April 25, 2004

يكشنبه, 6 ارديبهشت 1383

چرا اینقدر فرق میکند تاریکی با تاریکی.

چاه بابل حکایت غریبی داشت. دوستی کتاب را هدیه داده بود به دوستی دیگر و آن دوست امانت به من و من آنقدر نخواندم تا دوست دیگری از من بردش به امانت و وقتی برگشت نزدم با هم کمی غریبه بودیم روی میز آنقدر جلد سیاهش را دیدم و آنقدر دست دست کردم تا کتاب آمد روی سایت دوات و رگ غیرت من هم سرجایش. جان کندنی بود برایم خواندنش،بعد از 4-5 ماهي كه ورسيون اصلي كتاب در دسترسم بود ولي نخواندمش. چيزي درونم به من مي‌گفت كه روياي همنوايي را كه خيلي از شب‌ها قبل از خواب ، خيلي روزها وقتي خيره مي‌شوي، ساز هماهنگ اركسترش را مي شنوي، را ويران مي‌كني. چيزي در گوشم داد مي زد كه اين ساز ناكو‌ك است.، صدايش گوشخراش است. نمي‌دانم چه بود. اما همينقدر مي‌دانم كه خرافاتي نيستم. مي‌دانم كه بنده‌ي نظركرده نيستم مثل آدم‌هاي زيادي كه ندا از غيب مي‌شنوند و خواب‌هاي راستين و همراه با پيام مي‌بينند. من يك آدم خيلي معمولي هستم با اطلاعاتي معمولي‌تر و… از خودم كه نمي‌خواهم بگويم. اما چاه بابل یک جوری بود...

اما چاه بابل یک جوری بود یک دافعه ای داشت و یک جذبه ای و بالطبع توقع را بالا می برد.
نمي‌دانم چندنفرتان اين تجربه را داشتيد كه در ميهماني جايي بنشينيد كنار يك آدم مسن كراواتي و او شروع كند از رضاشاه گفتن و يا شاه سابق و از دوره‌ي اقتدار و بنالد از اينكه بعد از انقلاب چنين شد و چنان شد و … معمولا مخاطبين جوان راانتخاب مي‌كنند كه تجربه‌ي كمتري از دوره‌ي پيشين دارند. به هزار و يك دليل. يكي آن كه اميدوارند اين نيروي جوان دوباره دوران پراقتدار سابق را احيا كنند. يكي ديگر اينكه شكست خود را نتيجه روند طبيعي‌ِ شكست حكومت‌هاي قبل مي‌دانند. يكي آن‌كه شناخت دقيقي از سنت و مدرنيته و دوره‌هاي گذر ندارند. من هم نميدانم. فقط مي‌دانم اين اغلب پيرمردها و اغلب نمي‌دانم چرا ارتشي‌هاي سابق و يا شكست خورده‌هاي سياسي اگر به خوبی مخاطبشان را می شناختند، این چلچراغ خوان ها ، این نسل اینترنت این نسلی که نخواسته اطلاعات در مغزشان تلنبار می شود نسلی که گاهی وقتی با ایشان هم کلام می شوی از خودت بدت می آید که چرا کم می دانی گرچه که آنها آگاهی شان زیاد هم درونی نیست- یاد می گرفتند چگونه درشان اثر بگذارند.

چاه بابل را دوست نداشتم. فكر كردم اگر قبل از همنوايي مي‌خواندمش چه مي شِد؟… نه همان مي‌شد. شايد اين اپيدمي نويسندگان خارج از كشور است؟ نه همنوايي، خنده در خانه‌ي تنهايي و دکتر نون و آثار گلی ترقی.. خيلي ديگر آنها را خوانده‌ام و عجب لذتي برده‌ام. چاه بابل غُر است. ذهنيات يك واخورده است به نام مندو. مندو که ریشه های نابسامانی های روحی اش همان است که از کودکی و دیدن صحنه های تکان دهنده و تجربه ی بریدن سر خروسی با او همراه است تا یک ایستگاه قطار. همان است که نایی را مادرش می بیند و زیر دامن او می رود تا راهی به امنیت بیابد.

به المان‌هاي پررنگ این رمان توجه كنيد: سياست، جنگ، عشق نافرجام كه به شدت به پورنوگرافي نزديك است تا به اروتيسم كه قاعدتن اين‌گونه آثار بايد از آن بهره ببرند، هنرهای چندگانه مثل ادبیات و نقاشی و موسیقی و آواز، سمبل ها و نمادها، اسطوره ها ، تاریخ نگاری ها، مهاجرت( بدون حس نوستالژیک وطن پرستی)و... آن ها مواد اولیه لازم برای تهیه یک رمان اثرگذار است.

خب ذهن من آشفته است. بهتر است کمی سامان اش بدهم. من یک خواننده ام. خواننده ای که به سراغ اثر دیگری از نویسنده ی محبوب ترین رمانش می رود. اول زبانم را ببخشائيد، دوم قصد خودنمايي ندارم، سوم اين متن ناياب نيست ديگر بلكه نسخه آن روي اينترنت به دو شكل موجود است، سوم وارد شدن به حوزه‌هاي سياسي و تاريخي و مذهبي جنگ های عقیدتی را می طلبد که همه ضعفِ ادبیات معاصر ما و پاشنه ی آشیل اش آنجاست و من وارد آن محدوده نشدم.
چاه بابل هفت پاره دارد. این هفت پاره توالی زمانی مشخص ندارند. برش های زمانی خیلی موفق اند و به رمزگشایی میان حوادث کمک می کنند. پاره ی نخست از تاریکی و معلق بودن میان چاه گفته می شود با جمله ی زیبای چرا اینقدر فرق میکند تاریکی با تاریکی. حالا دلت می خواهد وارد فضایی وهم آلود و سراسر راز و رمز شوی که کلیدهایی که دستت داری را بکار ببری و درب ها را یکی پس از دیگری بگشایی. ولی نمی شود. نمی گذارند... وروایت گاه حتی به سوی مانیفست های فلسفی و اجتماعی می غلطد و تو خواننده ی نسل امروز دیگر این را نمی خواهی. ایده ی تناسخ ابتدای داستان درخشان است که به تدریج بی فروغ می شود. اینکه با رمانی سر و کار داری که شخصیت هاش از هاروت و ماروت و چاه بابل در چرخه ای می غلطند و تا روسیه تزاری و ایلچی دربار قاجار و قرن معاصر و جنگ و انقلاب تا می روند در پاریس و یادمان اتوال و خیابان های خیس از باران شانزلیزه مقر هنرمندان متفاوتی که بال و پر زیادی دارند برای پریدن.
و شمایل. شمایل فیلیسیا که می چرخد و می گردد در داستان یاد تصویر دوریان گری اسکار وایلد می افتی . شمایلی که عوض می شود برای من مثل خود فیزیکی حضور این کتاب روی میزم جوری بدیمنی داشت. شمایل فیلیسیا هیچ کجا دوام نمی آورد. از جایی به جایی و نهایتا در گوری کنار خالقش می آرامد.

