماه میهمان من است. برق انداخته ام همه جا را که عاقبت آمد، با دست پر هم آمد.
***
مرده ماهي ها ي هوش خواب ماه
حالا ديگر نزديك به توست زهره.هر جا كه باشي هست. اگر كه نبوده اين همه سال. خوابت پر مي شود از بيداري او و بيداريت پر از خوابهايش. اينجاست حالا، پيش از آنكه خوابت ببرد، بوده. صداي زنگ تلفن عاقبت تورا خواهد پراند. سرگيجه گرفته اي آنقدر، كه در اتاق ها راه رفتي و به ساعت نگاه كردي. كنار بخاري، عاقبت مست از خوابي ناهنگام دراز مي كشي. رفته بودي پنجره ي رو به باغچه را باز كرده بودي كه پوي به راصدا كني. باد ابر تيره اي روي آسمان مي كشاند . فصل برداشت نيشكر است. پر سوخته هاي ني، در هوا معلق اند. لانه ي گنجشكي از درخت كُنار را باد توي كَرت ريحان انداخته. پوي به نيست رفته كنار تپه. سوار اسب چوبي اش است و يورتمه مي رود. موهاي لَخت زيتوني اش خيس به پيشانيش چسبيده. جايي است كه اولين بار قرص ماه را به او نشان دادي. از پنجره جنبش شاخه هاي درهم كُنار پيداست. مهرزاد گفته بود هيچ مردي حاضر نيست، كُناري توي حياط بكارد. چه برسد به زني حامله. و تو حاضر بودي هر روز آن همه، ريخته برگها را...
هر روز آن همه، ريخته برگها را جمع كني تا زير سايه ي پهن وخُنكش بنشيني. نيم شب باشكم برآمده نشسته بودي روي تاب و با مهرزاد و مرد كه، به خاطر تو هسته ي كُناري را در باغچه مي كاشتند حرف مي زدي.مهرزاد سرحال بود آن شب . گفته بود مي خواهد براي همه ي گنجشكان جهان لانه بسازد. صداي خنده ها كه بلند مي شد، نگران به حياط همسايه اشاره مي كردي. پنجره را بستي .دلت مي خواهد امروز هم مثل تمام بعد ازظهرهاي خسته از كار و زنگ تلفن هاي نيم شب ،به طرف تپه برويد.مرد سبد را از تو بگيرد، كه فلاسك چاي؛ جعبه اي شيريني ،سه ليوان و كتابي سنگينش كرده. اگر سر حال بودي از تنه ي درخت روي عرض كانال با دستهاي گشوده راه بروي و مرد نگران ؛كه پرت نشويد توي آب. تو بخندي به او . و پوي به را صدا كني كه او هم روي تنه راه برود و تا از تپه بالا مي رويد ترس مرد موضوع خنده تان باشد. گردش جمعه ي پيش مثل هميشه نبود. پوي به دنبال لانه ي خرگوشها مي گشت. مرد روزنامه اي از لاي كتاب تو برداشت و به طرف نهر پايين تپه رفت. روي نرماي علفها دراز كشيدي. كتاب روي سينه ات بود.چيزي نگرانت مي كرد انگار؛ كه گاه پوي به را صدا مي زدي گاه مرد را. ديروز هم كه از تپه بالا مي رفتي براي مرد، خواب ديشبت راتعريف كردي. مرد شك كرد، شايد بيدار شده بودي ازصداي زنگ تلفن. گوشي را كه برداشت صدا را شناخت.
دوشاخه را درآورد.رفت توي پذيرايي دهانش را به گوشي چسبانده بود و آرام حرف مي زد. در خوابت مرد بود و مهرزاد. برهنه درازكشيده بودند كنار همين نهر. تو از پنجره ي خانه، آنها را مي ديدي. ساكت شدي به يك باره و خيره ماندي در چشمان مرد، كه او ادامه ي رودخانه را جاري مي ديد در چشمانت و تنها به لبخندي قناعت كرده بود و تارهاي موي ريخته روي پيشانيت را كنار زد. ديشب صداي ناله هايت را درخواب شنيده بود. مثل حالا كه پلك هاي بسته ات مي لرزند و مرد را كنار رودخانه مي بيني. ماهي هاي درشت كپور از آب مي جهند روي شن، و نزديك برهنگي پاهايش مي افتند. مرد ايستاده و به ماوراي قوس تيره ي موجي نگاه مي كند كه از لايه ي سطح آب به طرفتان مي آيد. تو رو برمي گرداني با وحشتي كه درنگاهت ريخته. مي بيني مرد ماهي كپوري است در دهان سگي گريخته. دهانت قفل است و از ته حنجره مي نالي. چشم باز مي كني. تكيه بر دستها مي نشيني .