May 13, 2007

يكشنبه, 23 ارديبهشت 1386

صور در غمزه

.
«ما برهنه شدیم و آغاز کردیم. میان من و تو وقتی برهنه نیستیم[،] همه چیز ساکن است. وقتی برهنه آغاز می‌کنیم، بعدا می‌توانیم پوشاننده‌ترین پوشاکمان را بپوشیم و مطمئن باشیم که جریان برقرار است و همه چیز ادامه دارد. دیگران دو اشکال دارند. آنها پوشیده آغاز می‌کنند، سالها پوشیده ادامه می‌دهند، و همین که برهنه می‌شوند همه چیز تمام می‌شود. یا این‌ که برهنه آغاز می‌کنند، اما آغازی میانشان روی نمی‌دهد. آن وقت هرکس لباس خود را می‌پوشد و هر کدام به راه خود می‌روند.»(شب یک شب دو، بهمن فرسی،سازمان چاپ و پخش پنجاه و یک، تهران 1353 ،ص46)

.

*«من» ِ من ممکن که نه، به طور قطع با «من» ِ دیگری فرق می‌کند. کم کم دارم می‌فهم‌ام. یعنی توی اتفاق‌های دور و اطراف می‌بینم که تعریف‌اش چیست. اول می‌آیم و با خودم حلاجی‌اش می‌کنم که چرا از گفتن «من» ناراحت می‌شوم. انگار یک ریشه‌ی تاریخی فرهنگی دارد. یک چیزی از دورترها که به من می‌گوید باید در «ما»یی حل شوم. که باید با سی‌تا مرغ هم‌راه شوم. با تمام احترامی که به گذشته‌گان و پیشینیان‌ام می‌گذارم، به آرامی زمزمه می‌کنم«متشکرم. اما من نمی‌توانم با شما به این سفر بیایم» یا چیزی در این مفهوم و مضمون. «بی‌خیال من شوید. راه من از بقیه جداست» می‌نشینم رو به روی آینه، دستی به سر تیغ زده‌ام می‌کشم(این را هزار بار گفتم، به گمان‌ام باید هزاربار دیگر هم بگویم تا برای‌ام مثل قضیه‌ی آن «من» جا بیفتد) و توی آینه آن‌قدر خودم را«من» صدا می‌کنم که طنین حرف «میم» و «نون» به هم می‌پیچند. مثل آوازی که از ابتدا گوش‌خراش بود اما آن قدر که شنیدی، عادت، گوش‌نواز-اش کرد.
.
.

سپینود | May 13, 2007 11:25 PM
Comments

ما مخلصيم. ما كوچيكيم. ما بگيم خانم؟

Posted by: mehdi at May 13, 2007 11:38 PM

اين من هيچ وقت خودش رو رو نميكنه!
آنچه انسان من مينامد چه كوچك است و چه سبك و چه بي مايه!
----
سان عزیزم
دقیقن برعکس است. یعنی باید عادت کنی من را بزرگ‌اش کنی. و سنگین و بسیار پرمایه. ما همه از «من» می‌ترسیم.

Posted by: sun at May 14, 2007 08:06 AM

نخستين فستيوال بين المللي شعر صلح؛ باحضور شاعران جهان؛ چهارشنبه ساعت پنج بعد ازظهر؛ خانه ي هنرمندان؛ سالن ناصري.

Posted by: sher solh at May 14, 2007 11:13 AM

از ما و من حذر کن در خویشتن سفر کن
مانند جویباری بر قلب کوهساری
باید رسیده باشی من را ندیده باشی
از خود مکن کناره از خود مکن کناره
وقتی شدی روانه بر قلب بیکرانه
باید که راه باشی هرسو پناه باشی
باید که مرد گردی پیوسته درد گردی
-----------------------------------------
خلاصه ای همین حرفا
:)

Posted by: نمی دونم at May 14, 2007 01:19 PM

man ham ba to movafegham, love nilofar

Posted by: Nilofar at May 15, 2007 01:04 AM

نمي تونم...نمي تونم...نمي تونم...نمي تونم...نمي تونم...
هيچي نمي تونم بنويسم ,هیچی به ذهنم نمیرسه...مدتي دچار قبض شدم......

