March 16, 2004

سه شنبه, 26 اسفند 1382

اون لحظه ی نوشتن کجاست؟

يه نوشته هايي داشتم توي وبلاگ قبلي، توي اونا دنبال لحظه ي نوشتن مي گشتم. و یک بار منیرو بود که توی جلسه ی کولی ها رو به من پرسید: «کجاست اون لحظه ی نوشتن؟» و من شروع کردم به گشتن.فكر مي كنم همه چيز دريك لحظه است مثل يك نسيم كه مي وزه و ممكنه بازم نسيم بوزه اما ديگه اون نمي شه. مثل الهام. مثل وحي. ديگه هم برنمي گرده. بايد منتظرش بشيني. حكايت منم همينه. سر خودمو گرم ميكنم با اين نوشته ها تا نوبتم برسه. اون لحظه خيلي خوشحالم. وقتي يه داستان مينويسم روز برام قشنگه ته دلم يه ذوقي دارم كه مثل عاشق شدن مي مونه. وقت خوندنش تپش قلبي دارم كه مثل ديدار يار مي مونه. چي بگم كه حتي نمي شه گفتش. اما هنوز نتونستم اون لحظه رو پيدا كنم. راستي كجاست لحظه ي نوشتن؟ اون گوشه توي صندوق قصه هاي قديمي يا زير پل يه شهر يا توي صفحه ي حادثه هاي يك روزنامه رنگي… هنوز نفهميدم.

March 15, 2004

دوشنبه, 25 اسفند 1382

ننه سرما تنبل شده!

لابد قصه ی ننه سرما و عمو نوروز و خانوم بهار رو همه می دونین. و باز هم حتما برف امروز رو دیدین. خیلی ها می گن امسال عید هنوز حال و هوای خودشو پیدا نکرده. برف امروز زیبا بود ولی یه کمی دیر. دلم برای شکوفه های عجولی که سر شاخه ها دراومدن خیلی می سوزه...
يعني مي شه امسال بهار، بهار خانم بتونه عمو نوروز رو ببينه و خوابش نبره؟ يعني مي شه عمو نوروز خودش گردنبند مرواريد رو بندازه گردن بهار خانم و اون گردنبند اصلا پاره نشه كه دونه هاي تگرگ شكوفه هاي روي درخت رو از بين ببره؟

سپینود | 03:23 PM | نظرات شما(7)

محل کسب!


وقتي براي دوستي تعريف كردم كه بوي عيد وقتي به مشامم ميرسه كه توي ميدون مخبرالدوله مي چرخم. كوچه مهران و برلن و پشت باغ سپهسالار و مغازه گرانددوشس سابق و لباس خواباي لوزي لوزي (پيچازي) رنگي و …، بهم گفت يادشه كه اونوقتا يه آقايي توي كوچه مهران لباس زير زنونه مي فروخت. خب اين براي اون موقع زياد هم چيز عجيبي نبوده ولي نحوه فروش اين البسه جالب بوده. اون آقا لباساي زير زنونه رو روي لباساي خودش مي پوشيده و مي رقصيده ! جالب اينجا بوده كه به گفته ي اون دوست عزيزم خانوم ها با لذت دورش جمع مي شدن و ايشون با نگاه كردن به خانوم ها مثل يه كارشناس خبره بلافاصله سايز مورد استفاده شون رو بهشون پيشنهاد مي كرده! كاسبي هم كاسبيهاي قديم…

سپینود | 07:27 AM | نظرات شما(6)

March 14, 2004

يكشنبه, 24 اسفند 1382

یادت به خیر مهاجرانی!

دیروز كه روزنامه رو مي خوندم دلم يه هو براي مهاجراني سوخت( نمي دونم چرا هنوز آدم نشدم!) اول كه يه متني خوندم براي مرحوم دكتر نوربخش نوشته بود. كه منو ياد نوشته هاش توي ستون اطلاعات انداخت. بعدشم يه خبري خوندم كه مضمونش يه همچي چيزايي بود كه قراره براي چهارشنبه سوري، شهرداري تهران خودش اقدام به توزيع مواد محترقه بي خطر و … كنه و خلاصه آتيش بازي راه بندازه. اگه مي پرسين به مهاجراني چه دخلي وار(!) من مي گم آخه اين ايده رو اون وقت كه وزير ارشاد بود داد و انصار و فشار و محافظه كار و بازار و خلاصه يه عالمه جا و مكان و گروه و آدم و حزب و… بهش پريدن و حتا تا جايي پيش رفتن كه گفتن فلاني ميخواد جشناي دوهزار و پونصد ساله راه بندازه! الان مي بينم كه اين وسط نفس عمل مهم نيست بلكه اينكه كي انجامش ميده مهمه. مثلا ارتباط با امريكا مهم نيست اين مهمه كه كي مرتبط مي شه! برقراري مراسم چهارشنبه سوري هم مهم نيست مهم اينه كه مهاجراني يه وخت(!)انجامش نده. جالا مي گم به ما چه ديگه. خوبيش اينه كه بعد 25 سال بالاخره چهارشنبه سوري يه خورده رسميت پيدا كرد.
اما مي گما اين شهردار تهران هم خيلي ناقلاست!

March 13, 2004

شنبه, 23 اسفند 1382

شیوه ی برخوردمون چیه؟!

راستشو بهتون بگم؟…شما: خب آره!

اين متنها رو دارم قبل از افتتاح(!) مي نويسم. اين روزا همش ميترسم كه حرف كم بيارم براي خونه ي جديد. براي همين يه مدت ميشه كه هرچي مياد تو ذهنم مينويسم. انبار و احتكار حرف! شنيده بودين؟!

با تمام اين احوال من داستان رو خيلي دوست دارم. ولي اگر بخوام فقط داستان بنويسم، اينجا سريع به روز نمي شه. نه اينكه با سرعت به روز كردن مزيت باشه ولي گاهي حرفايي اين ميون پيش ميآد كه نميشه فقط توي قالب داستان گفتشون. مقداري احساسات، موضعگيري، سرخوشيها، روزمرگيها… ولي اينجا مهم داستانه. يعني براي من مهم داستانه.

سپینود | 09:33 PM | نظرات شما(2)

اول کلمه...

شروع هر كاري كه به نظرت بزرگ مياد با ترس همراهه. مثل وقتي كه اتاق عمل با يه جراح كه لباس سبز پوشيده و دستاشو با وسواس بالا گرفته تا كثيف نشه، منتظرته و تو روي برانكار دراز كشيدي و به چراغهاي مهتابي روي سقف نگاه ميكني كه تند تند از جلوي چشمات رد ميشن و نگات رو از بالا به پائين ميكشونن. دلت شور ميزنه. بار اول وقتي 3pnood.com رو ديدم. همينطوري شدم.

March 05, 2004

جمعه, 15 اسفند 1382

زندگی رسم خوشایندیست...

سلام این اولین پست وبلاگ سپینود است... برای آزمایش قالب...