عرق كرده اي و تنت در رخوتي سنگين روي بالش مي افتد. چشمانت بسته مي شود. ماهي هاي مرده تو را مي ترساند و سگها... در دايره سگها روي تپه نشسته بودي. مرد با شنيدن فرياد تو و پوي به بالا دويد. گفت بنشينيد. تو پوي به را بغل زده بودي. مرد ايستاد. سگها را شمرد. پنج سگ با دندانهاي تيز و بُزاقي كه از دهانشان مي چكيد. به نوبت پارس مي كردند. زانو هاي مرد مي لرزيد. از او خواستي كاري بكند. سگها مانده بودند و رو به تو و پوي به پارس مي كردند. كمي بعد مرد ديد كه يكي شان از تپه پايين دويد و بعد بقيه. خرگوشي از پشت بوته اي گريخته بود. تا آن روز هيچ سگي اطراف تپه نديده بوديد. مرد روي زانو نشست و حال همان روزي را داشت كه تو را بازيافته بود، وقتي از اداره آمده بود. صدايت كرد. پاي تخت افتاده بودي. از دهانت كف مي ريخت و توي دستت تكه كاغذي بود. بغلت زده بود و زير شليك توپها رسانده بودت به زير زمين درمانگاه. بالاي سرت مانده بود تا چشم باز كني. چيزي بخاطر نمي آوردي؛ و مرد هم نگفت كه تكه كاغذ را ديده و هنوز درخاطره اش مانده. چشمان نسترن.چشمان هنوز بازنسترن.پلكهام را مي بندم. معلق مي مانند در شيشه ي شير پوي به. صداي آژير توي محوطه ي كارخانه كه پيچيد، مرد توي دفتر كارش بود. صداي انفجاري در دوردست را شنيده بود.خودش را رساند به ساختمان بهداشت محل كارتو. ديده بود غرش غولي كه يكباره پشت ساختمان برخاست و پهناي تاريك سينه اش آسمان را فرو بلعيده بود. مثل هر بار با شليك توپها رفته بودي زير ميز. پوي به توي بغل ات بود.توحاضر نبودي او را ديگر مهد بگذاري. مردكه رسيد چيزي نمي ديد. دود به حلقش رفته بود. صـــــــــداي گريه ي پوي به را شنيد. ميز را بلند كرد. از نسترن فقط چشمهايش مانده بود. چشماني تيره ي سبز چسبيده روي ديوار نيم ويران پشت سر تو. مرد تــــــو رامي كِشانْد و تو خيره مانده بودي به ديوارفرو ريخته. كنار شيشه ي شيـــــر؛ چشماني از ميان غبار نگاه مي كرد. پنج سال روبروي آن چشمان نشسته بودي. درددل كرده بودي. مرد بي حوصله كه مي ديدت مي دانست امروز نسترن حتما نيامده و ميز روبرويت خالي مانده ازمهرباني نگاهش. شيشه را داده بودي به نسترن ببرد بشورد. گناهي كه انتظار عقوبتش تو را مي سوزاند. مرد هر بارخانه مي آمد تو را مي ديد كنار پنجره رو به مزارع و مي شنيد ، زير لب مي گويي. جهنـــــم سبز. حالا باغچه است و بازتابي سرشار از حضور مرد؛ كه پيازهاي نرگس را زير پنجره ي آشپزخانه مي كارد. همان روز كه تو از بستر بلند شده بودي كاشته بود. بخار تن مرد پوستت را گرم مي كند. لبخند مي زني و گردنت نرم روي بالش مي لغزد. شيلنگ آب را گرفته اي كه روي خاك پيازها ي نرگس بريزي. يك لحظه مرد را مي بيني خوابيده توي كَرت ريحان. ريشه هايي سينه ي او را جر مي دهند. صداي آسمان قرمبه در سرت مي پيچد. توده اي يخ حنجره ات رامنجمد كرده. خاكستر ني ها مثل برفي سياه مي ريزد روي مرد و تيغ برگهاي نخلي از سينه اش بالا مي رود. با ناله نفس مي كشي . تو نهاي حادثه مي گريزي. نها رفتن تو هميشه مرد را مي هراسانْد. همين بود تا خبر را شنيد، زنگ زده بود و برايت چند روز مرخصي گرفته بود. تمام شب مراقب بود كه تو چيزي نفهمي. گفته بودند به مرد كه تا صبح چيزي نگوید به تو؛ كه هنوزه هنوز چشمان نسترن را مي ديدي. براي مرد همان روز اول ازمهرزاد گفته بودي؛ كه يك جان در دو قالب بوديد هميشه. از پچ پچهاي درگوشي تان. و از هسته ي كُناري كه به دور از چشم مادر توي خاك باغچه چال مي كرديد. همينكه نوك مي زد ، مادر با وحشت از ريشه درش مي آورد. مرد او را از قبل مي شناخت و مي دانست مهرزاد وقتي نيست كجا است و چرا. اين يكي از آن همه چيزي هايي است كه تو نمي دانستي ازمرد. مهرزاد نيمه شب مي آمد و سحر نشده مي رفت؛ و تو تا چند روز بعد از او مي گفتي. به مرد گفته بودي در چشمان او نگاه مهرزاد نشسته. تمام شب مرد بيدار بود.ناله هاي تو را از ته حنجره مي شنيد.نفس نفس هايت را. خواب نبود و وانمود مي كرد كه خواب است.از خواب پريدي با صيحه اي كه مرد را لرزاند.