May 02, 2007

چهارشنبه, 12 ارديبهشت 1386

عشق‌بازی با خون‌بازی

سینما یعنی آن‌وقت‌ها. آن وقت‌ها یعنی سینما عصرجدید، یکی از سانس‌های خلوت صبح، فرورفته توی صندلی‌های زهواردررفته، به مشام کشیدن بوی گازوییلی که همیشه‌ی خدا، راکد، توی هوای عصرجدید بود. دیدن مسافران برای بار چندم. سینما یعنی آن وقت‌ها. آن وقت‌ها یعنی آن خانم بلیت فروش سینما شهر قشنگ توی ولی‌عصر پایین‌تر از جمهوری، اکران یک‌هویی هامون، نرفتن سر کلاس تدوین خانم شهبازی، مخمل قرمز روی دیوارهای سینما و دل‌شوره برای چندباره شنیدن«...» و مزمزه کردن تمام شوری چشم که چرا همه چی اون جوری که خواستیم نشد. چرا همه جا محبت و عشق و صفا نبود. سینما یعنی آن وقت‌ها. آن وقت‌ها یعنی نوبت عاشقی، یعنی مردهایی که توی آن شلوغی جشن‌واره فقط به فکر سینما بودند نه ساییدن بدن خود به دختر کناری‌شان، یعنی شال‌گردن دست‌بافت مادر که گم شد. یعنی سینما آزادی که سوخت و بدتر از آن شهرقصه‌ی مظلوم و ساکت که دیگر نبود.
سینما یعنی یک پرده‌ی سفید چرک‌مرد که رویش کپشنی با خط نستعلیق رد می‌شود و به شما می‌گوید «این سینما در درجه بندی کیفی سینماهای کشور ممتاز شناخته شده است. بدیهی است...» و یک جاهایی‌اش هم از فرهنگ می‌گوید و صدای آن آقایی که می‌خواند قلب آدم را می‌لرزاند که حالا فیلمی که می‌بینم سینماست یا نه.
سینما یعنی ناصرالدین‌شاه آکتور سینما وقتی که قطعه فیلم‌ها با محبت کنار هم مونتاژ می‌شوند و کارگردان‌اش با زبان بی‌زبانی،-چه می‌گویم من؟!-، با زبان سینما، عذرخواهی می‌کند بابت زمانی که تب داشت و بد گفته بود به مهتاب و هم‌قطاران خودش. سینما آن‌وقت‌ها همه جا بود. زیر درختان زیتون بود. توی جنوب با امیرو می‌دوید. باشو را برده بود شمال پیش نایی. اما دیگر پرده‌ی آخرش بود...

بعد از شب‌های روشن و نفس عمیق- چند سال پیش بود؟- که شعله‌های کم رمقی بودند از آن وقت‌ها. خون‌بازی آدم را یاد سینما می‌اندازد. و افسوس این‌که چرا این فیلم باید برود زیر سایه‌ی یک فیلم بی‌معنی که سازنده‌اش(لقبی کاملن تشریفاتی) از سینما چیزی نمی‌داند و از زندگی جز فریاد نمی‌شناسد؟ حیف، نباید حتا فحش‌های‌تان را حرام‌اش می‌کردید. ارزش فکر کردن هم ندارد...
خون‌بازی علی‌رغم ابروهای کم رنگ باران کوثری که تصویر آن دخترک پرروی مذهبی، دینا، را توی آن سریال مزخرف ماه رمضان کامل پاک کرد، ‌و به بازی درخشان‌اش کمک کرد، برای من بیتا فرهی بود. بیتا فرهی، مهشیدِ هامون به چه استیصالی افتاده بود. چقدر مادر،‌چقدر آشنا، چقدر درد، چقدر شکسته. دست‌های چروک خورده‌اش با ناخن‌های کوتاه. دقت‌های رخشان بنی‌اعتماد. چقدر خوب نگاه کرده آدم‌ها را. برای همین نمای شیشه‌های خالی مشروب زیادی گل درشت می‌شود و اذیت می‌کند. برای همین سکانس آخر خیلی توی ذوق می‌زند. چرا مادر باید بگوید شاید باید تحمل می‌کرد زندگی با پدر سارا، را. بس است دیگر! زنان و مادران ما مگر کم تحمل می‌کنند که سازمان فرهنگی هنری شهرداری وقتی تهیه‌کننده‌ی فیلم می‌شود از رخشان بنی اعتماد توقع دارد آن دیالوگ را بچپاند توی دهن مادر، بیتا فرهی، همان زنی که حمید هامون را به جنون کشاند. حالا بیاید و تحمل کند با یک مرد الکلی تا دخترش دوایی نشود؟
همیشه فکر می‌کردم سیلی‌ای که مژده شمسایی توی سگ‌کشی می‌خورد دردناک‌ترین سیلی دنیا است. اما تودهنی‌ای که باران کوثری توی خون‌بازی توی ماشین دوافروش ‌خورد، صاف از توی همان پرده آمد و خورد زیر گوش من و باز شور شد لب‌ام.

