.
.
زن : دیشب خوابی دیدم. خوابی که مثل خوابهای همیشه نبود.
مرد : بگو
زن صدای ملتهب و پرهیجانی دارد. صدایی بگویی نگویی بلند. تند حرف میزند. انگار بخواهد در زمانی کوتاه، همهی آنچه توی دلاش است، بیکم و کاستی، روی دایره بریزد. انگار که بخواهد بگوید که دارد صادقانه حرف میزند. مرد اما سکوتهایش طولانی است. صدای آرامی دارد. مثل مخمل. صدایی که از دوردستها میآید. تو گویی واژههای کلاماش، دارند سفر میکنند. بعضی خستهاند، واژهها را میگویم، بعضی تشنه و سوزان، بعضی متفکر، بعضی شاکی. جملههایش کوتاهاند، اما توی تک تک حروف آن میشود یک چیزی پیدا کرد.
زن:
مرد : چرا سکوت؟ بگو
زن : خواب دیدم توی یک باغ سیب هستیم. نگویی سیب، همان گناه نخست است. بیربط است. چون خواب من، فقط سایهای از درختان سیب بود، با سیبهای نه سرخ، که سبز، افتاده بر تختی، شاید تخته پارهای، چوبی بود که سر و ته نداشت. شاید توی اقیانوسی متلاطم بود. ما و آن باغ سیب، انگار آن جزیرهی داستان سندباد که بر پشت نهنگی سوار بود. بله یادم میآید که تکان هم میخورد. خیلی آرام. اما تو پارو نمیزدی. هیچ کس دیگری هم نبود و من نمیدانم آن لیوانهای پر از چای تیره و گس که مدام جلوی ما پر و خالی میشدند، از کجا میآمد. سرم روی رانهای نحیف تو بود. تو برای من قصه میخواندی. یک قصه که دلکش بود. قصهای پر از جادو. جادوهایی که هر کدام میشد به کار بیاید.
مرد : به کار چه؟
زن : نمیدانم. به کار زندهگی امروز. یادم است توی خواب فکر میکردم که چه خوب است که از آن چندتا جادو بخریم، بگذاریم یک گوشه، من و تو، که گاهی با آن، دلتنگیهامان را سر و سامان بدهیم. مثل فوتهای تو. فوتشان کنیم، یک جرقهای بزند و ... خب جادو خوب است دیگر آدم داشته باشد.
مرد : خب
زن : باید فکر کنم. آخر من زیاد خواب نمیبینم. میگویند همه خواب میبینند، ولی یادشان نمیماند.
زن ساکت میشود. اینجور اوقات است که از حرف زدن زیاد خودش ناراحت است. مرد هم همچنان ساکت است.
زن : اصلن میدانی چیست؟
مرد:
زن : فقط باغ سیب و جادو راست بود. بقیهاش را ساختم. آن طور که میخواستم.
مرد : چرا؟
زن : نمیدانم. شاید برای جبران کم حرف زدنهای تو. وقتی نمیدانم چه فکر میکنی. وقتی شک، سایه میشود روی سرم.
مرد :
زن : از سکوت خسته نشدی؟
مرد : دارم به خواب عمیقی که بعد از آن قصهها، زیر سایهی درختان سیب، توی آغوش هم دیدیم فکر میکنم. یادت نیست؟
زن :
(تاریکی)(صدای نامفهوم ساییدهگی دو لب بر هم)
.
.
از داستان می شد دریافت که این زن و مرد مدتهاست با هم زندگی کرده اند به همین خاطر زن نمی تواند صدای ملتهب پرهیجان داشته باشد! اما از چنین نظری اگر بگذریم چیزی که باقی می ماند این است: زیبا بود.
مرسي.
به من هم سر بزنيد
http://raghseshakheha.blogfa.com/
سپينود خيلي ازت ممنونم خيالمو راحت كردي...
تا آخر داستان همش نگران بودم نكنه مَردِ , رو سفيد از ماجرا بيرون نياد...
يه نفس راحت كشيدم ...
دوست عزیز با سلام
فکر می کنم چیزی را که من خواننده باید از داستان می گرفتم شما خیلی ساده با افزودن پاراگرافی بعد از اولین دیالوگ زن و مرد به من زور چپان! کردید. همین حالت ها را که آن جا توضیح دادید باید خواننده از گفتگوی زن و مرد دریافت کند. ولی وقتی این پاراگراف را حذف کنی واژه های خسته , متفکر ویا تشنه و سوزان را متاسفانه از خود متن داستان نمی شود گرفت. و داستان نمی تواند در زمانی کوتاه آن چه توی دل است را بی کم و کاست, روی دایره بریزد.