اما او برنگشت و همانطور رو به ديوار ماند. تو از تخت پايين آمدي. تقه ي صداي در مرد را از جا بلند كرد. از شيشه ي در ديد كه بازوهايت را دور درخت گره زده اي و صورتت را به تنه ي آن مي سايي. چيزي نمانده بود به زانو در بيايد. مانده بود و به اندام پيچيده ات دور تنه ي كُنار نگاه مي كرد مرد؛ مردي كه وقتي در آغوش مادرت ضجه مي زدي ؛ سنگ خطابش كردي. توي دفترت نوشته بودي مرد سنگي. بعد از آن بود كه نام او را هرگز بر زبان نياوردي. ديده بود نوشته هايت را مرد، خواسته بود بداند از آن همه، كه در دلت پنهان بود؛ و بـــه روي خودش نياورده بود. و گاه كودك هم مرد صدا كرده بود و نه پدر. مرد لب گزه هايت را مي ديد رو به كودك.وانمود مي كرد نشنيده است.بعد ها هم به تو نگفته بود كه دكمه هاي آن پيراهن را در صندوقچه ي چوبي كوچك تو ديده. واولين دانه هاي كُنار را. صبح پيش از آنكه مرد چيزي بگويد خوابت را تعريف كرده بودي. به صورت مرد نگاه نمي كردي همانطور كه چاي پوي به را هم مي زدي مي گفتي .مهرزاد ارّه را پاي تنه ي كُنار گذاشته بود . تو از دستش گرفتي. دوباره شروع كرد به بريدن ؛ با ارّه ايي كه به جاي دست از شانه اش آويخته بود.پيراهن، به گوشت ِ له شده ي سينه ي مهرزاد چسبيده بود.دكمه ها را لاي گواهي فوت پيچانده بودي.ضربه ي مغزي. از قفل بازوي زنان رهانيدي خودت را و ديدي آخرين دم؛ در آن نيمه شبِ آميخته ي بوي كافور و سدر؛ استخوانهاي جدا شده ي شانه ي مهرزاد را كه مرد به پهلو ي او نهاد.چيزي نگفته بود مرد و سر را زير انداخته بود دشنام هايت را كه مي شنيد.مرد قول روز اولش به تو را زير پا نهاده بود. درگير شده بود او و مهرزاد هم . قبل از ديدن تو بودند. تو كه دلبسته ي بوي نرگس هاي باغچه بودي. مرد هم بود؛ و تو گمان مي كردي نيست. حالا صداي رويش ريشه ها در سرت پيچيده، و بلندتر شده. چشم باز ميکني. نورتندي، لحظه اي ازشيشه ها به اتاق مي ريزد. و لحظه اي بعد غرش رعد پشتت را مي لرزاند. به دنبال تلفن مي گردي كه مدتي است زنگ مي خورد. چهار دست و پا به طرف ميز مي روي و گوشي را بر مي داري. همسايه است. مي گويد كه پوي به پيش آنهاست. صدايت خش دارد و كنار لبت تب خال زده.دوشاخه تلفن رامي كشي. سبد روي ميز است. سه ليوان در آن مي گذاري. در را باز مي كني. چند لانه ي گنجشك جلوي در افتاده. هوي هوي باد است وجَرق جَرق سوختن ني و دود غليظي در كوچه. شاخه هاي انبوه درخت با شدت مي جنبند و تو دستهاي من و مهرزاد را آني كه تنه ي كَُُنار را اره مي كنيم مي بيني.
ارديبهشت 83
ماهزاده اميري
*كَُناردرختي است با شاخه هاي انبوه و مناسب لانه سازي پرندگان، كه در جنوب ومناطق گرمسيري مي رويد.در باور برخي بوميان جنوب، اين درخت مقدس است وخوابيدن زير آن جنون مي آورد و بريدن آن گناه است وبدشگون.
واژهی فيلمفارسي٬ برای آشنايان به مقولهی سينما و بهويژه کارگردانها٬ دارای بار مفهومی منفی است. شايد دکتر هوشنگ کاووسی(يکی از قديمیترين منتقدان سينما در ايران) هنگام ابداع اين عبارت کوچکترين تصوری از کارکرد دشنامگونهی اين اصطلاح در اين زمان را٬ به ذهنش راه نمی داد. و من هم هيچگاه فکر نمیکردم که به راحتی بپذيرم که داستانِ «بيا برويم به مزار»ام٬ «داستانفارسی» خطاب شود! صادقانه میگويم: گريه کردم!
سپس افسوس خوردم که چرا به پيشنهاد دوستی آن داستان را به جای این داستان برای مسابقهی بهرام صادقی فرستادم.
اما بعد از آن کمی منطقی فکر کردم که اصولن آيا هنگام٬ هنگام داستان فرستادن من برای مسابقهای بوده يا خير؟ و پاسخ اين بود که خير. و وقتی مقالهی کوتولههای ادبی از رصا جولایی را خواندم مطمئن شدم. حالا فکر میکنم بايد بخوانم و تمرين کنم و باز هم و باز هم و اگر بازهم٬ باز هم کم است! و باور کنيد اين اصلن نصيحت نيست برای دوستانی که میخواهند داستان بنويسند و به مسابقات بفرستند. از آقای شهسواری عزيز هم تشکر میکنم که داغ دل من را تازه کردند! و بدم نمیآيد که يادی هم از فوتبال کنم٬ که ايشان اشاره کردند به آن. چه اشکالی دارد که در داستان نويسی هم راه مجيد جلالی سرمربی تيم قهرمان ليگ امسال را پيش بگيريم که فوتبال را با علم همراه کرد.(اين جمله فارغ از تعصبات آبی رنگم بود!!)
