April 28, 2007

شنبه, 8 ارديبهشت 1386

یک روز مانده به شنبه

یک داستان قدیمی را بیرون کشیدم. قرار سینما، خون بازی، را نرفتم. خوابیدم. ولی این داستان قدیمی راه نداد. عصر پنج‌شنبه‌ی این دوره را باز کردم، ویژه‌نامه‌ی گیلان دارد، فکر می‌کردم دارم می‌خوانم. بعد فهمیدم نخواندم. این داستان راه نمی‌دهد. باران آمد. کنار پنجره بو کشیدم. خواستم بروم زیر باران. نرفتم. داستان بدقلقی است یا من از آن زیاد توقع دارم. فیلم دیدم، نمی‌دانم فرمان چندم بود، همان که زن دکتر هرز می‌پرد و موسیقی‌اش، زنگ تلفن‌ دستی‌ام شده. واندن بودن‌مایر. این موسیقی‌دان اصلن وجود ندارد. ساخته‌ی ذهن خود کیشلوفسکی است. حالا دیگر باید راه بدهد. نمی‌شود. چرا امروز جمعه است؟ باید فکر کنم که چرا جمعه‌ها نمی‌شود داستان نوشت.
حالا هر روز صبح می‌روم سرکار. آدم شدم. گاهی این طوری می‌شوم. آدم. کفش قرمز و شال قرمز می‌پوشم.چقدر دل‌ام می‌خواهد بگیرندم. دارند هتل بین‌المللی سابق را خراب می‌کنند. باید به این جمله‌های کوتاه عادت کنم. برای داستان بدقلق. لعنت به تو همینگوی! لعنت...
.
.

سپینود | April 28, 2007 12:39 AM
Comments

دارم تصور مي كنم اون موجوديت مهربون رو زير شال قرمز و توي- روي- كفش هاي قرمز، خدايي جوجو ميشي سپينود، بگذريم كه اينها به متن ت ربط زيادي هم نداشت، اما لامصب وقتي نميخواهد بيايد طبعن نمي آيد. مخصوصن جمعه ها كه آدم هنگ مي كند.

Posted by: آفتاب پرست at April 28, 2007 12:07 PM

همینگوی بدبخت این وسط چه گناهی داره آخه ؟

Posted by: دزدکی at April 28, 2007 12:17 PM

من با قسمت دومش موافقم

Posted by: همشهری کاوه at April 29, 2007 01:42 AM

گاهي مي شود كه هر چقدر ابر و باد و مه و خورشيد و فلك توي سر و كله هم مي كوبند اين زهرماري راه نمي دهد حالا مي خواهد جمعه و شنبه و هر وقتي باشد. همه اش مي ارزد به آن لحظه اي كه كلمه آغوش باز كند. من منتظرم آن لحظه را مي دانم كه ديگر چيزي به رسيدنش نمانده. اينجا را دوست دارم هي مي يام مي خونم.

Posted by: قورباغه درختي at May 3, 2007 12:04 PM
Post a comment









Remember personal info?