پارو
«ميخواستي بهش بگي كه خيلي طول میكشه…»
«حساب كردم. چند ساعت. يارو پول روكه ديد ساكت شد.»
دختر از زير لبهي كلاه حصيري بزرگش كه روبان بنفش كمرنگي از آن آويزان بود، به مرد نگاه كرد كه داشت طنابها را از پرچينهاي چوبي جدا ميكرد و شايد سنگيني نگاه را حس كردهبود كه به طرف دختر برگشت و چشمكي زد و دندانهايش را با لبخندي ازسر شيطنت نشان داد.
«یارو ميپرسيد چرا موتوري نميبرين.»
«خب یه چیزی میگفتی، میگفتی ميخوايم ورزش كنيم.» «پاروهاشو امتحان كن. گاهي ترك دارن. اونوقت وسط آب بیپارو.» دختر به دور نگاه كرد و آفتاب بعد از ظهر. مرد پارو به دست به طرف آلاچيق رفت. از پشت پايش شنها به هوا ميرفتند. دختر پايين را نگاه كرد. خم شد و كفشها را درآورد. محكم پايش را فرو كرد توي شنهای داغ تا خنكاي نمدار ِ سطح زيرين به پوستاش خورد. پايش را باسرخوشي رها كرد و اگر باد مسير شنها را نميگرداند، شايد قصر پسر كوچکی را خراب ميكرد. پسرك سرش به كار خودش بود و هر از گاه آب بينياش را که سرازیر بود، بالا ميكشيد و با دستهای گوشتآلودش شنها را دور لب و لوچهاش ميچسباند.
«همه چي آماده است عزيزم!»
«کاش میشد این پسر کوچولوه رو هم با خودمون میبردیم.»
«سر خر که نمیخوایم. نترس. یه جایی میریم که از این گشتای ساحلی نباشه.»
دختر نوك قايق نشست. لبهي كلاهاش را كمي بالا داد و بر روي دو آرنجاش تكيه كرد و به مرد نگاه كرد كه داشت تختههاي كف قايق را جابهجا ميكرد.
«بلوزتو دربيار.»
«الان؟»
«فرقی نمیکنه. اینجا یا اونجا.»
« حالا الان نه. یه کمی بریم جلوتر. خب؟»
قایق بهسختی از ساحل جاکن شد و روی اولین موج سوار شد. مرد همانطور كه داشت با دستپاچگي پاروها را بين قلابهايشان روي لبهي قايق جا ميانداخت زير لب حرفهايي ميزد كه نصفشان را باد ميبرد.
«تجربهي … .تاحالا اينجوريشو …. … هركسي…. جايي… كردم… فيلما ..…. آسانس.. ….. پاركينگ … دستشويي دانشگ…..مهميه …. ميافته. …عجيب….»
دختر به ساحل نگاه ميكرد و سعیای در شنیدن حرفهای مرد نمیکرد.
«كاش يه چيزايي براي خوردن ميخريديم.»
«چی...؟...تر بگو. نش....»
و دختر زمزمه کرد«هیچی. چیزی نبود. فقط برو.» و آخرین نگاه را به ساحل انداخت.
پسر كوچولو پاهایش را توی آب کرده بود و خم شده بود تا شن دستانش را پاك كند. حركت دست مرد كه پارو ميزد، انگار كه توي دهان پسرك ميخورد و دختر مزهي خون و شن را زير دندان خودش حس میكرد. رويش را برگرداند.
«میگم کاش یه چیزایی برای خوردن میآوردیم»
«اِ آره. کاری نداره یه دقیقه است برمیگردیم»
«نه نه...نه دیگه راه افتادیم» و آنقدر صبر كرد تا وقتي دوباره نگاه كرد پسرك و قصر شنياش دور بودند، آنقدر دور كه بازوان قدرتمند مرد هرچه هم که بالا ميرفتند به گوشهاي از آنها نميرسيدند.
« خیلی مراقب پاروها باش. سُر نخورن.»
«خیال-ت تخت.»
«آخه میدونی، ترسناکترین چیز توی یه اقیانوس قایق بدون پاروئه.»
بلند شد و كنار مرد ايستاد. پاهایش را از هم باز کرده بود تا تعادلاش را حفظ کند و دست مرد مثل ماری از رانش بالا خزید. دختر خودش را کنار کشید. مرد خندید که «چیه؟ ميخواي تندتر برم كه زودتر از ساحل دور بشيم؟»
«عجلهي ندارم. هميشه اونقدر وقت هست. فقط بايد قبلاش فكراتو کرده باشی.»
