.
.
خبر ساده بود. نویسندهای چهل روز بود که توی زندان بود. میگویم ساده چون هر روز خبر این و آن را میآورند. بعد میپرسی از خودت که چرا؟ چرایش شفاف نبود. وقتی این طور بشود همه هرطوری که باشد میچسبانندش به سیاست. غافل از اینکه به دو دلیل ساده نویسندهگان ما کمتر از پیش سیاسی مینویسند؛ اول با یادآوری خاطرات زنجیروار ِ سال 86 و دیگر اینکه نویسندهی معاصر دیگر کارش شعار نیست اما سیاست همهاش شعار است پس این با آن جور درنمیآید.
کجا بودیم؟ آها نویسندهای زندانی شد. چرایش کمی گنگ بود اما با خواندن خبرهایی این طرف و آن طرف دلیل این گرفتاری تقریبن عیان شد. حالا برخوردها چیست؟ برخوردها این بار قشنگ بود. قشنگ که میگویم منظورم خوشگل است، که در پینوشت چندتایشان را خواهید دید. دست به نقد این جا باید حرفهای مهمتری زد.
مشکل چیست؟ از قدرت بالای نویسنده در ایجاد همذات پنداری مخاطبانِ یک شهر با اثرش، طوری که با هر حرکت آدمهای داستان، رگ گردنشان باد کند؟ این که مایهی تحسین است. یا دخل و تصرف نکردن در واقعیت؟ اینکه داستانها همه تجربههای شخصی نویسندهاند پر بیراه نیست ولی آیا شما میدانید این تجربیات چیست؟ این تجربیات ممکن است شکار یک لحظه توی یک اتوبوس باشد. یا ضبط یک گفت و گو در حافظهی نویسنده. ممکن است ترسیم یک موجود اثیری باشد که مابهازای بیرونی آن تنها یک خال باشد، خالی بر ساق پایی... بقیه تخیل است. بقیه رویاست، وهم است. سرراست بگویم ساختهگی است. چرا باید چنین سوءتفاهمی رخ بدهد. یعنی خاستگاه شهرزاد قصهگو و موطناش این قدر با داستان بیگانه و غریبهاند که فرق سطرهای یک رمان و اتفاقات پنهان شده در یک کتاب را با روزنامهی صبح که خبر یا حادثهای را گزارش کرده، نمیفهمند؟ وای بر ما. این فاجعه نیست؟
ببینید چقدر با کتاب قهر-اند مردم ما. مردم که میگویم لطفن خودتان و اطرافیانتان را نبینید، آن شهر ِ شاکی از نویسندهمان را ببینید. کتاب اینجا، توی فروشگاههای الگانس و آنچنانی تهران چه فایده دارد، یا توی سوپرمارکتها و یا کتابخانهی ملی؟ کتاب باید به شهرستانها، به روستاها برده شود. دستکم یک جوری توی درسها، داستان گنجانده شود. چرا کسی که از بیفرهنگی مینالد، همراه با ناله هدیهی تولد کتاب نمیدهد؟
حالا که اجالتن نویسنده آزاد است و داد و فریادها فروکش کرده، خیلیها خندیدند و خیلیها افسوس خوردند و خیلیها هم این بین طبق معمول به دنبال حواشی و منافع خودشان بودند و بعضی هم سکوت کردند، اما ضربهی اصلی به نویسندهای خورد که همان وقت داشت داستان یک زندگی را مینوشت و قلماش لرزید که مبادا باشند کسانی که حتا مویی از ان را تجربه کرده باشند و ... یا نگاه ممیزان سختگیرتر خواهد شد. و مثل همیشه همه چیز به از بین رفتن داستان و نویسنده و ... ختم خواهد شد. به قول تو خیلی باید مراقب امنیت اجتماعی باشیم و حرف آن خانم کوچولوی انگشت به بینی را گوش بدهیم.
پی نوشت: میخواستم از متنهایی که دیدم فکت بیاورم که همه چیز حاشیه میشود اما بعد دیدم چه فایده؟ همه خواندند آن چه را که نباید میخواندند. این به آن گفت تو چرا چیزی نگفتی و آن به این گفت تو چرا از متن من دزدیدی و آن یکی که پرچمدار نسلی بود سرش به کار خودش گرم بود و آن کتاب هم نایاب شد در بازار و ... این میان چه چیزی عاید داستان و کتاب شد؟ هیچ مثل همیشه هیچ. راستی اگر روزی آقا یا خانم X که هیچ ربطی به هیچ کجا ندارد این بلا سرش بیاید باز هم خبرش «رسانهای» میشود؟!
* نامی برگرفته از کتابِ بهرام بیضایی، ریشهیابی درخت کهن.
.ّ
.
جانا سخن از زبان ما مي گويي، اميدوارم ديدار ميسر شود كه حكايتها بگويم برايت از قهر بودن مردم با كتاب. در ضمن گل كو تشكر مي كند كه بهش لينك دادي.