July 06, 2007

جمعه, 15 تير 1386

*IN EVERY STRANGER'S EYES

پانزده. انگار تا پانزده باید بشماری یا تا پانزده نفس کشیدن... فال‌گیرها می‌گویند پانزده وعده. وعده. وعده‌ی دیروقت. خیلی دیر...خیلی.

#
- مامان یادته اون روز می‌گفتی یه ستاره‌ی دنباله‌دار هست...
- آها... آره... ستاره‌ی هالی. هر هفتاد و پنج سال، یک بار، دیده می‌شه.
- یعنی دوباره کی می‌آد؟
- من انگار چهارده-پونزده سال‌م بود یعنی...(سکوت می‌کنم و حساب می‌کنم. ابروهای‌اش باز بالا می‌روند) وقتی تو حدودن چهل و پنج سال‌ت شد دوباره می‌آد.
- بعدش کی می‌آد؟
- یه جوری می‌آد که هر کی یک بار توی عمرش ببینه.
- یعنی تو دیگه نمی‌تونی ببینی‌ش؟(غبغب‌اش می‌لرزد)
- ببین بیا یه قراری بذاریم. وقتی ستاره‌هه اومد تو یاد من بیفت و من‌ام اجازه می‌گیرم که روی ستاره‌هه بشینم. احیانن یه دستی هم برات تکون بدم. چطوره؟
-(می‌خندد) خوبه... یه کمی از خاک‌های براق ستاره‌هه رو هم برای من بنداز پایین.
- آره یه کم رعد و برق هم بزنه بد نیست.
- برف بیاد. به جای باروون.
- رنگین کمون هم بشه...
- یه فیل هم بیفته...
- تو فنجون...
- (می‌خندد)
- یا یه الاغ‌ه...
- با ملاقه...
- گوشت‌کوب هم قلمبه‌س...
-(می‌خندد)
- آب هم تو تلمبه‌س...

#

چرا تمام نمی‌شوی گرما، خاک، تب، داغمه بسته‌ی یک کهنه زخم، گُر،.. کی مرداد به خم می‌افتد تا بی‌قراری گورش را گم کند...

#
پیش‌نهاد: خواندن منظومه‌ی افسانه‌ی نیما یوشیج با صدای بلند به مدت چهل شب و دو بار گردیدن به دور خود از چپ به راست و بالعکس تا که چهل و یک‌امین روز به عاشقیت دچار شوید. پس از آن پانزده وعده‌ی ذکر رفته در پیشانی مطلب، برای خلاصی از این بلا نسخه‌ی دیگری هست برای پیچیدن.
.
.
.
* ROJER WATERS, PROS CONS OF HITCH HICKING

سپینود | July 6, 2007 11:51 PM
Comments

سوم دبستان بودم اولين بار كه هالي اومد. با پدرم رفته بوديم فروشگاه چادري (قدس) در چارراه پارك وي كه دفتر مشق بخريم. به نظرم پاييز بود. راديو يك برنامه ي طنز مسخره داشت كه توش يه آدم فضايي با لحن يك نواخت مي گفت: "هالي هالي سفينه - كسي ما رو نبينه - ببين مُچٍن (محسن) چي ميگه - بريم يه جاي ديگه" محسن هم همكارش بود كه آدميزاد بود و گوينده ي راديو. دفتر مشق ها را هم يادم هست 60 برگ خريديم 30 تومان. به نسبت آن روزها خيلي گران بود.

Posted by: نیما at July 7, 2007 01:56 AM

چرا تمام نمی‌شوی گرما، خاک، تب، داغمه بسته‌ی یک کهنه زخم، گُر،.. کی مرداد به خم می‌افتد تا بی‌قراری گورش را گم کند...

سپینود جان ما هم افسرده و خسته شدیم
کی سر انجام میشود این بی قراری های تبدار هر روز؟؟
هر چنداینجا این روزها بخاری روشن می کنیم,تابستان اينجا هم با ما سر ناسازگاری بنا کرده.....

Posted by: mehdi at July 7, 2007 04:28 AM

ستاره هالي كه اومد من هم 14 يا 15 ساله بودم. شايد هم كمتر آره كمتر بودم. چون با اطمينان گفتم دفعه ديگه هم كه ستاره هالي بياد من زنده ام. يادمه خواهرم نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد كه احتمالا منظورش اين بود كه "چقدر احمقانه است اين اطمينان تو" مي دونم تو از گرماي تابستون متنفري. من هم كم كم دارم متنفر مي شم.

Posted by: بانوي خرداد at July 7, 2007 10:16 AM

بچه كه بودم مامان زرگم تا اتاقي تو آسمون ميافتاد يه چيزي به نافش ميبست مثلن اين ابر جلوييه گرگه و او بقيه هم گوسفند و اين آقا گرگه افتاده دنبال گله. شبا هم كه ميشد اگه شهابي رد ميشد همين داستان بود. مثلن آره اين نور يه فرشته اس كه داره مياد خونه اش. البته چه خونه اي؟

Posted by: vasiq at July 7, 2007 01:38 PM

بچه كه بودم مامان زرگم تا اتاقي تو آسمون ميافتاد يه چيزي به نافش ميبست مثلن اين ابر جلوييه گرگه و او بقيه هم گوسفند و اين آقا گرگه افتاده دنبال گله. شبا هم كه ميشد اگه شهابي رد ميشد همين داستان بود. مثلن آره اين نور يه فرشته اس كه داره مياد خونه اش. البته چه خونه اي؟

Posted by: vasiq at July 7, 2007 01:39 PM

سپینود عزیز:
از اظهار لطفت به جغد ممنونم.
تیله‌باز

Posted by: امیر حسین یزدان‌بد at July 8, 2007 11:17 AM
Post a comment









Remember personal info?