پاره صفر تا اواسط پاره سوم خوب است ریتم و کشش روایتی و معماهایی که می آیند و می روند و ته ذهن باقی می مانند. اما از اواسط پاره ی سوم روایت بهم می ریزد. پاره چهارم که سلسله مقالات ادبی و فلسفی و روانکاوی است که شکسته شده در پاراگراف هایی که در دهان اشخاص به مثابه دیالوگ گذاشته می شود. پاره ی پنجم ناگهان روایت بسیار سطحی و مبتذل می شود در حد داستان های مجلات خانواده. اما پاره ی کوتاه ششم. کاری می کند که دچار تردید می شوی. باید بازگردی و از اول بخوانی چاره ای نیست . پاره ی ششم می فهمی که مندو امنیت و آرامش را در زهدان زن می جوید. اگر پیش از این کلافه می شدی از آویزان بودن مندو به فیلیسیا. از اینکه دستان را لمس می کند، لبان را می خواهد، لب را لمس می کند، سینه های فیلیسیا را می خواهد، به انحنای ظریف پستان می رسد، به دنبال مثلث برمودا است!( و خشمگین می شوی از این رویکرد به زن، زنی مثل فیلیسیا که نماد آشکار زهره یا ناهید است و حس می کنی این زن ستیزی برای چیست؟)، با خواندن پاره ی ششم می فهمی که مندو مردی منحرف جنسی نیست بلکه او به دنبال گوشه امن، تاریکی رحم، بازگشت به دوران جنینی و یا ماروتی است که برای بازیافتن جایگاه قبلی خود تلاش می کند. مثل وقتی که آرزو می کنی کاش زمان به عقب برگردد و تو معصوم شوی. در پاره ی شش قطعیت به صفر می رسد.
نمي‌دانم مي‌توانم خودم را سرزنش كنم يا نه؟ نمي‌دانم اصلا مي‌شود يك رمان را باارزش دانست چون دو صفحه‌ي آخرش به تمام اتهامات وارد شده از سوي ذهن پريشان جواب مي‌دهد؟ نمي دانم آيا مي‌شود اين جملاتي را كه بلافاصله بعد از اتمام چاه بابل نوشتم را در يك تحليل ساده از يك خواننده حرفه‌اي بگنجانم؟ اينها را مي‌گذارم عجالتن كنار و كتاب را ته چاه پرت مي‌كنم. عقلم را در‌مي‌آورم جلويم مي‌گذارم. از هر شنيده‌اي از هر قضاوتي از هر حسي پاكش مي‌كنم. مي روم سراغ چاه.
قصه روايتي است پيچ‌در پيچ، مدور، از پاره‌ي صفر شروع و به پاره‌ي ششم ختم مي‌شود. با اين حساب عدد هفت را نشانه‌بگيريد.و ايمان داشته باشيد كه شما اين كدها و نمادها را به متن نسبت نمي‌دهيد كه سمبل‌ها و روايات و ارتباط آنها بديهي است. از روايت كهن خود چاه بابل و هاروت و ماروت تااسماعيل و آركي تايپ قرباني، تناسخ و گردش و متوالي و زنجيروار ارواح در كالبد‌هاي گوناگون، شمايلي كه دوپاره آست و مي چرخد و موتيفي مي‌شود از روسيه تزاري تا فرانسه‌ي معاصر و اين بين قاجار را مي‌بيند و انقلاب ايران را و جنگ و زندان و مشتي وقايع تاريخي كه در نهايت در فضاي موهوم و خيال‌انگيز و ناكجا آبادِ يك ايستگاه قطار ، قطاري كه همواره نمادي از حركت زمان و تاريخ و… بوده( آنقدر كه كليشه شده) و برگشت به نقطه‌آغاز، رحم مادر و تاريكي،‌
گفتم تاريكي. پاره‌ي صفر را ببينيد با چه جملاتي شروع مي‌شود:
چرا اينهمه فرق مي‌كند تاريكي با تاريكي؟.. چرا تاريكي ته گور فرق مي‌كند با تاريكي اتاق؟ .. فرق مي‌كند با تاريكي ته‌چاه؟.. فرق مي‌كند با تاريكي زهدان؟
اين رمان تاريك است. و خودش اذعان مي‌كند. تلخ و تيره و تار. برجسته‌ترين نكاتي كه يك ذهن معمولي آنها را اشتباه و بد مي‌پندارد و حتما به شكل ايراد وارد مي‌داند بر يك متن داستاني را دارد.
اگر نخوانده بودم همنوايي شبانه را، به يقين فكر مي‌كردم با رماني طرفم كه به اسلوب رمان‌هاي پيشين به قصد روايت يك عشق، عشقي نامتعارف ميان مردي میان سال و هوسران با دختري جوان كه تا حد ابتذال جنسي نويسي مي‌غلطد كه با اروتيك فاصله‌ي بسيار دارد. اروتيسم دست‌كم در ادبيات( با وجود عدم قطعيتي كه اين روزها باب شده) بهره ای از هنر و تفكر برده است و با پورنوگرافي توفير دارد.* اما چيزي درونم درون ناخودآگاه‌ترين لايه‌هاي ذهنم به من مي‌گفت كه اين رو بودنِ حس، اين زن ستيزي آشكار ، اين سياهي و تاريكي به شدت تاكيد شده، اين صحنه هاي دلخراش، عمدي است. (اگر مثالي از سينما بياورم خيلي پرت شده‌ام؟ دو فيلم دسپرادو و كشتن بيل را كه ديدم فريب خشونت و لجن سطح رويي و خوني كه مثل فواره از صفحه نمايش مي‌زد بيرون و انگار در حلقم فرومي‌رفت را نخوردم. از ابتدا ساختار آن‌ها را ترفندي دانستم براي نقد و هجو و محكوم كردن خشونت) اما نمي دانم چرا چاه بابل ابتدا فريبم داد. چاه بابل در نگاه نخست تلخ بود. بد بود. سطحي بود. مبتذل هم بود.پاره‌ي چهارم كه اصلا به فلسفه‌بافي و صدور حكم و مقالات جامعه‌شناختي و روانكاوي ادبي و .. پهلو مي‌زد. طوري كه يك روز كامل رغبت گشودن صفحات كتاب را از من گرفت و تمايل شيطنت باري براي جا انداختن آن صفحات و پرش از آن به ذهنم رسيد!( باز اگر بشود از سينما و از كيارستمي مثال مي‌‌آورم كه خانه‌ي دوست كجاست را ساخت و ميان شيوه‌ي كلاسيك و سنتي روايت فيلم بخشي آورد ظاهرن بي‌ربط درباره‌ي درب و پنجره‌هاي ماسوله و گشتي ميان كوچه پس‌كوچه‌ها كه هيچ ربطي به يافتن محمدرضا نعمت زاده نداشت!)
پرگویی ها زیاد است جایی که کمال مست شده و از دوران بازداشتش می گوید از شکنجه. کلا فلاش بک های سیاسی و دوران زندان و شکنجه و اعدام، یا جبهه رفتن مندو و «برادر حداد» شدن او که با صوت داودی اش جوانان را روی مین می فرستاد و شخصیت آقا به اصطلاح گل درشت است و خیلی به ابتذال غلطیده. پرگویی و زیاده گویی دارد و سطحی بیان شده. مفاهیمی مانند جنگ و جبهه و بعضی اشخاص سیاسی در حالِ اکنون، برای تمام قشرهای جامعه بار معنایی خاص دارند. برای برخی مقدس، برای برخی تابو، برای برخی ( با گذشت زمان ) بی معنی و محلی از اعتنا ندارد. آن تفکر سال های 57 دوره اش سر آمده و ادبیات ما دارد از سیاسی بودن به شکل نامحسوسی فاصله می گیرد که نه این جبر زمان و رژیم ها بلکه تکرار مکرراتی است که نه نانی و نه آبی به همراه دارد. سلیقه ای جمعی است که مضامین اجتماعی را می پسندد و درد را در آن ها می بیند. داستان های کارور، رمان های فمنیستی ایتالیایی آلبا دسس پدس و رئالیسم جادویی مارکز( ونه دغدغه های سیاسی اش) و نخبه ترها بارتلمی و استر و ... بیشترین خوراک مطالعه را فراهم کرده. دیگر کوندرا و کوئیلو هم برای این نسل جذاب نیستند. دیگر لقمه هایی که دور سر می گردند اشتهایی برای بلعیدنشان را برنمی انگیزانند.

