May 20, 2007

يكشنبه, 30 ارديبهشت 1386

باز هم ترین‌ها

"آخ اگر آدم‌ها می‌دانستند که در زندگی دیگران منشاء چه اثراتی هستند..."

حوصله نداشتم هیچ و هر کس غیر از احسان بود... احسان عابدی عزیز هیچ می‌دانی تو یکی از تاثیرگذاران بودی در زندگی من؟! همان عصر توی نشر قصه یا توی کافه ویستار بود که به من گفتی «پس چرا کارهایت را چاپ نمی‌کنی.» هیچ کس ِدیگر این قدر جدی از من چنین سئوالی نکرده بود. این بزرگ‌ترین تصمیم زندگی‌ام بود که برای هر نویسنده‌ای هم هست، بگذاری بخوانندت، آدم‌های زیادی و بشناسندت. ترس‌اش می‌دانی از چیست؟ از این که نکند درست مرا نشناسند. یعنی کارت ضعیف باشد. دیروز که قرارداد عقب‌افتاده‌ام را با نشر چشمه امضاء می‌کردم. زیباترین حس دنیا را داشتم. پس تو موثر ِاین تاثیر زیبا در زندگی من بودی. اما از شوخی و این تعارفات گذشته، آدم‌های تاثیرپذیری مثل من هیچ وقت به روشنی درنمی‌یابند که چه بود آن تاثیر شگرفی که در زندگی به آن مبتلا شدند. حکایت یا همه یا هیچ است. آدم‌هایی بودند که دو هفته تاثیرشان بر من کافی بود که منقلب‌ام کنند. و اثری را در ناخودآگاه و ضمیر پنهان‌ام بگذارند که آن وقت خودم نفهمیدم. آدم‌های نزدیک، آدم‌های دور، آدم‌های پیشین، آدم‌های معاصر. این از حکایت آدم‌ها.
حکایت چیزها هم خیلی غریب است. یک روز یک گوشواره، یک روز یکی از خرس‌های صبا، چشم‌های فروغ توی یک عکس به دیوارم. یک روز یک دولچه(مشک آبی که عشایر بختیاری آب در آن خنک نگه می‌دارند) شاید یک اتوی قدیمی، یادم می‌اید یک ساعت پاندول‌دار بود، که قبل‌ترها صاحبی داشت و من آن را برای خانه‌مان خریده بودم. هر ربع و نیم ساعت و ساعت زنگ می‌زد. مثل صدای کش سیم سنتور یا کلاویه‌های پیانو بود. خیره می شدم به حرکت پاندول‌اش و هیپنوتیزم می‌شدم. یا مجسمه‌ی چوبی‌ای که مال تایلند یا مالزی است یا تابلوی نقاشی‌ای که پدرم در جوانی و عصیان‌اش توی دانشکده‌ی هنرهای زیبا کشیده. یا تخته نردی کهنه و تاب برداشته که خاطرات شادترین روزهای زندگی‌ام در آن حبس شده.
کتاب و فیلم هم که ... آن قدر زیادند ... دو هفته است زاوش ایزدان از شب یک شب دوی بهمن فرسی به خواب‌ام می آید. قبل‌اش بره‌ها بیخ گوشم ورد می‌خواندند. قبل‌ترش دنبال این بودم که چه کسی پالرمینو مونرو را کشت، و به موسیقی آب‌های گرم بوکوفسکی گوش می‌دادم به ده فرمان‌های کیشلوفسکی عمل می‌کردم و ...

اجازه بده به من که هر کسی که دعوت نشده و حرف تاثیرگذارترین‌ها توی دل‌اش مانده دعوت کنم به این مکالمه. وکیل‌ام؟!

سپینود | May 20, 2007 01:58 PM
Comments

گفتي تاثير گذارترين؟!...
دلم مي گيرد سپينود جان. يك جوري كه نمي دانم چرا...
راستي مبارك باشد. كي از چاپ در مي آيد؟ راستي در مي آيد؟

Posted by: نمی دونم at May 20, 2007 02:48 PM

مبارک باشه سپینود عزیز. راستی من اینقدر پسر خوبی هستم؟ شرمنده ام کردی.

Posted by: احسان at May 20, 2007 04:32 PM

اجازه خانوم ما كلي پزش رو داديم به همه دوستامون گفتيم: "راستي كتابه سپينود جون داره درمياد مي دونستيد ؟"و اين "جون" رو طوري گفتيم انگار بيش از يك قرن است با شما رفاقت جانجاني داريم. راديو زمانه را هم خواندم به شدت تشويق شدم شبي نصفه شبي برويم خانه پونه دزدي كتاب. و اگر رفتيم و مارا گرفتند گناهش گردن شما. البته خدا كند پليس زود برسد ما را نجات دهد از دست پونه.

Posted by: آزاده at May 20, 2007 11:07 PM

ايول، ايول، ... ايول. يعني كه خيلي خوشحال شدم.
مي دوني كه من غد-تر از اين حرف هام كه بگم كسي حرف تاثيرگذاري به م زده.

Posted by: mehdi at May 20, 2007 11:20 PM

و من بس مشتاق خواندنتان هستم.
برای من خود و ماهیت وجودی تاثیر جدا از هستی و چیستی آن یگانه عالم تاب اثر در زندگیم بوده و هست..با عبور از آدم ها و چیزها..........

Posted by: mehdi at May 21, 2007 02:53 PM

7Uecwc kvxgqqdiswpl, [url=http://satwldrusynv.com/]satwldrusynv[/url], [link=http://svqkpwwazbuy.com/]svqkpwwazbuy[/link], http://fwtxzdhyatvm.com/

Posted by: myiiohoaks at January 11, 2009 08:35 AM

CN0sV4 gnjoduhibbqm, [url=http://szwpoekulxuz.com/]szwpoekulxuz[/url], [link=http://iascsaptvheb.com/]iascsaptvheb[/link], http://kvoknyqcgrxr.com/

Posted by: syejfq at January 11, 2009 08:35 AM
Post a comment









Remember personal info?