.
.
خب پونه با یک دست پینگپنگ دیگر چطوری؟! باید این یکی را هم از جایی شروع کرد. این یکی را که من و تو از خیلی قبلترها پشت خطوط تلفن شروع کردیم، حالا هم عریان بشویم. چه باک؟ برای من و تو مسلم است که میخواهیم از زن بگوییم. نه آن بحثهای دلبههمزن و تکراری، یک طورهایی میخواهیم برسیم، اگر برسیم، به زن در داستانهای ایرانی، مخصوصن داستانهایی که مردان مینویسند و به خصوص نویسندهگانی که میگویند نگاه «ضد زن» دارند. ( راستی عواقباش را میدانی دیگر؟ میدانم جسارتاش را داری. ما هم که کم ندیدهایم، مزخرف و فحش را، بیوه بودهایم و فا.حشه و مرغهایی که قدقد میکنند و ... حالا هم ... هستی دیگر؟ اگر نیستی همینجا بگو... میرویم همان پای تلفن حرفهایمان را میزنیم. اجالتن فرض کنیم که هستم و هستی.)
صبر کن! همینطوری دیمی هم نمیشود، یک قانونهایی میخواهد دیگر. نه که دست و پایمان را ببندیم. فقط من باب داشتن یک زبان مشترک. هر دو زن هستیم، اما بدون توجه به مشکلات خاص خودمان حرف می زنیم. هر دو معتقد هستیم که خیلی جاها زنها نتوانستهاند پا به پای مردان بیایند و بهشان ظلم شده. اما من و تو فمنیست نیستیم. اعتقاد داریم به کار قدرتمند. نگاه جنسی نداریم. محور بحث ما ابتدا انسان است. دگر بودن و داشتن تفاوت را هم به شکل برابر، هم برای زن میپذیریم هم برای مرد. عقاید افراطی و متعصبانه هم نداریم. میخواستم پیشنهاد کنم اگر بحثِ کتاب یا اثری به میان آمد به موثرش(نویسنده و زندگی شخصیاش) کاری نداشته باشیم؛ بعد دیدم دیروز به این مطلب اشاره کردیم و هر دو توافق داشتیم که نویسنده محصول تجربیات شخصی و بعد دانشاش را روی کاغذ میآورد، پس به آن هم برسیم.
اگر لازم است شفافتر از این باشیم، تو بگو و چیزی اگر از قلم افتاده، که راه دور و درازی است این قیل و قال.
صفای تو
.
.
سپينود عزيز هستم....امشب آريا كه كلاس زبانش تموم شد...خونه رو كه تميز كردم...آرش رو كه از كلاس فيزيك آوردم...شام بچهها رو كه دادم... ميام ميشينم اين جا تا با هم گپ بزنيم...فقط يامون نره قرار نيست نتيجهاي بگيريم....گفتگو ميكنيم.
باشه باشه. نتیجه بینتیجه.
فقط این طور که تو با هجمهای از مسئولیتهای یک «زن» اومدی جلو فکر کنم داری یه نقشههایی برای مالیدن پشت من به خاک میکشی!
حالااآآآآآآآآ
اما فك نكنم اينا مسئولیتهای یک «زن» باشه به اون معنا!!!!!!!
اتفاقن من هم هستم. من هم زن هستم. دلم میخواست من هم اونجا بودم می پریدم وسط بحث و به درازا می کشید و باز من دیرم میشد! من هم می گفتم که ادبیات آشپزخانه اسمش روی خودشه، اتفاقن یه جاهایی خیلیه م قشنگه، اما امان از این زنهای اثیری که لای اخلاط بعضی حضرات می لولند؛ همه سینه های سفت و ساقهای تراشیده و چشمهای حریص و مغزهای انباشته از اپیکور و استندال و گنون و دکارت! موندم این آسمون به جز ازن کجاش سوراخ شده که این همه موجود کامل ازش ریخته روی زمین؟! حالا آقا آرزو داشتن که به جوانان عیب نیست اما همه ی آروزهای آدم هم که نمیشه زن که! پس باقی چی میشه؟
وای از این زندگی کاری من که انقدر شلوغ و خسته کننده س سپینود. من دلم حتا واسه ی سر کوچه ی شما هم تنگ شده!
موفق باشید. من فقط می خواستم اشاره کنم گاهی نگاه آن قدر بد است که فقط میشود به طرف بخشید! و درست در همین جور مواقع منظور از "طرف" می شود "نویسنده" و نه هیچ کس دیگر.
خانم یا آقای نیسا(گمانام خانم باشید) بد یعنی چه؟
شما از یک شخصیت داستانی چه توقعی دارید؟ البته منظورم داستانهایی فرای داستانهای پریان و سیندرلاها و ...
لطفن منظورتان را روشن بگویید تا بشود وارد بحث شد.
آزاده و مهدی شما هنوز تازه ازدواج کردید، حوصله ی دعوا مرافعه دارید؟! برید خوش باشید. اینا مال ما بیوههای وبلاکنویسه!
منظورم از نگاه بد نگاهی است که - یا با حق به جانبی یا ناخودآگاه - متن ادبی را مثل طاسی که در آن تقلب شده باشد یک وری می کند!
متن قرار است چیزی اضافی در خودش داشته باشد که از مجموع یا چکیده ی تجربه های تلخ و شیرین شخصی بیش تر باشد. نگاه اگر هم خود زندگی شخصی را موضوع قرار می دهد در نهایت باید نگاه ناقدانه به خود - فراتر رفته از خود - باشد، نه؟
حرف البته حرفی کلی است، ربط اختصاصی به بحث شما ندارد. همین طوری یادم آمد بگویم که قرار نیست مثلاً آقای قاسمی از زن خوش اش بیاید یا تعصب شووینیستی نداشته باشد تا نویسنده ی خوبی باشد (با تردید گفته شد این یکی!!!) ولی قرار هست، حتماً، که هنگام نوشتن جادویی در کار کند ورای این حقارت ها.
البته من هرگز به اراده ی خودم یک جمله هم از ایشان نخوانده ام. مثال زدم صرفاً.
البته اون مهدي من نيستم.
در جواب كامنت تون هم، ما خيلي مخلصيم. خيلييي....ي مخلصيم يعني.
صبا رو هم سلام برسون.
سپینود جان
اون مهدی من بودم باید بگم سنم شاید 24 تا بیشتر نباشه اما تجربم اندازه شما فک کنم باشه....آخه منم اره...