«آخ كه چقدر دوسِت دارم وقتي اينطوري حرف ميزني… كاش يه موزيك ملايم هم داشتيم. اينجا خيلي ساكته.»
آب دريا مثل روغن بود. روغن موتور مصرف شدهي سياه. چرب و تيره و كوچكترين اشعهي كم رمق غروب بازتابش انگار نورافكني كه چشم را آزار ميداد. و فقط تکان خوردن عضلات مرد را مينماياند. مانند وقتي كه پارو ميزد. سكوت را صداي جير جير تختهي چوبي و نفسهای عمیق لابهلايش ميشكست. دور قايق دواير يك شكل با فاصلههاي يكسان ميرفتند كه دور شوند. و لحظاتي بعد انگار هيچ نبود. همان سكوت بود و خورشيدِ سخت-جاني كه ديگر غروب كرده بود و نسيمی که ديگر خنك شده بود. دختر بالاپوش نازكش را روي مورمورِ پوستش كشيد. چشمهايش را بست.
«خوابات میاد؟»
«چطور؟مگه تو خوابات نمیآد؟»
«نه دیگه. داره کم کم خنک میشه»
«بلوزتو بپوش.»
«اصلا نفهميدم كجا انداختمش. ولش كن برگرديم.»
«توي آب ننداخته باشي. نگاه كن.»
«اشكالي نداره. ديگه تاريك شده چيزي ديده نميشه… خيلي ديره.»
دختر برميگردد و به آسمان حالا تاريك شده خيره ميشود كه ستارههايش آرام آرام روشن ميشوند.
«چرا وقتی تموم میشه. آدما عاقل میشن؟»
«يعني چي؟»
«یعنی همین. یعنی اینکه من نمیخوام برگردم.»
«بازي درنيار دختر. ببين بلوزمو گم كردم داره سردم ميشه تاریک شده راه برگشتنرو پیدا نمیکنیم…»
دختر ساكت رويش را به آسمان كرد و به صداي ضربههايي كه آب به كف قايق ميزد گوش كرد. طرح ستارهها قصر شني پسركوچولوي كنار ساحل را به يادش ميآورد. كاش ميشد با ستارهها چلچراغ براي آن قصر ميساخت.
«براي چي بلند شدي؟ قايق تكون ميخوره.»
«سردمه گرسنمه. میخوام چراغای ساحل رو پیدا کنم که برگردیم.»
«هيس… يه كم ساكت باش. دیگه دیره. گوش بده.»
چند ماهي به سطح آب آمدند تا نفس بكشند. پولك هايشان زير نور ماه برق ميزد. مرد ساكت شد و فكر كرد. گويي چارهي ديگري نداشت.
«ميتونم الان محلت نذارم، خودم پارو بزنم و برگردم. بالاخره به یه جایی میرسم.»
«خب چرا اينكارو نميكني؟»
«ميخواي تحريكم كني؟»
« نه احتیاجی ندارم. دیگه با هم بی حسابایم.»
صدای مرد بلند شد.«ببین، نمیخواد بیخودی ادای این دخترای اذیت شده رو دربیاری. من فقط براي يه تفريح ساده به حرفت گوش كردم و تا اينجا اومدم. حالا هم ميتونم همونجوري پارو بزنم و برگردم.»
«يه تفريح ساده. غروب آفتاب. زیر نور ماه. همین»
دختر نيم خيز ميشود. بالاپوشش كنار ميرود. برجستگي سينهاش زير نور ماه برق ميزند. حالا ايستاده مثل تمثال الههاي عريان نوك عرشهي يك كشتي و فرياد ميزند.
« اما برای من یه تفریح ساده نبود. یه تصمیم گنده بود. حالا هم هر کاری خواستی میتونی بکنی. فقط سر من داد نکش. من بر نمیگردم تو هم بهتره برای من پارو بزنی.»
«حالا تو چرا داد ميزني…»
«تو دلت نميخواد داد بزني. فكر نميكني كه الان راحتتر و آزادتر صدات درميآد. فكر نميكني الان ميتوني بلوزتو گم كني و عين خيالت نباشه.»