به هر شکل چاه بابل یک سفر است. سفری است متفاوت سفری است به عمق تاریکی و تلخی. سفری است که در آن از بال رنگی پروانه ها و گل ها و بوی نسیم وخاک باران خورده و نوستالژی های غربت خبری نیست. طنزی که درلابلای سطرها هم گنجانده شده به نهایتِ گزندگی و تلخی و تاریکی درون چاه است. چاه بابل خود معلق است میان تاریکی سیاه چاله های فضایی ناشناخته که تجربه اش دست کم برای یکبار می ارزد.

----
* erotica , pornography اولي در لغت به معناي الفيه و شلفيه، نقاشي يا نوشته‌ي خارج از اخلاق درباه‌ي مسائل جنسي و دومي وابسته به عشق شهواني و erotica به معناي نوشته‌ها و اصطلاحات عاشقانه و ادبيات عاشقانه ‌آمده است.


پ.ن. خوانش دو سال بعد این‌جا را کلیک کنید.(+) فقط تاریکی فرق نمی‌کند، آدم‌ها هم فرق می‌کنند...

April 22, 2004

پنجشنبه, 3 ارديبهشت 1383

این هم روشی است.

نمی شود کتمان کرد که وبلاگ نویسی ربطی به روزنگاری ندارد، به خاطره نویسی و یا گزارش دادن. اینجا هم مستثنا نیست از این قاعده. روزنگاری بخش عمده ای از مغزم را اشغال کرده. خصوصا بیان مشکلات. وقتی دردهایت را می گویی، یا بهتر از آن، می نویسی، خالی می شوی و کیست که از این تخلیه ی روانی استقبال نکند.

نمی خواهم از من بگویم. پس ناچار زن را انتخاب کردم. زن خیلی جنبه ها دارد. زن شاغل، زن خانه دار، زن نویسنده( با پوزش از حضرات که خودم را قاطی آنها کردم!) زن مادر، زن زن. نمی توانم توضیح بدهم. چندتایش را که خواندید دستگیرتان می شود.( یک تقاضا: بی دلیل جلوی مثلا زن خانه دار گارد نگیرید. چون بعدها متوجه خواهید شد که زن خانه دارهم می تواند به زن نویسنده کمک کند)
زن نویسنده گوشه ای دارد پشت کانترآشپزخانه(فرهنگستان زبان، به داد برس!) که البته زیاد وارد حریم زن خانه دار نمی شود. پز روشنفکری اش یک لیوان قهوه تلخ و جاسیگاری و اگر شب باشد شمع و از این قرتی بازی هاست. از چند روز پیش که رمان چاه بابل را خوانده و خوشش نیامده ذهنش درگیر است. فهمیده که باید بنویسد. چرا بدش آمده را از او نباید پرسید. شاید جوابش ریشه در افکار بقیه زن ها داشته باشد خصوصا زن زن. زن نویسنده با آنکه زیاد هم خودش را قبول ندارد( حالا درست یا غلطش بماند) ولی موقع خواندن این کتاب بعد از هر صفحه پرسیده «که چی؟ من چی رو نفهمیدم؟» و با انگشت مغزش را فشار داده و سئوالاتی از خودش کرده. سئوالاتی که لابد همه ی شما حین برخورد با یک اثر هنری متفاوت و پیچ در پیچ درگیرش بودید. نبودید؟!! خب لابد اشکال از گیرنده های زن نویسنده است!
ببخشید انگار وقفه ای افتاد. آهنگی شاد و ریتمیک بود که هرکسی را به تکان خوردن وامی داشت. حالا چه زن مادر با دخترکش را و یا آن آدم متفکری که آرام آرام پایش را تکان می دهد ولی در دلش غوغاست!
زن خانه دار کاهوها را خیسانده. احساس سالاد دارد برای زن زن که می خواهد کمی در خوراکش تجدیدنظر کند وبلکه ام کمی لاغر شود! زن مادر هی به زن نویسنده می گوید نکش این سیگار سگ مصب را و زن نویسنده درگیر است یا کیبوردش که چرا نیم فاصله نمی زند! خلاصه که محشری است.
حالا اینها را داشته باشید تا زن نویسنده کارش را در چاه بابل تمام کند، بیرون بیاید و هم آورد بطلبد.« کی میاد به جنگ من؟!»
توصیه من این است که روی زن نویسنده را کم کنید وبرای این کار، اول چاه بابل را روی سایت دوات بخوانید.

