April 12, 2007

پنجشنبه, 23 فروردين 1386

5

( پونه اون‌جا چه خبره؟ نظراتت رو می‌گم. قدم اون عزیز خیلی عزیزه...داشتم فکر می‌کردم که هیچکی به یه طرف‌اش هم نیست ولی اشتباه بود. همون یک نفر به جای یه دنیا ارزش داره و اگه بدونی داره می‌خونه محکم‌تر روی کی‌بردت می‌کوبی)
نقل قول از یک پست در یک وبلاگ«خلاصه...کجا بودیم؟ چی داشتیم می گفتیم؟» بله. بحث کشیده شد به زنانه‌گی و مردانه‌گی و جنسیت. البته هر قدر هم حرف بزنیم باز در نهایت من برمی‌گردم به«وردی...».
ببین، آن تنهایی که من گفتم تنهایی جنسی و عشقی و این‌ها نبود. اسم‌اش را بگذار تنهایی کسی که زیاد فکر می‌کند. زیاد تحلیل می‌کند. رفتارهای خودش و دیگران را. یادت هست که همیشه به هم می‌گوییم ادبیات به ما فقط ادبیات و داستان نداد، بل‌که یک نگاه منحصر به فرد داد که سراغ‌اش را در اطرافیان نمی‌شود دید. یا حتا توی آدم‌های اهل فلم هم. و همیشه می‌رسیم به این‌که لابد حرفی که می‌زنند را باور ندارند و یا درونی نشده است برایشان. این نگاه موشکاف، این نگاه برآمده از آگاهی به قول فرنگی‌ها یک gift است.(تحت‌اللفظی‌اش می‌شود یک استعداد یا یک خاصیتی که همه ندارند. من دوست دارم بگویم شانس). و این آن است که آرام آرام توی این جامعه در برابر نگاه همه‌ی آن تماشاچیانی که قبل‌تر گفتم، همه‌ی آن منتقدان، منزوی می‌کند. و این تنهایی جنس‌اش فرق می‌کند. می‌دانی من چه وقت از کار خانه لذت می‌برم؟ آن وقتی که موزیکی بگذارم، هوا خوب باشد نه سرد و نه گرم و حتمن یک کتابی خوانده باشم یا چیزکی نوشته باشم. حالا آن یکی تنهایی که تو اشاره کردی؛ ببین نمی‌دانم چقدر از این حرف من سوءبرداشت بشود یا نه اما من لذت هم‌صحبتی با تو یا ماه یا برادرم و... را با هیچ کس دیگری عوض نمی‌کنم. یعنی اگر مردی به من عاشق باشد و درست میانه‌ی حرف‌های ما زنگ بزند برای من مسلم است که او را منتظر می‌گذارم. شاید هم هنوز شانس بودن آدمی را که دغدغه‌هایش مثل خودم باشد، درک نکردم. حالا اگر بخواهد قضیه حادتر بشود همان «خود به خودایی» که اشاره‌ی بانمکی کردی به آن، من هم موافقم با تعبیر خودشیفتگی و نه کاذب بل‌که راستین. اسم‌اش را کشف خود از طریق اندام هم می‌گذارم. این از همان جنس انزوایی است که نه تحمیلی، انتخاب کردی و آگاهی هم کنار انتخاب بوده. یعنی تو در یک ارتباط به چه قیمتی حاضری چه چیزهایی را به دست بیاوری... این‌ها خیلی بی‌ربط است، چون من دایم ارجاع داده می‌شوم به تجربیات شخصی خودم و خودت بنابراین هم حق را به تو می‌دهم و هم به خودم.
من نمی‌توانم دیگر توی جمع‌هایی که تو می‌گویی ظاهر شوم. حماقت‌ها اذیت می‌کند روحم را. من بیمارم. قاطعانه اعلام می‌کنم. چون دیگر نمی‌توانم غیر از کتاب و ادبیات و داستان و فرهنگ و سینما و هر چیزی که فکر می‌کنم حماقت را کم می‌کند، حرف بزنم و فکر کنم. جواب آن دوست نازنین را نداده بودم و حالا می‌گویم. من به دفاع از حقوق زنان و مبارزات‌شان این طور که هست اعتقادی ندارم چون فرهنگ ما مریض است و روش مبارزه‌ی من هرچند بطئی و طولانی اما قطعی و ماندگار است. نوشتن، خواندن.

سپینود | April 12, 2007 12:46 AM
Comments

سلام. واقعن دست شما درد نكنه كه پينگ نمي كنين. اين طوري فقط زحمت ما را زياد مي كنين كه هر دفعه چك كنيم كه چيزي نوشتين يا نه. مثلن پينگ نمي كنين تا اونايي كه نمي خوان نيان بخونن خب اشكالي نداره ولي واقعن يعني چي...

Posted by: آرش at April 12, 2007 02:38 AM
Post a comment









Remember personal info?