همیشه، گاهی یا گاهی، همیشه از این کارها میکنم. آدم باید از این کارها کند. برود بغلتد، بیفتد، بلند شود و سرتاپایاش را بتکاند و باز هم...
نگاه کردم به تاریخ دیدم چهار بود. چهار ِ سی روز پیشتر از این، دقیقتر میشود سی و سه روز. و توی سی و سه روز عجب زیر و رو-ها که میشود این آدمیزاد دو پا. فقط از داستان میخواهم بگویم و نگاهی که زیر و رو شده و همین. و این همین خودش یعنی خیلی.
فکر میکنم. به همهی شمایی که توی این چهار- پنج سال کسی که اینجا و قبلاش جای دیگری مینوشت را میشناسید، یا که گمان میکنید که میشناسید، یا میشناختید و حالا دیگر نمیخواهید بشناسید یا هر چه... برای شما نمیدانم چه بگویم. بگویم بهانهی تعمیر و طراحی جدید دروغ بزرگی بود؟ یا که دروغ نبود و اینجا فرق میکند و من هم فرق میکنم و داستانها فرق میکنند؟ نمیدانم چه بگویم... تنها یک چیز: ممنون و بسیار هم.
کسی که اینجا مینوشت و مینویسد آدم تلخی است. میدانید که چه میگویم؟ آدم تلخ. یعنی گریهاش بیشتر از خندهاش است. اصولن شاد نیست. خشمگین هم هست. خیلی هم. آن قدر که واکنشهای تندی دارد که خیلیها را میرنجاند. شاید فقط یک نفر هست که از ته دل با همهی این مسائل دوستاش دارد و آن هم دخترک تازه قد کشیدهای است با چشمان بادامی به رنگ عسل با ابروهای نگران که همین الساعه گفت«شب به خیر مامان».
کسی که اینجا مینوشت یا مینویسد، نمیداند که چرا دارد اینها را مینویسد. اما میداند که توی این سی و چند روز که اینجا ننوشته دلاش تنگ شده. حالا فهمیده است که علاوه بر دغدغههای دیگری که دارد، اسماش ادبیات باشد یا سینما فرقی ندارد، دلاش میخواهد اینجا یک آدم عادی باشد که هیچ چیزی جلوی حرف زدناش را نگیرد. یعنی بتواند که بیآداب و ترتیبی، هرچه میخواهد بگوید که ربطی هم شاید به آن دغدغههای دیگرش نداشته باشد. و دلاش میخواهد زیر هیچ اسم و سایهای نباشد. دلاش میخواهد به سیگارش پک عمیق بزند و دست و پا دراز، یک وری لم بدهد توی مبل دلخواهاش. حتا نمیخواهد که «زن» ببینندش. نه که زن بودن یا مرد بودن بد باشد. جنس دیدن ِ آدمها بد است. یا دستکم برای کسی که اینجا مینوشت یا مینویسد، خوشآیند نیست.
کسی که اینجا مینوشت یا مینویسد، یک روزی، مثل همهی روزهای قبلتر از این، میآید و نوشتههای اینجا را میخواند باز. لبخند میزند. اشک میریزد. فکر میکند. و راهی را که آمده از دور نگاه میکند، چشمهایاش را ریز میکند انگار میخواهد حتا کوچکترین سنگ ریزهی این راه را هم ببیند. و میبیند. چون یک بار پایاش روی آن لغزیده و تاب خورده.
کسی که اینجا مینوشت یا مینویسد، فکرهایی نو در سرش دارد. همیشه داشته. اما این بار صبرش بیشتر است. نقشه کشیده است. شاید فردا توی صف بنزین که رفت، خانهاش که فروش رفت و توی خانهی جدیدش قرار گرفت، آدمهای دور وبرش را که تاراند، بچهاش که کمی بزرگتر شد، معشوق ازلیاش را که در آغوش گرفت، موهایاش که خاکستریتر شد، همهی آن نقشهها را اجرا کرده باشد. اما حالا، همین حالا باید صبر کرد.
کسی را که اینجا مینوشت یا مینویسد، تحمل نکنید. صبر کنید. دوست بدارید. یا که فقط بخوانید.
.
.
*از صبا
خوشحال شدم باز مینویسی اونقدر که ... مهم نیست چه شکلی و چه جوری و کی میخونه.هول شدم. راستش خیلی ناامید روی اسمت کلیک کردم. هنوز کامل هم نخوندم. با خودم گفتم بذار اولین کامنت رو من بذارم تا دلگرم بشی. میدونم دلگرمی برای هر کاری واجب و لازمه الان یه ایمیل هم بهت میزنم دلم میخواد کمی باهات حرف بزنم.
من که خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم دوباه می نویسی. حالا دیگران را نمی دانم. مهم هم نیست. گور پدر دیگران.
درود سپینود گرامی / خوشحال شدم از دوباره دیدن و خواندنت. / راستش فکر میکنم زیاد هم مهم نیست که دیگران چطور به ما نگاه میکنند و درمورد ما چی فکر میکنند. اگه مهم بود که اصلن نمیشد چیزی نوشت. مهم همین نوشتنه. همین ن و ش ت ن. / همیشه باشی و بمانی، حتا تلخ: تلخی هم از آن بودن های خواندنی است.
هميشه بمان.....پايدار .با حركت رو به بالا.
سلام
يک آدم عادي که هیچ چیز جلوی حرف زدن اش را نگیرد؟
آدمی که هیچ چیز جلوی حرف زدنش را نگیرد همه چیز هست، الا عادی!
--------
جناب مانی مسلم بدانید جنس حرف زدن من با جنس حرف زدن شما فرق دارد و خوشحالام البته از این بابت. حرف زدن برای من پرخاش نیست. بله به زعم من هم، پرخاشگر بیمنطقی که حرف زیاد میزند عادی نیست!
(میدانید که چرا جوابتان را اینجا دادم یا تکرار کنم؟....همان دیکتاتوری و بستن دهان و تایید کامنت و این حرفها دیگر!!! و البته ادعاهای آن چنانی))
اوه ... گذشته از حساب گذشته ها، هیچ پرخاشی در این دوجمله نیست، اونها رو خیلی دوستانه نوشتم، نمی دونستم برام پرونده باز کردید. خب، مهم نیست، عادیه(!).
فقط جنس حرف زدن ما با هم فرق نداره. جنس همه چیز ما با هم فرق داره. من هم متقابلا از این بابت خوشحالم. به این می گویند یک موقعیت Win-Win درست و حسابي. شما به عادی بودنتان ببالید، من به این که مثل شما نیستم.
به سهم خودمان دنبال مي كنيم :)
چه تلخ و چه شیرین هم خودت جیگری و هم اون گل کوچولوی خوشبوت با ابروهای نگراناش - راستی چرا ابروهای دخترمون نگرانه؟
با بغلهای تنگ پر از عشق.
xx
bi nahayat khoshhalam,baad az chand rooz ke mosaferat boodam,,emrooz ke bargashtam na omidane www.3pnood.com,va alan comment mizaram,cheghad khoshlam,vase ma ham kolii ghalt bood,kolii khordiim zamin va kolli khodemooni tekoon dadiim,ta inke ta inja behet resiidiiim,va alan istadiim ta bekhooniimet....hamishe ta hamishe....
you are always on my mind... montazeret boodam... love Nilofar