April 17, 2004

شنبه, 29 فروردين 1383

آدم های همه فن حریف

رسم صبحانه خوردن حين روزنامه خواندن يا روزنامه خواندن حين صبحانه خوردن! (‌بستگي به اين دارد كه كداميك را جدي بگيريد) ميان مردم بريتانيا رواج بسياري دارد. روزنامه‌هاي محلي آنجا طرفداران بسياري دارند. هنوز هم اخبار محلي يا كاوش‌ها و تحقيقات و يا سياست و انتخابات محلي و حوادث و خيلي اخبار ديگر كه تنها منحصر به انگلستان نيستند از ابتداي روز از طريق روزنامه‌ها دريافت مي‌شوند.
عزيزي مي‌گفت تفاوت ما با بقيه دنيا در خواندن روزنامه شايد اين باشد كه از صفحه اول تا آخر يا بقولي ب بسم‌اله تا تاي تمت آن را از بر مي‌شويم گاهي بدون آنكه از آن سر دربياوريم يا در محدوده‌ي تخصصمان باشد. اينجور مي شود كه هيچكدام از معلوماتمان دروني نمي‌شود. اگر در تاكسي نشسته باشيم و كسي جيزي بگويد هم آن را به مجموعه‌ي دانشمان اضافه مي‌كنيم. و هنگام بيرون دادن اين داده‌ها نيز چنين عمل مي‌كنيم. هنگام سخن گفتن يا نوشتن يا اظهار نظر. همه شاعر و نويسنده و عالم و منتقد و سياست مدار هستيم بي‌آنكه آگاهي و علمش را داشته باشيم. بي‌آنكه حساسيت‌هاي ويژه‌اش را داشته باشيم.

April 13, 2004

سه شنبه, 25 فروردين 1383

داستان

سيلويا،سيلويا

پاها را روي قيد چوبي‌اي كه پايه‌هاي صندليِ پشتِ پيش‌خوان را نگه مي‌داشت، جابه‌جا كرده‌بود و چرخي زده‌بود و خودش را توي صندلي جا داده‌بود، كه لابه‌لايِ بداهه نوازيِ عليزاده، تلفن زنگ زده‌بود. اصلا دوست نداشت حالتش را به هم بزند و تلفن را بردارد. داد زد: تلفنو برمي‌داري؟
يك نگاه سنگين تنها چيزي بود كه جواب گرفت و تا صدايِ آشنايِ بله‌ي كوتاه و مقطع، بعد خنده‌ي كشدار دخترش را نشنيد و بسته شدن در اتاق را نديد، در وضعيتِ بلاتكليفي ميان ماندن و رفتن بود. حالا اول فنجان قهوه را بردارد يا درِ روان‌نويسِ جديدش را باز كند. فرقي نمي‌كرد. مي‌شد يكي دوصفحه از خاطرات سيلويا پلات* را بخواند. عجيب رسوخ كرده بود. كتاب را كه باز مي‌كرد، مثل شربت آلومينيوم ام جي كه وقتي هم مي‌زني‌اش منتظر مزه شيرين و آشناي‌اش مي‌شوي، بدجور احساس زنانه‌گي مشترك سراغ‌اش مي‌آمد. بعد طعم آشناي “ منم كه همينو مي خواستم بگم! ” و ضربان سيع قلب.
“دستها را زير چانه گذاشتم. مثل بچه‌ها و فكر كردم اگر دست در دست سيلويا مي‌رفتم مهماني و يا به يك بار چه مي‌شد؟
سيلويا خوشگل بود. شايد بيشتر خوش تيپ و جذاب بود. همه به سراغش مي‌آمدند. اين ديگر معلوم بود. مي‌دانستم كه تنها مي‌مانم و بايد سيلويا را نگاه كنم و برايش نگران باشم و به او غبطه بخورم. مردی كمر سيلويا را گرفته، مي‌چرخند و مي‌چرخند. گاهي سرش را دمِ گوش سيلويا مي‌آورد و زمزمه‌اي مي‌كند كه سرِ سيلويا عقب مي‌رود و خنده‌ي سرخوشانه‌اي سر مي‌دهد. مي‌دانم الان در دل سيلويا آشوب است. قلبش تند مي‌زند. توي دلش يك هو خالي مي‌شود و نفس كشيدن‌اش غيرعادي است. مي‌دانم كه حتي لباس زيرش نمناك و لزج شده. مي‌خواهم صدايش كنم اما حواسم پرت مي‌شود. انگار ورق برگشت. حالتي داشتم كه‌ هميشه براي توضيح‌اش مي‌گويي “داشتم به سمتي نگاه مي‌كردم، اما گوشه‌ي چشمم مي‌ديد كه كسي نگاهم مي‌‌كند”. كدام احمقي دارد من را نگاه مي‌كند؟.. مگر كور است كه سيلويا را نبيند؟.. به بهانه‌ي صاف كردنِ ژاكتِ مدلِ دهه شصت برگشتم و ديدم‌اش. مردي با موهاي جوگندمي. جا افتاده. خيلي ساده. نه قشنگ. نه خوش تيپ. لابد اگر سيلويا به جاي من بود با خلقي تنگ رويش را برمي‌گرداند. ولي من خيلي ساده جايم را با صندلي روبرو، جاي سيلويا، عوض كردم تا روبروي مرد باشم. لابد اگر سيلويا بود كمي يقه اش را باز مي‌كرد. اما من لرز كرده‌بودم و دگمه بالاي ژاكت را هم بستم. مرد نگاهم كرد. نگاهي آرام. از آنها كه اعتماد به نفس آدم را خرد مي‌كند. جابه‌جا شدم و در پيست رقص به دنبال سيلويا گشتم. كاش مي‌توانستم فقط پنج دقيقه با او مشورت كنم. “سيلويا سيلويا كجايي؟”
مسخره است. مشورت با كسي كه خودكشي كرد. اگر سيلويا عقل داشت كه… ترديدم از همين است.اينكه نكند او عاقل بود و من ترسو
نگاه‌هاي مرد دوباره نگاهم را كشاند. اين‌بار دقيق‌تر. طرح لب‌ها و چشم‌ها. خطوط صورت. دست‌هاي ظريفي داشت. چه خوب كه سيگار مي‌كشيد. چه خوب كه هنوز امريكايي‌ها از سيگار متنفر نشده‌اند. حالا من هم روشن مي‌كنم. اما دستانم مي‌لرزند. سيگارگوشه‌ي لبم هم. سيلويا كو؟.. زير نگاه‌هاي مرد لِه شدم. عطر سيلويا را بو كردم. نسيمي از دامن‌اش وزيد به من ولي مرا نديد. پسرك كمرش را خم مي‌كرد. مي‌دانستم كه دارد برجستگي‌هاي بدنش را مي‌دهد و مي‌گيرد. و مي‌دانستم كه عاقبت خوبي ندارد. مرد مسير نگاهم را جست. و به سيلويا خيره شد. تمام شد. مي‌دانستم. مي‌دانستم كه سيلويا همه چيز را خراب مي‌كند. چه كسي بود كه مي‌گفت هيچ مردي ارزش آن را ندارد كه با زني بجنگي؟ اما من دلم مي‌خواهد موهاي سيلويا را بكشم. اگر چادر داشتم هم دور كمرم محكم مي‌بستم. گيرم كه سيلويا اصلا در باغ نبود. همينطور مي‌چرخيد و مي‌رقصيد.
- مي‌خوام باهاتون حرف بزنم.
مرد خيلي محكم و قاطع گفت. انگار معلمي به شاگردش بگويد “بعد از كلاس با شما صحبتي دارم” اين لحظه و اين جواب سازنده بود.لابد بايد با صداي كشدار مي‌گفتم“ درباره چي؟” يا خيلي مودبانه “خواهش مي كنم.بفرمائيد” و يك لبخند مصنوعي تحويل مي‌دادم.
- من هم خيلي مي‌خوام باهاتون حرف بزنم.
- شما درباره چي مي‌خواين حرف بزنين؟
- من؟… ام… مي خوام بدونم كار من درست‌تره يا سيلويا؟
- اين يه سئوال تاريخ‌ايه.براي جواب دادنش هم بايد به تاريخ مراجعه كرد. زن‌ها در عين اينكه به هم شبيه‌اند، رفتارشون متفاوته.
- شما چي مي‌خواستين بپرسين؟
- مي‌خواستم بدونم حقيقت داره كه سنگ‌هاي تخت جمشيد و پاسارگاد همه يك‌پارچه‌اند؟
- خب مي‌دونيد. اونا واقعا اينطورند. من با چشمِ خودم بَست‌هاي فلزي كه از پشت ديواره‌ي اونا مي‌گذره، رو ديدم.