Posted by: mehdi at May 15, 2007 02:53 AM

دوست عزیز! با جلو آینه نشستن و من را فریاد کشیدن نمیتوان به من به مفهوم مدرنش رسید. داشتن هویت فردی که من را از مایِ قبیله ای که هویت کاذب جمعی است, جدا می کند نیاز به پروسه ای اجتماعی دارد که حقوق مدنی فرد را در جامعه ممکن می سازد. نگاهی به جامعه یِ ایران کافیست که دردناک و طولانی بودن پروسه ی هویت یابی فردی را نشان می دهد.

Posted by: MAHMUD at May 15, 2007 11:03 PM

می‌د‌انید آقای محمود، من، همین من، مدت‌هاست دیگر به پروسه‌ی اجتماعی و جامعه‌ای که دارم تویش زندگی می‌کنم فکر نمی‌کنم. ناسیونالیسم را از خودم دور کردم، اگر بتوانم یک روزی با نوستالژی‌هایم هم یک کاری بکنم قضیه حل می‌شود. بیش از این نمی‌توانم منتظر این پروسه‌ی اجتماعی که می‌فرمایید بمانم. ضمن این‌که گفتم گمان نکنم دیگر علاقه‌ای به سی‌مرغ و سفر عارفانه‌شان داشته باشم...و می‌پذیرم که ممکن است ده سال دیگر راهی که رفتم را برگردم، ممکن است. همین شیوه مرا مطلق‌نگر بار نمی‌اورد. اوضاع و روزگار را چه دیدید شاید هم برگشتم. اما می‌دانم که دست‌ام پر از تجربه می‌شود.
ممنون از شما

Posted by: سپینود at May 16, 2007 06:30 PM

در تو در توي هجمه آينه ها
من هزار تكه ام را ميشمارم
و پس از هر شمارش
باز به صفر ميرسم

Posted by: سودابه رادفرد at May 17, 2007 04:29 PM

روزي كه خواستم وبلاگ نوشتن رو شروع كنم برايم يه وبلاگ باز كرديد و نوشتيد

گاهی آدم نمی‌دونه برای چی يه کارايی رو انجام می‌ده٬ گاهی ادم به خودش می‌گه : مگه کم دردسر داری؟ چرا برای خودت دنبال دردسر تازه می‌گردی؟ گاهی ادم فکر می‌کنه کاش گير دوستای ناباب نمی‌افتاد! گاهی آدم می خواد تنها باشه. من می رم که تنها باشی و سبک بشی مثل يک پر و با نسيم اين طرف و اون‌طرف بری...

اونروزا بخاطر جوي كه پيش اومده بود نشد ازتون تشكر كنم زمان گاهي خيلي چيزا رو حل ميكنه . بابت اونروزا هميشه ممنونم چه بد چه خوب !
----
سپینود: خواهش می‌کنم دوست عزیز.

Posted by: ... at May 17, 2007 09:30 PM

سلام دوست عزيز
مطالبتون رو خوندم
موضوعاتي رو كه شما براي نوشتن انتخاب مي كنين بكر هستن و نشاني از خلاقيت شما هستن . اما دوست عزيز :
شما كه در نوشتن دستي در آتش دارين بايد سعي كنين كه روان بنويسين
نوشته هاتون من رو گيج مي كرد نمي دونم چرا
شايد اين حس فقط مربوط به من باشه شايد هم نه ؟
البته
فهميدن اين موضوع به عهده خود شماست
به هر حال براتون بهترين ها رو آرزو مي كنم

Posted by: یه بنده ی خدا at May 21, 2007 11:04 AM

8XgfWl wrorzkttsmrp, [url=http://mnjlhpahmbod.com/]mnjlhpahmbod[/url], [link=http://zegxojvcqbyc.com/]zegxojvcqbyc[/link], http://crdqlvvljukf.com/

Posted by: lfexbeal at January 11, 2009 08:35 AM

1eyQ68 lhtdgpucxkst, [url=http://qscqpizlvbot.com/]qscqpizlvbot[/url], [link=http://quzgsqfkqtml.com/]quzgsqfkqtml[/link], http://mefnvbnwxkry.com/

Posted by: rwrecytjekz at January 11, 2009 08:35 AM
Post a comment









Remember personal info?