پاروها از داخل قلاب كنارهي قايق روي سطح آب تكان ميخوردند. مرد خيره به آنها نگاه ميكرد. به راهي كه با هم آمده بودند. به سوزش كف دستهايش و تراشهی باريكي كه از چوب دستهي پارو زير پوست دستاش رفته بود. پاروها توي حلقه تكان ميخوردند و انگار در قلاب جا باز ميكردند. مرد ميدانست كه آنقدر جابهجا ميشوند تا بالاخره درميروند. و قايق ِ بيپارو در اقیانوس …ولي نميفهميد كه چرا سعي نميكند آنها را بگيرد. فكر كرد كه پاروها زير آب ميروند. مثل بقاياي يك كشتي. صاحب تاريخچه و اصالت ميشوند. شايد يادآور دستهاي سرخ از تاول او باشند. شايد هم يادآور تكانهاي منظم يك قايق در غروبي دلانگيز بدون عشق.
سپینود
بهمن 83
بازنویسی اردیبهشت 86
*این تکلیف کارگاه داستاننویسی آقای سناپور است با این عنوان«نوشتن یک داستان همینگویای» با تشکر از ایشان.
نه انگار هرچی جمعهای لج کرده بود و راه نمیداد اما حالا خوب پا داده و حسابی ترکونده!
laanat be to hemingway, laanat
faghat hamin mande bood ke dastan tooye istgahe ghatar begzare
-----
سپینود:
آفرین تبارکالله... بدو بیا جایزهتو بگیر!
فرزند خوانده ی خلف همینگوی.
من از مرز گفتم.از مرز چگونه بودن.از مرز به قول تو فرار فردی.از چیزی که بیشترمان گمش کرده ایم.از مرز تفاوت ها.از دایره ی بودن هامان که چطور هر لحظه دارد تنگ تر می شود.
سپينود جان خوب بود. خيلي خوب بود. خسته نباشي. وقتي اين طوري آنلاين مي نويسم نمي دانم چطور حرفم را بزنم كه درست و حسابي از كار در بيايد. پس مي روم سر اصل مطلب. از تصاوير معركه اي كه ساختي و آن احساس دل شوره و حتا حالت تلاطم و دريا گرفتگي كه خيلي عالي و روشن ساخته شده بود كه بگذريم. مي خواهم يك چيزي بگويم و آن اين كه من گذشت زمان و آن اتفاق كه بين زن و مردافتاد را حس نكردم. حالا مي فهمم چرا سناپور گفته بوده به دليل خودسانسوري... راست گفته و اتفاق رنگ باخته توي داستان. باز مي گويم گذشت زمان را نفهميدم انگار اين هادو دقيقه توي آب بودند و بعد آن تنش شروع شده. تنشي كه آغازش در واقع و البته به عمد پايان قصه است. شايد اگر آن اتفاق برجسته شود من گذشت زمان را هم درك كنم. ديگر اين كه يك جاهايي من نمي فهميدم راوي مرد است يا آن دخترك؟ يعني لحن شان خيلي به هم نزديك بود و البته نمي دانم اين اشكال دارد يا نه. فكر مي كنم مي بينم اين كه معلوم باشد كي دارد فلان جمله را مي گويد در پيش برد اين داستان اهميت ندارد ولي باز اگر من بودم لحن مي دادم به هر كدام شان. لحن ويژه ي خودشان را. دوست دارم در اين مورد حرف بزني. شايد اين اصولن ويژه گي اين جور داستان هاست و من نمي دانم.
پونه فکر میکنم حق با تو باشد...دلام نمیخواهد که سنجاق بشوم. اما قصدم خودسانسوری نبود. دستی که به ران دختر میپیچد، حلقههای منظم دایرهای شکل، و گفتههای بادبردهی مرد...راستاش بیشتر از این فکر کردم زیادهگویی است و گرنه به قول رفیقمان وحید توی آن داستان اسبهای چوبیاش، میشد یک صحنهی نفسگیر از لولیدن دست و پاها و بیخودی بکشی که... خب تو که میدانی بهار است و علفجوش هم هست! لعنت بر این گردههای گیاهی...
من كمي تا قسمتي با پونو موافقم. مثلا به نظرم حادثه دراومده و پرداختن به جزييات رابطه اي كه بين اين دوتا شكل مي گيره ، به نظرم قصه اين داستان نيست. اما اونجايي كه پونه مي گه اينها لحن ندارند باهاش موافقم. اين بي لحني بي چهره كرده آنها را براي من خواننده، نگه شان داشته در سطح به خصوص در مورد پسره. ولي تصاوير خيلي نابند انقدر كه آدم دلش مي خواهد اين دو تا لالماني بگيرند و بگذارند من تماشا كنم.