.. ما حرف مي‌زديم و حرف مي‌زديم. سيلويا مي‌چرخيد و مي‌چرخيد. من نفهميدم چطور با مرد قدم زنان درباره تاريخ شرق و غرب و اسطوره و المپ يونان حرف زديم و در سرما كنار يك ديوار روي يك سطل زباله دستهاي گرم او سينه هاي من را چنگ زدند.
بعد كه يك سيگار برايم روشن كرد، من كه ديگر نمي‌لرزيدم، توي چشم‌هايش خيره شدم و از روي سطل زباله پائين پريدم.
- از اطلاعاتي كه به من دادين خيلي ممنونم. من به كشورهاي شرقي علاقه زيادي دارم.
و رفت.داشت دور مي‌شد كه رويش را برگرداند و گفت كه درباره سئوال، من فكر مي‌كند كه سيلويا روش بهتري دارد و اگر بخواهم، دفعه ديگر مي‌توانم با سيلويا به خانه‌اش بروم، تا تفاوت‌هاي روش من و سيلويا را عملا نشانم بدهد. از او خيلي تشكر كردم. و فكر كردم اين فرنگي‌ها چقدر مبادي آدابند. واصلا حق داريم كه جور ديگري به‌ايشان نگاه كنيم. شعور دارند. فرهنگ يعني همين ديگر.

همه‌جا ساكت شد. يك‌باره ترسيدم. كوچه خلوت بود. من تنها بودم. چرا تنها شدم؟ صداهاي نامفهومي مي‌آمد. يك صدا نزديك‌تر از بقيه بود و وقتي فهميدم صداي پاشنه‌ي كفش‌هاي سيلوياست كه عصبانيتش از فشار دادن دندانهايش بر هم كه صداي چندش آوري مي‌داد،معلوم شد. بايد مي‌پرسيدم چه شده. اما ورق كه زدم، نوشته بودپيش از آنكه جسمم را بدهم، بايد افكار و ذهنيات و روياهايم را مي‌دادم و او هيچ‌كدام از آنها را تاب نمي‌آورد…”
عرقم سرد بود. اما نه روي پيشانيم. زير گردنم. دهانم خشك شده بود. دست سيلويا را گرفتم. مست كرده بود و سنگين بود. ژاكت دهه شصت‌ام را روي دوشش انداختم. گوشه‌ي خيابان بالا آورد. اما گريه‌ نمي‌كرد. خانه كه رسيديم، روي همان صندلي‌هاي پيش‌خوان نشستيم. دخترم نبود. لابد با دوستانش رفته بود گردش، مهماني، يا… شب را هم جايي مي‌ماند يا نمي‌ماند. هنوز دست‌هاي سيلويا را رها نكرده بودم. انگار كه بترسم فرار كند. مي‌لرزيد. از غيض. مي‌دانستم چه مي‌خواهد. كاغذ را از گوشه‌ي تقويم كَندم. روان‌نويسي كه تازه خريده‌بودم هم روي ميز بود. و سيلويا نوشت و من هم.”


سپينود ناجيان -
بازنگري ارديبهشت 83

---
* Silvia Plath شاعره‌ي امريكايي، همسر تد هيوز، كه در سال 1932 به دنيا آمد و در 31 سالگي خودكشي كرد.

تب

هیچ چیز بهتر از حس داغی زیر پوستت نیست که موقع خنکای صبح حسش کنی... من هرکاری می کنم که اینجا نگویم که این روزها چقدر ابری ام، انگار نمی شود. هرچه می کنم بگویم پس یاران را چه شد؟، باز هم نمی شود. بیماری انگار که آخرین تیر در ترکش سرنوشت من، در ابتدای سال 83 بود. عجب سال بدی بود این سال از شروعش. دیشب میان تب و هزیان و نود با خودم فکر می کردم شاید قرار است من آخرین برنامه ی نود را امسال ببینم. آخرین داستانم را بنویسم...از این فکر خوشم آمد بالای کاغذ کنارم نوشتم آخرین داستان من.
بعد فکر کردم ادعای بزرگی است که بگویی این آخرین است و دیگر هیچ است. به خودم باید بگویم نمی توانم. شاید باید چند روزی می رفتم جایی دور. شاید باید نفسی به اندازه ی یک دشت یا یک جنگل یا یک دریا یا یک کویر می کشیدم و نکشیدم.
بروم دلم را خوش کنم به همین ذره هایی که رفیقی، یک ماه برایم از طبیعت آورده. خوشه های گندمی و بوی پونه ی وحشی و موسیر تازه...
راستی اشک ها داغ ترند یا تب؟

سپینود | 08:07 AM | نظرات شما(9)

April 10, 2004

شنبه, 22 فروردين 1383

داستان (بازنویسی شده)

وسترن خانوادگی

الان ديگر يادش نمي آمد كه چطور شده بود.انگار دويده بود كه جلوي در را بگيرد.مثل آدمهاي تبدار قدرتش چند برابر شده بود.فاصله اتاق خواب تا دم در را با سرعت طي كرده بود.جوري كه وقتي فكرش را مي كرد،چشمهاي متعجب رضا از اين فرزي را هم مي توانست به خاطر بياوردو حتي مكث كوتاهش را. ”لعنتي چرا اينجوري مي كني؟ “ فكر كرد هم نبودنش خوب است هم بودنش.نعره هایش.وقتی صدایش بم میشد.مثل رعد وبرق. ”ساكت همسايه ها مي شنون. “ گوشش را يكبار چسبانده بود به كف خانه.پاركتها خنك بودند و هنوز بوي پلي استر مي دادند.زن همسايه گريه مي كرد.التماس مي كرد.چشمهاي سبز قشنگي داشت با هيكلي خوب.اما مال دهات اراك و آنطرفها بود.آمدنش به تهران برايش شده بود يه اتفاق گنده.روز اولي كه خواستند معاشرت كنند و اين حرفها، مهتاب نتوانست تعجب خودش را از اينكه زني سيگار مي كشد قايم كند.قضيه را با شوخي و خنده حل كرد ولي همش به اين فكر بود كه تا چند دقيقه ديگر كه رضا با بطري عرق نسكافه كه خودش انداخته بود و كلي مايه پزش بود،

