May 07, 2007

دوشنبه, 17 ارديبهشت 1386

قصه‌ی ظهر دوشنبه


.
.
نمی‌دانم هنوز. نمی‌دانم چیست لازمه‌ی نوشتن. انسانیت یا اخلاق یا یک اصولی. اما می‌دانم که یک چیزی هست. یک پرهیبی، گنگ صورت، که تا درون‌ات نجوشد نخواهی دیدش. نفس نفس می‌زنم از سر کوچه‌ی دراز و باریک و شلوغ‌مان دویدم تا سر دیگر. چقدر آدم، چقدر صدا. لابد پیرزن هم این صداها را جور دیگری توی سرش می‌شنید که آن طور جیغ می‌زد و سرش را چپ و راست تکان می‌داد. پسرش بود یا دامادش. می‌دیدم‌اش. یک بار، یک پنج‌شنبه که تولد دخترک بود آمد توی راه پله و چشم غره‌ای رفت به شلوغی و من. سرم را پایین انداختم و عذر خواستم. آمدم بالا به بچه‌ها گفتم ساکت باشند همسایه‌ی پایینی پیر است ناراحت می‌شود. دخترم درآمد که«خودت گفتی خانوم باقری سمعک داره و نمی‌شنوه». یعنی سمعک‌اش کجا بود حالا؟ خانه‌اش مثل دسته‌ی گل بود. مدام حرف‌هایی را تکرار می‌کرد.«بگو داره می‌میره»«برو بگو بیاد.» «بگو زود بیاد» گفتم، یعنی بی‌فایده گفتم «آدرس‌شون چیه مادرجون؟»
نمی‌فهمید. نمی‌شنید. حتمن جایی دفتر تلفنی هست و شماره‌ی بچه‌هایی برای مادری این‌طور پیر و این طور تنها. یک تمهیداتی باید باشد. تلفن را برداشتم. دگمه‌های شماره‌های حافظه را زدم یک شماره بود و بوق‌های آزادی که انگار سال‌هاست، همین طور یک نواخت با ضرب‌اهنگی یک‌سان دارند می‌نوازند. دخترم کنار در ابروهای نگران‌اش را بالا انداخته بود. سه سال پیش بود انگار خانه‌ی دوستی، سفر بودیم که آقای دکتر طبقه‌ی پایین، عین همان دو روزی که ما نبودیم، روی صندلی همیشه‌گی‌اش میان کتاب‌هایش خشک شده بود و زن همسایه می‌گفت همان‌ طور قالب صندلی‌اش از راه پله‌ها پایین بردندش. گفت خوب شد ما نبودیم که دخترک این صحنه را ببیند. لبخندی به چشم‌های حالا اشک‌آلودش زدم و یک دگمه‌ی دیگر را زدم. این بار زنی بود آن طرف سیم‌ها. گفت دخترش است. صدای گریه‌ی نوزادی می‌آمد. گفت می‌آید. زود می‌آید. رفتیم بالا. لعنتی هیچ‌کس توی این چند طبقه نبود. خانه‌های نقلی توی این شهر یعنی تنهایی. انزوای لایتناهی. یا جوان‌ها و کجردها ساکن‌اند یا پیرها. جوان‌ها که صبح می‌روند و شب می‌آیند و پیرها این طور تنها و بی‌کس. نباید قضاوت کنم. تلفن را برمی‌دارم به مادرم زنگ بزنم. دو تا بوق و قطع می‌کنم. حالا می‌دانم می‌گوید« ببین وقتی من می‌گویم خانه‌ی سال‌مندان می‌گویید نه» هیچ حوصله ندارم. باز صدا توی راه پله بلند می‌شود. این بار صدایم بلند می‌شود. مثل بچه‌ها پای برهنه آمده از خانه بیرون و در را روی خودش بسته و می‌گوید می‌خواهد به دست‌شویی برود. خدایا... حالا چه کنم. دعوایش می‌کنم. چه فایده حتا صدای بلند مرا نمی‌شنود. فقط خودم خالی می‌شوم. خانه‌ی من نمی‌آید. دست‌شویی توی حیاط هم یکی هست اما توی باران با این همه پله تا توی زیرزمین بدون سرپایی پیرزنی که یک عمر نجس و پاکی کرده. غیظ می‌کنم. صدای زنگ تلفن‌ام می‌آید. پونه است. نفس راحتی می‌کشم. حالا سرم گرم می‌شود. به دخترک اشاره می‌کنم که برود بخوابد. دل‌ام آشوب است. به پونه می‌گویم. می‌گوید به صد و ده زنگ بزن. خدایا باید یک ساعت دیگر بروم تا صد و ده بیاید. همین‌طور ضجه می‌زند. می‌گویم چطور است بروم سر کوچه کلیدساز بیاورم در خانه‌اش را باز کند و از تلفن‌اش یک جای دیگر زنگ بزنم. می‌گوید نه خطرناک است. راست می‌گوید این پیرزن‌ها همیشه چیزهای قیمتی زیربالش دارند نکند گم شود و.... پونه خوب است کمی‌ می‌خندیم.اما دل‌ام آرام نمی‌شود. می‌گوید دست بچه را آرام و خون‌سرد بگیر و ببرش کلاس. می‌گوید تو کار خودت را کردی. می‌گویم اگر بمیرد عذاب وجدان تا آخر عمر ول‌ام نمی‌کند. می‌گوید اگر می‌خواهی فلورانس نایتینگل بشوی، خود دانی. راست می‌گوید. می‌گویم ما مگر نویسنده نیستیم. مگر ادعا نداریم. انسانیت و ... شوخی و خنده باز شروع می‌شود و همه چیز یادم می‌رود. لباس‌ام را درمی‌آورم. نهار نمی‌خورم. سیر شده‌ام. سیگارم را درمی‌آورم. صدای پیرزن قطع شده. نکند بمیرد. دوباره روپوش‌ می‌پوشم. می‌روم پایین. نشسته. روی پله‌های اول. غم زده. انگار سردش است. مثل گنجشک است. گریه‌ام می‌گیرد. خیلی. می‌خواهم هق هق کنم. می‌دوم بالا سوئیچ را برمی‌دارم. دخترک بیدار شد، هم شد. او جا دارد که فراموش کند. می‌روم ماشین را روشن می‌کنم. جلوی بقالی سر خیابان می‌ایستم. او همه‌ی محل را می‌شناسد. جریان را می‌گویم. می‌گوید دو تا شماره از هم‌سایه‌های دخترش دارد. زنگ می‌زند هیچ‌کس جواب نمی‌دهد. وقت دارد تلف می‌شود. می‌زنم از بقالی بیرون. اشک‌هایم همین‌طور می‌ریزند. کاش یک ژاکت برایش برده بودم. همان ژاکت خاکستری نرم خودم را، تازه شسته بودم‌اش بوی نرم کننده می‌داد. بو را که می‌فهمید؟ پسرک کلیدساز مرا خوب می‌شناسد. از بس کلید جا گذاشته‌ام. اشک‌هایم را که می‌بیند خنده‌اش محو می‌شود. لعنتی. لعنتی. بغض نمی‌گذارد حرف بزنم. پسر کلیدساز را خیلی دوست دارم چون ساکت وسایل‌اش را برمی‌دارد و می‌آید توی ماشین، صندلی کنار من آرام می‌نشیند و می‌گوید «بریم خانوم». رسیدیم. در را باز کردم. پسر گیج شده. چراغ راه پله روشن بود. یک زن چادری با قیافه‌ای خسته، خیلی خسته، زیر بغل پیرزن را گرفته بود . آن قدر خسته که همه‌ی فریادی که داشتم را توی ناخن جمع کردم و خون از کف دست‌ام راه افتاد.