يك اتفاقِ نهچندان پيچيده
تمام تنات بيرون ريخته بود. اول فكر كردم آبلهمرغان است. اما بعد هرچه فكر كردم و پرسوجو كردم، دليلي براي گرفتنِ آبله مرغان در اين سن، پيدا نكردم. ذرهبين آورده بودي. اين آخرها چقدر وسواسي شده بودي. مدام ميگفتمات خيره نشو. خيره كه ميشدي، ترسناك هم ميشدي. ولي داشتي فكر ميكردي، ميدانم. آنقدر فرو ميرفتي، كه خارشِ روي پوستات را هم نميفهميدي. قديميترها ميگفتند كه پوستِ سفيد حساس است. زود لك ميشود.كك و مك ميزند، ميسوزد، سرخ ميشود و… نه نميخواهم بترسانمات. ميدانم دكتر نميروي. اصلن اگر اهل دكتر رفتن و اين قرتيگريها بودي، كه من از تو داستان نميساختم. اما اين را ديگر كسي باور نميكند، حتا كساني كه دنبالِ لحظهي ناب نوشتن ميگردند؛ زيرِ ذرهبين، خالهاي روي پوستات، حروفي بودند كه كنارِ هم، داستان مرا ساختند.
يك وقتهايي، يك حرفهايي، يك جورهايي، حلقومات را ميگيرد. يك وقتهايي، يك حرفهايي، يك بغضهايي، توي داستان نميروند، حالا هرقدر بخواهي زور چپانشان كني. شعر؟ نه توي شعر هم نميروند. فكر كرديد شعر چقدر با داستان فرق دارد؟.. خب ظاهرن، خيلي. اما براي گفتن بعضي حرفها، بايد آنها را لخت و عريان، روي صحنه و با فجيعترين وضع نشان دهي تا گندهگياش را، دستكم براي خودت بنماياني. توي دلت كه نگهداري، سرسال ميهمانپذيرِ ميمنت(!) از تو پذيرايي خواهد كرد با آن پرستارهايي كه فقط توي صورتشان لبخند است. القصه كه ميبخشيد بابت پست قبلي، اينكه بچه ات و رايانهات هردو با هم ويروسي و مريض شدهباشند، از بدبياري درست ميخورد به يك متنِ شخصي و كاملن حسي. خب اين ميشود كه الان مجبوري بروي در يك كافهي اينترنتي و به زور چماق يك چيزي دربياوري و بفرستي تا قبلي زودتر محو شود و از يادها برود. از بعضي يادها از ياد بعضيها … چه ميدانم.
زنِ خانهدار و مادر، شورش كردهاند و نتيجهاش اين شده كه زن كارمند استعفايش را بنويسد. زن نويسنده سكوت موذيانهاي كرده. اينجور مواقع بدجوري روباه ميشود. با خودش فكر ميكند اگر زن كارمند ديگر نرود سركار، ميشود تا ديروقتِ شب كتاب خواند و نوشت. از فكر شبهاي تابستان و بوي پوشال نم خوردهي كولر و صداي دلنگ دلنگ پرهها، دلاش غنج ميزند. روياي دم كردن قهوه و چاي سبز و گل گاوزبان، بحثهاي شبانه با ماه اگر بيايد خانهشان شب بماند. زنِ خانهدار روياي شستن پرده ها و تعويض دكوراسيون خانه و پختن خورشهاي آنچناني و احيانن زنده كردن سنتهاي انداختنِ ترشي و شور و پختن نذري و آش رشته و … را دارد. هركسي از ظن خود.
كارش را تا يك ماه ديگر تحويل ميدهد. ميداند. حس عجيبي است..
امروز ميروم يك ريمل ميخرم تا وقتي آب بهشان ميخورد، آبروي صاحب چشم را نبرند. تا وقتي دارم دسته های سار را اديت ميكنم و دگمهي شيفت و فاصله را ميگيرم تا نيمفاصله هاي لعنتي را بچپانم بين كلمات، مجبور نباشم سوزش گوشهي چشمهام را تحمل كنم. يادت است آنوقت كه بچه نداشتيم، برايم از مردي گفتي كه گنگ و خوابزده آمده بود توي كوچهي جوانيات و مرد همسايه را به زور از پلهها بالا برده بود و توي آشپزخانه ديگي نشانش داده بود كه داشت ميجوشيد. يادم هست كه ميگفتي مرد همسايه ديوانه شد بعد از ديدن موهاي نرم و لختي كه وِلو توي آب جوش بودند و بدنهاي خون آلود كوچكي كه…. ميداني كه نميتوانم بنويسم. كه نميتوانم حتي بهشان فكر كنم. ميداني كه افسوس آن دو جنين كوچك را كه كُشتم … كه من كشتمشان. با كمك تو. با آمدنِ تو و با دستت كه در دستم بود. و با آن قورمه سبزي كه صبحاش درست كرده بودم و انگار ميرفتم شهروند خريد كنم با آن جاروي برقي سادهاي كه لبهاي آن كوچولو را از ديوارهي رحم مادرش جدا ميكند. كثافت، كثافت. همين اشكها بودند. نه كمي رقيقتر بودند. آنوقت كه نامه به كودكي كه هرگز متولد نشد را ميخواندند. اوريانا بود يا من بودم. وقتي موهاي حالا لخت شده و صافش را ميبينم از خودم ميپرسم آن ديگريها چه شكلي مي شدند. مثل مامان چشم سبز و آذريگون يا مثل پدرت چشم بادامي و كشيده و تيره؟ بايد برگردم بايد دستههاي سار را اديت كنم بايد آمادهاش كنم. بايد ياد بگيرم فراموش كنم. سنگ دل كه نه، ولي كمي سرد باشم. اين روزها فكر آدمها، آدمهاي يك نفس آنورتر بدجور توي سرم افتاده. بدجور قلبم را فشار ميدهد. تو بدت ميآمد. تو از خيلي چيزهاي من بدت ميآمد. ولي حق نداشتي. اگر بدت ميآمد بايد رد ميشدي. آنطوري كه من رد شدم. تند. نه اينكه به آدمهاي توي ماشين بغلي فحش ركيك بدهي، و خواهران و مادراني را كه نديديشان را بدراني و من شيشه را پائين بكشم و داد بزنم توي خيابان كه:چگونه ميشود به كسي كه ميرود اينچنين صبور سنگين سرگردان فرمان ايست دهي
و مزهي خوني كه بپرد توي حلقم و موهاي آنوقت فرفري و چشمهاي آن دم خيس با ابروهاي نگران، كه ياد بگيرند به ما، من و تو نگاه كنند و بترسند از شعرخواندن. چند سال بعد غقلتا كنار هم توي ماشيني بنشينيم و يادمان برود آن قبلنها، اما دو دست كوچك با موهاي حالا لخت و صاف شانهي هردومان را نوازش كند.