كه خودش انداخته بود و كلي مايه پزش بود، مي آمد، چكار كند؟ هميشه توي رودربايستي مي ماند.با اينكه هميشه مي گفت كه آدم بايد راحت زندگي كند و رضا با تاكيد به مي گفت آدم!.ولي در اين موقعيتها تصميم گيري برايش سخت بود.بوي نسكافه بلند شد و چشمهاي سبز زن همسايه به روشني چمنهاي خشك شده زمين فوتبالي شد كه تلويزيون داشت بدون صدا نشان مي داد.صداي كوبيده شدن مي آمد. ”نه نكش تروخدا موهامو کندی“ و رعد وبرق میزد. قهرمان فيلمهاي وسترن پايش پيچيده بود دور افسار اسب با وفايش.ردش روي خاك مي ماند."اين فيلما رو چه جوري مي سازن؟"و پدر نگاه شيطنت آميزي انداخته و گفته بود"اينا رو نمي سازن اينا هستن فقط به ما نشون مي دن.الان كه بريم توي خيابون اين آقاهه رو با اسبش مي بيني."چقدر در خيابان چشم چشم كرده بود تا آخر پدرش او را به باشگاه اسب دواني كه با رفقايش مي رفت برده بود و با خيال راحت دور از چشم مادر سيگار كشيده بود و با دوستانش گپ زده بود. و او مات اسبها بود و دنبال هنرپيشه فيلم وسترن مي گشت.اينجا بود.زير اين لايه هاي تيرچه بلوك و بتني سقف و فحشهای کریه.زير اين پاركتها.توي دلش مي گفت برم نجاتش بدم.ولي در اين نجات دادن رگه اي از بدجنسي بود.انتقام.انتقام وقتي كه مهتاب از وسايل جديد خانه اش حرف مي زد.يا مي گفت شوهرش مي خواهد براي او ماشين بخرد.با خودش گفته بود دختره ي دهاتي.چه گنده گوزيا.شايد فردا برود پيشش.يك سيگار دستش بدهد.وبگويد اين از ماشيني كه شوهرت برايت مي خرد بهتر است.موهاي نرم و صافي داشت كه حتما الان به خيسي عرق كف دستهاي مرد سيبيلو چسبيده بودند و بدنی که روی زمین کشیده می شد.چقدر از سبيل بدش مي آمد.يكبار هم به كنايه به مهتاب گفته بود كه به شوهرت بگو اگه مي خواد جوون بمونه و با كلاس باشه سيبيلاشو بزنه.شايد اگر شوهر سيبيلهايش را زده بود.آنهمه صداي گرومب گرومب نمي آمد.و او گوشش آنطور يخ نمي زد.مهتاب ندانسته دلش را خيلي سوزانده بود.هفته اولي كه آمده بودند.يك روز تعطيل با حالِ خراب صبح روز جمعه و كسالت ديدن هواي خوب و نور خورشيد از پشت پنجره خانه،توي دستشويي صداهاي خنده و شلپ شلپ آب شنيد.صدا از هواكش مي آمد.گوشش را اينبار به هواكش چسباند.باورش نمي شد آن تازه عروس خوشگل و مودب اين حرفها را مي زند يا آقاي سيبيلويي كه براي دادن شارژ پيش از موعد زنگ خانه را زده بود آن لحن محكم را ديگر نداشته باشد.وقتي صداهاي شلپ شلپ آب ريتم منظمي گرفت،از خودش خجالت كشيد.پاهاي برهنه اش را روي پاركتها كشيد و خودش را انداخت روي تخت و بالش رضا را بغل كرد.و خيره شد به كوهها و آسمان آبي.حالا حقش بود كه برود پيش مهتاب و بگويد گوشه چشمت چي شده؟
ولي خيلي تند دويده بود.رضا كوه مي رفت. اما او بسكتبال بازي مي كرد.فرز بود.جلوي در را گرفته بود.تا اينجا برنده بود.اما رضا كوه مي رفت.لابد توي آن باشگاه بدنسازي دمبل هم مي زد.این را از جای پنجه ها فهمیده بود.فكر كرد الان مهتاب صداي گرومب رو شنيده.و بلافاصله توي ذهنش ساخت" مي گم پام گير كرد به سيم جارو برقي."چي ميشد الان وسط اين گير و دار مي توانست به رضا بگويد برو اون عرق نسكافه تو بيار يه پِك با هم بزنيم.چي مي شد اگه رضا سبيل مي گذاشت.بايد به رضا مي گفت كه اين زنگ در را عوض كند.بدجوري مي پراند.دستگيره افتاده بود.كليدش را آورد.حدس زدن اينكه مهتاب است كار سختي نيست. ”گوشه لبت چي شده؟ “ اما فكر نمي كرد صورتش لاي موهاي مهتاب گير كند.بعد بگويد اينا هستن اما به كسي نشون نمي دن...

سپینود | 05:56 PM | نظرات شما(9)

April 09, 2004

جمعه, 21 فروردين 1383

سخنی باید گفت

در هماهنگی بی رحم هزاران در
- بسته؟
- آری پیوسته بسته، بسته
- خسته خواهی شد
...

خسته هستم. موزیک روی اینجا را داشتم چک می کردم. غمگینم کرد. جایی رسیدم که فکر کردم آیا باید فاصله بگیرم از این احساس در اینجا یا نه به سیاق گذشته دست کم با اینجا راحت باشم؟
من داد زدن و اشک ریختن را دوست دارم. حالا کسی باشد که بگوید مریض است و شرقی ها همه اینطوریند و وبلاگ جای این سانتی مانتالیسم بازی ها نیست و فلان و بهمان...
غم مقدس است و سختی آبدیده می کند آدم را. انگار که وهم سبز بهار مرا گرفته! انگار زیادی شعرزده شدم. انگار باید شعر را کنار بگذارم. انگار باید بیشتر بخوانم. انگار باید بیشتر بنویسم. انگار باید کمتر بترسم. انگار باید با غم هایم راحت باشم. صادق باشم.