.

پونه! هنوز هم اعتقاد داری این قضیه ظرفیت داستان شدن دارد؟ هنوز هم به نظر من ندارد. شاید شش ماه دیگر جور دیگری بشود نوشت‌اش. اما حالا از آن چیزهایی است که توی سریال‌های تلویزیون می‌بینیم و تا خودمان لمس‌اش نکنیم... نه که فکر کنی من از فردا بیش‌تر هوای مادرم را خواهم داشت‌ها. نه... از فردا بیش‌تر می‌خواهم بگذارم و بروم و گورم را گم کنم. خلاص.
.
.

سپینود | May 7, 2007 03:17 PM
Comments

so great
واقعا ظرفيت اين رو داره كه مثل يه داستان باشه...

Posted by: sun at May 8, 2007 08:02 AM

بله داره. براي من گفتنش البته آسونه كه هر چيزي ظرفيت داستان شدن رو داره و براي تو البته كه ممكنه. اما اين در حد طرحه. مي‌دونم كه با همين ترتيب هم نوشته شده. يعني نخواستي داستانش كني. سردستي نوشتي. مي‌دونم. اما مي‌شه داستان بشه. مخصوصن اون تصوير مرد خشك شده روي صندلي خيلي جا براي كار ايجاد كرده. راستي مشق اين هفته‌رو كي مي‌نويسي؟ من كه حسابي از درسا عقبم. بهانه‌ام هم داستان بلنديه كه مثلن دارم روش كار مي‌كنم.

Posted by: پونه بريراني at May 8, 2007 10:25 AM

نه خوب. لابد نمي شه اين يك داستان باشد، حالا گر هم باشد شايد اونجوري كه بايد باشد نباشد. مي دوني؟ بعضي سوژه ها زياد دستمالي شدن. اما اگر مثلن پيرزن آخرش مي مرد هر چقدر هم كليشه، من ناراحت مي شدم. نمي دونم چرا!
آدرس گوري كه ميخواي از فردا گم كني رو به من هم بده. راستش من گور خودمو هيچوقت پيدا نكردم بنابراين طبيعتن نمي تونم هم گُمش كنم. شايد گور ديگران - دور از جون- رو گم كنم بهتر باشه. در مورد خانه سالمندان هم تا حدودي موافقم.

Posted by: aftabparast at May 8, 2007 08:31 PM

به نظر من شما خيلي خود بزرگ بين هستين كه به اين معمول نوشته ها ميگين نوشته ....و خودتونو جزو نويسنده ها ميدونين ميتونين بگين علاقه مند به نويسندگي دوست عزيز خيلي معمولي مينويسين هيچ نگاه جديدي به مو.ضوعها ندارين .....ميدونم كه نظر منو پاك ميكنين ولي گفتم بهتون بگم تا براحتي نگين ما كه نويسنده هستيم.................

Posted by: azar at May 8, 2007 11:47 PM

بر عكس خانم آذر نجيب كه البته انصافن در نظرشان نجابت به خرج دادند من فكر مي‌كنم تاريخ ادبيات ايران بدون من (ببينم اين‌جا حروف بولد نمي‌شن؟) و خانم ناجيان چيزي كم خواهد مي‌داشت. جدي مي‌گم به خداها. يك سرسوزن شوخي هم ندارم با كسي.

Posted by: پونه بريراني at May 9, 2007 09:59 AM
Post a comment









Remember personal info?