چقدر ما اينجوري هستيم. چقدر ما عجيب هستيم. بروم ساعت يك و ربع است و من دستههاي سار را اديت نكردم. وحيد حتمن به من اجازه ميدهد. نه؟
اندر باب نقد و تحليل، نكاتِ ابتداييِ چند
تحليل، تحقيق است. كارِ علمي، كه روشهاي علمي و شيوههاي منطقي دارد. جستجو در مكاتب و نظريات در آن اصل است و بر پايهي تحقيقاتِ پيشين استوار است. عميقتر و ريشهدارتراز نقد.
نقد نوعي داوري و ارزشگذاري است. نتيجهگيري بر پايهي تحليل است. اصولن برندهتر و قاطعتر است(statement ).و بياستدلالتر.
نقد يكجور حرفِ بُرَّنده، توهين و برخورنده است و مطبوع نيست. در ذاتِ نقد، زهري هست كه با هيچ عسلي شيرين نميشود. كلامِ بيتعارف و گزندهاي كه در هر لفاف و به هر شكلي آرايش شود، باز اثرتلخِ خود را ميگذارد.
نقد از خامه و انديشه و قلم منتقد بيرون ميآيد و خود داراي وجهي هنري و تاليفي است،
(a piece of work) كه بعضي به خود اثر(نقد) ميپردازند و برخي ديگر به صاحب اثر(منتقد). شايد نتوان در حوزهي نقد، ايدهي مرگ مؤلف را طرح كرد چرا كه منتقد درواقع اتوبيوگرافي مينماياند، او خود را عقايد خود را و آگاهيهايش را به نمايش ميگذارد. نقد، خواننده را به منتقد نزديك ميكند و سپس به اثر. منتقد است كه مخاطب را به اثر نزديك ميكند. او كاتاليزور و واسطهي اين برخورد است ومخاطب را واميدارد كه از دريچه منظر خود(منتقد) به اثر بنگرد.
براي نقد يك اثر، اولين قدم آنكه بايد كاملا بر اثر مسلط بود. شناخت دورهها و مكاتب و گونهها و ورود به محدودههاي جامعهشناختي و روانشناختيِ اثر و عرفان و فلسفه و اديان همه و همه مانند دادههايي است كه با چيدمانِ مورد نظرِ منتقد، اولويتبندي شوند و در كنار هم ارائه شوند. نقد ميتواند خود، از زيباييشناسي بهرهمند شود يا در قالبي خشك عرضه شود. روشن است كه ميزان تاثيرگذاري آن هم متفاوت خواهد بود.
آفتهايي كه نقد را تهديد ميكند:
سهل و ممنتنعترين نقد تحويل دادن خود اثر به شكلي ديگر است! مانند تعريف كردن قصهي داستان به گونهاي ديگر و عنوان نقد بر آن نهادن. (اين امر در تحليلِ اثر كمي متفاوت است، يعني در تحليل ميتوان داستان را بازخواني كرد و شكافت.)
سردرگم كردن مخاطب با اظهارنظرِ قاطع نكردن و به نعل و به ميخ زدن!
نپرداختن به عناصرِ سبكي و فرمي و فني، كه ناشي از عدمِ آگاهيِ كافيِ منتقد است. و اين جايي است كه تفاوت ذهنِ يك منتقد با يك مخاطب معمولي و عام، آشكار ميگردد. پرداختنِ صِرف به محتوا روش سادهاي است و همه در اولين گام به آن ميپردازند.
تحليل و نقدِ اثر خوب است تا جايي هم نقد موثر و مؤلف، براي ريشهيابيِ آنچه منتقد به آن در اثر استناد ميكند، اما پروندهسازي و تخريب شخص، پرواضح است كه بيانصافي و زالوصفتي است. برملا كردنِ اسرارِ شخصي درست نيست. اما اگر زندگي شخصي مؤلف، راهي شود كه به بيان عقايد و موضعگيريهاي خاص او در اثر منتهي شود، تحليل آن و بررسي اين روند، مانعي در بابِ نقد ايجاد نميكند.