April 08, 2004

پنجشنبه, 20 فروردين 1383

گوشه هایی از یک نامه خیالی به یک آدم خیالی در عالم خیال

عزیز ِ نازکم...
صبح خیلی زودی است و کفترهای حیاط خلوتم آنقدر بی قراری کردند که آخر پلک های سنگینم را باز کردند. ولی هوای آن خواب تلخ هنوز در چشمانم بود و مزه ی آن زیر زبانم. شعر در دلم بود و هی به خود می گفتم «غم من لیک غمی غمناک است» و اینکه چرا هر سازی که می شنوم آهنگ بدی دارد و این جهان با آنکه صبح هایش صدای بال کفتران می دهد، لانه ی ماران را مانند است. هوای ریختن اشک هایی را داشتم که چندی بود پشت لایه ی شیشه ای چشمانم به این طرف و آن طرف می رفتند. و خاطره هایم از روپوش سرمه ای مدرسه ی فراست فراتر نمی رفت. گویی که در نقطه ی صفر بودم امشب و صبح زودی که هنوز سکوت شب درش کشیده شده. کاش بودی و از من می پرسیدی چرا گرفته دلم و نمی گفتی که فکر می کنی تنهایم و تنهایی را از زیر پوسته ی روتختی نازکم که گاهی روی تختم نمی کشمش، می خواندی.
من به تو می گفتم « آ. آ... راوی سوم شخص و مفرد. مفرد به ذات خودِ شخص...» و تو داستانت را می خواندی. نه درگوشم نخوان. کمی فاصله بگیر. بله بله .همان جا خوب است. مواظب باش تا مرا با پرتاب آب دهانت نشکنی.
می دانی دلم چه می خواست؟
دلم می خواست امروز صبح که با صدای بال های بی قرار کفتر های حیاط خلوتم بیدار شدم گیاهی سبز داشتم تا برگ هایش را با کمی پنبه و آب پاک می کردم و می نشستم به نگاهش. و جرعه جرعه چای گرمم می کرد. این هفته می روم بازار گل و گیاه. آنجا حتمن سبزکی، سبزینه ای، چیزی منتظر من است.

سپینود | 09:18 AM | ...(10)

April 05, 2004

دوشنبه, 17 فروردين 1383

دلمشغولی های داستانی

چقدر بده كه آدم بخواد يه داستان ساده تو مايه‌هاي يه داستان خانوادگي بنويسه و همش توي ذهنش به خودش بگه نكنه اين داستان كاروري بشه! و بالاخره عطاي داستان رو به لقاش ببخشه.

حالا بدتر اونيه كه ميون خوندن كتاباي نخونده و نوشتن موضوعات ننوشته سردرگم باشي. همش مي‌گي توي تعطيلات عيد مي‌خونم و مي‌نويسم. اما تجربه بهت ثابت كرده كه در تعطيلات عيد اگر مي‌خواست اتفاقي بيفته بچه‌ مدرسه‌اي‌ها مشقاشون براي روز آخر نمي‌موند…

داستان

تا تکلیف بخش داستانی اینجا معلوم بشه اینجا داستان پارو ی منو بخونید.

April 04, 2004

يكشنبه, 16 فروردين 1383

نوشی کو؟

وبلاگ نويسي شغل نيست و هيچكدام از ما تعهد نكرده‌ايم كه تا پايان عمر وبلاگ بنويسيم. وبلاگ‌نويسي فرآيند تنهايي‌است يا يكي از دلايلش مي‌تواند اين باشد. وبلاگ نويس كسي است كه حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد يا دست‌کم خود اينگونه فكر مي‌كند. وبلاگ‌نويس شخصي است حقيقي كه در دنياي مجازي گاه خود را پس نوشته‌هاي مجازيش پنهان مي‌كند. قصر خيالي و دنيايي فانتزي مي‌سازد و در اين رويا شناور است و با ديگراني كه نوشته‌هاي او را مي‌خوانند همراه و هم مسير است تا آنجا كه گاه فراتر از مجاز دوستان و همفكراني پيدا مي‌كند. وبلاگ‌نويس سلايق و عقايدش را فرياد مي‌كند و گاه در اين گذرگاه دشمناني هم پيدا مي‌كند و كساني كه بي‌اعتنا از برابر فرياد هايش عبور مي‌كنند.
بعد از اين مقدمه كه همه مي‌دانستيد، مي‌خواستم از نوشي وبلاگ‌ها بگويم. همان مامان نوشي مهربون با جوجه‌هاي كمابيش آشنايش آلوشا و ناشا. من نوشي را نه بعنوان نوشي دوستم بلكه بعنوان يك زن با شرايط و مشكلات و بغرنجي‌هاي خاص خود تحليل مي‌كنم. در اين گذر مي‌خواهم عادلانه و بي‌طرفانه قضاوت كنم.
نوشي را تقريبا همه مي‌شناسند. برخي دوستش دارند و برخي كه تخصصي‌تر به وبلاگستان مي‌نگرند گهگاه مي‌خوانندش و عده‌اي هستند كه خارج از فضاي وبلاگ‌ها نوشته‌هاي او را مي‌خوانند. نوشي زني است با تخيل بالا. زني كه با دو بچه‌ كه با فاصله 2 سال متولد شدند با همسري كه در حقيقت گويا هيچگاه نبوده با خانواده‌اي كه نيستند.( پدر و مادري كه به رحمت خدا رفته‌اند و خواهر و برادري كه خارج از كشور هستند) زني است بي‌شك با گرفتاريهاي فراوان.اما نوشي ذهني فعال دارد و زني‌است پر جوش بنابراين با موقعيت شناسي تصميم مي‌گيرد از شرايطش كه چندان هم عادي نيست كمال استفاده را برده و بنويسد. و نه هر نوشتني كه خود ما اعضاي وبلاگستان مي‌دانيم كه كمتر وبلاگي روندي يكدست جذاب و خطي و تخصصي دارد. اينكه مي‌گويم تخصصي براي اين است كه خود من شاهد آن بودم كه پدران و مادراني هستند كه وراي داستانهاي آلوشا و ناشا اهداف تربيتي براي فرزندانشان مي‌جويند. در يك ميهماني يكي از دوستانم كه مادر پسربچه‌ي شيطان و به اصطلاح هايپر است با وجودي كه كاربر اينترنت نيست و براي نمونه حتي يك آدرس ايميل ندارد، توسط كامپيوتر شوهرش به اينترنت وصل مي‌شود و خيلي ساده صفحه نوشي و جوجه‌هايش را مي‌خواند و تا ساعت‌ها علاوه بر سرگرمي نت برداري مي‌كند تا راه‌هايي براي كنار آمدن با نيماي شيطان خود از لابلاي جملات نوشي بيابد. نوشي از لحاظ صميميت گفتار و زباني كه صد البته ادبي نيست، يكي از گرم‌ترين وبلاگ‌هاست. زبان پاكيزه او و احترامي كه حتي به دشمنانش مي‌گذارد ما را به اين فكر وامي‌دارد كه آيا شخصيت خود او چنين است؟
براي همين گاه گله مي‌كند كه آخر من هم آدمم، من هم عصباني مي شوم، من هم فحش مي‌دهم، من هم گريه مي‌كنم.
فضاي شاد نوشته‌هايش اين باور را از ما مي‌گيرد. كه حتي زني با شرايط خودش را به سئوال وامي‌دارد كه تو چطور اين‌همه زيبايي در پيرامونت مي‌بيني؟
پيغام‌ها و نظرات نوشي همه مملو از تعريف و تمجيد است. و دوستان مجازي آلوشا و ناشا كه مدام قربان صدقه‌شان مي‌روند و لپ‌هاي لطيف‌شان را نيشگون مي‌گيرند و اندام كوچكشان را مي‌چلانند.
اما همه چيز خوب پيش نمي‌رفت. خارج از دشمنانش در اين دنياي مجازي كه او شايد زياده از حد به آنان بال و پر داده بود و حملاتي كه گاه و بيگاه به او مي‌شود، اشتباه بزرگ نوشي شايد دم به دم بحران‌ها دادن بود كه فضاي وبلاگش را تلخ و مسموم مي‌كرد، بزرگ شدن آلوشا و ناشا و شايد تمام شدن و تكراري شدن موضوعات بود و يا درگيري‌هاي اين مادر كه فوكوس او روي فرزندانش را كم كرد. هرچه بود تلخ بود كه نوشي بخواهد حتي موقتا خداحافظي كند. جاي شكرش باقي بود كه او در وبلاگ زنان به انتها نرسيده هنوز مي‌نوشت چه آنجا دغدغه‌هايش را در كسوت يك زن بيان مي‌كرد و ناشناخته بودن متنش آسيبي را به او وارد نمي‌ساخت كه در كمال ناباوري از جمع دوستانش هم كناره‌گيري كرد و اين درحالي بود كه بحث‌هاي وبلاگ زنان هفته پررنگ و پرطرفدار شده بود. بايد گفت كه نوشي چه از لحاظ فني و چه از لحاظ مديريتي نقش عمده‌اي را در وبلاگ زنان هفته داشت كه اين نقش داوطلبانه و فارغ از اعمال نظرهاي شخصي بود.
من خواننده‌ي نوشي بودم. اگر او را نشناسم هم دلم نمي‌خواهد زن موفقي در شرايط او از نوشتن و بودن در صحنه كناره‌گيري كند. چرا اين‌چنين با سكوت رفتن او را نظاره كرديد؟ شما كه همه دوستانش بوديد؟ جز آنكه بياييد و ظهار تاسف كنيد نمي توانید كاري كنيد؟
مي‌دانم كه نوشي مي‌آيد ولي بهتر آن نيست كه حافظه فراموشكار ما نوشي و جوجه‌هاش را از دست ندهد كه خداي ناكرده فراموشش كند؟
قسم مي‌خورم به خاطر دوستي با او نيست كه روزهاي دلگير آخر اسفند و تعطيلات شاد بهار فكر مي‌كردم نوشي چه آرام آمد و چه آرام رفت و هيچ خبري هم نشد. و آلوشا و ناشا كه مثل كارتون‌هاي محبوب تلويزيوني‌مان كه ديگر پخششان نمي‌كنند گهگاه بسان خاطره ياد شوند. تلخ نيست؟

