.
اول بگویم که من با این یادداشت اخیر آقای قاسمی خلع سلاح شدم. خلاص. حالا ترجیح میدهم برخلاف دو اثر دیگرشان، این یکی را پیش خودم نگهدارم. بعد بخواهم که اگر کتاب به دستات رسید به دست من هم برسانی من هم خیلی میخواهماش.
اما با حرف تو موافق نیستم. شاید در شرایط عادی وبلاگنویسی خطر باشد برای کسی که میخواهد داستان بنویسد، اما شرایط ما فرق میکند. شرایط ما یک اجبار حکومتی است که شمشیر داموکلسی است بالای سرمان و حالا حالاها سایهاش هست. من سی و شش سال دارم. شش سال سرم را با رشتهی ساختمانی، پنج سال با سینما گرم کردم و الان چهار پنج سالی میشود که نوشتن داستان اولین درد من است. نه نقد ونه تحلیل نه ریویو نه مقاله. فقط داستان. جنسیت من، قومیت من، زبان من، تاریخچهی من اینها همه جنونهای هنگام نوشتن من است. یادم نمیرود که اینجا، همین محیط مجازی بود که اینها را آورد جلوی چشمام. رویا را نزدیک به واقعیت کرد. من را به خودم و به اطرافیانام باوراند. و حالا فکر میکنم هنوز که هنوز است ظرفیتهای زیادی در من باقی است. تا کی بنشینم و آرزو کنم که روزی بتوانم از زیر آن سایه بیرون بیایم و حرفهایم را بیواسطه، بیفشار بزنم؟ ظرفیتهای نهانام را از پسلههای این سی و شش سال بیرون بکشم؟ اگر نتوانم به شاهکار فکر کنم، به نیم راه هم نمیرسم. خب چون من هیچ وقت آدم قانعی نبودم. یادم هست یک پروژهی معماری داشتیم که طراحی یک بیمارستان در یک زمین فرضی بود. همه یک مکعب مستطیل کشیدند و پلان و نما و مقاطع مختلف و... ساختمان من سه بال داشت(سه مکعب مستطیل) که وجههایشان به یک استوانه میرسید و رویای من آن استوانه بود که در آن آسانسور شیشهایای بود و اتاقهای انتظار بچهها و تلویزیون و ... بیمارستانی که هیچ کودکی آنجا از آمپول نترسد. خیلی زحمت کشیدم. شبها بیدار میماندم، اما شد. روزی که تمام شد یکی از روزهای قشنگ بود. همین کافی بود. امروز پای تلفن از دافعهی خودم برای دوست مشترکمان میگفتم. من باید این دافعه را تنها با داستان خنثا کنم. همان اثبات. به هر حال فکر میکنم نباید فراموش کنیم که این دنیای مجازی چه به ما داد. و نگذاریم چیزی از ما بگیرد. مشکل دوم که من بیشتر دچارش هستم، روابط است. من حاضر نیستم تن به چیزهایی بدهم که غرورم را بخراشد. توی دورهای پدرم پاکسازی شده بود و بیکار بود. مادرم معلم بود و خب نان فرهنگ همیشه بخور و نمیر است. من و علی هم مدرسهرو و به هرحال... یادم میآید دیالوگی که توی هوای خانهمان به در و دیوارها چسبیده بود انگار« کار که سراغ آدم نمیآید. آدمها دنبال آدم نمیآیند. باید بروی پیششان» و پدرم سرسختی میکرد. خیلیها میگویند شبیه او هستم. خب این هم خاصیتی است. هوا برم نمیدارد. خیلی نخواندهها مانده. خیلی نادانسته دارم. اما آرام آرام جلو میروم. ریشهای. از پایه. از اول انتخابم این بوده که «میانباره» نباشم. خب تاواناش را هم باید بدهم. میگویی توهم... شاید یک داستانی ماجرای آدم متوهمی باشد، اما داستان است. توهم اگر خوب بود که خب با یک قرص هم میشد دمبهدم توهم داشت. یک روز خلبان بود یک روز مانکن و یک روز نویسنده. تو از مضرات دنیای مجازی که سرتاسر توهم است میگویی و از طرفی از توهم نویسندهی خوب بودن؟ رویا و تخیل را موافقم اما توهم را نه.