كوبيدنِ عقايدِ اپوزيسيون، از سويِ منتقد، براي برخورداري از حاشيهي امنيتِ سياسي، فريبكاري و چاپلوسي است و به عقيدهي نگارنده اين سطور، بهتر است براي برخورداري از اين حاشيهي امنيت، منتقد اصلن به سمت مباحث سياسي نرود! چون در آن صورت ترسو و محافظهكار خوانده ميشود !
نقد خود از جنس هنر است، از جنس تفكر، ميتواند آنقدر دلپذير باشد كه در پيِ اثر، در ياد مخاطب بماند. ميتواند آثار مخربِ زيادي هم به بار آورد. يادمان نرود كه مهمترين ويژگيِ يك هنرمند، لطيف بودن و نازك دل بودن اوست، كه با نقدِ نادرست آزرده مي شود.
پ.ن. هميشه فكر ميكنم كه آيا اميرنادري به اين دليل از ايران رفت كه خسرو دهقان در نقد، دلاش را آزرده بود؟( امیر نادری کارگردان اولین فیلم جایزه ی بین المللی بگیر(!) و خسرو دهقان منتقد بانمک ولی تند زبان آن سال ها)
برداشت يك
يك روز خوب با كتاب و رفقا
بوي كاغذ و مركب ميبردت جايي كه تنها ميخواهي دست رفيقت در دستت باشد. صداي بحث و نقد و تحليل و خبرهاي جذابي كه دوست داري. ديدن چهرههايي كه مريدشان بودي و اولين الفباي كاغذ و مركب را پيششان آموختي.
- سپينود! عين بچههاي دبستاني هول شده بودي!
با محسن بحث نامهي خاتمي است، الهه كولايي را كه مي بيني توي غرفهي يالثارات خون ميدود به صورتت.
- بابا زنه يه زنه ميون اينا… لااقل پشتشو بگيريم.
از اصلاحات بايد ممنون بود كه امكان اين گفتگوي متمدنانه را ميان اين دو طيف مخالف بوجود آورده. …
- ببين به تب راضي شديم!
سال ديگر شايد اين فضا نباشد. نفس بكش. نفس بكش. عميق…
برداشت دو
لكلكها بر بام
اٍ .. مامان ببين هركول!
- نه دخترم اين هركول نيست اين يه پهلوونه قديميه ايرانيه اسمش زالِ اينم كتاب قصهاشه. زال پدر رستمه و رستم پدر سهراب و …
- مامان ميشه برام كيف سارا دارا بگيري؟
- نه مادر جون. نه سارا دارا، نه باربي(بر وزن نه شرقي نه غربي!) من ميخوام برات قصههاي شاهنامه بگيرم. از زال تا سهراب.
هيچي نميگويد! چه بگويد؟ تك صدايي است ديگر.
- اٍ.. دخترم، ببين! اينا كتاباي كوچيكيهاي مامان بودهها: گلهاي قالي، توكايي در قفس، آهو و پرندگان، گل بلور و خورشيد…
- مامان؟ گريه ميكني؟.. بابا خسته شدم ديگه، مگه كتاب گريه داره… اصلن نميخواد برام هيچي بخري.
كمي ديگر دعوا ميشود.
- بيا بريم بستني بخوريم!
- آخ جون!
برداشت سه
قوزك پا
عجب درد دلنشيني است. ماهيچه هاي پشت پا و تاولهاي كف پا و درد بازوها. رد دستهي كيسهها روي بندانگشتها.
قبض برق را زدند به اعلانات ساختمان. شير و ماست و نان براي فردا و ميوه براي مدرسهي بچه و جوابِ“ مامان گشنمه!” و معدود كاغذهاي سبز باقيمانده و 10 روز به آخر برج.
نه نه اينها را نگو. ميارزيد. مي ارزد هميشه. مثل همان تمدد اعصاب ميماند مثل سفري كه ميخواستي بروي.
تازه از امروز شروع مي شود. خواندن. نكند نخواني و روي هم تلانبار كني؟!!
پردهي نارنجي يك پنجره
انگار دگمهي آسانسور را اشتباه زده بودم. كفشهايم هم دستم بود. فرصت نكردهبودم بپوشمشان. طرح اندام زني را كه ديدم، بُراق شدم. زَنَك داشت لباس ميپوشيد. هرچه هم خوشبين بودم، نميتوانستم دليلي براي اينكارش پيدا كنم. اين بود كه چاي توي ليوان را پاشيدم به طرف پنجره و پردهي ليمويي را لك كردم. اگر روبرويم بود، يك سيلي هم ميخواباندم توي گوشش، روي گونههاي نرم و هفت تيغه و ادوكلن مالي شدهاش. ميترسيدم برود و من باز هم ساكت بمانم. چندبار دگمهي همكف را فشار دادم. خم شدم كفشهايم را بپوشم. همينطور زير لب بد و بيراه ميگفتم“ شب دير اومدي، گفتم خستهاس. روتو برگردوندي، گفتم حوصله نداري. بيمحلي كردي.. بازم.. اين تو بميري از اوناش نيست. خيلي وقيحي. وقيح..”
از پلههاي ورودي كه پائين آمدم زنك را نديدم. لابد زودتر رَدش كرده بود. خيلي به كارش وارد بود. نايلون سياهي دستش بود و آورد گذاشت كنار درخت. سرش را كه چپ و راست ميكرد موهاي سرخپوستياش را باد تكان ميداد و دل من آشوب ميشد. روي بلوز چسبانِ بيآستيناش يك پيراهن زيتوني كمرنگ روي شلوار انداختهبود. ماشينها بين ما رد ميشدند. باسرعت. بوق ميزدند. توي سربالايي زور ميزدند و دود ميكردند. بازهم دست و پايم سست شد. جرات نابود كردن اين پرده را نداشتم.