تیتر بی تیتر

شعر خيلي خوبه.همين.
شهريور كه مي‌شد، نزديكترين مغازه لوازم تحرير كه يادمه ميدون اختياريه بود، پر مي‌شد از بچه‌هايي كه ديگه حوصله‌شون از گرما و بيكاري تابستون سررفته بود. كتابامو مي خريدم با نايلون متري تا جلدشون كنم. مي‌اومدم خونه. اولين كتابي كه باز مي كردم فارسي بود. اولين چيزي كه مي‌خوندم شعراش بود. نمي‌دونم براي چي اينقدر هيجان داشتم! حافظ سعدي مولوي گاهي فردوسي رودكي ناصرخسرو …(چرا اينقدر از اقبال لاهوري بدم مي‌اومد؟ گمونم چون خيلي شعار مي‌داد!). يادمه شعراي كتاب فارسي همه با خط نستعليق زيبايي نوشته شده بود. راستی اون وقتا از شعر نو توی کتابای درسی خبری نبود. سهراب سپهری هم از فرط تکرار اینقدر مبتذل نشده بود. دیشب بعد از مدتها رفتم سراغ هشت کتاب. شرمنده شدم و برای مظلومیت سهراب اشک ریختم. ما مردم لعنتی...چرا تا گند همه چیز رو درنیاریم ول کن نیستیم...
راستی چندماهی میشه که سراغ فروغ هم نرفتم... نکنه سال دیگه...

April 03, 2004

شنبه, 15 فروردين 1383

سلام بر مجاز...

خيلي چيزهاست كه دست به دست هم مي‌دهند، تا نتواني آنطور كه دلت مي‌خواهد زندگي كني. اما انسان عجب سريع عادت مي‌كند و با شرايط كنار مي‌آيد. طوري كه برگشتن به وضعيت قبل حتي اگر مطلوب هم بوده ديگر برايش امكان ندارد. براي نمونه: اين جمله را از زبان خانم‌هاي زيادي و از طبقات مختلف شنيدم كه مي‌گويند اگر از فردا شرط لزوم حجاب اسلامي در معابر شهر برداشته شود آنها نمي‌توانند با لباس غير پوشيده مثلا براي خريد به خيابان بروند. و باز هم يادم است كه روزهاي اول انقلاب سر كردن روسري چقدر براي خانم‌ها سخت بود. چون تا ديروزش تقريبا اين فرهنگ كه با مايوي دوتكه هم مي‌شود در خيابان قدم زد و اتفاقي نمي‌افتد، در جامعه جا افتاده بود و كم كم داشتيم مثل اروپايي‌ها به ديدن هر منظره‌اي عادت مي‌كرديم. حالا اينكه چه ربطي داشت. ربطش اين بود كه من پيش از عيد فكر مي‌كردم بدون وبلاگ و اينترنت و ايميل و مسنجر و آف لاين اموراتم نمي‌گذرد! حالا كامپيوترم را كه روشن مي‌كنم عزاي اين را دارم كه واي كي حوصله‌ي اينترنت رو داره؟!
البته به قول پيري، بهار است و علف‌جوش(!) اين بيماري ترك اينترنت هم به گمانم مثل آلرژي‌هاي مختلف فصل بهار و تگرگ‌هاي زودگذرش مي‌ماند. رفع مي‌شود انشااله.
باقي‌اش را هم كه خب خودتان مي‌دانيد. تبريكي است بابت آمدن سال جديد، كه قبل از سال نو فرصتش دست نداد تا به همه‌ي شمايي كه حتي يكبار اينجا آمديد؛ بگويم. دوستان هم كه جاي خود دارند.
هنوز فكر نكرده‌ام بابت داستان‌هايم، كه كجا بگذارمشان و چطور دسته‌بندي‌شان كنم. سه داستان جديد هم دارم كه فكر كنم قبل از اينجا بروند توي جاداستاني تا تكليف بخش داستاني اينجا معلوم شود. خيلي دارم روزنگاري مي‌كنم و درددل. از شما چه پنهان زياد هم خوشم نمي‌آيد از اين سيستم.
راستي غروب سه‌شنبه و جاداستاني ما هم كماكان فعال است و سرپا.