(ساعت چهار و نیم صبح است. بروم یک چایی بریزم. هوا سرد است. یک کلاغ هم دارد بیرون قارقار میکند. مور مورم میشود. و اینها همه برای درک و تجسم و ساخت تصویر بود و یک وقفه. یک وقفه که بگذارد فکر کنم. فکر کنم که انگار برای اولین بار دارم مانیفست زندگی خودم را ترسیم میکنم. کسی چه میداند. شاید فردا میمیرم. چیست که جاودانهگی برایم بیاورد؟ آدم باید بشود که از خودش غیر از بچهاش چیزی باقی بگذارد. آفتاب فردای روز مرگ که روی قبر میتابد خیلی بیرحم است. زندگیای که ادامه دارد هم. از آن تلختر آدمهایی که فراموش میکنند روزی کسی بوده)
امشب شب عجیبی بود. یک مهمانی بود. چند نفر بودند. یک نفر شروع کرد به گفتن داستانی از یکی دیگر و دروغها بود که به هم بافته شد. این رشتهها بافته میشد. یک طناب ضخیم شد. محکم. گاهی کسی تک مضرابی میپراند. هرچه دیروقتتر میشد، فضا غریبتر میشد و داستانها پیچیدهتر... شب عجیبی بود. با اینحال فکر میکنم خیلی آدمهای امشب را دوست دارم. هرکدام را جوری. جوری که خودشان بودند. خودشان هستند. آخ پونه وقتی میگویم من دوستشان دارم بغضم میگیرد. چرا؟ چرا این عشق اشکم را درمیآورد؟ چرا این انرژی نهانم یک روز آزاد نمیشود. چرا گفتن اینچیزها نزد بعضیها مسخره است... بروم...
- جام، یا بستر، یا تنهایی، یا خواب؟
-برویم
.
.
سركار خانم ناجيان
اگر مایل به داشتن اصل کتاب( وردی که...) هستید آدرسی را مشخص نمایید تا نسخه ای از آن برایتان ارسل گردد .
سپينود گفتي خلع سلاح شدي . . . خيلي دوست داشتم بيش تر توضيح مي دادي. چرايش را برايم مي گفتي. مي گويي؟ اين جا يا تلفني؟ هوم؟
سپینود عزیز
یکی از داستان هایت را برای من بفرست. دو تای دیگه خودم انتخاب کردم از آرشیو بر می دارم.
به نامه جواب ندادی، یادم هست، ولی یکی دو هفته صبر می کنم.
ساقی قهرمان
------
سپینود: سلام...بر من منت میگذارید...افتخار میدهید و هیچ تعارف نیست. جواب را هم فرستادم و ...
دل به دل لوله کشیه .....
سلام
كاش اين حسها نخشكد.
بعد از سلام.این سایت جناب رضا قاسمی فیلتر می باشد.یک کمکی به ما برسان رفیق.
من كتابهاي رضا قاسمي رو همش رو دارم اگه كسي خواست بگه براش ايميل كنم و همينطور تمام كتابهايي كه توي دوات براي دانلود گذاشتند رو !
اما در مورد شاهكارها : من مثلا داستانهاي نيمه تاريك ماه (مثلا داستان دشت مغان) و مخصوصا رمان بسيار جالب فريدون سه پسر داشت (عباس معروفی) رو جز شاهکارها میدونم . نکته دیگه اینکه علیرغم اینکه این وردی که برهها میخوانند شاهکار بود . اما راستش شاهکار مجرد بود به این معنا که اگه فقط از این دست داستانها این رو خونده بودی شاهکار بود اما در مقام تشابه خیلی شبیه تکنیکهای چاه بابل و یا فریدون ... بود تکنیک تعویضزمان و عدم عایت ترتیب زمانی و دوگانهگی روایت همه قبلا ره همین صورت در قبلیها بود.
میدونی موقعی که داشتم وردی که برهها .. رو میخوندم علاوه بر لذت نابی که میبردم یه احساسی به شدت خارشم میداد یه جورایی انگار مخلوط چندین رمان مختلف رو میخوندم (فضاسازی ابادان مثل چراغها را من ... و فضاسازی پاریس مثل فریدون ... و چاه بابل - تکنیکهای روایی مثل ارکستر شبانه و چاه بابل - شخصیت پردازی مثل ......................) منظورم کم کردن ارزش این نوشته نیست به خصوص که رضا قاسمی توضیحات ارزشمندی در آخر داستان داده (مثلا در مورد رمان آنلاین که یه شاهکاره) اما اگه قراره بعد از خوندن هر کتابی یکی به لیست شاهکارهای ذهنت اضافه کنی باید مدام حافظهجانبی نصب کنی !
رضا قاسمی رو بخاطر تکنیکهای رواییش خیلی خیلی دوست دارم
از تنبلي مي نويسم
صدام مياد؟؟؟؟ هااااااا؟
الو !!! صدام و مي شنوي ؟
آخه چرا من واسه خوندن تو انقدر ذوق دارم؟
الو
... در چنين دنيايي انسان چه وابستگي مي تواند با خودش و ديگران داشته باشد ؟ فقط مي تواند تنها باشد هيج جور همدردي در ميان نيست.
.
.
من بايد جاودانگي را پذيره شوم ولي يافتنش مرا اندوخگين مي كند.
U28Sqq yvttolddblyw, [url=http://esooaawqcrgn.com/]esooaawqcrgn[/url], [link=http://hvpozcvvkena.com/]hvpozcvvkena[/link], http://qohldqqjuhwd.com/