مثل هميشه بود. انگار كه ميخواستم دزدي كنم يا دروغ بگويم. گوشهي پرده را خيلي آرام كنار زدم، يك شكاف به اندازهي چشم راستم. چشم چپم ضعيف است. بوي خاك و دودهي پرده كه به مشامم رسيد، عطسه كردم و پرده آمد پايين. به همين سادگي. مثل فيلمهاي كمدي. اما من فقط به آنطرفِ خيابان و پرده نارنجي كنار رفته نگاه كرده بودم. مرا ديد. عاقبت ديد. بعد از اين مدت خيلي ساده وضع عوض شد. حالا ديگر هردو تماشاچي بوديم. حالا كه پردهام افتاده. ميخكوب شدهبودم، درست وسط قاب پنجرهي بيپرده. ماندهبودم او چه ميكند. دستهايش را باز كرد و دو طرف پنجره را گرفت و سينهاش را جلو داد و انگار نفس عميقي كشيد. يعني ديده بود؟ مغز تحليلگرم ميگفت اگر يكباره پردهي يك پنجره سقوط كند و از بين برود حتما بايد يك پَرشِ بصري مقابل ديد ناظر ايجاد شود. هرچند كه او بي اعتنا به آن باشد.پس عدم ارائه واكنش، همان عكسالعمل او است. خيلي مغرور بود. شناختهبودم اش. از قدم زدنهاي پياپياش. از حركت دستها ميان موهاي آشفتهي بلندش، كه مرا ياد سرخپوستها ميانداخت. از دو دلياش، وقتي به طرف گوشي تلفن ميرفت و دوشاخهاش را از پريز ميكشيد. انزوايش. تمام اينها برايم نشانه بودند. و مهمتر از همه اينكه حتي در خصوصيترين لحظاتش هم باوقار بود.
با خانم همسايه دو طبقه بالاترم دوست شدهبودم. آنجا وقتي دوست جديدم، برايم قهوه ميريخت به بهانهي كشيدن سيگار كنار پنجره ميرفتم. حالا ديگر ميتوانستم قالي زيباي زيتوني رنگ كف خانهاش را هم ببينم. سليقهاش خوب بود. كفشهاي راحتيِ حولهايِ زردِ خيلي كمرنگ داشت، كه وقتي با آنها روي قالي زيتوني راه ميرفت، يادِ ترشِ ليمو، آب توي دهانام جمع ميكرد. شلواركوتاه پوشيدهبود با يك بلوزِچسبان بدون آستين، كه صبحها بعد از ورزش آنقدر به تناش ميماند، تا برود دوش بگيرد. وقتي توي حمام بود،از پنجرهي كوچكي، فقط سرش را مي ديدم. دلم آشوب ميشد و نفسهايم تندتر. خانم همسايه پيازها را حلقه حلقه ميكرد. نميتوانستم دل بِكَنم. از طرفي پنجرهي آپارتمانِ خودم هم ديگر پرده نداشت. حالا ديگر هر دو تماشاچي بوديم. از همان لحظهي افتادن پردهام. ولي من اين را نميخواستم. بايد باز از پشت پرده و از ميان يك شكاف كوچك ميديدمش. به جاي پردهي قبلي كه افتاده بود، يك پارچهي توري با رنگ ملايمي مثل ليمويي يا زيتوني كمرنگ براي پنجره تهيه كردم، تا راحتتر بتوانم حركتهاي پشتِ پنجرهي او را ببينم. تا بتوانم وقتي روي صندلي نشستهام و مثل تاب تكان ميخورم و كتاب ميخوانم زيرچشم بپايماش. وقتي فكرش را ميكنم، ميبينم دلم ميخواست تا او هم سايهاي از من را ببيند.
من در مجتمعي زندگي ميكنم كه دو بخش شرقي و غربي دارد و آپارتمان من در بخش شرقي است. پنجرههايم از صبح زود نور خوبي مياندازند كف اتاقهايم. بنابراين غير از پاپيتال بقيه گياهها را با فاصله از پنجره ميگذارم. و پردهي توريام اگر هيچوقت كنار نرود، بهنظر نميرسد كه اشكالي در وضعيت گلدانها بوجود بيايد. اما پنجرهي او نور بيرمق غرب را ميگيرد. حتمن بايد پردهها را كنار بزند. منطقاش مثل دريچههاي داخل قرنيهي چشم است؛ وقتي نور زيادي بتابانيبه آنها، تنگ ميشوند و برعكس. براي همين او هميشه چند گلداني را كه داشت، ميآورد پشت پنجرهاش و پردهي نارنجي رنگش را هم كاملا كنار ميزد، طوريكه بعضي از آن شبهايي كه پرده را نمي كشيد، ميتوانستم برنامههاي تلويزيوناش را هم تماشا كنم. فيلمهايي كه ميديد، ببينم. بعضي وقتها دلم ميخواست كانال را عوض كند. اما او خيلي خودخواه بود. گاهي كه پشتاش به من بود و تلويزيون ميديد خستهام ميكرد. دندانهايم را به هم فشار ميدادم. دلم مي خواست من هم پشتم را به او كنم اينكار را كردم ولي يك شب رويم را كه دوباره برگرداندم او رفته بود بخوابد. اتاق خوابش سمت ديگر خانه بود كه من نميديدم. شايد هم خوب بود. حالا حتمن كمتر ناراحت ميشوم و دندانهايم را بر روي هم فشار ميدهم.