ممنون خانم بنی‌اعتماد. ممنون که سینما را نگه‌داشتید. گیرم توی دل خودتان و برای دل خودتان. اما نشان دادید که هنوز ارزش دارد توی خلوتی ِ سانس صبح آدم برود سینما فرهنگ، بلیت کامپیوتری بخرد، توی سالن بوی کافی(coffee) و پاپ کورن را توی ریه بکشد، و توی سالن روی صندلی‌های مخملی زیبایش با احتیاط لم بدهد، آن جلو، دور از همه، آن قدر اشک بریزد تا برسد خانه. بعد به شما فکر کند. به شمایی که فارغ از جنسیت‌تان، تا حالا فیلم ضعیف نداشتید. داشتید؟
.
.

سپینود | May 2, 2007 09:20 PM
Comments

خيلي زيبا بود....

Posted by: noaroos at May 2, 2007 11:31 PM

ممنونم سپينود عزيز، خوشحالم كه آن روزها را به ياد داري.

Posted by: احسان at May 4, 2007 03:39 PM

چه نوستالژيك! خيلي ممنون كه حداقل رعايت ادب را كرديد و جواب من را داديد...!!
---
سپینود: دوست عزیز من متوجه نشدم. کجا جواب شما را دادم؟!

Posted by: مریم at May 4, 2007 05:03 PM

سپينود عزيز من هم به نوبه ي خودم ممنونم كه شما حداقل رعايت ادب را كرديد...

Posted by: پونه بريراني at May 5, 2007 03:35 PM

سينما يعني همين ها،... همين ها كه تو گفتي و چه دلم مي خواهد خون بازي را ببينم...

Posted by: نمی دونم at May 7, 2007 03:01 PM

لذت بردم. يه وبلاگ ديگه هم در مورد سينما خوب نوشته بود. خوندنش خالي از لطف نيست. shahoosahar.persianblog.com

Posted by: رهگذر at May 9, 2007 09:46 AM

خانم سپینود سازمان شهرداری ان دیالوگ را در دهان بازیگر نگذاشته خود خانم بنی اعتماد اینطور فکر می کند-----
سپینود:
جدی می‌گویید خانم ابریشم؟ اگر استناد به چیزی گفت و گویی می‌کنید لطف کنید برای روشن شدن من مرجع بدهید.
استناد من به بقیه‌ی فیلم‌های ایشان و تلقی از افکار ایشان بود.
حالا همه این‌ها به کنار شما اگر زن‌اید، آیا حاضرید یک عمر کنار یک مرد الکلی بمانید و ... ؟ شعار ندهید. خیلی واقعی جواب بدهید.
ممنون

Posted by: Abrisham at May 10, 2007 12:49 AM

خانم سپینود سازمان شهرداری ان دیالوگ را در دهان بازیگر نگذاشته خود خانم بنی اعتماد اینطور فکر می کند

Posted by: Abrisham at May 10, 2007 01:03 AM

اعتراف می‌کنم که من هم خون‌بازی را دوست دارم، اما برخی نقدهای منفی که درباره‌ی این فیلم و به‌خصوص فیلم‌نامه‌ی آن نوشته شده، بر نکته‌های مهمی تاکید می‌کنند که نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت. شاخص‌ترین این نقدهای منفی، شاید آنی باشد که «نیما حسنی‌نسب» در همین شماره‌ی اخیر، یعنی شماره‌ی اردیبهشت‌ماه مجله‌ی «فیلم» نوشته است. اگر هنوز فرصت نکرده‌ای که بخوانی، برای خواندن پیشنهادش می‌کنم.

Posted by: سیاوشون at May 11, 2007 02:43 PM
Post a comment









Remember personal info?