April 11, 2007

چهارشنبه, 22 فروردين 1386

4

پونه ممنون. آدم غلط می‌کند منزوی شود وقتی رفیقی مثل تو این‌قدر برایش مایه بگذارد. از تعارف که بگذریم، نمی‌دانی چه خوش‌حال شدم از تایید پدر معنوی...(حواس‌ام هست که علامت تعجب نگذارم چون خوش‌ات نمی‌آید و این اولین بار است که دارم رعایت این قضیه را می‌کنم) شب‌ها نمی‌خوابم. امروز از داروخانه‌ی زیر مطب بیست‌تا اگزاسپام گرفتم تا بیست شب بخورم بل‌که خوابِ بدون کابوس به چشم‌ام بیاید. چقدر باید این‌ها را بنویسم تا برسم به «وردی...» نمی‌دانم. آن ترس از قضاوت، نگاه قاطع به یک اثر مرا این‌طور کرده. با شب یک، شب دوی فرسی هم همین‌کار را کردم. یعنی آن قدر با حواشی و حس‌های خودم ور رفتم تا شد که کمی به رمان نزدیک بشوم. اعتراف می‌کنم شب یک شب دو خیلی سخت‌تر از «وردی...» است. ضمن این‌که برای من که قریب یک سال با چاه بابل و بیش‌تر از آن با هم‌نوایی زندگی کردم، نفس کشیدم و خوابیدم؛ دیگر شگردها و دغدغه‌های نویسنده‌اش دستم آمده بود. اما فرسی لامسب هر بازی‌اش سازی می‌زند، زیر دندان سگ‌اش... واقعن مدرن بوده. مدرن نه به معنای سبک‌پذیر-ش. به آن معنا که من در ذهن دارم و الان برایت می‌گویم. مدرن برای من یعنی مبل‌های نارنجی با حجم‌های نامتعارف، یعنی درهای کمد رنگ اُکْر باشد. یعنی تخت‌خواب یک زن و شوهرجوان سفید ساده بدون هیچ تزئینی باشد. یعنی چراغ اتاق‌شان یک کره‌ی بزرگ سفید باشد. این تصور من از «مدرن» است.(که ایسم هم حتا نمی‌گیرد). تصویری است خانه‌ی رویایی ِ پسر جوان معماری که از دانشکده‌ی هنرهای زیبا دست دختر دانشجوی ادبیاتی را می‌گیرد و می‌برد توی آن. و دهه همان دهه‌ی پنجاهِ کذایی است که خودت خوب می‌دانی. و یک گوشه‌ی این دهه بهمن فرسی بوده که داشته یک سر این مدرنیته را به یک جایی بند می‌کرده تا از زیر دست قدیم‌ترها دربیاید، اما هیچ کس کمک‌اش نکرده. بعد زاوش ایزدان شده و توی مهمانی با گلوله زده مخ یک نفر را پاشانده با آن همه خشم‌اش اعتراض‌اش و عشق‌اش که یک ثانیه از جسم‌اش خارج نشده. خیلی جالب است این اولین اثر ایرانی است که خواندم و دیدم عشق یک پدیده‌ی ماوراالطبیعه نبوده که رختخواب آلوده‌اش کند. توی شب یک شب دو هرجا زاوش ایزدان از عشق‌اش به بی‌بی می‌گوید از حرارت تن و غلتیدن زیر باد کولر و ... می‌گوید. خب انگار پرت شدم. می‌بینی پونه... این‌ها چه ربطی به «وردی...» دارد. انگار دارم فرار می‌کنم. این‌ها ربطی به حرف‌های تو هم ندارد. ترسناک است...آستانه‌ی فروپاشی...
خب کمی نظم اگر بخواهم بدهم، و کمی هم دراز بکشم تا این خستگی برود، می‌خواهم برگردم و از آن بحث زنانه‌گی و مردانه‌گی ... بگویم و قول بدهم فردا با هم سراغ ورد برویم. می‌آیی پا به پا؟
.
.

سپینود | April 11, 2007 07:00 PM
Comments

شاعر مي فرمايد: پا به پاي تو ميام هرجا بري...

Posted by: پونه بريراني at April 11, 2007 07:41 PM
Post a comment









Remember personal info?