هوا ابریاست. یکسره ابری...
پونه دستام به نوشتن نمیرود هیچ. اما میخواهم تو را بهانه کنم و بنویسم. بهانهی بهانه هم نیست. دیگر کیست که نداند من و تو چقدر حرف میزنیم و ادبیات را و داستان را تکه تکه میکنیم و میخوریم. پس اینهایی را که مینویسم جای تلفنهای این روزها کمترمان است. تو این حالت را تجربه نکردی اما من چرا. وقتی خانهات را مرتب نکنی و ریخت و پاش آن لحظه را جمع نکنی بعدی میآید و روی هم تلانبار میشوند و نیاز فوری به خر و بار باقالیاش داری. حالا شده حکایت من. میخواستم بنویسم که در سال هشتاد و پنج بهترین کتابی که خواندم رُمادی(آرش جواهری) بود و بهترین فیلمی که دیدم بازگشت(پدرو آلمادوار). و بهترین سایت همین گود ریدز. اما نشد چون آن بحث کذایی کیارستمی و کتاباش درگرفت. حرفهایم را نزده، صدای ورد برهها بلند شد. و آن قدر درگیرش شدم که حد ندارد. و نامههای آن عزیزی که پیدا کردناش مثل یافتن جزیرهی گنج است و میترسم که از دست بدهماش بابت این شلوغیها. اینها را بگذار کنار دردهای جسمی و روحی خودم؛ قلب و درد دستچپ و سیگار و... . حالا مرتب کردن همهی اینها زمان میبرد و جان میخواهد. بنابراین میخواهم این صفحهی وُرد را باز کنم و بنویسم. اینها را میشود برای تو ایمیل کنم. اما بعضی حرفهایی هستند که باید به در بگویی تا دیوار بشنود.
یکی از این نوشتهها حتمن مال «وردی که ...» است. خندهام میگیرد. تا حالا دقت کردی من و تو چه جوری اسامی را مخفف میکنیم؟!
.
.
فقط خوندم و بعد یهو دلم برات تنگ شد ... واسه لبخندای یک وری و گل و گشادت به خصوص ،که انگاری میگی بیخیال بابا اهمیت نده ...! واسه انرژیهای تو صدات حتی ...وای تا حالا این همه دلم برات تنگ نشده بودا .
کاش حالت خوب باشه و سال جدیدت مبارک باشه و زندگیها یه کم بهتر فقط .آرومتر لااقل...
Wow, cool man, big thanks! http://xzjldfnntepuxh.com