تازگيها دير ميآيد خانه. وقتي ميآيد تلو تلو ميخورد. ديگر دوشاخه تلفن را از پريز نمي كشد. كمتر ورزش ميكند. شبها تا ديروقت بيدار است. من را هم زابهرا كرده. كلافه شدهام. مدام با پاي برهنه روي كفِ سردِ سنگي خانه راه ميروم و سيگارم را با سيگار ديگري روشن ميكنم. درهردور رفت و برگشت، به ساعت نگاه ميكنم و دقيقهها و ثانيهها را ميشمرم. يك شب بلند شدم و ديدم پشت پيشخوان آشپزخانه نشسته و ليواني جلويش است. مينوشد و باز پرش ميكند. دلم خواست همراهاش باشم و در سكوت صداي برخورد لبهي ليوانام را به انتهاي ليوان او بشنوم.
ماشينها به سرعت از جلوي چشمم بالا و پائين ميرفتند. عينكم را نياورده بودم. هنوز ترديد داشتم، چون پايم به جدول پيادهرو گير كرد. ميتوانستم خودم را جلوي ماشيني بياندازم. ميتوانستم وسط بلوار بايستم. از افتادن پرده كه مشخصتر بود. ميتوانستم بروم جلوي او و كيسهي نايلوني مشكي را پاره كنم، تا خيابان پر از دستمالهاي كاغذيِ خشكيده و مچاله شود. وقتي برگشتم بازهم سراغ همان شكاف رفتم. انگار چشم راستم هم ضعيف شده.
پرده نارنجياش ديگر كمتر كنار ميرفت. گلدان سانسِوِرياش را آوردهبود و نميدانم چرا كنار آپارتمان ما گذاشتهبود. شايد هم براي آفتابگير بودنِ آپارتمان ما. گلدان را كه بغل كردم، كودك نارسي بود كه ميخواستم به فرزندي قبولش كنم.
در ادامه ی بحث های چاه بابل، هوهویی را بشنوید و بخوانید از جغد.
بحث دربارهي چاه بابل براي من كه خوب بود. بگذريم كه خيليها كم لطفي كردند. بعضي هم كه خب ديوانهاند! بعضي هم پرت بودند. مثلا نميدانم چطور ميشود به چاه بابل گفت جريان سيال ذهن؟! فرمتِ روايتِ داستان، يك راوي بود، سوم شخص و داناي كل و كاراكتر اصلي مردي به نام مندو. حالا باز من درب احتمال ايجادِ اشتباه را از سوي خودم باز ميگذارم. تا جايي كه شد هم به روز نكردم تا دوستان خودشان را برسانند. به هرحال تجربهي بدكي نبود. بي شك ادامهاش ميدهم.
در طي اين به روز نكردن حرفهاي زيادي ماند و يك داستان كه ميآيد. گل آقايي كه رفت و متني كه نوشتم براي پوپكش كه ترديد داشتم بگذارمش اما از آنجا كه نميشود انگار هيچوقت محتاط باشم مي گذارمش توي گيومه كه غير رسمي شود!
“آن شومينهي پر از شمع
خيلي سالها پيش بود. هنوز دختر كوچولو نبود. تولد زن بود. شلوغ بود و هياهويي. پوپك آمده بود نشسته بود بغل شومينه كه پر بود از شمع طوري كه اگر چراغها را خاموش ميكردي انگار مثل فيلم بري ليندون كوبريك سالن با جلچراغهايي از جنس شمع روشن شده بود و با لنز ساخت كوبريك ميتوانستي از اشكهايي كه پوپك از گوشهي چشمهايش پاك ميكرد، تصوير بگيري. او هم ديماهي بود و او و زن به بقيه تكه ميانداختند و كريِ ديماهي بودن ميخواندند.. اما هيچوقت دلِ زن صاف نبود با او. فكر دختر گل آقا بودن و اينكه خودش را ميگيرد مخصوصا وقتي ميرفتند جشنوارهي مطبوعات و در غرفهي گل آقا ميديدندش. حالا حسودي يا هرچه بود… اصلا اينها را براي چه ميگويم!
خب هركسي ميميرد. چه گل آقا باشد چه كيومرث صابري فومني چه خود پوپك چه من. فقط دلم گرفت. از اينكه پوپك تنها شد. پوپك با پدرش پوپك بود. حالا بايد تكاني به خودش بدهد و خيلي سخت است ميدانم. “ اما راستي پوپك! ميدوني دي ماهيها زنهاشون چقدر قويان؟! خيلي ميخوام ثابت كني… خيلي.” ”
نمايشگاه كتاب هم كه شروع شد . زن خانهدار و زن مادر و زن نويسنده با هم سرنمايشگاه دعوا دارند! زن مادر ميخواهد دخترك را ببرد، زن نويسنده ميخواهد خودش برود با يارغارهايش و چشمش را ببندد و بخرد، زن خانهدار هم كه از حالا غر ميزند كه گوشت ومرغ واجبتر است يا كتاب!.. خلاصه تا ببينيم جدلشان به كجا ميكشد.