.
پونه، آی پونه...خیلی دلم میخواهد از وردی که برهها خواندند بگویم. اما خیلی بالاتر از آن به چیزهایی فکر میکنم که شاید تهاش برسد به این رمان. رک بگویم همهی این فکرها از نامههای دوستی تازه آمد که قبلاش برایم بتای بود و حالا یک رفیق(اگر رخصت بدهد) و آن بحثهایی که قرار بود ربط پیدا کند به «حافظ به روایت کیارستمی» و یک باره شد خودِ کیارستمی و حرفهایش و بعد جنجالی که نگاه رضا قاسمی به نوروز به وجود آورد و .... دارم فکر میکنم به تنهایی و انزوا. آدمهای منزوی اگر یک گروه بودند که منزوی نمیشدند. هر کدامشان تکتک توی سلولهایشان هستند. بقیهی مردم هم، خب بقیهای هستند که به آنها خیره میشوند. رفتارهایشان را ثبت میکنند. زیر ذره بین چه موهایی از ماست بیرون نمیکشند. چرا؟ چون آنها دارند از رفتارهای دستهجمعی پیروی میکنند. ولی آن یکی بیرون زده است. این چشمهایی که نگاه میکنند همانهایی هستند که داستانها را میخوانند. آنها هیچ وقت داستانها را درک نمیکنند. داستانها همه برآمده از انزوایی هستند که آنها تحقیر میکنند. از فکرهایی هستند که آنها مهجور میپندارند. پس ما برای کی مینویسیم؟ برای خودمان. قضاوت باید متکی به رفتارهای تعریف شده و قانونمند باشد. پس منتقد قشریترین و قانونمندترین و تابعترین انسانها باید باشد. حال آن که اگر از گروه تنهایان باشد از بن قضاوت را گردن نمینهد. پس تا کجا میشود نشست و یک آدم را بالا و پایین کرد. به او خرده گرفت، به نقطهای که از آنجا تصمیم گرفته دنیا را نگاه کند، به چیزهایی که دوست دارد یا ندارد. ما چقدر آزادیم؟ دارم میترسم پونه! انسان دارد کم کم به حیوان مطلق بدل میشود.
.
.
ذره بين ها، عينك ها، مردمك ها، ... همه شان آدم را زير مي گيرند، بعد تق تق، قرچ قوروچ آدم مي شكنه. من بعضي وقت ها زياد رديابي شدم. نمي دونم جزو اون منزوي ها هستم يا نه. اما دلم بد جوري گرفته سپينود.